۱۳۸۸ شهریور ۹, دوشنبه

۱۳۸۸ مرداد ۳۱, شنبه

۱۳۸۸ مرداد ۱۶, جمعه

متن سخنرانی در برلین


عقل خامنه ای با کاری که رژیم در مورد انتخابات اخیر انجام داده است تا حدی که به آن خودکشی سیاسی می توان نام نهاد یکی از پرسشهای مکرری که مطرح است این است که آیا اصلاً عقل آقای خامنه ای کار می کند؟ وی چگونه می اندیشد که به خود اجازه می دهد این چنین بی پروا و خشونت ورزانه به حقوق و کرامت فردی و جمعی ایرانیان بتازد؟ او با چه عقلی به پشتیبانی تمام عیار از یکی از ابلهانه ترین و عقب مانده ترین دولتهای تاریخ ایران، دولت احمدی نژاد، برخاسته به گونه ای که در این همدلی اش با آقای احمدی نژاد در سخنان نماز جمعه کار را به آنجا می کشاند که به ملت ایران اعلام جنگ می دهد؟ این نوشتار تلاش دارد با شرحه شرحه کردن سخنان معروف آقای خامنه ای در نماز جمعه پس از انتخابات تصویری از نوع عقل وی به دست آورد.
سخن من دو بخش دارد. نخست به سرفصل های صحبت های آقای خامنه ای می پردازم و پس از آنکه یک به یک ضد و نقیض گویی های وی در این سخنان را فهرست کردیم، آنگاه در بخش دوم بررسی خواهیم کرد که در پشت این سخنان چه اندیشه راهنمایی وجود دارد. پرسش اصلی در این بخش از نوشتار این است که این اندیشه راهنما آیا نمایانگر مرگ کامل تز ولایت فقیه در عرصه عمومی ایران نیست؟ به عبارت دیگر، بررسی بیان آقای خامنه ای و آقتابی کردن تناقض گویی های وی کمک می کند که بگوییم چگونه اندیشه راهنمای رژیم در خشونت عریان از خود بیگانه شده است و این به نوبه خود بهترین گزارشگر از ورود رژیم به مرحله خودویرانی نهایی است.
ضد و نقیض گویی ها

ابتدا ضد و نقیض گویی های اصلی خامنه ای در باب انتخابات را در دوازده مورد بررسی می کنیم؛
1. شاید نیازی به تکرار این قاعده شناخته شده در نظریه های راجع به قدرت نباشد که وجود و گسترش تضاد در مرکز قدرت از گویاترین علامت های مرگ یک حکومت است. در جریان مناظره های نامزدها و سپس نامه هاشمی رفسنجانی و جواب با تاخیر خامنه ای در نماز جمعه، این وضعیت تضادآمیز در مرکز قدرت به خوبی روشن شد و بر همگان معلوم گشت که تضاد در مرکز رژیم است هرچند نام آن را تضاد خانوادگی بگذارند. جالب است بدانیم که تضاد امروز میان هاشمی و خامنه ای تضاد میان دو نفری است که بیست و هشت سال پیش و در خرداد 60 –همانگونه که که آقای هاشمی در نامه خود نوشته است- در کنار هم علیه منتخب مردم ایران کودتا کردند. رفسنجانی در این نامه، رفیق آن روز خود را می ترساند که ورای این رژیم، رای و خواست جمهور مردم ایران است، یعنی حاکمیت ملی است، یعنی رای مردم است، یعنی نبود رژیم. اما خامنه ای در نماز جمعه همین مسئله را ضد و نقیض وار توضیح می دهد؛ او اول تضاد میان خود و هاشمی را نفی می کند و لی بلافاصله از روی یاداشتش اعلام می کند که بین من و هاشمی البته اختلاف وجود دارد و زیاد هم است ولی میان من و آقای احمدی نژاد نزدیکی فکری وجود دارد. این اعتراف صریح خامنه ای همه آن نمایشهایی را که رژیم طی این سالهای دراز برگزار کرده بود که گویا در محور و نقطه محوری این رژیم، بنا بر همکاری و همفکری است، نقض می کند. به نظر می رسد عقل خامنه ای از درک این ضد و نقیض گویی عاجز است و لذا به گونه ای سخن می گوید که گویی همه چیز در عین انسجام دارد پیش می رود.
2. آقای خامنه ای می گوید: خوب حالا برای این که رفع شبهه بشود بعضی از صندوقها را می شود دوباره شمرد و او از شورای نگهبان خواسته است که این کار را بکند ولی در همان حال می گوید در این انتخابات چهل میلیون رای داده اند و بهترین انتخابات بوده است و حالا ممکن است در ده هزار یا صد هزار یا یک میلیون ممکن است تقلب صورت گرفته باشد. او خود که از بزرگی تقلب خوب خبر دار است فورا می پرسد مگر می شود یازده میلیون تقلب داشت؟ یاد گوبلز به خیر که می گفت دروغ را آن قدر بزرگ بگو که هیچ کس شک نکند که راست است. ظاهرا این قدر به عقل خامنه ای نمی رسد که اگر شما به شورای نگهبان گفته اید که بررسی کند، چرا خودتان تنها چند ساعت از آغاز رای شماری نگذشته آن را با اطلاعیه رسمی تایید می کنید و به آقای احمدی نژاد تبریک می گویید؟ لااقل عقل شما باید این میزان توان می داشت که به شما می گفت اندکی صبر تا شورای نگهبان رسیدگی کند و ببینیم که اوضاع چه خبر است؟ با توجه به اینکه از قبل هم معلوم بود که با این وضع که شما شورای نگهبان را ساخته اید و آن را در وضعی قرار داده اید که با این نتیجه ممکن هم نبود بگوید که در این انتخابات تقلبی بوده است، ولی چرا این همه تعجیل! به نظر من این چنین سخنانی را فقط می توان محصول یک عقل مریض و تناقض گویی دانست که از یک سو می گوید و دستور می دهد قرار است به شکایتها بررسی شود و در جا می گوید که نه خیر انتخابات درست برگزار شده است و باید همه تمکین کنند.
