۱۳۸۸ آذر ۱۰, سه‌شنبه

۱۳۸۸ آبان ۲۲, جمعه

به اعتراض برخيزيد

ايرانيان!
احسان فتاحيان، جوانی ۲۳ ساله، اعدام شد. اين قربانی رژيم خشونت گستر، نمادی از نوع ديگر است: عمل نکردن به هر حقی، محروم شدن از حقوق ديگر است. چنانکه اختلاف در نظر و فرهنگ و... حق است. هرگاه با بکار بردن خشونت، از عمل به اين حق جلوگيری شود، تنها اين حق نيست که انسانها از عمل به آن باز می مانند، از حق انديشيدن، از حق دانستن، از حق اظهار نظر و ساختن و داشتن هويت، و از حق ... نيز باز می مانند و وقتی دولتی برای ممانعت از برخورداری از حق اختلاف، انسانی را از حيات محروم می کند، «همه انسانها را از حيات محروم می کند». جامعه ای که خواه بداند حق اختلاف لازمه برخورداری از حق حيات در رشد و آزادی است و چه نداند و سکوت کند، اعضای خود را از حقوق خويش محروم می کند و در جنايت رژيم و نقض حقوقی که حيات در گرو عمل به آنها است، شريک می کند.
فتاحيان نماد است زيرا، با اعدام او، حق اختلاف است که انکار می شود. با انکار اين حق، حق اشتراک در سرنوشت خود بمثابه يک جامعه، حق زندگی در آزادی و رشد و ديگر حقوق انسان و حقوق ملی است که انکار می شوند. به تمامی انسانها در حيات حقوقمند است که تجاوز می شود.
افزون بر اين، اين اعدام وحشت رژيم را از ادامه جنبشی گزارش می کند که شما مردم ايران برای بازيافت حق حاکميت بر سرنوشت خود، چون امواج حيات بخش برانگيخته ايد. پس در برابر اين جنايت سکوت نکنيد. هيچ عذری برای سکوت پذيرفته نيست. چرا که علاوه براين که شريک رژيم در محروم کردن خويشتن از حقوق خويش شده ايد، دست رژيم را در پرشمار کردن اين جنايت باز گذاشته ايد. رژيم نگون بخت در وحشت سقوط است و می پندارد گسترده تر کردن باز هم بيشتر دامنه خشونت و هرچه سبعانه کردن خشونتش، می تواند امواج جنبش را فرونشاند.

ايرانيان!
در ايران و هرجای جهان، به اعتراض برخيزيد.
پدران و مادران از نسل جوان کشور در جنبش بزرگ، حمايت کنيد. در آن شرکت کنيد و سران و فرمان بران رژيم جنايت گستر را مطمئن کنيد که خشونتشان عزم شما را راسخ تر می کند. بازهم صريح تر به آمران و مأموران اين جنايت بگوئيد: فرجامی جز شکست ندارند و بايد به اراده استوار شما تسليم شوند.

۱۳۸۸ آبان ۱۶, شنبه

روز پیروزی نزدیک است

هموطنان!

نخست گفته شد که حمله به سفارت امریکا و به گروگان گرفتن اعضای آن، طرحی بود که تنی چند از «دانشجویان خط امام» تهیه و با اطلاع و تصویب آقای موسوی خوئینی ها به اجرا گذاشتند. اما با گذشت 30 سال، زمان شهادت می دهد که

● دانشجویانی که در اجرای طرح شرکت کردند، رانده شدند و هم اکنون شماری از آنان در زندانند.

● آنها که گروگانگیری را بکار باز سازی دولت استبدادی گرفتند، رژیم جنایت و خیانت و فساد را برقرار کردند. یکچند از آنها نیز خود قربانی شدند.

● بهای بسیار سنگین را شما ایرانیان، با تحمل محاصره اقتصادی و جنگ 8 ساله و بازسازی استبداد وگسترش نابسامانی ها و فسادها و زندگی در بحرانهای داخلی و خارجی پرداخته اید و می پردازید.

● گروگانگیری که آن را آقای خمینی «انقلاب دوم» خواند، طرحی بود که بنا بر دو تحقیق، در امریکا تهیه شد. تحقیق روبرت پاری، روزنامه نگار امریکائی، به این نتیجه رسید که تهیه کنندگان آن، خانم اشرف پهلوی و آقایان راکفلر و کیسینجر بوده اند.

● می دانستیم که سپاه در تسخیر سفارت امریکا شرکت داشته است و اینک آقای ناطق نوری می گوید جهاد سازندگی تحت سرپرستی او نیز، در اجرای طرح، شرکت داشته اند. پس گروگانگیری طرحی نبوده است که جز «دانشجویان پیرو خط امام» از آن مطلع نبوده باشند. اطلاع کسانی که از گروگانگیری سود بردند، از وجود طرح و شرکت در اجرایش، این پرسش را پیش روی شما مردم ایران قرار می دهد: میان دست اندرکاران باز سازی استبداد در ایران و تدارک کنندگان ریاست جمهوری ریگان و حاکم کردن ریگانیسم بر امریکا، چه رابطه ای وجود داشته است؟ آیا میان ریگانیسم و ولایت مطلقه فقیه رابطه ای نبوده است؟

● این پرسش از این نظر اهمیت پیدا می کند که در سازش پنهانی بر سر گروگانها با گروه ریگان – بوش، نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری سال 1980، کسانی چون آقایان خامنه ای و هاشمی رفسنجانی و بهشتی و ناطق نوری و... شرکت داشته اند. بدین سان، گروگانگیری بسود استبدادیان در ایران و ریگان و ریگانیسم در امریکا تمام شده و معامله بر سر گروگانگیری نیز میان این دو گروه انجام گرفته و این معامله پنهانی ادامه یافته و افتضاح جهانی ایران گیت را ببارآورده است.



هموطنان!

اینک شما مردم ایران برای آزاد شدن از استبداد خائنان به ایران و انقلاب بزرگ شما ،دین و اخلاق و کرامت و حقوق شما، برخاسته اید. هرگاه بخواهید پیروز بگردید، می باید ابتکار عمل را از آن خود کنید. زمان و مکان را از آن خود کنید. 13 آبان، آغاز باز سازی استبداد شد و چرا شما آن را روزی از روزهای جنبش همگانی برای بازیافت کرامت و آزادی خود نکنید؟ آنها که می خواهند شما را وسیله رقابت بر سر قدرت در محدوده رژیم کنند، مدعی هستند مردم سالاری بروزگاران در ایران برقرار کردنی نیست. شگفتا! پس از سه انقلاب در یک قرن و این جنبش، اگر هنوز ایرانیان شایستگی برخورداری از مردم سالاری را نجسته اند، پس بی درنگ می باید دست بکار استقرار مردم سالاری شد. چرا که تأخیر سبب می شود، به روزگاران، ایران اسیر استبداد تبهکاران بماند.

بر شما است که همه روزها را روزهای خیزش کنید و تا استقرار «ولایت جمهور مردم»، به جنبش خود ادامه دهید.

10 آبان 1388

معتمد شما ابوالحسن بنی صدر

۱۳۸۸ آبان ۴, دوشنبه

باوجود راه، افغانستان در بن بست است!

انقلاب اسلامی 1357 در ایران که بر آن بود تا با انقلاب-در-اسلام راه را بر مردمسالاری و حقوق انسان باز کند، طولی نکشید که جنبش مردم افغانستان را به دنبال آورد. آن زمان، ارزیابی من این بود که دو ابر قدرت وارد مرحله انقباض شده اند. انقلاب ایران و مقاومت مردم افغانستان گویای ورود آمریکا و شوروی، به مثابه دو ابرقدرت، به مرحله نخست انقباض و سپس انحلال بود. زمان، حق را به این ارزیابی داد. بنابر این، از دید من هیچ جای شگفتی نیست که پس از فروپاشی ابرقدرت شوروی، نخست در ایران و اینک در افغانستان و عراق، امریکا نیز صفت «تنها ابر قدرت» را از دست داده است و می دهد. از این مقدمه می خواهم این نتیجه را بگیرم که غرب برای موفقیت در افغانستان ناچار است به رایزنی با گروه های مردمسالار در جوامع مسلمان منطقه بپردازد. حل صلح آمیز بحران افغانستان نیازمند همفکری میان صاحبنظران مسلمان و غرب است.
هنوز گروگانگیری و سرکوبگری سیاسی و شروع جنگ از سوی عراق، ایران را به بیراهه استبداد نکشانده بود که سفیر اتحاد جماهیر شوروی سابق به دیدار آقای خمینی رفت. در آن روزها آقای خمینی، به یمن انقلاب بزرگ ملت ایران، نقش یک رهبر دینی و سیاسی محبوب در میان ملت های مسلمان را به دست آورده بود. آن روزها موج انقلاب اسلامی به رهبری آقای خمینی آنقدر قوی بود که مردم در افغانستان نیز شعار می دادند الله اکبر خمینی رهبر. اما بحران بزرگ گروگانگیری، انقلاب اسلامی و بلکه همه ایران را گروگان رابطه ستیز با آمریکا و بلوک غرب کرد. سپس کودتای خرداد 60 بر ضد دموکراسی در ایران رخ داد و رژیم حاکم بر ایران که پیشتر به علت ماجراجویی، خود را در دام رابطه قوای دوران جنگ سرد انداخته بود، به خاطر حفظ روابط خود با شوروی، سیاستش به ناچار به سوی رضایت به قربانی شدن افغانستان چرخانید. روسها موضع آقای خمینی را چراغ سبزی برای تجاوز نظامی به افغانستان تلقی و قوای خود را وارد افغانستان کردند(1). رژیم ایران این سیاست را، در آنچه به آسیای میانه مربوط می شود نیز، تا امروز ادامه داده است. بدین قرار انقلابی که در بهار خود، مردم افغانستان و ملتهای دیگر را به توحید مساعی برای باز یافت استقلال و آزادی می خواند، جای خود را به ضد انقلابی سپرد که شعارش مرگ بر این و آن است و تا امروز، از عوامل محرومیت ملتهای منطقه از استقلال و آزادی است.
افغانستان از سی سال پیش تاکنون همچنان در آتش جنگ می سوزد و قوای 100 هزار نفری ناتو نیز در این سرزمین درمانده است. مساله جنگ و خشونت کم بود، با انتخابات مساله دار اخیر نگاهداشتن همین نظم سیاسی ناقص فعلی را مشکل کرده است. با نگاهی فراگیر می بینیم افغانستان، غیر از جنگ، دست کم گرفتار هفت مشکل بزرگ است که در رابطه با یکدیگر، آتشی شده اند و به جان هستی افغانها افتاده اند:

1. این کشور در محاصره روابط قوای متضاد منطقه ای و جهانی است. در اطراف افغانستان قدرتهائی هستند که این کشور از پس هیچیک از آنها بر نمی آید و همه آنها نیز در افغانستان هدفهائی را تعقیب می کنند که ضد یکدیگرند:

هند و پاکستان هر دو می خواهند افغانستان تحت نفوذ آنها باشد. پاکستان بر ضد هند و هند بر ضد پاکستان می خواهند از افغانستان سود جویند. ایران که با افغانستان در تاریخ و فرهنگ و دین و زبان، بیشتر از دیگر همسایه ها اشتراک دارد، نه تنها در تعارض با غرب، بلکه در تعارض با کشورهای همسایه و نیز کشورهایی چون عربستان و امارات، حضور هریک از این کشورها را تهدیدی متوجه خود می بیند. در شمال، به رغم «مستقل» شدن کشورهای آسیای میانه، هنوز روسیه است که همه جا سلطه گرانه حضور دارد. در شرق، چین اسباب حضور خود را در صحنه جهانی، به مثابه ابر قدرت آماده می کند و بناگزیر، هدفی متضاد با هدفهای قدرتهای دیگر را در افغانستان تعقیب می کند. امریکا و انگلستان و دیگر کشورهای اروپائی نیز نیروی نظامی در این کشور دارند و لاجرم هدفشان با هدفهای همسایگان افغانستان ناسازگار است. تا آنجا که ناتو هنوز نتوانسته است حتی ارتش و سازمان اطلاعاتی پاکستان را به بستن کامل مرزها بر روی طالبان متقاعد کند.