3. توصیف حضور مردم پیش و پس از انتخابات هم نزد خامنه ای شنیدنی است. تا بیست و دوم خرداد حضور مردم لازم بود، حماسه بود، متنوع بود، خیلی عالی بود، اما از صبح شنبه حضور مردم در خیابان ها می شود جرم و اغتشاش و مستحق وحشیانه ترین برخوردها. از این عقل پرتناقض تر می توان پیدا کرد؟
4. آقای خامنه ای در صحبتهای خود ابتدا اعلام می کند که هر چهار نامزد متعلق به نظام هستند. آقای موسوی که نخست وزیر اینجانب بوده است، آقای رضایی که فرمانده کل سپاه بوده است، آقای احمدی نژاد که رییس جمهور محبوب است و آقای کروبی هم که رئیس مجلس بوده است. پس هر کس به اینها رای داده است به نظام رای داده است. نتیجه اینکه چهل میلیون به نظام رای داده اند. اما فورا می رسد به بخش تهدید و اعلام می کند اگر کسی به نتیجه انتخابات اعتراض کند، با او برخورد می شود. سوال این است که اگر در میزان عقل شما این چهار تن همه از رژیم و از نظام هستند، چگونه است که اگر طرفداران یکی از آنها اعتراض کند، با آنها با لوله تفنگ و باتوم برخورد می شود؟ این چه عقلی است که میان حکم آن به درون نظام یا خارج نظام بودن کسی فقط یک شب فاصله است؟ بر چه مبنایی کسی که تا امروز درون نظام است از فردا با یک اعتراض ساده مدنی ضد نظام می شود؟ چرا عقل شما در آغاز صلاحیت آنها را تایید کرد؟
5. خطبه خوانی آقای خامنه ای در باره ربط اعتراض مردم به نتایج انتخابات به مداخله خارجی یا به تعبیر معروف خود وی، دشمن، نیز مثل همیشه بازگو می شود. او بی هیچ استدلالی این جنبش همگانی را به خارج منتسب می کند که البته این بار خبیت تر از همه هم انگلیس است. این سوال مطرح است که چرا انگلیس باید خیبیت تر از همه باشد؟‌ شاید به لحاظ اینکه رادیو و تلویزیون بی بی سی در طول این مدت از نامزدی آقای میرحسین موسوی حمایت کرده است، و چون آقای خامنه ای می خواست که احمدی نژاد را از صندوق بیرون بیاورد، در نتیجه بی بی سی از آنجا که به نفع موسوی اخبار را منعکس کرده است، خبیث تر از همه معرفی می شود. اما در خصوص سایر کشورها به خصوص امریکا، آقای خامنه ای نتوانست بهانه مناسب را پیدا کند. چون آقای اوباما هوشمندانه گفت که ما کاری به کار مردم ایران نداریم و هر کاری که خودشان می خواهند باید انجام دهند. صحیح هم همین است که اوباما اعلان کرده است و قدرتهای خارجی نباید خود را در جنبش مردم ایران دخالت دهند و باید برای این استبداد بهانه نسازند. ضد و نقیض گویی عقل خامنه ای را وقتی می توان خوب دید که بدانیم از جهت روسیه و ونزوئلا و حزب الله لینان مداخله خوب است، چون روسیه قبل از این که نتیجه انتخابات مشخص بشود، به آقای احمدی نژاد تبریک گفته است و ونزوئلا نیز همین کار را کرد و قبل از اعلام نتیجه و تایید انتخابات به آقای احمدی نژاد تبریک گفت. خوب اگر مداخله خارجی بد است چرا اقدام این کشورهای اخیر مداخله محسوب نمی شود؟ چون بر اساس عقل خامنه ای اگر مداخله به نفع آقای احمدی نژاد باشد،‌ مهم نیست اما اگر بر خلاف آقای احمدی نژاد باشد، مداخله بیگانگان محسوب می شود و خبیث محسوب می شود.
6. خامنه ای ضمن اینکه گفت که مردم 40 میلیون رای داده اند و با معجزه الهی حماسه آفریده اند، در همان حال به مردم اعلان جنگ می دهد که اگر بیایند بیرون با آنها برخورد می شود و مسئولیت هر گونه کشته شدن و زخمی شدن نیز خود آنها هستند نه این رژیم که به روی مردم شلیک می کند. بر اساس این عقل معیوب اگر هم الان کسی نتیجه بگیرد که پس همه آنهایی هم که در دوره شاه از خانه های خود بیرون آمدند و علیه شاه شعار دادند و کشته و زخمی شدند، مقصر نه رژیم شاه که آقای خمینی و خود مردم اند، بیراه نگفته است! اگر مردم مسئول کشته شده خودشان هستند پس چگونه کشته شدگان دوره انقلاب شهید و قهرمان محسوب می شوند؟
7. خشونت و باز هم خشونت قافیه اصلی سخنان آقای خامنه ای است. از اول این سخنرانی نماز جمعه تا روضه آخر آن مملو از عبارات خشن و تهدیدآمیز و پرخاشگرانه است:‌ جایی تهدید می کند، جایی تحقیر، جایی می گوید قبول نمی کنم، جایی می گوید حکم می کنم و... در همان حال که خود سخنرانی او سرشار از استرس و خشونت است اعلام می کند که مقصر این خشونتها خود مردم هستند. حتی راجع به کسانی که از نظر او جزو بدنه نظام هستند نیز سخنان محبت آمیز نگفت. مثلا راجع به آقای هاشمی سخن گفت اما سخن محبت امیز نگفت. وقتی که از هاشمی صحبت می کرد مقام و شأن او را کم کم تنزل داد تا اینکه او را زیر دست آقای احمدی نژاد قرار داد. لحن او نسبت به افراد تحقیر امیز و خشن بود.
از دید او مقصر حمله به دختران و پسران جوانی که می پرسند رایشان کجا رفت خود آنها هستند. در چنین فضایی از خشونت بینی روشن است عقل نمی تواند به این اصل بدیهی حقوقی اذعان کند که وفتی لباس شخصی و بسیجی و پاسدار مسلح به انواع وسائل سرکوب کسی را می کشد یا مجروح می کند که یا مهر سکوت بر لب راه می رود یا حداکثر شعار می دهد، مقصر کیست. از دید این عقل این خود مردم هستند که مقصر هستند.
8. آقای خامنه ای گفت که مگر می شود یازده میلیون تقلب کرد؟ خود آقای خامنه ای هم رای داده است. اگر از این آقا بپرسند که چه مدت زمان صرف شد که شما رای دادید شاید بفهمد که دارد چگونه متقلبانه حرف می زند. دیروز که خبرنگار اشپیگل با من مصاحبه می کرد از او پرسیدم که برای شما که سابقه طولانی هم در رای دادن دارید، برای اینکه یک آلمانی رای بدهد چه مدت زمان صرف می کند؟ گفت: سه دقیقه. حالا ما فرض می کنیم که در ایران با همه اشکالات هر دقیقه یک نفر رای داده باشد. بر این اساس و با یک حساب ساده ریاصی با احتساب 32000 صندوق ثابت و 13 ساعت هم زمان رای گیری (البته به طور متوسط چون در برخی شهرها 14 ساعت بوده است و در بسیاری جاها هم 10 ساعت و در بعضی جاها همان 13 ساعت) با حاصل ضرب این دو عدد در هم، برای هر دقیقه رای دادن، نتیجه می شود بیست و چهار میلیون و چهارصد رای. حالا اگر آن چهارده هزار صندوق رای سیار هم به این موارد اضافه شود (‌بر اساس هر سه دقیقه یک رای که می شود دو میلیون و شش صد هزار رای) جمع کل ارا میشود بیست و شش میلیون و هشتصد هزار رای. البته من از دوستان هم خواستم که در عمل نیز این کار را انجام دهند و بروند زمان محاسبه شده را اعلام کنند. آنها بیشتر از یک دقیقه را اعلام کردند. تازه این یکی از انواع تقلبهاست. خوب است بدانیم که در فرانسه برای چهل میلیون رای و 12 ساعت هم زمان برای رای دادن، شصت و شش هزار و هشتصد حوزه رای گیری (نه صندوق رای) تعبیه می کنند. غیر ممکن است که در ایران مردم توانسته باشند در ان مدت زمان این اندازه (یعنی سی و نه میلیون) رای داده باشند. به بیان دیگر دوازده میلیون و دویست هزار رای از این مقدار رای تقلبی به نام آقای احمدی نژاد به صندوقها ریخته شده است. یکی از اشکالات آقای موسوی نیزهمین تعیین میزان واقعی رای بوده است. نه این که مردم نمی خواستند رای بدهند بلکه در بسیاری از جاها صف هم بوده است، بلکه رای نمی گرفتند. بعد هم که زمان رای تمدید شد رای از مردم نمی گرفتند تا دستشان باز باشد که به نفع آقای احمدی نژاد و طبق خواسته آقای خامنه ای به صندوقها رای اضافه کنند. اصلا شانزده هزار از صندوق های رای در اختیار سپاه بوده است تا این کار راحت تر انجام شود. در خصوص آن چهار ده هزار صندوق رای سیار کنترل وجود نداشته است. ان قضیه کد را هم که اطلاع دارید که اگر به رقم آقای موسوی یک چهار اضافه می شد رای به نفع آقای احمدی ثبت می شد. با این تقلبات آقای خامنه ای اعلام می کند که مردم چهل میلیون به رژیم رای داده اند. می توان پرسید اگر یازده میلیون رای تقلبی نبود چطور مردم از میدان آزادی تا میدان انقلاب راهپیمایی ملیونی کردند؟ چرا این مسئله از این طرف اتفاق نیافتاد؟‌
9. طبق این سخنرانی آقای خامنه ای به کلی از واقعیت جامعه ایرانی جدا افتاده است. یک دنیای مجازی برای خودش ساخته است و یا محافل بولتن نویس برای او ساخته اند که در نتیجه آن او واقعیت را نمی بیند. وقتی رابطه عقل با واقعیت بریده می شود محصول کار ذهن اوهام می شود. در بیست و هشت سال پیش وقتی آقای خمینی در بیست و پنجم خرداد 1360 در جواب پیشنهاد رفراندم اینجانب گفت:" اگر سی وپنج ملیون هم بگویند بله من می گویم نه"، او واقعیت را می دید و با این جمله در واقع اذعان داشت که در صورت قبول رفراندوم مردم با او مخالفت خواهند کرد. ولی این آقای خامنه ای اصلا واقعیت را نمی بیند. حالا ادعا می کند که این انتخابات عالی و خوب بود و چهل میلیون در آن شرکت کردند. اما به چه دلیل؟ وقتی عقل سالم است دلیل را در خود موضوع می جوید، یعنی دلیل سلامت باید در خود انتخابات باشد. خوب اگر این انتخابات به گونه ای سالم بوده است بود که شما می‌گویید دیگر لزومی نداشت که شما و تمام وابستگان تشریف بیاورید و از این انتخابات دفاع کنید. مُشک آن است که خود ببوید. این انتخابات اگر صحیح بود، چرا این همه سراسیمه شدید و چرا به این شدت به سانسور و سرکوب متوسل شده اید؟ اگر صحیح بود بر عکس لازم بود همه مخالفان و هر چه اصحاب رسانه مخالف را دعوت می کردید تا نظارت می کردند و خود قبول می کردند تا احتیاجی نبود که شما تشریف بیاورید و با تهدید و ارعاب از آن دفاع کنید. اگر توجه کنید نه تنها در این انتخابات بلکه در تمام مواردی که این آقا مطرح می کند،‌ دلیل در خود موضوع نیست بلکه در فرمایشات این آقا است. به چه دلیل معترضان باید سکوت کنند؟ ‌چون ایشان می فرمایند نه به این خاطر که آنها حق دارند. چون امر این اقا است. به چه دلیل باید روزنامه ها در فردای روز انتخابات همگی سانسور شوند؟ زیرا آقا گفته است انتخابات سالم بوده است و...
با این اوصاف باید گفت او تماما گرفتار دنیای مجازی شده است. حال با این عقلش، چه وقت صدای انقلاب را خواهد شنید خدا می داند.