2. قوای امریکا پس از آنکه طالبان را ساقط کردند، با ورود قوای کشورهای عضو ناتو به افغانستان، نه با مردم افغانستان که با جنگ سالاران رابطه برقرار کردند. برقرار نکردن رابطه با مردم افغانستان همراه شد با حمله های نظامی - هوایی که قربانیان آنها اکثراً مردم غیر نظامی بودند. در عمل تا به امروز، فرماندهی قوای امریکا به جای آنکه از این اصل پیروی کند که هر بار که احتمال وجود عناصر طالبان در میان مردم پدید می آید، از اقدام نظامی که سبب کشته شدن مردم شود می باید پرهیز کرد به منظور یکسره کردن کار از اصل حمله هوایی و زمینی ولو سبب قتل مردم شود پیروی کرده است. در نتیجه، در نظر مردم افغانستان، اندک اندک این تصور شکل گرفته است که قوای ناتو حامی جنگ سالاران و بی اعتناء به حیات آنهایند و از همین رو، این نیروها به تدریج عامل ضد دموکراسی در افغانستان تلقی شده اند.

3. تا کودتای «کمونیست ها» در سال 1357، بر افغانستان، پشتونها – که حدود 45 درصد جمعیت این کشور هستند - حکومت می کردند. هرگاه طالبان حاکمیت خود را بر سراسر افغانستان مستقر می کردند، باز پشتونها حکومتشان تدوام می یافت. آیا اگر امریکا و متحدانش در ناتو به جای مداخله نظامی، پاکستان را ناگزیر می کردند مرزهای خود را بر روی طالبان ببندد و از هرگونه کمک و بلکه فرماندهی قوای طالبان باز ایستد، طالبان می توانستند بر افغانستان مسلط شوند؟ بعید بنظر می رسد. چراکه به قول خانم بی نظیر بوتو، طالبان را پاکستان ساخت با پول عربستان و یاری انگلستان. طالبان هم برای همسایگان افغانستان قابل تحمل نبودند و هم برای اقوام افغانی. به هر رو، تحولات حاصل از سه دهه جنگ، سلطه یک قوم را بر اقوام دیگر ساکن این سرزمین کهن ناممکن ساخته است. این واقعیت را پشتون ها هنوز نپذیرفته اند. متاسفانه اقوام دیگر هم که همگی زخم جنگ بر تن دارند، هنوز حاضر به قبول این واقعیت نیستند که برای زندگی مشترک، در صلح، می باید از قالبهای سخت قومی خویشتن را آزاد کنند که ساخته خشونتند و از رهگذر خشونت برجایند و نیروهای محرکه آنها را به زور ویرانگر بدل می کنند و این زور در تخریب بکار می رود. در تخریب در درون هر قوم و در تخریب قومها دیگر را.

4. افغانستان یک جامعه دینی است. حضور باورها و مناسک دینی همه جا پررنگ است. متاسفانه همچون بسیاری از جامعه های مسلمان دیگر، در اینجا نیز زورمداری و نیز اطاعت از زور که به شکل اعتیادآمیزی در همه زوایای روح و روان افراد نفوذ کرده است ریشه در بیان دینی دارد. خشونت عجبیی به نام عملیات انتحاری نیز مستقیما از این فضای دینی سیراب می شود. هرچند در این کشور هم اختلافهای دینی و مرامی وجود دارد، ولی این اختلافات را به خصوص در افغانستان نمی باید به اختلاف میان دین باوران و ملحدان، یا شیعه و سنی، و بنیادگرا و میانه رو، فروکاست. چرا که این اختلافها دست کم در خاک این کشور خود همگی از رابطه کلی تر انسان با دین و رابطه انسان با قدرت مایه می گیرند. توضیح این که در افغانستان و بسیاری از جامعه های مسلمان، همچنان انسان برای دین تصور می رود و نه دین برای انسان. و دین آشکارا زبان و بیان قدرت/سلطه تصور می شود و نه زبان و بیان آزادی. در نتیجه، نزاع در افغانستان نزاع میان فرقه ها نیست، بلکه بر سر اصل قدرتِ مشروع و قدرتِ نامشروع است. بیان دینی نیز ابزار توجیه قدرتمداری است. هرگاه در جامعه افغان این تصور همگانی می شد که قدرت، دین را هم نامشروع می سازد، نزاع فوراً بی محل می شد. دین اسلام در افغانستان تا زمانی که به مثابه بیان آزادی و در خدمت انسان، فهم همگانی نشود در خدمت بنیادگرایان و هراس افکنان است. شریعت بریده از قرآن و از حقوقی که قرآن یک به یک برشمرده است، تکلیف محور گشته است. این «شریعت» است که انواع بیان های قدرت گشته و در نظر پاره ی از رهبران دینی، خشونت گرائی را جایگزین خشونت زدائی کرده است. و اکثریت بسیار بزرگی از مردم را نیز به اطاعت از قدرت معتاد کرده است. از آنجا که اسلام گرفتار این از خود بیگانگی شده است، بازگرداندن آن به بیان آزادی، شرط اصلی رهایی جامعه افغان از مصیبتهای فعلی است.
آیا امریکا و متحدانش به این امر مهم توجه کرده اند؟ خیر!. زیرا در کشورهای خود نیز به این امر توجه ندارند. پس نیروهای ناتو تا زمانی که پارادایم قدرت بر روابط میان انسانها در جامعه های خود آنها تغییر نکرده، چگونه می توانند در افغانستان فرصتی برای بازنگری در باره دین و رابطه اش با انسان، به وجود آورند؟ شاید از همین جاست که در افغانستان حتی پروژه های حقوق بشری نیز که علی الاصول باید سازگار با اسلام آزادی باشند، هر جا که معلوم شود از سوی غرب حمایت می شوند به تدریج در اذهان عمومی مشروعیت خود را از دست می دهند.

5. فقر اقتصادی و ضعف فرهنگ سیاسی و زندگی در ناامنی به بی قدری حیات منجر شده است. غفلت از حقوق و کرامت انسان، به خصوص منزلت نازل زن، مشکلات اجتماعی را پیچیده تر کرده است. هرچند با توجه به کمکهای مالی کشورهای ثروتمند دنیا، توجه به فقر اقتصادی بیشتر بوده است، اما خود این کمکها نیز در فضای فعلی، فرصتی برای فسادهای بزرگ در روابط اجتماعی شده است. پولی شدن روزافزون روابط اجتماعی به بیشتر شدن فضاهای خشونت آمیز و جنایت ساز منجر شده است. طبق گزارشها نرخ جرائم خشونت بار مثل قتل و تجاوز در بسیاری از مناطق کشور روبه افزایش است.

6. فساد مالی و اداری موجب کم شدن فزاینده اعتماد مردم به اداره کنندگان شده است، و عدم همکاری میان مردم و دولت به ویژه در امور مربوط به امنیت ملی اگر نگوییم استقرار صلح در این کشور را به طور کلی از میان برده باشد، دست کم بسیار کم کرده است. و چون جنگ و ناامنی، منبع درآمد بزرگ است، نه جنگ سالاران و نه عناصر فاسد در دستگاه دولت سودی در پایان یافتن آن نمی بینند. اینست که کم نیستند مأموران نظامی و انتظامی و اداری، که خود را نه در خدمت پایان دادن به جنگ بلکه در خدمت ادامه آن می بینند. پس تا این معضل باقی است، حتی پروژه گسترش روزافزون نیروهای امنیتی و پلیس و ارتش افغانستان نیز می تواند در جهت عکس عمل کند و به جای آنکه حافظ صلح و امنیت باشد به دامنه خشونت و جنگ در جامعه بیفزاید.

7. جنگ و ناامنی در افغانستان با تولید و تجارت مواد مخدر گره خورده است. افغانستان اگر نه مهمترین، دست کم یکی از مهمترین مراکز تولید و صدور مواد مخدر جهان شده است. هرچند آن چه به تولید کنندگان می رسد در مقایسه به آنچه به مافیاها و مأموران و بسا مقاماتی در دولت افغانستان و مافیاهای نظامی – مالی در پاکستان و ایران و آسیای میانه می رسد، ناچیز است، در عمل به دلیل فقر اقتصادی و عدم وجود امکانات کشاورزی معمولی و بازار طبیعی، کشت خشخاش تنها بدیل زندگی مردم در آن مناطق شده است. برای نمونه، همین الان برای نیروهای ناتو در جنوب دشوار است که مزارع کشت خشخاش را از بین ببرند، نه به دلایل نظامی و لجستیکی، بلکه به این دلیل که اگر این کار را بکنند، مردمی را که هیچ راه معیشت مناسب دیگری در اختیار ندارند به طالبان نزدیکتر کرده و با خود دشمن تر.