10. آقای خامنه ای در پایان خطبه های نماز جمعه روضه هم خواند. این آقای خامنه ای که در اوایل انقلاب روضه خوان بود حالا شده است مرجع تقلید و بالاتر از آن ولی مطلق فقیه یا به زبان هوادارانش ولی امر کل مسلمانان جهان. ولی خوب یادش نرفته که روضه خوان بوده لذا برای مردم روضه هم خواند. این بخش از کارش روایتگر فساد عقلی بیشتری نزد اوست. یعنی عقل دینی سنتی اش و خداشناسی اش هم معیوب است. شما توجه کنید که شیعه به طور سنتی می گوید امام زمان می آید تا دنیا را پر از عدل و داد کند و یک زندگی شاد و خوب و پر از عدل و داد و صلح عمومی وآرامش به جهان عرضه کند. حالا آقای خامنه ای خطاب به امام زمان چه می گوید؟ ‌می گوید: ‌من یک جان و یک تن علیل دارم که تقدیم شما می کنم. همین جا مساله مرگ را مطرح می کند و می گوید که یک آبرویی هم دارد که آن را هم تقدیم می کند. ما متوجه نشدیم که این خدا و این امام زمانی که این ها ساخته اند با آبروی مردم چه کار دارند؟ چرا آدم برای خدمت به اینها باید از آبرویش بگذرد؟ ‌اگر مخاطب یک دیکتاتور بود، یک هیتلری بود، یک موسولینی ای بود باز می شد فهمید که چرا باید از آبرو و حیثیت مایه گذاشت. اما در برابر خدا و امام معصوم چرا انسان باید از آبرویش بگذرد؟ انسان اگر برای خدا کاری را انجام دهد تازه آبرو به دست می آورد نه این که آبرویش را از دست بدهد. تنها کسانی که طرز فکر خشونت دارند به دنبال چنین روضه هایی شروع می کنند به گریه کردن. خلاصه در همین روضه چیزی از انسانیت، مهر و محبت و امید واری دیده نمی شود.
11. آقای خامنه ای می گوید فصل الخطاب قانون است و او می خواهد جلوی زور بایستد. اما باید از او پرسید قانون از نظر شما چیست؟ اصل 27 برای مثال نص صریح قانون است. آیا این اصل مورد نظر است؟ معلوم است که نه. شما اگر دغدغه قانون خودتان را هم داشتید حداقل صبر می کردید که شورای نگهبان که گماشته خود شماست انتخابات را تایید می کرد بعد شما ان را تایید می کردید. اما شما می دانستید که شورای نگهبان از پس این کار بر نمی آید و لذا خودتان آمدید وسط میدان به این خیال که پس از فرمایشات جنابعالی، آن دو سه نامزد دیگر پس از این جرات نمی کنند اعتراض کنند. غافل از اینکه این مردم هستند که اعتراض می کنند. شما فکر اینجا را دیگر نکرده بودید. این جنبش همگانی را ندیده بودید. زمانی آقای ریشهری می گفت که حفظ نظام، مصلحت اول است. این آقای خامنه ای هم دیروز به نامزدهای معترض همین حرف را می گفت که خود را در مقابل نظام قرار ندهید و گفت که اینهایی که اعتراض می کنند اعتراضشان به انتخابات نیست بلکه اعتراضشان به نظام محسوب می شود.
پس قانون می شود هر انچه آقا به عقلش برسد. نظام هم یعنی من. دعوای قانونگرایی از کسی که مدعی ولایت مطلقه است از آن دسته طنزهای تاریخی است که تکرارش جز توهین به شعور مخاطبان چیز دیگری نیست. با این عقلی که نزد آقای خامنه ای است سخت است به او فهماند که آقای محترم، این قانون که شما بر مبنای ولایت فقیه نوشته اید و بنا بر تفسیر شورای نگهبانی که منصوب خودتان است به خودتان در تفسیر آن اختیار مطلق داده اید و حکم شما مقدم بر هر چیزی است، دیگر فصل الخطاب بودن قانون به چه معناست؟ در کدام نظام حقوقی امروزی بر این سازوکار، حاکمیت قانون می توان نام نهاد؟ آیا قانون گفته که بسیجی و سپاهی بگذارید تو شهرها و روستاها تا برای آقای احمدی نژاد تبلیغ کنند؟‌ آیا این قانون است که ناظر و مجری خود هوادار پروپاقرص یکی از نامزدها باشند؟ پس لطفا این قدر با مفاهیم حقوقی بازی نکن، یک کلام بگو قانون تو هستی و ذهنیتت بریده از واقعیت است. لویی چهاردهم هم می گفت که دولت من هستم. حالا قانون خود آقای خامنه ای است. اما هنوز داستان ادامه دارد. اما ای کاش این آقا صراحتا می گفت که خودش قانون است تا خیال همه راحت می شد چرا که ایشان مطابق تفسیر منصوبان خویش در شورای نگبهان فوق قانون هستند.
اما مطالعه نحوه دگردیسی عقل در پرتو قدرتمداری نیز خود حکایت جالبی است. فراموش نکنیم که آقای خمینی در اواخر عمرش به همین آقای خامنه ای نامه نوشت و گفت که معلوم می شود که شما ولایت مطلقه را قبول ندارید. ولایت مطلقه از احکام اولیه است و می تواند احکام دین را به حال تعلیق در آورد. آقای آذری قمی هم نوشت که حتی می توان توحید را هم تعطیل کرد و خدا را فرستاد مرخصی. طوری شد که مرحوم بازرگان نامه نوشت که لطفا خدا را از این احکام خود معاف کنید و ذات حق را در دایره ولایت فقیه خودتان نیاورید.
12. و بالاخره، دوگانگی میان این عقل وی و درک تمام ملت. در دید او هر کسی که مخالف اوست دشمن اوست. همین کسانی که دیروز پای صندوقهای رای بودند امروز می شوند ماموران خارجی و گماشتگان شیطان. این تضاد درک او را از واقعیتی که مردم و حقوقشان است عاجز کرده است.
این تناقضات به ما خاطرنشان می کند که این مرامی که این آقا در پیش گرفته است و به نام اسلام برای خود ولایت مطلقه قائل است، چیزی از اسلام- حتی اسلام فقهی و حوزوی خودشان- را در خود ندارد. چرا که دروغ که از بزرگترین گناهان است در این مرام روا داشته می شود، تقلب و زورگویی که از بزرگترین گناهان است به امر واجب تبدیل می شود، کشتن انسان ها، غارت اموال مردم و آتش زدن اماکن همه از امور واجب شمرده می شوند. اتفاقا گفته شده که اغلب بانکهایی که آتش زده اند، بانکهای خصوصی است و جوری این کار را کرده اند که وانمود کنند که این کارها کار مردم بوده است. به رغم همه اینها الان این آقا آمده و چشم در چشم مردم دروغ می گوید به گونه ای که گویی مردم خود به جان خویش و خانه و دارایی و حتی فرزندان خویش افتاده اند و دارند اموال شخصی خود را شبانه تخریب می کنند.