این مسائل و مسائل خاص هر منطقه از این کشور از شمال تا جنوب آن، مجموعه بغرنجی را به وجود آورده اند و به نظر نمی رسد که راه حل نظامی و یا سیاسی از بالا و از طریق استراتژیستهای بریده از مردم افغان داشته باشند. بنابراین پرسش از حالا این است که چگونه می توان در افغانستان از طریق خود مردم صلح ایجاد کرد؟ آیا با توجه به مذهبی بودن این جامعه، می توان از راه پیشنهاد اسلام به مثابه بیان آزادی، جامعه افغانی را آماده شرکت در تحول از جنگ به صلح و بنای جامعه مردم سالار کرد؟ پاسخ من به این پرسش آری است. اما به نظر می رسد نه دولتهای همسایه و نه قدرتهای منطقه ای و فرامنطقه ای که دارای قوای نظامی در افغانستانند، موافق پیشنهاد این اسلام نیستند. بر فرض هم که موافق باشند، با توجه به سابقه شان، پیشنهاد آن از سوی هیچیک از آنها، برای عموم مردم افغان قابل درک نیست. بنابراین بعید است مردم را به تغییر اوضاع برانگیزاند. همین جا یادآور شوم این پیشنهاد امری ذهنی نیست و اصول راهنمای آن به تفصیل در حوزه سامانه های سیاسی، قضایی و اقتصادی توسط مسلمانان استوار بر اصول استقلال و آزادی تدوین شده است. چه بسا سازمان ملل متحد بتواند با الهام از این پیشنهادها در قلمروهای مختلف اقتصادی، قضائی و حقوق انسان فعال شود و به خصوص در زمینه دفاع از حقوق و منزلت زن و نیز در زمینه طرحهایی برای توسعه پایدار اقتصادی و سیاسی، رهنمودهای این اسلام را بکار برد به ترتیبی که جامعه افغانی فطرت مستقل و آزاد خود را باز یابد و آماده شرکت در تغییر سرنوشت خویش شود. یادآور می شوم این اسلام یکبار در سالهای پیش از انقلاب به جامعه ایران ارائه شد و باعث انقلاب بزرگ 57 شد. اگر در ایران استبداد سیاسی با استمداد از جنگ و کودتا بازسازی نشده بود، ما چه بسا الان وضع دیگری داشتیم .ایران مستقل و آزاد می توانست الگوی سیاست معنوی، به تعبیر میشل فوکو، باشد. در عین حال، کاربرد این رهنمودها در بهار انقلاب ایران تجربه سخت ارزشمندی است برای مردم افغانستان و اگر مردم افغان در تماس با هم فرهنگان خویش در خط استقلال و آزادی ایران طلایه دار این تحول بزرگ شوند چه بسا ما شاهد طلیعه صلح برای این کشور و برای همه مسلمانها و بسا مردم سراسر جهان باشیم.
اما عمل به این رهنمودها، ملازمه دارد به فرصت عمل به مردم افغانستان دادن در اداره امور خویش. این سخن که مردم افغانستان آمادگی مردم سالاری را ندارند زیرا فرهنگ مردم سالاری را نجسته اند، پس می باید دولت مقتدری سرنوشت مردم آن را در دست بگیرد، هم بی اعتنائی به تجربه است و هم نادیده گرفتن ترکیب قومی و فرهنگی این کشور. مغایر تجربه تاریخی است زیرا افغانستان همواره دارای دولت استبدادی بوده است، و حضور قدرتهای خارجی و مداخله آنها در امور داخلی این کشور نیز به کودتای سازمانی کمونیستی و یک دولت استبدادی دیگر انجامید. ولی با این وجود از آن کودتا تا امروز در جنگ است. ترکیب قومی و دینی و... جامعه افغانی نیز با اینگونه حکومت ناسازگار است. افزون بر این، بی سواد را سواد می آموزند و نمی گویند چون بی سواد است می باید جهل او را بیشتر کرد. مردم سالاری نیاز به مشارکت روزافزون افغان ها در اداره امور خویش در بعدهای اقتصادی و سیاسی و اجتماعی و فرهنگی دارد. از آنجا که در افغانستان، زنان به مثابه نیمی از پیکره جامعه از عرصه زندگی جمعی غایب اند، به ویژه کار را می باید از آزادی و استقلال زن شروع کرد. در جامعه افغان باید روند انحطاط آمیز تبدیل زنان را به یک شیئ جنسی مخفی شده در گوشه خانه، متوقف کرد. برخوردار کردن زنان و دختران افغان از کرامت و منزلت و حقوق خویش به عنوان یک انسان برابر با انسانهای دیگر، راهی برای شروع یک افغانستان مستقل و آزاد است اگرچه همزمان باید قبول کرد که جدی گرفتن حقوق و آزادی زن، برای مردان در جامعه مردسالار و جنگ زده ای مثل افغانستان خود یک جهاد تمام عیار است. باز باید تکرار کرد که این راه حل را بدون پیشنهاد اسلام آزادی نمی توان اصلا طرح کرد.
راه حلهای بعدی که می توان پیشنهاد کرد، عبارتند از:

1. نخست می باید یک موازنه منفی میان دولتهای دخیل در افغانستان برقرار کرد. توسعه هرچه بیشتر قلمرو استقلال دولت و مردم افغانستان، هدف اول است. امریکا و ناتو می باید بتوانند با دولتهای دیگر که هر یک نیز گروه های دست نشانده خاص خویش را در این کشور دارا هستند، به توافق بر سر عدم مداخلات سلطه گرایانه در سرنوشت ملت افغانستان و همکاری مشترک برای صلح در این کشور برسند. باید کوشید این دیسکورس غالب را که منافع ملی این یا آن کشور آسیائی یا اروپایی در افغانستان تعریف می شود تغییر داد و به جای آن از حقوق ملی مردم افغانستان که چون حقوق اند در سازگاری با حقوق ملی دیگر کشورهاست، استفاده کرد. به ترتیبی که افغانها از این حس که کشورشان اشغال شده است خارج شوند و به تدریج افغانستان، به عنوان یک کشور بی طرف در قلب آسیا شناخته شود و این موقعیت از سوی همگان رعایت شود.

2. پایه گذاری دولت مردم سالار نیازمند چند چیز است:
الف – تقویت اقتصاد افغانستان به ترتیبی است که بودجه دولت با برداشت از تولید داخلی تأمین شود. وضعیت تاسف انگیز کشورهای نفت خیز به جویندگان راه حل برای افغانستان بدون نفت می گوید که این کشور فرصت آن را دارد که اقتصادی را بسازد که دولت را تابع ملت کند و نه به عکس.
ب-تقویت روشهای حکومتداری مبتنی بر قانون. دولت افغانستان ضعیف است و قوت نمی گیرد مگر به حل مسئله رابطه قومها با یکدیگر. در اذهان عمومی مردم افغانستان و به علت ضعف تاریخی در فرایند دولت سازی به نظر می رسد رابطه قومها به رابطه ملتها تبدیل شده است و هر قومی خود را یک ملت مستقل می پندارد. بنابراین راه حل دولت فدرال را می توان پیشنهاد کرد. اما هرگاه قرار بر این شود که در هر منطقه فدرال، باز جنگ سالاران حکومت یابند، مسائل افغانستان حل نمی شوند و جنگ و فقر و فساد و آسیب های اجتماعی دائمی می شوند. علاوه بر آنکه در جهان امروز، امر جدیدی واقع شده است و آن این که منطقه های ثروتمند طالب جدائی می شوند. خوشبختانه در حال حاضر افغانستان با این مشکل روبرو نیست. در عوض با مشکل دیگری روبرو است: پشتون ها در پاکستان نیز اقامت دارند، تاجیک ها در تاجیکستان هم زندگی می کنند و ازبک ها در ازبکستان نیز هستند. با اینهمه، افغانستان، یک کشور مانده است. هرگاه به سلطه جنگ سالاران پایان داده شود و هریک از اقوام در اداره امور خویش شرکت پیدا کند، قدم اول برداشته شده است. قدم دوم، تقویت وجدان ملی از راه ایجاد رابطه میان اقوام بر پاسداشت همزمان سه حق است: حق مشارکت برابر در اداره امور کشور، حق اختلاف (هر قوم حق دارد فرهنگ و زبان و دین خود را داشته باشد) و حق صلح یا عدم سلطه قومی بر قوم دیگر. صرفنظر از ناسازگاری شریعت و حقوق بشر در قانون اساسی فعلی افغانستان، این متن با اندک بازنگری هایی در جهت فدرالیته شدن، به ویژه لزوم جدایی از رژیم متمرکز ریاستی کنونی، به عنوان یک میثاق ملی حقوقمدار و موزون می تواند مبنای خوبی برای این تغییر باشد. چون خود در ایران تجربه کرده ام، می دانم که دموکراتیزه کردن دولت مرکزی و دستگاههای اداری محلی، راه حل موفقی است. توضیح این که در سلسله مراتب اداری و نظامی، دست کم هر مسئولیتی می باید با اختیار همراه باشد.
3. مردمی که 30 سال در جنگ بوده اند، با افزودن بر قوای مسلح امریکا و رساندن قوای نظامی و انتظامی افغانستان به 400 هزار تن و با این استراتژی که باید جنگ را افغانی کرد، از جنگ بیرون نمی آیند. روند جنگ را با روند صلح می باید جانشین کرد. به خصوص مبارزه با مرامهای مبلغ انتحار - که گزارش می شود جوانهای زیادی در افغانستان و پاکستان هم اکنون در لیست انتظار برای اقدام به عمل انتحاری به سر می برند - با افزایش سرباز راه به جایی نمی برد. توضیح این که تدابیر بالا را می باید با تدبیرها در مقیاس جهان همراه کرد. بدین ترتیب که:
1. به حالت جنگ با اسلام و دنیای مسلمان می باید پایان بخشید. ظهور دولت آقای اوباما در آمریکا با ایده صلح جهانی و چند جانیه گرایی از این جهت نوید بخش است. اما در غرب، همچنان ایدئولوژی ها و احزاب و گروه های قدرتمندی هستند که نیاز به دشمن دارند. آنها گاه نبض رسانه ای غرب را نیز به دست می گیرند. از این رو، این گروه ها نقش اول را در تبلیغ اسلام به مثابه آئین خشونت دارند. وضعیت به خصوص از یازده سپتامبر به این سو به گونه ای پیش رفته است که به نظر می رسد بسیاری از دستگاه های تبلیغاتی و سیاسی غرب، تنها بر روی گروه های خشونت طلب و «اسلام آئین خشونت است» باز اند تا بر روی مسلمانان صلح طلب و آزادیخواه. فضای اسلام هراسی تا جایی پیش رفته است که حتی پاپ هم در این کارزار وارد می شود (ماجرای جعل از قول الخوری در باره اسلام بمثابه خشونت گرائی). بنابراین غرب و به ویژه مخازن فکری آن می باید باب گفتگو با دنیای اسلام و خصوص اسلام به مثابه بیان آزادی را باز کند. اسلام به مثابه بیان آزادی حضور دارد و نمایندگانش زنده اند. نباید آنها را سانسور کرد. اگر راهی برای مبارزه با پدیده انتحاری ها باشد از رهگذر همین اسلام است که مرکز ایدئولوژی مرگ آفرین آن را مورد هجوم مستقیم قرار می دهد. زیرا اسلام آزادی، فلسفه زندگی است و جان انسان در آن بالاترین ارزش است و هرگز قائل به برتری دین بر جان نیست.
2. تروریسم وقتی از میان می رود که نقش سیاسی خود را در جامعه های غرب از دست بدهد. استفاده از جنگ علیه تروریسم، تروریسم به مثابه استراتژی انتخابات در جامعه های غرب و استفاده های اقتصادی از این موضوع و یا تبلیغ این مرام که با توسل به زور می شود راه حل برای جامعه های دربند استبداد پیدا کرد، باید رها شود.
3. از دید بسیاری از مسلمانان، همچنان این سخن آقای بوش که "ما در جنگ صلیبی هستیم"، بیانگر وضعیت موجود است. چرا؟ زیرا از دید آنها فلسطین همچنان صحنه اصلی این جنگ است. اما علاوه بر آن، نزاعها در قلمروهای زندگانی مسلمان ها، به خصوص وضعیت مهاجران مسلمان در غرب، جریان دارند. چگونه می توان مسئله تروریسم را از این منازعات جدا کرد؟
راه حلهای پیشنهادی بالا به گونه ای هستند که هرگاه یکچند از آنها نیز بکار گرفته شوند، باز به کار گشودن گره کور جنگ و بحران مشروعیت در افغانستان خواهند آمد. افغانستان هنوز می تواند دریچه ای بر تحقق صلح جهانی باشد به شرطی که ما مردم افغان را عامل اصلی تغییر سرنوشت خویش دانسته و صادقانه به تک تک این مردم به ویژه نسل جوان آن که بیش از هفتاد درصد جامعه را تشکیل می دهند کمک کنیم باور به اسلام به مثابه بیان آزادی در این جامعه را همگانی کنند. مردم افغانستان آموزه های فراوانی در بطن فرهنگ قدیم دینی و ملی خود برای بازیافتن این اسلام سراغ دارند. از مکتب عاشقی مولوی بلخی تا عقلگرایی ابن سینا و ابوریحان بیرونی تا حماسه فردوسی خراسانی و یکتاپرستی شاعرانه و زلال پیر هرات خواجه عبدالله انصاری. افغانستان نیاز به جنبش نسل جوان خویش دارد. برای تحقق افغانستانی پیشرفته و صلح آمیز، نسل جوان افغان می باید دوران رکود و رخوت و بی تفاوتی نسبت به گفتمان و فرهنگ آزادی و حقوق مداری را پشت سرگذارد و مسئولیت خویشتن را در بنای جامعه ای مستقل و آزاد و فارغ از روابط زورمدارانه و خشونت آمیز بر عهده گیرد. برانگیختن وجدان عمومی افغانها نسبت به ارزش صلح و رعایت حقوق و کرامت انسان نیاز به جنبشی در سطح جوانان دارد زیرا گذار از وجدانهای خشونت زده ای که در طول بیش از سه دهه جنگ به زورمداری عادت کرده اند، کاری است که از عهده جوانان بر می آید. چرا که جوان است که نگاهش به فردای افغانستان معطوف است و برای تضمین این فردا، او نیازمند یافتن افقی نو برای زیستن در وطن خویش است و می باید از این اوضاع خشونت بار عبور کرده و محیط اجتماعی و نیز محیط زیست را با رشد خود در استقلال و آزادی سازگار کند. برای شروع لازم است در سطح جوانان، جریان اندیشه از راه بحثهای آزاد در باره قانونمداری، بنیادگرایی، دین و دموکراسی، دین و حقوق انسان، دین و آزادی برقرار شود. فضای نسبتا آزاد رسانه ای در افغانستان، بر خلاف ایران، یک فرصت بزرگ برای این کار است. این کار موجب تحکیم همبستگی می شود و آنها می توانند، با شرکت در رهبری سازمان سیاسی خود، دیگر رهبران سیاسی کشور را هم ناگزیر کنند که به صلح و قانونمداری روی آورند. در این زمینه، جوانان افغان می توانند با جنبش جوانان ایرانی به شکلی آرمانی پیوند یابند و این فرهنگ شریکان، دست در دست هم به سلطه آئین های خشونت که در این دو سرزمین به هم پیوسته ریشه دوانیده اند، پایان دهند.