سیر تحول بیان راهنمای جمهوری اسلامی

حال با شناختی که از ابعاد عقل آقای خامنه ای به دست آورده ایم، می توانیم بپذیریم که اندیشه راهنمای وی که فعلا به عنوان اندیشه راهنمای نظام هم تبلیغ می شود در چه وضعی است. با توجه به اینکه انقلاب 57 در یک فضای آزادیخواهانه رخ داد و گفتمانی که دست کم از سوی آقای خمینی در پاریس ارائه شد یک گفتمان مبتنی بر اصول استقلال و آزادی بود، جا دارد بپرسیم با توسعه ولایت مطلقه فقیه، بر سر اصول انقلاب 57 چه آمده است؟ و از خود بیگانه شدن بیان راهنمای رژیم در خشونت و فریب و تقلب عریان چگونه روی داده است که اکنون همگان مات و مبهوتند که چرا از سوی رهبر به مردم اعلان جنگ داده می شود؟ با تحلیل این مسئله می توانیم بدانیم که ما با چه واقعیتی روبرو هستیم و چه کار می توانیم و باید انجام دهیم.
1. از ولایت با جمهور مر دم است تا ولایت فقیه
آقای خمینی در نوفل لوشاتو که بود در مصاحبه با نشریه آلمانی اشپیگل، و در پاسخ به این سوال که بعد از شاه حاکمیت از آن کیست، گفت ولایت از آنِ جمهور مردم است. بعد که آقای خمینی مقام سخنگویی انقلاب را به مقام قدرت برای خود تبدیل کرد آرام آرام شروع کرد به تغییر روش؛ ‌از نظارت فقیه شروع شد تا رسید به ولایت مطلقه فقیه. بعد هم یک هیاتی را مامور کرد که در قانون اساسی بازبینی کنند و اختیارات ولی مطلقه را وارد قانون کردند و یازده اختیار به ایشان دادند. حالا که آقای خامنه ای گفته است قانون فصل الخطاب است باید به این روند توجه داشته باشیم. در خود این تحول یک تناقض بزرگ وجود دارد؛ اختیاراتی در قانون برای ولی فقیه تعبیه شده است که فوق قانون است. به عنوان مثال در مجلس ششم که خواستند طرح مطبوعات را تهیه کنند، او یک حکمی صادر کرد و همین آقای کروبی آن را خواند و گفت که این حکم حکومتی است و بالاتر از قانون. بعد هم شورای نگهبان اعلان کرد که اختیارات ولی فقیه که درقانون امده است،‌ کف اختیارات ولی فقیه است. به بیان دیگر، سقفش جایی است که خدا هم آن اختیارات را ندارد چرا که خدا اختیار زورگویی ندارد اما ولی فقیه این اختیار را دارد. این تغییر اصل اساسی این رژیم – یعنی اصل ولایت فقیه – به ما می‌گوید که در چهارچوب همین قانون هم عمل نمی شود بلکه می خواهند که اضافه بر قانون هر گونه زورگویی را جامه عمل بپوشانند. این انتخابات یکی از آن موارد است و البته ده ها نمونه آن را پیش از این دیده ایم.
در آغاز انقلاب که ما در نوفل لوشاتو بودیم بیان راهنمایی که برای اسلام مطرح بود، عبارت بود از حقوق اسلام، حقوق ملی مردم ایران. آقای خمینی هم می گفت که من رهبر مردم نیستم . من دنباله رو و خدمتگزار مردم هستم. مردم خودشون راه افتادند و من هم به دنبال آنها راه افتادم. مردم انقلاب که کردند اعلامیه ایشان چهل روز بعد صادر شده است. اما اکنون مسئله وارونه شده است. انقلاب را آقای خمینی کرده است و مردم هم دنباله رو این آقا هستند!! اما تناقض را ببینید:‌ او از یک طرف می گوید که من دنباله رو مردم هستم، و از طرف دیگر می گوید اگر سی و پنج میلیون بگویند بله، من می گویم نه؛ یکی در برابر همه، یعنی زور مطلق. این تقابل حال در دوران خامنه ای به جایی رسیده است که امروز این آقا می گوید:‌ کدام سی وپنج میلیون؟‌ کدام رای مخالف؟ در دنیای مجازی آقای خامنه ای چهل میلیون به این رژیم رای داده اند. اما همین چهل میلیون اگر واقعا آمده اند رای داده اند این به معنی نفی ولایت فقیه و تاکید حکومت جمهور است. یعنی تو را محکوم کرده اند. وقتی چهل میلیون انسان می آید پای صندوق، یعنی حاکمیت مال من است نه اینکه من کاره ای نیستم و هر چه تو بگویی درست است. چهل میلیون رای به این معنی نیست که من یک ملت ناتوان و ضعیف هستم و تو در مقابل بخواهی زورگوتر بشوی. آیا معنای این انتخابات این است که تو بخواهی زورگوتر بشوی. خدای ناکرده ما در ایران چهل میلیون دیوانه داشتیم که بیایند رای بدهند و اعلام کنند که ما ناتوانیم و چون از ما کاری ساخته نیست تو بجای ما هر کاری را که می خواهی انجام بده و توی سر ما بزن و ما را سرکوب کن؟! از خودبیگانگی تا این حد؟!‌ اگر تلقی خامنه ای از مشارکت مردم در انتخابات را بپذیریم در این صورت انسان در این کشور صاحب هیچ حقی نیست، دیگر نه انسان به عنوان انسان و نه این ملت به عنوان یک ملت، صاحب رای محسوب می شود.