(*) – کوتاه شده این نوشته، از جمله در کریستین ساینس مونیتور و نیویورک تایمز و هرالد تریبون انتشار یافته است.
1 – تحولات سیاسی جهاد افغانستان، نوشته دکتر ش.ن. حق شناس، جلد اول از صفحه 132 ببعد. کتاب در سال 1365 در آلمان غربی چاپ شده است.

۱۳۸۸ مهر ۲۱, سه‌شنبه

نقش دانشگاهها؟ - اگر در رأس معامله انجام گیرد؟

* پیشنهاد در باره نقش دانشگاهها: :

به نام خدا جناب آقای ابوالحسن بنی صدر
سلام
همانگونه که آگاهی کامل بر اثرگذاری دانشگاهها در جنبشها و مبارزات دارید، پیشنهادی دارم: در وضعیت کنونی و وجود نفرت مردم از رژیم غاصب و فاسد ولایت فقیه و سپاه در ایران و تداوم امیدبخش و به حق فعالیتهای جنبش سبز مردم ایران، لزوم حرکت قوی تر و به ثمر نشستن حداقل، معدودی از خواسته های ملت و وارد آمدن ضربه بر پیکر پلید این نظام ظالم، در فصل پاییز – با توجه به آغاز سال تحصیلی جدید – واضح است. اگر اکنون از این موقیعیت، استفاده کامل نشود و ضربۀ حسابی بر پیکر نظام ولایت فقیه – در طول پاییز – وارد نیاید، موجب طویل تر شدن عمر دولت کودتا می گردد. چه بسا تا چندین سال فشار رژیم بر مردم ایران و جهان ادامه یابد.
آیا از اساتید دانشگاههای ایران انتظار بیشتری نباید داشت؟ حتی اگر وظیفۀ اساتید را صرفاً کوشش در پژوهش و علم بدانیم ( و حتی از حوزۀ علوم انسانی نیز صرفنظر نماییم )، تحت شاکلۀ فعلی رژیم، پیگیری چنین مواردی نیز کاملاً بی حاصل است.
اکثر اساتید دانشگاهها – به خصوص در دانشگاههای ملی و دولتی ایران – از فهم و درک بالاتری از بسیاری از دیگر مردم برخوردارند. لازم است در شرایط فعلی، آنها آغازگر فصل جدید حرکت و مبارزه علیه حکومت کودتا بگردند. اکنون نوبت آنان است.
در نظر بگیرید: پس از چند روزی از آغاز عملی تدریس در دانشگاهها، غالب اساتید در اقداماتی چون ترک تدریس در کلاسها، استعفای فردی یا دسته جمعی، اعتراض و بیان خواسته های صحیح و ... ، دانشگاه را از فضای عادی خارج کنند. نتیجه چنین عمل اعتراضی اینست که همۀ مردم کشور در موقعیت امروز، تشویق و تحریک می شوند تا دست کودتاچیان را از قدرت نامشروع کوتاه کنند. مهم آنکه حرکات بزرگ و پر سر و صدای دانشجویی به دنبال حرکت اساتید وقوع می یابد و همزمان فرهیختگان و مهندسین صنایع و تحصیل کرده های سایر سازمانها و به دنبال آن اکثر مردم، وارد فضای جدید اعتصابی و مبارزاتی می شوند و تداوم آن جنبش سبز را بسیار سریع به جلو برده و رژیم غاصب را بی پناه می کند. فراموش نمی کنیم در چنین موقعیتی خیلی از ساکت ها یا حتی طرفداران ولیّ فقیه و دولت کودتا، خط خود را از رژیم جدا می کنند. مراجع و علمای ساکت، جرأت حرف زدن پیدا می کنند، حتی امثال هاشمی رفسنجانی و ... کمکی به جنبش سبز می شوند.
اما اگر شروع اعتراضات جدید و اعتصابات را از کارگران کارخانجات ورشکسته یا کارمندان سادۀ ادارات انتظار داشته باشیم، افراد هستۀ اولیۀ اعتراض، زندانی و سرکوب می شوند. گروه طرفداران ( معترضین ثانویه ) اخراج می شوند ( افراد بیکار برای جایگزینی هم در ایران زیاد هستند ) ] اما در مورد اساتید دانشگاه، جایگزین وجود ندارد. (ترس از بی پولی به خاطر اخراج شدن، خیلی ها را از اعتراض منصرف می کند ولی عموماً وضع مالی اساتید بهتر است. وضع پولی خیلی از اساتید خوب نیست ولی از بقیۀ مردم بهتر است ) نکته اینکه اگر فرد معترض درک بالاتر از حجم جنایت و بی کفایتی و خیانت رژیم داشته باشد، استقامت بیشتری خواهد کرد. ( که معمولاً خیلی از اساتید دانشگاهها فهیم ترند ) اما افراد معمولی شاید استقامت کافی تا فراگیرتر شدن جنبش نکنند. نکتۀ مهمتر اینکه با اعتصاب استاد دانشگاه و معلم، دانشجویان و ... به حرکت در می آیند، اما در موارد دیگر ( کارمندان سایر ادارات و صنایع و ... ) احتمال حرکت انبوه اعتراضی بعدی، مبهم است. یعنی حرکت بعد از اعتصاب اساتید معلوم است اما بعد از اعتصاب بزرگانِ دیگر سازمانها معلوم نیست.

تقاضا و پیشنهاد اینجانب:
جنابعالی در جهت فراخوانی اساتید اقدام کنید، مثلاً با قلمتان – که مخاطب دارد – چیزی بنویسید یا بگویید. از چهره های تأثیرگذار بخواهید چنین اقدامی نمایند. از رسانه ها و دیگر اهل قلم و چهره های موجه، در تحریک به حق مردم و اساتید بخواهید. از خواص و دانشجویان بخواهید تا اساتید را مجاب کنند. از بزرگان جنبش خواسته شود که اقدام مؤثری در نظر بگیرند. به مردم و حق جویان بگویید که دلهای کودتاچیان و حامیان ولایت فقیه، پراکنده است. آنها حامی خودشان هستند نه حامی ولایت فقیه. تعقل نمی کنند، پس به زودی – در برابر حرکت و خیزش مردم – جمعشان پراکنده و سپاهشان شکسته می شود.
و البته راهکارهای مناسب دیگری که دارید یا به نظرتان می رسد، در این راه استفاده نمایید!.
با تشکر بسیار
دوستدار و هموطن شما که ساکن ایران است.

*اما پیشنهادی که می توان به استادان و دانشجویان کرد: :

نخست یادآور می شوم که در یک رشته بحثها در باره نیروی محرکه سیاسی، به نقش دانشگاهیان پرداخته ام. هرگاه خوانندگان به سایت های انقلاب اسلامی و رادیو آزادگان و بنی صدر مراجعه کنند (که مورد حمله قرار گرفته و تا دفع آن بسته است)، در بایگانی آنها، از نظر این جانب در باره نیروی محرکه سیاسی و نقش دانشگاهها آگاه خواهند شد. در سالی که گذشت و سالی که اینک به نیمه رسیده است، به جنبش همگانی پرداخته ام و نیروی محرکه سیاسی را برای آغاز و ادامه جنبش تا پیروزی ضرور دانسته ام. اینک مردم ایران در جنبش هستند و کار نیروی محرکه ادامه دادن به آن است:
1 - اما آیا استعفای دستجمعی و یا یک به یک استادان کاری است که سبب همگانی شدن هرچه بیشتر جنبش می شود؟ نخست بگوئیم که حتی اگر تعطیل کلاسهای دانشگاهها راه حل باشند، نیاز به استعفاء نیست. استادان با اعتصاب عمومی نیز می توانند این کار را بکنند. اما بنظر نمی رسد که استعفاء و اعتصاب، در این مرحله از جنبش، کارآئی داشته باشند. بسا کار رژیم را در تعطیل دانشگاه آسان می کنند. رژیم مسئولیت آن را هم بر دوش استادان می نهد. و هیچ نه معلوم که جنبش را فراگیر کند. در عوض،
با آنکه دانشگاههای ایران در شمار 1000 دانشگاه دنیا نیز نیستند، دانشگاه صنعتی شریف، در شمار دانشگاههای اول دنیا است. این اعتبار علمی در سطح جهان، آسیب پذیری این دانشگاه را کمتر کرده است. پس هرگاه، استادان سه کار را با هم بکنند، به دانشگاهها نقشی را داده اند که می باید داشته باشند:

● بالا بردن سطح علمی دانشگاه تا ممکن است. بدین کار، دانشگاه ها را از تجاوز رژیم مصون تر می کنند.

● بالا بردن سطح اطلاع دانشجویان از حال و آینده نزدیک و دور کشور و نقشی که جوان در باز و تحول پذیر کردن نظام اجتماعی می باید داشته باشد.

● همراه کردن جریان آزاد دانش ها و فنون با جریان آزاد اندیشه ها، چنانکه دانشگاهها هم خود بیان آزادی را بجویند و راهنمای پندار و کردار خویش کنند و هم بیان آزادی را در جامعه تبلیغ کنند به ترتیبی که این بیان وجدان عمومی جامعه ایرانی بگردد و بدان، شرکت همگان در بنای جامعه آزاد و ارزیاب ممکن بگردد.
2 – استادان و دانشجویان می توانند در سطح دانشگاهها، روشهای خشونت زدائی را بکار برند و در نظر جمهور مردم، جامعه آزاد و ارزیاب را مجسم کنند. به یاد نسل امروز می آورد که در دوران شاه سابق، در یک دوره، دانشگاهها محیط های بحث آزاد شدند. صاحبان نظرهای گوناگون، نه از راه خشونت و نفی، که از راه بحث های آزاد، به نظرگاههای مشترک می رسیدند. این شد که دانشگاه الگوی جامعه فردای نزدیک شد و عامل جنبش در جامعه گشت. دوران دیگری به دنبال دوران اول آمد، مرام مندها میان خود دیوار سانسور را کشیدند و بالا بردند. بحثهای آزاد تعطیل شدند. دانشگاه شور و نشاط زندگی در آزادی را از دست داد. این شد که، در انقلاب، دانشگاهها نقش اول خود را از دست دادند. با سقوط رژیم شاه، کوشیده شد دانشگاه ها خشونت زدائی را رویه کنند و با برقرار کردن بحثهای آزاد، هم الگوی زندگی در آزادی برای جامعه خود بگردند و هم بازسازی استبداد را نا میسر کنند. نسل آن روز می داند و بر او است که نسل امروز را آگاه کند از نقش سخت زیان بخش قدرت باورانی که دانشگاه ها را به ستادهای جنگی بدل کرده بودند و ایجاد مرزهای مرامی، تعطیل دانشگاهها را بر ملاتاریا و دستیارانش آسان کردند. دانشگاهیان و دانشجویان، بهوش باشید و فرصت از دست مدهید!: خشونت زدائی را روش کنید و جامعه دانشگاهی را به جامعه باز و دانشگاهها را به عرصه بحث های آزاد و جریان آزاد اندیشه ها بدل کنید!. این جامعه آزاد و پر نشاط است که می تواند ادامه جنبش را تا پیروزی تضمین کند.
3 - دانشگاهیان و دانشجویان، دوره مقابله با استبداد در تنهائی را تجربه کرده اند. سرکوب شده اند بی آنکه جامعه ملی بداد آنها برسد. بسا بسیاری از دانشگاهیان و دانشجویان نیز به خود گفته اند: از مبارزه کردن چه سود وقتی جامعه ای که ما بخاطرش مبارزه می کنیم، حاضر نیست برای بازیافتن حقوق خویش، به حرکت آید؟ نخست باید دانست که جامعه هائی که مردم سالاری جسته اند، این دوره را بخود دیده اند. روشنفکران غرب به خود بالیده اند که فرقشان با روشنفکران شرق در اینست که، در یک دوره طولانی، به تنهائی، زیر سرکوب استبدادیان بودند. با وجود این، پای استقامت را سست نکردند تا این که جامعه هایشان به حقوق خود معرفت جستند و به جنبش برخاستند. اما روشنفکران شرق، مردم را وسیله رسیدن به قدرت کردند و رژیم های استبدادی مدعی تجدد را جانشین رژیمهای استبدادی که کهنه توصیف می کردند و یا حاکمیت استعمارگران کردند. نتیجه اینست که جامعه های خود را در فقر و عقب ماندگی نگاه داشته اند.
حال اگر قرار شود دانشگاه ها جامعه را به جنبش برای استقلال و آزادی، یعنی جامعه باز و تحول پذیر و دولت مردم سالار برانگیزند، یعنی هم خود به تنهائی با استبداد حاکم روبرو نشوند و هم مردم را وسیله قدرتمداری نکنند، نه قدرت که آزادی را می باید هدف بشناسند و بگردانند. پس می باید، نه در تنهائی، که از راه مردم و همراه با مردم، فعال شوند. بعد از سه انقلاب، زمان هدف و روش کردن استقلال و آزادی و به نتیجه رساندن هدف آن سه انقلاب رسیده است. بنا بر این، دانشگاه می باید هم نقش عقل آزاد را بر عهده بگیرد و هم نقش قلب را. توضیح اینکه چون عقل آزاد، بیان آزادی را بیاندیشد و چون قلب، بیان آزادی را در جامعه جریان دهد و همه جا را محل برخورداری انسان از استقلال قوه رهبری و نیز آزادی خود کند. چنانکه ایران سرای استقلال و آزادی بگردد. و
4 - یکبار دیگر، می باید خاطر نشان کنم که محل عمل علمی و سیاسی تعیین کننده است: همانطور که دانشجو می باید بداند چرا دانش می جوید و چه هدفی را دارد و این دو پرسش، پاسخ درخور نمی یابند هرگاه نداند در کدام محیط اجتماعی می خواهد زندگی کند، تا وقتی هم که محل عمل سیاسی معلوم نگردد، استبدادیان حاکمند و جنبش در دست انداز است. در محدوده «نظام ولایت فقیه»، نه استقلال و نه آزادی و نه بازیافت حقوق انسان می توانند هدف و روش شوند. این هدفها با ولایت جمهور مردم سازگارند. پس هدف عمومی می باید «نه به ولایت فقیه و آری به ولایت جمهور مردم » و محل عمل بیرون از رژیم و درون ایران باشند. بر دانشگاه است که از ابهام بدر آید و جامعه را نیز از ابهام بدرآورد.
5 - هم اکنون جامعه را می ترسانند که اگر ساختار بشکند، خطر آن وجود دارد که ایران افغانستان و عراق بگردد. بدین مقایسه صوری، بر واقعیتهای بس مهمی پرده غفلت کشیده می شود:

● در دو کشور عراق و افغانستان، اقلیت بر اکثریت بزرگ، به استبداد، حکومت می کرد. در عراق، سنیان در اقلیت بودند و هستند. اقلیت عرب سنی 20 درصد جمعیت را تشکیل می دهد و استبدادیان بنام این اقلیت بر اکثریت بزرگ حکومت می کردند. در افغانستان، پشتون ها 45 درصد جمعیت را تشکیل می دهند و سلطه با این اقلیت بود. تازه استبداد حاکم، در میان پشتون ها یک اقلیت ناچیز بشمار می رفت. همانطور که در عراق، حزب بعث، یک اقلیت کوچک بشمار بود. اگر ترس از عراق و افغانستان شدن ایران، جدی باشد و نه توجیه گر تقابل بر سر قدرت در محدوده رژیم، وجود ولایت مطلقه فقیه و قوای مسلح حاکم بر دولت و اقتصاد و دین و... و بر مردم است که ایران را در خطر عراق یا افغانستان شدن قرار داده است.

● در افغانستان و عراق، دو رژیم بر سر کار آمدند که فرآورده کودتاهائی بودند که از راه معامله پنهانی با قدرت خارجی، روی دادند. در ایران، رژیمی که اینک رژیم مافیاهای نظامی – مالی شده است، حاصل محور کردن امریکا در سیاست داخلی و خارجی ایران (اکتبر سورپرایز، محاصره اقتصادی، جنگ، ایران گیت، قراردادن ایران در حلقه آتش، بحران اتمی) و باج دادن به قدرتهای خارجی دیگراست. پس اگر ترس از عراق و افغانستان شدن ایران بمیان است، می باید دولت حقوق مداری را جانشین کرد که استقلال را هدف و روش بسازد.

● جمعیت دو کشور افغانستان و عراق بر روی هم، با جمعیت ایران برابر نمی شود. افغانستان درآمد نفت ندارد و سخت فقیر است و عراق درآمد نفت دارد. هر دو جامعه در فقر هستند. افغانستان بسیار بیشتر. از عوامل پدید آوردنده وضعیت کنونی در افغانستان و عراق، همین فقر همراه با خشونت است. در افغانستان فقر با جنگ همراه است و در عراق دوران صدام، فقر با جنگ و خشونت تحمل ناپذیر رژیم او همراه بود. امروز نیز، جنگ داخلی و حضور قوای خارجی در خاک این دو کشور با فقر و بی منزلتی انسان همراه است. بهوش باشیم! فقر هیچگاه تنها نیست همواره با خشونت همراه است.
حال اگر ترس از افغانستان و عراق شدن ایران جدی است، می باید با مافیاهای نظامی – مالی مبارزه کرد که ایران را تیول خود کرده اند. آقای دستغیب نسبت به دست نشانده نظامیان شدن روحانیان هشدار می دهد و بسیاری خاطر نشان می کنند که به جای آنکه دولت دینی شود، دین دولتی شده است. در حقیقت،

● در افغانستان، جنگ با کودتای کمونیستی آغاز شد. با ایجاد طالبان با پول عربستان و هدایت سیاسی انگلستان و تصدی اداره اطلاعات ارتش پاکستان ( بنا بر قول بی نظیر بوتو )، جنگ با جانشین شدن دولت کمونیستی با دولت طالبان ادامه یافت. در عراق، دولت بعثی، بعث دولتی شد و عراق را گرفتار جنگ خارجی و خشونت روز افزون داخلی کرد. پس از تجاوز امریکا به عراق، باز، این دین و قومیت هستند که دست آویز ادامه جنگ، این بار، با صفت داخلی، شده اند. در هر دو کشور، قدرتهای خارجی حضور دارند و از این دست آویزها در جنگ داخلی، استفاده می کنند.
آیا ساختن دولت دینی ممکن بود اما ساخته نشده است؟ آیا ممکن است پای خشونت بمیان آید و دین و مرام وسیله نشوند؟ نه، ممکن نبود و ممکن نیست. دولت دینی تحقق یافتنی نیست. زیرا
- نه دین و نه مرام می توانند قدرت را بکار ببرند. بکار بردن قدرت، نفی دین و مرام است. از این رو، هر زمان دین و قدرت همراه شوند، دین است که وسیله قدرت می شود. اگرپیامبر فرمود «در دین اکراه نیست» از این رو بود که می دانست

الف – وقتی دین به زور به کسی تحمیل شود، او بنده زور شده است و نه مؤمن به دین و
ب – رهنمودهای دین می باید خشونت زدائی باشند زیرا توجیه خشونت توسط دین، قدرت را ارزش و حاکم و دین را وسیله آن می کند.

- برای این که دولت حقوق مدار بگردد و بماند، دین می باید فطرت خویش را که بیان آزادی است، بازیابد. اگر بیان آزادی شد، جایش در درون انسان و کارش آگاه نگاه داشتن انسان از استقلال و آزادی و حقوق خود و راست راه رشد را در پیش روی او قراردادن است. مردم سالاری گرفتار فساد می شود و دولت حقوق مدار، دولت زورمدار می شود، وقتی دین بیان قدرت و وسیله قدرت می شود.
- آن زمان که انسانها جامعه هائی را بجویند که، در آنها، زنان و مردان بر یکدیگر ولایت بجویند و این ولایت فراخواندن به معروف (حقوق) و نهی کردن از منکر (ناحق ها) بگردد، از ما بسیار دور است. در آن زمان، چون جامعه از روابط قوا رها می شود، دولت بی محل می گردد. بنا بر این، الگوئی که بکار تنظیم پندار و گفتار و کردار نسلهای امروز و فردا می آیند، الگوی جامعه آزادی است که ولایت انسانها بر یکدیگر، خالی از زور شده باشد. نزدیک به این الگو اینست که از راه خشونت زدائی و میزان کردن عدالت اجتماعی، جمهور مردم در مسئولیت اداره جامعه خود شرکت کنند و دولت، قدرت جباری حاکم بر آنها نماند. این الگو بکار بردنی نیست هرگاه دین در بند قدرت بماند.
بدین قرار، اگر ترس از عراق و افغانستان شدن ایران واقعی باشد، می باید ایران را از عاملی رهاند که آن دو کشور را گرفتار جنگ کرده است:
رها کردن دین از بند قدرت و برای انسان شدنش و در اختیار انسان قرارگرفتنش در مستقل و آزاد و حقوقمند زیستن و دفاع از هر صاحب حقی در هرجای جهان.

● گروه های سیاسی در دو کشور افغانستان و عراق به قدرتهای خارجی روی آورده اند. قوای خارجی را به خاک کشور خود کشانده اند. پس هرگاه ترس از عراق و افغانستان شدن ایران واقعی باشد، می باید استقلال، ارزش اول شود و روش و هدف بگردد. یعنی هم می باید با محور کردن قدرت خارجی در سیاست داخلی توسط رژیم مبارزه کرد و هم می باید به قدرت خارجی در مبارزه برای استقلال و آزادی مراجعه نکرد و هم می باید به گروههای وابسته به قدرت خارجی، نقش نداد. به سخن دیگر، پیوستن به بدیلی که محل عملش بیرون رژیم و درون ایران هست، کاری است که باید کرد.