2. خشونت
در جریان انقلاب که آقای خمینی در نوفل لوشاتو بود بسیاری از افراد به او مراجعه می کردند که اجازه اقدامات مسلحانه بگیرند. آقای خمینی هم البته ابتدا نمی دانست چه بگوید. به ایشان پیشنهاد شد که بهتر است عکس این کار انجام شود؛ یعنی اجازه استفاده از اسلحه که به جای خود نباید به مردم داد بلکه مردم به سربازها گل بدهند و همین گل هم بود که باعث شد سرانجام انقلاب به پیروزی برسد. حالا در این انقلابی که گل بر گلوله پیروز شده است اکنون بعد از گذشت سی سال، آقای خامنه ای در نماز جمعه از اول تا اخر همه را – هم اعضای داخل نظام و هم مردم را – تهدید می کند که نکند هوای انقلاب مخملی به سرشان بزند. محتوای این بیان چیزی جز تهدید و ارعاب نیست، به دور از بیان صلح و بیان آزادی و بیان بردباری. به جای همه این بیانها، در مغز وی بیان خشونت جایگزین شده است که هیچ کس – حتی خود او - از آن در امان نیست. لذاوست که خطاب به امام زمان می گوید که من تن علیل خود را هم فدا می کنم. این اندازه از خود بیگانگی، نشان از ترس او از عواقب همین بیان خشونتی دارد که خود دارد می پروارند.
3. از تقدم اسلام تا تقدم نظر آقا این سوال که جایگاه اسلام در ایران پس از انقلاب چیست از آغاز جریان این انقلاب مطرح بود. در نوفل نوشاتو پاسخ به چیستی اسلام این بود که اسلام برابر با آزادی انسان و جامعه است. آقای خمینی می گفت: همه آزادند، زن و مرد برابرند. یک روز آقای احمد خمینی به من گفت که امام رو دست همه شما زد. گقتم چه شده است؟ گفت امروز در مصاحبه گفته اند که زن هم می تواند رئیس جمهور بشود. این اما آغاز ماجرا بود. در این مرحله مطرح نبود که اسلام بر همه چیز مقدم است. اما به تدریج و در تهران و قم و به ویژه در جریان کودتای بیست و هشت سال پیش شد اسلام مقدم است و نصف ایران که هیچ کل ایران هم برود اهمیتی ندارد، چرا که اسلام مقدم است. اکنون در عهد ولایت آقای خامنه ای کار به اینجا رسیده که اسلام هم مقدم نیست بلکه ولایت فقیه مقدم است ولایت فقیه بر خود اسلام هم مقدم است. حتی می توان گفت با این کارهایی که دارد می شود تقدم ولایت فقیه هم به کناری نهاده شده است. از 23 خرداد به این سو این خود شخص شخص آقای خامنه ای است که بر همه چیز مقدم است. مصلحتی هم اگر هست مصلحت شخص این آقا است و در هر اقدامی باید دید آقا چه اراده فرموده اند.
4. تبعیض‌ها در جریان انقلاب تبعیض ها کنار گذاشته شد و حتی مسلمان و غیرمسلمان برابر شدند. غیر مسلمان و کمونیست هم آزادی سخن و عقیده و اجتماع داشت. اما کم کم تمایزات و تبعیضات شروع شد؛ میان مکتبی و غیر مکتبی و سپس خود این آقا به مسئله خودی و غیر خودی و خاص و عام دامن زد. با توجه به سخنرانی نماز جمعه مشخص می شود که خودی ها هم دو دسته اند: ‌خودی ها و خودی ترها. آقای احمدی نژاد شد خودی تر و مورد حمایت و تایید قرار گرفت و سه نفر دیگر تهدید هم شدند. می بینیم اندیشه راهنمای جمهوری اسلامی از عدم تبعیض در همان آغازین سالها به تبعیض می رسد و امروز به اینجا می رسد که در خود این رژیم همه چون برای مثال چون گمان می رود انگلیس خبیث از آقای میر حسین موسوی حمایت کرده است، آقای میرحسین ناخودی می شود و باید مورد تهدید قرار ‌گیرد. قدرت استبدادی به همان میزان که بسط پیدا می کند تبعیض ها را بیشتر می کند، چون به این تبعیض ها احتیاج دارد. تبعیض هایی که در این رژیم ایجاد شده است با تبیعض هایی که در رژیم شاه ایجاد شده بود اساسا قابل مقایسه نیست. در این دوره تبعیض ها بسیار بیشتر و گوناگونترشده است.
5. حضور مردم در دوران اول انقلاب همه مردم در صحنه بودند. در سخنرانی نماز جمعه، این آقا اعلام می کند که بعضی ها فکر می کنند ایران گرجستان است، نه اقا اینجا گرجستان نیست که انقلاب مخملی ایجاد شود! توجه شود، زمانی این جنبش همگانی که باعث انقلاب 57 شد و این آقایان را به همه چیز رساند، خوب بود اما الان جرم محسوب می شود. جالب این جاست که تا شب جمعه که مردم برای انتخابات بیرون بودند کار خوبی کردند اما از فردا که انتخابات تمام شد دیگر بیرون آمدن مردم جرم محسوب می شود و براین اساس با مردمی که بیرون آمده اند به نحو خشن برخورد می شود و سرکوب می شوند. جرم اینها این است که می گویند در آرای ما تقلب شده است و ما اعتراض داریم. این نوع اعتراض از دید این اقا از دیروز جرم محسوب می شود و همه جا را ناامنی و وحشت فراگرفته است.
در جریان انقلاب سخن از چگونه زیستن بود. گفته می شد که این مردم لایق رشد و توسعه هستند و خاندان پهلوی نمی گذارد. سخن بر سر این بود که همه مردم دارای شغل باشند، در رفاه باشند و از امکانات برخوردار باشند. اما این آقایان بعد از اینکه رسیدند به قدرت، نزد آنان این ملت شد شهیدپرور.
در همین سخنرانی دیروز نیز این آقای رهبر تا بخواهی از مرگ سخن گفت. این تحول از زندگی به مرگ، خواست این رژیم بوده است. هر رژیم استبدادی که بیان راهنمایش خودکامه شود به این سرنوشت دچار می شود. به میزانی که به قدرت میل می کند از خودبیگانگی اش از حیات بیشتر می شود.