● بدین قرار، از واقعیت های از یاد رفته در مقایسه صوری ایران با عراق و افغانستان، یکی دیگر اینست که در ایران، از جنبش تنباکو بدین سو، هدف جنبش ها نخست استقلال و سپس استقلال و آزادی بوده است. از بد اقبالی، در دو کشور عراق و افغانستان، هیچگاه بدیل مستقل و آزاد، پدید نیامده است. حال اگر ترس از افغانستان و عراق شدن ایران جدی باشد، نیاز به نیروی جانشین مستقلی است که به ضرورت، محل مبارزه اش بیرون رژیم و درون ایران و هدفش استقرار ولایت جمهور مردم بر اصول استقلال و آزادی و رشد بر میزان عدالت اجتماعی باشد.

● در عراق و افغانستان، دو وجدان تاریخی و ملی ضعیف بوده اند و هنوز نیز هستند. نزاع های دینی و قومی از سوئی و روی آوردن به قدرت خارجی از سوی دیگر، این دو وجدان را بازهم ضعیف تر کرده است. در ایران، نخست ملاتاریا و اینک مافیاهای نظامی - مالی، وارونه رویه رژیم شاه را در پیش گرفته اند: آن رژیم برای خالی کردن ایرانیت از محتوا، از تقدم ایرانیت بر دین و مرام دم می زد و این رژیم برای خالی کردن دین از محتوا، از تقدم دین بر ایرانیت و استقلال و آزادی و حقوق انسان و رشد دم می زند. بدین قرار، هرگاه ترس از عراق و افغانستان شدن ایران جدی باشد، می باید در تقویت دو وجدان تاریخی و ملی کوشید. می باید جامعه جوان را از ویژگی های ایرانیت آگاه کرد و با این تقدم بازی و تقدم بازیهای دیگر، مبارزه کرد. مبارزه ای که در سطح جامعه ملی و برای مدتی بسیار طولانی می باید انجام بگیرد.
6 – مبارزه با ترسها که از مهمترین کارهای دانشگاه است، بدون ابهام زدائی ( ابهام زدائی از مقایسه صوری ایران با عراق و افغانستان، نمونه ای از ابهام زدائی هائی است که انجامشان بر عهده دانشگاه است ) به جائی نمی رسد و با وجود ترسها، جامعه به جنبش همگانی روی نمی آورد.
موضوع های ابهام زدائی ها، مسائل جامعه هستند. تقدم با مسائلی است که ایجاد می شوند برای این که ترس پدید آورند و آن را مزمن کنند:

● مسئله ولایت فقیه. این مسئله را بطور پیگیر مطالعه و حاصل را با مردم ایران در میان گذاشته ام. اینک مردم ایران، با تقلب بزرگ و جنایتهای بعد از آن توسط مأموران رژیم، روبرویند. بنا براین، این پرسش پاسخ می طلبد: چرا در تمامی سامانه های سیاسی که بر اساس ولایت مطلقه یک شخص و یا یک سازمان، بنا شده اند، هریک از مأموران دولت، «ولایت مطلقه رهبر» را بکار برده اند و اینک در ایران بکار می برند؟ چرا در آلمان نازی، در ایتالیای فاشیست، در روسیه در قید رژیم استالین، چنین بود و در ایران امروز نیز چنین است؟ پاسخ اینست که دولتی که بر اصل حاکمیت یک شخص سازمان می یابد، قدرتی که هر مأمور بکار می برد، همان اختیار مطلقی است که «رهبر» دارد. زیرا مأمور دولت قائم مقام رهبر می شود و همان قدرت را بکار می برد. و از آنجا که اصل بر «بسط ید رهبر بر جان و مال و ناموس مردم» است، پس رابطه رهبر با جامعه، رابطه صاحب اختیار مطلق با مطیع مطلق است (به قول آقای مصباح یزدی). پس هر عدم اطاعتی، مخالفت با موجودیت رژیم تلقی می شود و مأمور دولت می باید قائم مقام رهبر در بکار بردن قدرت مطلق بر ضد نافرمان بگردد.
در برابر، دولت حقوق مدار و مردم سالار، دولتی است که، در آن، هر مقام، متناسب با مسئولیت و وظیفه خود، از اختیار برخوردار است. در اعمال قدرت از هیچ مقامی نمایندگی نمی کند. بنا بر این، خارج از قلمرو وظیفه خود و بیشتر از اختیار خود، نمی تواند عمل کند. نسبت رژیم ولایت مطلقه فقیه به رژیم دموکراسی، نسبت تضاد است و کاری جز جانشین کردن دولت ولایت مطلقه با دولت حقوق مدار و دموکرات وجود ندارد که بتوان کرد.

● مسئله اقوام، یکی از مسائلی است که ترس تبدیل شدن ایران به افغانستان و عراق را پدید آورده است. پیش از آن، از عوامل بازسازی استبداد گشته است. مسئله را دو دسته بوجود آورده اند: توجیه کنندگان دولت مرکزی قدرتمدار و مدعیان قوم گرائی که بطور مداوم، پای قدرتهای خارجی را بمیان کشانده اند و به آنها در قلمرو حاکمیت ملی، نقش داده اند. در آغاز انقلاب، گروههای سیاسی کرد که از رژیم صدام پول و اسلحه گرفته بودند، «جنگ مسلحانه» به راه انداختند. هیأتی به سنندج رفت. به دو گروه کومله و دموکرات پیشنهاد شد: هرگاه جز خود مختاری نمی خواهید، کار را از سنندج شروع کنیم. طرحی برای انجام انتخابات در سنندج و اداره شهر توسط شورای منتخب مردم تهیه شد. این دو گروه نیز طرح را امضاء کردند. انتخابات انجام شد. از 11 عضو، از کومله دو و از حزب دموکرات یک عضو (یا بالعکس) بیشتر به شورای شهر راه نیافتند. دولت مرکزی مزاحمتی برای شورا ایجاد نکرد. اما کومله با تهدید اعضاء به استعفاء، آنها را مجبور به استعفاء کرد و خود مختاری مورد ادعای خود را از میان برد. به این هم اکتفا نکرد، پیش مرگ قشون صدام شد و «در سنندج جنگ افروزی کرد». روشی که برای مقابله بکار رفت، پاسخ دادن به نیاز مردم کرد و بی پایگاه اجتماعی کردن گروههای مسلح و مقابله با این گروه ها بود. سرعت عمل و قاطعیت سبب شد که قشون عراق نتواند از گرفتاری ارتش ایران در کردستان سود جوید. پس از آن، گروههای مسلح آماده شدند اسلحه را زمین بگذارند هرگاه به آنها تأمین داده شود، این بار، نوبت آقای خمینی شدکه تن به حل مسئله ندهد. زیرا باز سازی استبداد به ترس از تجزیه نیاز داشت. اگر امروز نیز آقای هاشمی رفسنجانی، مدعی می شود اگر ولایت فقیه نباشد ایران تجزیه می شود، دلیلی جز نیاز استبداد مافیاها به ترس از تجزیه ندارد.
اینک زمان آنست که مسئله راه حل بجوید: بر سه حق، حق اختلاف (در یکچند عناصر فرهنگی و مذهب و زبان ) و حق اشتراک ( برابری همه با هم در دموکراسی: یک تن یک رأی البته با لحاظ کردن عدالت اجتماعی به ترتیبی که حقی از اقلیتها ضایع نشود ) و حق صلح ملی از جمله بمعنای نبود رابطه مسلط – زیر سلطه و بنا گذاشتن بر عدم هژمونی قومی و دینی. بر این سه حق، راه حل وجود دارد و محلی نیز برای خشونت باقی نمی ماند.

● اقتصاد کشور، اقتصاد رانت خواری است: قدرتمدارها سهم شیر را می برند. از این رو، اقتصاد را مصرف محور نگاه می دارند. برای آنکه جامعه از فقر بدرآید، اقتصاد می باید تولید محور شود و رابطه بودجه با نفت و قرضه ها، می باید جای خود را به رابطه بودجه با تولید ملی بدهد . پس شفاف کردن مسئله اقتصاد و ارائه راه حل ها، کار دیگری است بر عهده دانشگاهها و اثر مستقیم دارد بر همگانی شدن جنبش و ادامه آن تا پیروزی.

● بحران اتمی نمی توانست بوجود آید و کشور را تحت تهدید به جنگ و تشدید مجازاتهای اقتصادی نگاه دارد اگر دانشگاهها مسئله انرژی را در حال و آینده، برای جامعه روشن می کردند. هنوز بر آنها است که این مسئله را برای مردم روشن کنند.

● مسئله کرامت و منزلت انسان، بخصوص زنان ایران و اثر آزادی زن در رشد کشور، بیش از هر زمان دیگری نیازمند تشریح و ارائه راه حل است.
بازشناسی تبعیض های دینی و قومی و جنسی و ... نیز، درکاستن زور از رابطه ها که انسانها برقرار می کنند، اثر قطعی دارد.

● جوان که می باید با حل کردن مسئله ها نظام اجتماعی را باز و تحول پذیر کند تا بتواند در جامعه صاحب نقش شود، اینک خود مسئله شده است. گریز استعدادها از کشور، بیکاری، انواع نابسامانی ها و آسیبهای اجتماعی و بکار گرفتن جوان در دستگاه اداری و سازمانهای سرکوب و... مسائلی هستند که دانشگاهها می باید بدانها بپردازند.
بسیار مسائل دیگر وجود دارند، دانشگاه، وقتی دانشگاه می شود که کلاس های درس محل طرح مسائل و پیشنهاد راه حل ها و نقد آنها بگردد. نه تنها در علوم اجتماعی (اقتصاد، سیاست، جامعه شناسی و...) که در علوم طبیعی ( فیزیک، شیمی، پزشکی ...) می باید ابتکار و ابداع و خلق را روش کرد. می باید روش توجیه را رها کرد و به قطع رابطه دانش ها که تدریس می شوند با مسائل ایران و جهان، پایان بخشید.

پرسش دوم: راه حل هاشمی رفسنجانی و پایان رسالت «جنبش سبز»::

آیا بنظر شما با اجرا وتحقق سناریوی رفسنجانی بهدف گذر از بحران، بقیمت حذف ویا قربانی کردن احمدی نژاد وباند نظامی وامنیتی اش (باستثنای رهبری وبیت اش) ازیکسو وانصراف موسوی از حق ریاست جمهوری ودست کشیدن اصلاح طلبان از خواسته های کنونی شان ازسوی دیگر، عمر ورسالت تاریخی "جنبش سبز "پایان می یابد؟

پاسخ به پرسش دوم: اگر دعوا بر سر لحاف قدرت باشد:

در پاسخ به این پرسش، یاد آور می شود که بنا بر خبرهای منتشره، یک گروه از «اصول گرایان» مشغول تهیه طرحی برای حل بحرانی هستند که رژیم در درون خود، با آن روبرو است. آقای هاشمی رفسنجانی در «مجلس خبرگان» از اشتغال این گروه به این کار، سخن گفته است. پس از آن، اسامی اعضای گروه معلوم گشته اند و گفته شده است این گروه، با اطلاع آقای خامنه ای دارد فعالیت می کند. اما:
1 – احتمال سازشی از این نوع بسیار ضعیف است. زیرا اولا  با طبیعت رژیمی نمی خواند که از آغاز تا امروز، کارش تقسیم به دو و حذف یکی از دو بوده است و اینک، علائم مرگ را آشکارتر نشان می دهد. و ثانیا ، بمعنای از پا در آمدن رژیم زیر فشار جنبش مردم است. در این صورت، جنبش تا کامل کردن پیروزی ادامه می یابد و انقلاب ایران به هدف خود که استقرار ولایت جمهور مردم است، می رسد.
2 - هرگاه راه حل در تقسیم قدرت میان هاشمی رفسنجانی (به نمایندگی از ملاتاریا یا روحانیان قدرتمدار و مافیاهای غیر نظامی ) و خامنه ای (به نمایندگی مافیاهای نظامی – مالی)، ناچیز شود، بر مردم ایران معلوم می شود که دعوا بر سر «لحاف قدرت» بوده است. جنبش را مردم کرده اند و بخشی از فعالان سیاسی وجوانان هستند که قربانی شده اند و قدرت است که میان دو طرف تقسیم شده است.
احتمال این تقسیم قدرت، باتوجه به دینامیک قدرت نیز بسیار ضعیف است. با این وجود، این امر که در درون رژیم، برای رفع بحران تلاش می شود، خود می گوید که جنبش مردم رهبری درخور خود را نیافته است. دو طرف در درون رژیم هستند و یک طرف می خواهد از جنبش مردم در بدست آوردن سهمی از قدرت استفاده کند. بدیهی است که 3 – چنین معامله ای، طرفی را مغبون می کند که جنبش مردم را بکار سهم خواهی از قدرت برده است. مردم بدو پشت می کنند و با پشت کردن مردم، سهم از قدرت را هنوز ناگرفته، از دست خواهد داد.
برای آنکه جنبش مردم وسیله زد و بند در رژیم نشود، هم می باید محل آن روشن شود و هم هدف آن. محل طبیعی آن بیرون از رژیم و درون ایران است و هدف آن، جانشین کردن ولایت جمهور مردم بجای ولایت فقیه است.
4 - چنین معامله ای بر فرض انجام، مشکل بر مشکل رژیم می افزاید. توضیح این که ولایت مطلقه فقیه بر جای خود می ماند و تقابل دو طرف معامله، رژیم را فلج تر از آنچه هست می کند. مسائلی را که کشور بدانها مبتلا است، پیچیده تر و خطرهایی که رژیم کشور را با آنها روبرو کرده است، بزرگ تر می شوند. از این رو، راه حلی که می ماند، جنبش مردم برای استقرار ولایت جمهور مردم است.
5 – این امر که در درون رژیم گروه و بسا گروه هائی مشغول فعالیتند که «کشور را از وضعیت خطرناکی رها کنند که در آنست»، ما را از این واقعیت آگاه می کند که کودتاچیان (مافیاهای نظامی – مالی و «بیت » خامنه ای)، برغم سرکوب سبعانه، نتوانسته اند خود را حتی به بخش دیگر رژیم تحمیل کنند. اما اگر در تحمیل خود با بخش دیگر ناتوان شده اند، بخاطر جنبش مردم کشور است. بخش کودتاکننده بهیچ رو نمی خواهد قدرت را با بخش دیگر تقسیم کند. حتی در محدوده خود، بکار تصفیه حساب و تسویه است (این امر که طرفداران آقای احمدی نژاد مشغول زدن زیرآب آقای لاریجانی هستند و...). چرا که می داند قطعی شدن شکست کودتا، بمعنای پایان عمر سیاسیش هم در سطح رژیم و هم در سطح جامعه ملی است. پس تا بتواند تن به معامله نمی دهد. آقای خامنه ای نیز، بلحاظ آنکه سردستگی کودتاچیان را پذیرفته است، در موقعیتی نیست که در معامله ای شرکت کند که او را از حمایت مافیاهای نظامی – مالی محروم می کند و، در همان حال، عامل آغاز پایان ولایت مطلقه فقیه می شود. زیرا، می باید بپذیرد که اختیارات او محدود است و...
6 – دو امری که می باید هشیار بود تا وقوع نیابند، یکی جبهه معترض به انتخابات را گرفتار نزاع داخلی کردن و دیگری این جبهه را به نزاع با خط استقلال و آزادی برانگیختن هستند. هدف محاکمه های نمایشی – فرمایشی ایجاد این نزاع بود و هدف از اظهارات سران سپاه و سخنگویان دولت کودتا نیز ایجاد این دو نزاع است. سازش و آشتی میان دو طرف رژیم نیز، همین هدف را تعقیب می کند. سخنان اخیر آقای هاشمی رفسنجانی حاکی از اینست که قرار بر استفاده از او در ضربه سخت وارد کردن بر جبهه معترض است.
بدین قرار، چه سازش دو طرف رژیم ممکن باشد و انجام بگیرد و خواه ممکن نباشد و انجام نگیرد، راه حل، ادامه جنبش همگانی تا پیروزی است.

۱۳۸۸ مهر ۲۰, دوشنبه

در مورد اعدام

۱۳۸۸ مهر ۱۴, سه‌شنبه

۱۳۸۸ شهریور ۲۶, پنجشنبه

۱۳۸۸ شهریور ۲۳, دوشنبه

۱۳۸۸ شهریور ۹, دوشنبه

۱۳۸۸ مرداد ۳۱, شنبه

۱۳۸۸ مرداد ۱۶, جمعه

متن سخنرانی در برلین


عقل خامنه ای با کاری که رژیم در مورد انتخابات اخیر انجام داده است تا حدی که به آن خودکشی سیاسی می توان نام نهاد یکی از پرسشهای مکرری که مطرح است این است که آیا اصلاً عقل آقای خامنه ای کار می کند؟ وی چگونه می اندیشد که به خود اجازه می دهد این چنین بی پروا و خشونت ورزانه به حقوق و کرامت فردی و جمعی ایرانیان بتازد؟ او با چه عقلی به پشتیبانی تمام عیار از یکی از ابلهانه ترین و عقب مانده ترین دولتهای تاریخ ایران، دولت احمدی نژاد، برخاسته به گونه ای که در این همدلی اش با آقای احمدی نژاد در سخنان نماز جمعه کار را به آنجا می کشاند که به ملت ایران اعلام جنگ می دهد؟ این نوشتار تلاش دارد با شرحه شرحه کردن سخنان معروف آقای خامنه ای در نماز جمعه پس از انتخابات تصویری از نوع عقل وی به دست آورد.
سخن من دو بخش دارد. نخست به سرفصل های صحبت های آقای خامنه ای می پردازم و پس از آنکه یک به یک ضد و نقیض گویی های وی در این سخنان را فهرست کردیم، آنگاه در بخش دوم بررسی خواهیم کرد که در پشت این سخنان چه اندیشه راهنمایی وجود دارد. پرسش اصلی در این بخش از نوشتار این است که این اندیشه راهنما آیا نمایانگر مرگ کامل تز ولایت فقیه در عرصه عمومی ایران نیست؟ به عبارت دیگر، بررسی بیان آقای خامنه ای و آقتابی کردن تناقض گویی های وی کمک می کند که بگوییم چگونه اندیشه راهنمای رژیم در خشونت عریان از خود بیگانه شده است و این به نوبه خود بهترین گزارشگر از ورود رژیم به مرحله خودویرانی نهایی است.
ضد و نقیض گویی ها