در آن دوران هر چقدر به شاه می گفتند که مردم در حال اعتراض و انقلاب هستند باور نمی کرد. یک دنیای مجازی برای خودش ساخته بود که چیزی را نمی خواست قبول کند. تا اینکه وقتی گفت من صدای انقلاب را شنیدم که دیر شد بود. آقای خمینی نیز گفت" اگر سی و پنج میلیون بگویند بله من می گویم نه". از خود بیگانگی بیان راهنما کار را به جایی رسانده که به این آقای خامنه ای اصلا امکان دیدن واقعیت را نمی دهد. لذا تقلب آشکار را نه تنها نفی نمی کند بلکه تلاش می کند که مردم دنیا هم این تقلب اشکار را باور کنند. این اندیشه راهنما دیگر کاملا مرده است. چیزی که بشود با آن واقعیت را دید در آن وجود ندارد. او با شرایطی که خود ساخته است درِ واقعیت را به روی خود بسته است. او گفته بود که چهل میلیون رای می خواهد که همه رای هم برای او باشد و فقط همین را می بیند. همه جا در احوالات دیکتاتورها و مستبدها چنین نشانه هایی ظهور پیدا می کند. همه آنها به این مرحله می رسند. به اینجا که رسید دیگر ایده راهنمای شخص یا نظام مرده است. با این حال هنوز یادآوری و تذکر شایسته و درخور است.
در آغار انقلاب صحبت این بود که چرا انقلاب باید کرد و آیا نمی توان از راه اصلاح رژیم شاه به هدف رسید؟ انقلاب رخ داد زیرا نیروهای محرکه اعم از انسآنها، مواد اولیه، دانش و فهم انقلاب در رشد به کار نمی رفتند بلکه در تخریب به کار می رفتند. جامعه انقلاب می کند تا فضا و نظام اجتماعی خود را باز کند، تا این نیروهای محرکه بتوانند فعال شوند. در انقلاب ایران هم همین اتفاق روی داد. جامعه ایران به دلیل داشتن نیروهای جوان از نیروهای محرکه خود می خواست استفاده کند و به سمت یک جامعه رشدیافته حرکت کند. به همین دلیل هم انقلاب روی داد، اما هنوز دو سال و اندی از آن رویداد بزرگ جهانی نگذشته بود که در اثر کودتای خرداد 60، تخریب این نیروهای محرکه دوباره شروع شد. سپس یک نسل در جنگ هشت ساله از بین رفتند. اکنون که نسلی جدید آمده است، باز رژیم در پی تخریب این نسل است. در این چهار سال که این رژیم دویست و هفتاد میلیارد درآمد نفتی خارجی داشته است یک جا مصرف شده است و به کسی هم حساب پس داده نشده است. هنوز هم حساب پس داده نشده است در آینده نیز پس داده نخواهد شد. در نتیجه کشور رو به ضعف و فقر روزافزون است و استعدادهای جامعه هم یا در حال از بین رفتن است یا در حال خارج شدن از کشور به طوری که سالانه صد و پنجاه هزار استعداد از ایران خارج می شود و یک زمانی هم آقای حدادعادل اعلام کرد که بگذار اینها بروند ما از این ها زیاد داریم. حالا این استعدادها سر از کجا در می آورند؟ آمریکا و غرب. ظاهراً این کشورها خود استعداد کم دارند که از کشورهایی مثل ما که زیاد داریم استعداد جذب می کنند!
انقلاب برای این بود که فضا و نظام اجتماعی باز شود و مردم بتوانند استعدادهای خود را به کار ببرند. اما ببینیم که متاسفانه ما در این انقلاب به کجا رسیدیم؟ به جایی رسیدیم که ولی فقیه فعلی به همه اعلام می کند که نه تنها در جامعه بلکه در خود این نظام هم کسی حق نفس کشیدن ندارد. خوب توجه کنید که از خود بیگانه شدن اندیشه راهنما به جایی رسیده است که در چارچوب خود این نظام هم کسی نمی تواند نظری مخالف نظر ولی فقیه داشته باشد. حتی اگر این کس، کسی باشد که خود باعث شده باشد که این آقا رهبر و ولی فقیه بشود، یعنی آقای هاشمی رفسنجانی. نگاهی به تاریخ بد نیست: ایشان بدین وسیله رهبر شد که در آن زمان آقای هاشمی اعلام کرد که آقای خمینی به آقای مشکینی نامه نوشته که غیر مرجع تقلید هم می تواند رهبر و ولی فقیه شود. این نامه مجوز شد که آقای سید علی خامنه ای طبق آن رهبر شود. این نامه که جزو قانون و قانون اساسی نبود که بر اساس آن ایشان رهبر شود. طبق قانون رهبر باید از میان مراجع انتخاب شود. پس الان معلوم می شود که فصل الخطاب بودن قانون به چه معنا است. البته جالب اینجاست که من آن نامه منسوب به آقای خمینی را دادم دو کارشناس بین المللی خط بررسی کنند تا صحت انتساب آن به آقای خمینی بررسی شود. آنها تصریح کردند که این نامه از آقای خمینی نیست. من هم این گزارش را دادم روزنامه لوموند و دیگر روزنامه ها انتشار دادند. سفارت ایران به روزنامه لوموند اعتراض کردند که چرا این را چاپ کردید؟ روزنامه لوموند هم گفت اگر شاکی هستید و معتقدید این نامه جعلی نیست به دستگاه های قضایی شکایت ببرید. تا امروز هم آنها شکایتی نکرده اند و نخواهند هم کرد چرا که آن نامه جعلی بود. حالا این آقای خامنه ای که خود با نامه جعلی و خلاف قانون رهبر شده است بیان می کند که فصل الخطاب قانون است. آیا بالاتر از این می شود به یک ملت توهین کرد؟ آن اندیشه راهنمایی که به واسطه آن یک نفر با نامه جعلی رهبر می شود نتیجه اش این می شود که فضا بسته می شود که کسی حتا از درون خود نظام هم حق حرف زدن به گونه دیگری را ندارد.
اما بیان راهنمای آغاز انقلاب چنان بود که به واسطه آن آقای خمینی می گفت که مردم خودشان انقلاب کرده اند و من پیرو آنان هستم. آن بیان راهنمای آزادی بود که خودانگیختگی انسانی را باعث شده بود تا در پرتو آن انسان استعدادها و توانایی هایش را آزاد کرده و به کار گیرد. انسان را توانا می کرد که خویشتن را فعال کند و برانگیزاند، و باعث می شد که انسان حقوق خود را به یاد آورد. اما اکنون از آن بیان به کجا رسیده ایم؟ به اینجا رسیده ایم که خودانگیختگی برای انسان جرم محسوب می شود. در جریان جنگ می گفتند اگر کسی خودش بخواهد که ابتکاری بکند و خطا باشد به جهنم می رود ولی اگر همان خطا را رهبری دستور دهد فرد بهشتی می شود. از خودبیگانگی تا این حد؟
اکنون در این زمان خودانگیختگی جرم است. هر کسی که به کسی غیر از نامزد این آقا رای داده است، مجرم است. به غیر احمدی نژاد به هر کسی رای بدهید مجرم محسوب می شوید. به قول خود آقای احمدی نژاد، خس و خاشاک محسوب می شوند. آن انسانی که در آغاز انقلاب بر اساس بیان آزادی، احترام و شخصیت و کرامت داشت و خود خویشتن را بر می انگیخت و استقلال رای داشت، امروزه کارش به جایی رسیده است که خس و خاشاک شده است. این چنین تحولی بیانگر این است که بیان راهنمای این نظام چقدر منحط شده است. اگر کسی بخواهد با این اسلام زندگی کند باید فورا جام زهری را آماده کند و زحمت زجرکش کردن را هم به خود ندهد.
دیروز در سخنان این آقا معلوم شد که تدبیر انسان نیست که بر سرنوشت او حاکم است بلکه این تقدیر قدرت است که بر مردم حکومت می کند. تقدیر قدرت حکم میکند که احمدی نژاد از صندوق بیرون بیاید. دیروز این آقا، تقلب را برای همه تفهیم کرد چه کسانی که در رژیم بودند و چه کسانی که خارج از رژیم هستند و اعلام کرد که هر کس بخواهد علیه این انتخابات حرفی بزند سر و کارش با چماق و زنجیر است.
چاره چیست؟

سخنان خود را با نکاتی چند درباره راه حل تمام می کنم. خامنه ای می گوید فصل الخطاب قانون است. اما فراموش کرده است که سخن آخر را جامعه و ملت می زند. فراموش کرده است که سخن آخر را در زمان انقلاب، مردم زدند نه قانون رژیم شاه و چون شاه سخن مردم را نشنید لذا به سرنوشتی دچار شد که همه آن را دیدید. اکنون این اقا می گوید مگر قرار است در خیابآنها تکلیف و سرنوشت کشور معین شود؟ فصل الخطاب قانون است. قانون هم خود ایشان است. اما آشکار است که وقتی کار به جایی رسید که مستقیم و صراحتا به مردم گفته شد که شما بر حاکمیت و سرنوشت خود اصلا حقی ندارید یعنی حاکمیت جمهور در این رژیم ملعبه ای بیش نیست. آن زمان خود آقای خمینی هم به من گفت این که ما می گوییم میزان رای مردم است به خاطر این است که دنیا نگوید که اینها دیکتاتورند و الا مردم حق و رایی ندارند. امروز این آقا به این ایده رسمیت داده است. مردم رای و حقی در حاکمیت ندارند.
خوب اکنون چاره چیست؟ در این دوران طولانی نظرهای زیادی ارائه شده است مبنی بر اینکه این مردم دیگر تن به انقلاب نمی دهند. خیلی از این جوآنها می گویند شما بیخود کردید انقلاب کردید که این وضع را برای ما درست کردید. ما انقلاب نمی خواهیم ما دنبال اصلاحات هستیم و انقلاب خشونت است و بد است. تنها یک راه است و آن هم اصلاحات از داخل رژیم است. امروز آخرین تلاش برای آزمون این دروغ، شرکتشان در انتخابات بود. امروز خود این اقا هم گفت اصلاحی که ذره ای تقدیر قدرت وی را محدود کند پذیرفته نیست. لذا چاره آن است که جامعه محکم بایستد و بگوید که حاکمیت مال من است؛ ولایت متعلق به جمهور مردم است و حاکمیت و رهبری درخور این رژیم در بیرون از این رژیم قرار دارد و لذا این مردم باید جانشینی دولت و حکومت جمهور را با این رژیم و دولت ضد جمهور هدف خود قرار دهد. شعار درخور این ملت که باید همیشگی باشد عبارت از ولایت جمهور مردم، نه ولایت فقیه (چه مطلقه و چه غیرمطلقه) و مبارزه برای استقرار حکومت جمهور مردم. این راهی طولانی است که اکنون که مردم قیام کرده اند نشان از این دارد که این شعار محقق شدنی است. روش صحیح هم شرکت جمهور مردم در مبارزه است تا هم میزان خشونت را کاهش دهد و هم اینکه در آینده سرنوشت وطن ما گرفتار حوادث و آسیب های متعدد و از جمله مداخله از خارج نشود. نباید ما لحظه ای از استقلال ایران غفلت کنیم. نباید اجازه دهیم هیچ کشور و قدرت خارجی در مبارزه مردم و حرکت مردم برای استقرار مردم سالاری مداخله کنند. در یک مصاحبه من به روزنامه نگاران ـ از جمله لیبرتی و اورونیوزـ این واقعیت را گفته ام به ما شر مرسانید که از شما امید خیر نیست. بگذارید ما خودمان مبارزه مان را پیش ببریم. البته ما به حمایت افکار عمومی دنیا نیاز داریم، بسیار هم مطلوب است. اما وقتی که "دولتها" مداخله می کنند، صرف نظر از این که برای این مداخله چه دلیلی می آورند، برای همین نیروی جوانی که می خواهد از منزل بیرون بیاید و در مبارزه شرکت کند این تهدید پیش می آید که او وابسته به خارج است و برای منافع قدرتهای خارجی از خانه بیرون می آید. این نگرانی را باید دائم داشته باشیم. برای مثال، این رادیوها و تلویزیونهای کشورهای خارجی برای این است که به جریان آزاد اطلاعات دامن بزنند نه اینکه در یک انتخابات از یک نامزد خاص دفاع کنند و به مردم بگویند به فلان کس رای دهید. به شما چی؟ وقتی شما کشورهای خارجی این کار را می کنید نشان از این دارد که شما در نامزدی هر فرد معین، نفع و خواسته ای دارید که تلاش می کنید این یکی نامزد، انتخاب شود و آن دیگری نشود. ما می خواهیم که مردم ایران خود را مستقل بدانند و مستقل باشند و وقتی رای می دهند رای آنها رای یک ملت رشید باشد. ایران امروز، ایران جوان است، زیرا ایرانی در حرکت و جنبش است. برای ایران و ایرانی بیشترین شادیها و بیشترین پیروزیها آرزو می کنم.

شاد و پیروز باشید.
ابوالحسن بنی صدر