ابتدا ضد و نقیض گویی های اصلی خامنه ای در باب انتخابات را در دوازده مورد بررسی می کنیم؛
1. شاید نیازی به تکرار این قاعده شناخته شده در نظریه های راجع به قدرت نباشد که وجود و گسترش تضاد در مرکز قدرت از گویاترین علامت های مرگ یک حکومت است. در جریان مناظره های نامزدها و سپس نامه هاشمی رفسنجانی و جواب با تاخیر خامنه ای در نماز جمعه، این وضعیت تضادآمیز در مرکز قدرت به خوبی روشن شد و بر همگان معلوم گشت که تضاد در مرکز رژیم است هرچند نام آن را تضاد خانوادگی بگذارند. جالب است بدانیم که تضاد امروز میان هاشمی و خامنه ای تضاد میان دو نفری است که بیست و هشت سال پیش و در خرداد 60 –همانگونه که که آقای هاشمی در نامه خود نوشته است- در کنار هم علیه منتخب مردم ایران کودتا کردند. رفسنجانی در این نامه، رفیق آن روز خود را می ترساند که ورای این رژیم، رای و خواست جمهور مردم ایران است، یعنی حاکمیت ملی است، یعنی رای مردم است، یعنی نبود رژیم. اما خامنه ای در نماز جمعه همین مسئله را ضد و نقیض وار توضیح می دهد؛ او اول تضاد میان خود و هاشمی را نفی می کند و لی بلافاصله از روی یاداشتش اعلام می کند که بین من و هاشمی البته اختلاف وجود دارد و زیاد هم است ولی میان من و آقای احمدی نژاد نزدیکی فکری وجود دارد. این اعتراف صریح خامنه ای همه آن نمایشهایی را که رژیم طی این سالهای دراز برگزار کرده بود که گویا در محور و نقطه محوری این رژیم، بنا بر همکاری و همفکری است، نقض می کند. به نظر می رسد عقل خامنه ای از درک این ضد و نقیض گویی عاجز است و لذا به گونه ای سخن می گوید که گویی همه چیز در عین انسجام دارد پیش می رود.
2. آقای خامنه ای می گوید: خوب حالا برای این که رفع شبهه بشود بعضی از صندوقها را می شود دوباره شمرد و او از شورای نگهبان خواسته است که این کار را بکند ولی در همان حال می گوید در این انتخابات چهل میلیون رای داده اند و بهترین انتخابات بوده است و حالا ممکن است در ده هزار یا صد هزار یا یک میلیون ممکن است تقلب صورت گرفته باشد. او خود که از بزرگی تقلب خوب خبر دار است فورا می پرسد مگر می شود یازده میلیون تقلب داشت؟ یاد گوبلز به خیر که می گفت دروغ را آن قدر بزرگ بگو که هیچ کس شک نکند که راست است. ظاهرا این قدر به عقل خامنه ای نمی رسد که اگر شما به شورای نگهبان گفته اید که بررسی کند، چرا خودتان تنها چند ساعت از آغاز رای شماری نگذشته آن را با اطلاعیه رسمی تایید می کنید و به آقای احمدی نژاد تبریک می گویید؟ لااقل عقل شما باید این میزان توان می داشت که به شما می گفت اندکی صبر تا شورای نگهبان رسیدگی کند و ببینیم که اوضاع چه خبر است؟ با توجه به اینکه از قبل هم معلوم بود که با این وضع که شما شورای نگهبان را ساخته اید و آن را در وضعی قرار داده اید که با این نتیجه ممکن هم نبود بگوید که در این انتخابات تقلبی بوده است، ولی چرا این همه تعجیل! به نظر من این چنین سخنانی را فقط می توان محصول یک عقل مریض و تناقض گویی دانست که از یک سو می گوید و دستور می دهد قرار است به شکایتها بررسی شود و در جا می گوید که نه خیر انتخابات درست برگزار شده است و باید همه تمکین کنند.
3. توصیف حضور مردم پیش و پس از انتخابات هم نزد خامنه ای شنیدنی است. تا بیست و دوم خرداد حضور مردم لازم بود، حماسه بود، متنوع بود، خیلی عالی بود، اما از صبح شنبه حضور مردم در خیابان ها می شود جرم و اغتشاش و مستحق وحشیانه ترین برخوردها. از این عقل پرتناقض تر می توان پیدا کرد؟
4. آقای خامنه ای در صحبتهای خود ابتدا اعلام می کند که هر چهار نامزد متعلق به نظام هستند. آقای موسوی که نخست وزیر اینجانب بوده است، آقای رضایی که فرمانده کل سپاه بوده است، آقای احمدی نژاد که رییس جمهور محبوب است و آقای کروبی هم که رئیس مجلس بوده است. پس هر کس به اینها رای داده است به نظام رای داده است. نتیجه اینکه چهل میلیون به نظام رای داده اند. اما فورا می رسد به بخش تهدید و اعلام می کند اگر کسی به نتیجه انتخابات اعتراض کند، با او برخورد می شود. سوال این است که اگر در میزان عقل شما این چهار تن همه از رژیم و از نظام هستند، چگونه است که اگر طرفداران یکی از آنها اعتراض کند، با آنها با لوله تفنگ و باتوم برخورد می شود؟ این چه عقلی است که میان حکم آن به درون نظام یا خارج نظام بودن کسی فقط یک شب فاصله است؟ بر چه مبنایی کسی که تا امروز درون نظام است از فردا با یک اعتراض ساده مدنی ضد نظام می شود؟ چرا عقل شما در آغاز صلاحیت آنها را تایید کرد؟
5. خطبه خوانی آقای خامنه ای در باره ربط اعتراض مردم به نتایج انتخابات به مداخله خارجی یا به تعبیر معروف خود وی، دشمن، نیز مثل همیشه بازگو می شود. او بی هیچ استدلالی این جنبش همگانی را به خارج منتسب می کند که البته این بار خبیت تر از همه هم انگلیس است. این سوال مطرح است که چرا انگلیس باید خیبیت تر از همه باشد؟‌ شاید به لحاظ اینکه رادیو و تلویزیون بی بی سی در طول این مدت از نامزدی آقای میرحسین موسوی حمایت کرده است، و چون آقای خامنه ای می خواست که احمدی نژاد را از صندوق بیرون بیاورد، در نتیجه بی بی سی از آنجا که به نفع موسوی اخبار را منعکس کرده است، خبیث تر از همه معرفی می شود. اما در خصوص سایر کشورها به خصوص امریکا، آقای خامنه ای نتوانست بهانه مناسب را پیدا کند. چون آقای اوباما هوشمندانه گفت که ما کاری به کار مردم ایران نداریم و هر کاری که خودشان می خواهند باید انجام دهند. صحیح هم همین است که اوباما اعلان کرده است و قدرتهای خارجی نباید خود را در جنبش مردم ایران دخالت دهند و باید برای این استبداد بهانه نسازند. ضد و نقیض گویی عقل خامنه ای را وقتی می توان خوب دید که بدانیم از جهت روسیه و ونزوئلا و حزب الله لینان مداخله خوب است، چون روسیه قبل از این که نتیجه انتخابات مشخص بشود، به آقای احمدی نژاد تبریک گفته است و ونزوئلا نیز همین کار را کرد و قبل از اعلام نتیجه و تایید انتخابات به آقای احمدی نژاد تبریک گفت. خوب اگر مداخله خارجی بد است چرا اقدام این کشورهای اخیر مداخله محسوب نمی شود؟ چون بر اساس عقل خامنه ای اگر مداخله به نفع آقای احمدی نژاد باشد،‌ مهم نیست اما اگر بر خلاف آقای احمدی نژاد باشد، مداخله بیگانگان محسوب می شود و خبیث محسوب می شود.
6. خامنه ای ضمن اینکه گفت که مردم 40 میلیون رای داده اند و با معجزه الهی حماسه آفریده اند، در همان حال به مردم اعلان جنگ می دهد که اگر بیایند بیرون با آنها برخورد می شود و مسئولیت هر گونه کشته شدن و زخمی شدن نیز خود آنها هستند نه این رژیم که به روی مردم شلیک می کند. بر اساس این عقل معیوب اگر هم الان کسی نتیجه بگیرد که پس همه آنهایی هم که در دوره شاه از خانه های خود بیرون آمدند و علیه شاه شعار دادند و کشته و زخمی شدند، مقصر نه رژیم شاه که آقای خمینی و خود مردم اند، بیراه نگفته است! اگر مردم مسئول کشته شده خودشان هستند پس چگونه کشته شدگان دوره انقلاب شهید و قهرمان محسوب می شوند؟
7. خشونت و باز هم خشونت قافیه اصلی سخنان آقای خامنه ای است. از اول این سخنرانی نماز جمعه تا روضه آخر آن مملو از عبارات خشن و تهدیدآمیز و پرخاشگرانه است:‌ جایی تهدید می کند، جایی تحقیر، جایی می گوید قبول نمی کنم، جایی می گوید حکم می کنم و... در همان حال که خود سخنرانی او سرشار از استرس و خشونت است اعلام می کند که مقصر این خشونتها خود مردم هستند. حتی راجع به کسانی که از نظر او جزو بدنه نظام هستند نیز سخنان محبت آمیز نگفت. مثلا راجع به آقای هاشمی سخن گفت اما سخن محبت امیز نگفت. وقتی که از هاشمی صحبت می کرد مقام و شأن او را کم کم تنزل داد تا اینکه او را زیر دست آقای احمدی نژاد قرار داد. لحن او نسبت به افراد تحقیر امیز و خشن بود.
از دید او مقصر حمله به دختران و پسران جوانی که می پرسند رایشان کجا رفت خود آنها هستند. در چنین فضایی از خشونت بینی روشن است عقل نمی تواند به این اصل بدیهی حقوقی اذعان کند که وفتی لباس شخصی و بسیجی و پاسدار مسلح به انواع وسائل سرکوب کسی را می کشد یا مجروح می کند که یا مهر سکوت بر لب راه می رود یا حداکثر شعار می دهد، مقصر کیست. از دید این عقل این خود مردم هستند که مقصر هستند.
8. آقای خامنه ای گفت که مگر می شود یازده میلیون تقلب کرد؟ خود آقای خامنه ای هم رای داده است. اگر از این آقا بپرسند که چه مدت زمان صرف شد که شما رای دادید شاید بفهمد که دارد چگونه متقلبانه حرف می زند. دیروز که خبرنگار اشپیگل با من مصاحبه می کرد از او پرسیدم که برای شما که سابقه طولانی هم در رای دادن دارید، برای اینکه یک آلمانی رای بدهد چه مدت زمان صرف می کند؟ گفت: سه دقیقه. حالا ما فرض می کنیم که در ایران با همه اشکالات هر دقیقه یک نفر رای داده باشد. بر این اساس و با یک حساب ساده ریاصی با احتساب 32000 صندوق ثابت و 13 ساعت هم زمان رای گیری (البته به طور متوسط چون در برخی شهرها 14 ساعت بوده است و در بسیاری جاها هم 10 ساعت و در بعضی جاها همان 13 ساعت) با حاصل ضرب این دو عدد در هم، برای هر دقیقه رای دادن، نتیجه می شود بیست و چهار میلیون و چهارصد رای. حالا اگر آن چهارده هزار صندوق رای سیار هم به این موارد اضافه شود (‌بر اساس هر سه دقیقه یک رای که می شود دو میلیون و شش صد هزار رای) جمع کل ارا میشود بیست و شش میلیون و هشتصد هزار رای. البته من از دوستان هم خواستم که در عمل نیز این کار را انجام دهند و بروند زمان محاسبه شده را اعلام کنند. آنها بیشتر از یک دقیقه را اعلام کردند. تازه این یکی از انواع تقلبهاست. خوب است بدانیم که در فرانسه برای چهل میلیون رای و 12 ساعت هم زمان برای رای دادن، شصت و شش هزار و هشتصد حوزه رای گیری (نه صندوق رای) تعبیه می کنند. غیر ممکن است که در ایران مردم توانسته باشند در ان مدت زمان این اندازه (یعنی سی و نه میلیون) رای داده باشند. به بیان دیگر دوازده میلیون و دویست هزار رای از این مقدار رای تقلبی به نام آقای احمدی نژاد به صندوقها ریخته شده است. یکی از اشکالات آقای موسوی نیزهمین تعیین میزان واقعی رای بوده است. نه این که مردم نمی خواستند رای بدهند بلکه در بسیاری از جاها صف هم بوده است، بلکه رای نمی گرفتند. بعد هم که زمان رای تمدید شد رای از مردم نمی گرفتند تا دستشان باز باشد که به نفع آقای احمدی نژاد و طبق خواسته آقای خامنه ای به صندوقها رای اضافه کنند. اصلا شانزده هزار از صندوق های رای در اختیار سپاه بوده است تا این کار راحت تر انجام شود. در خصوص آن چهار ده هزار صندوق رای سیار کنترل وجود نداشته است. ان قضیه کد را هم که اطلاع دارید که اگر به رقم آقای موسوی یک چهار اضافه می شد رای به نفع آقای احمدی ثبت می شد. با این تقلبات آقای خامنه ای اعلام می کند که مردم چهل میلیون به رژیم رای داده اند. می توان پرسید اگر یازده میلیون رای تقلبی نبود چطور مردم از میدان آزادی تا میدان انقلاب راهپیمایی ملیونی کردند؟ چرا این مسئله از این طرف اتفاق نیافتاد؟‌
9. طبق این سخنرانی آقای خامنه ای به کلی از واقعیت جامعه ایرانی جدا افتاده است. یک دنیای مجازی برای خودش ساخته است و یا محافل بولتن نویس برای او ساخته اند که در نتیجه آن او واقعیت را نمی بیند. وقتی رابطه عقل با واقعیت بریده می شود محصول کار ذهن اوهام می شود. در بیست و هشت سال پیش وقتی آقای خمینی در بیست و پنجم خرداد 1360 در جواب پیشنهاد رفراندم اینجانب گفت:" اگر سی وپنج ملیون هم بگویند بله من می گویم نه"، او واقعیت را می دید و با این جمله در واقع اذعان داشت که در صورت قبول رفراندوم مردم با او مخالفت خواهند کرد. ولی این آقای خامنه ای اصلا واقعیت را نمی بیند. حالا ادعا می کند که این انتخابات عالی و خوب بود و چهل میلیون در آن شرکت کردند. اما به چه دلیل؟ وقتی عقل سالم است دلیل را در خود موضوع می جوید، یعنی دلیل سلامت باید در خود انتخابات باشد. خوب اگر این انتخابات به گونه ای سالم بوده است بود که شما می‌گویید دیگر لزومی نداشت که شما و تمام وابستگان تشریف بیاورید و از این انتخابات دفاع کنید. مُشک آن است که خود ببوید. این انتخابات اگر صحیح بود، چرا این همه سراسیمه شدید و چرا به این شدت به سانسور و سرکوب متوسل شده اید؟ اگر صحیح بود بر عکس لازم بود همه مخالفان و هر چه اصحاب رسانه مخالف را دعوت می کردید تا نظارت می کردند و خود قبول می کردند تا احتیاجی نبود که شما تشریف بیاورید و با تهدید و ارعاب از آن دفاع کنید. اگر توجه کنید نه تنها در این انتخابات بلکه در تمام مواردی که این آقا مطرح می کند،‌ دلیل در خود موضوع نیست بلکه در فرمایشات این آقا است. به چه دلیل معترضان باید سکوت کنند؟ ‌چون ایشان می فرمایند نه به این خاطر که آنها حق دارند. چون امر این اقا است. به چه دلیل باید روزنامه ها در فردای روز انتخابات همگی سانسور شوند؟ زیرا آقا گفته است انتخابات سالم بوده است و...
با این اوصاف باید گفت او تماما گرفتار دنیای مجازی شده است. حال با این عقلش، چه وقت صدای انقلاب را خواهد شنید خدا می داند.
10. آقای خامنه ای در پایان خطبه های نماز جمعه روضه هم خواند. این آقای خامنه ای که در اوایل انقلاب روضه خوان بود حالا شده است مرجع تقلید و بالاتر از آن ولی مطلق فقیه یا به زبان هوادارانش ولی امر کل مسلمانان جهان. ولی خوب یادش نرفته که روضه خوان بوده لذا برای مردم روضه هم خواند. این بخش از کارش روایتگر فساد عقلی بیشتری نزد اوست. یعنی عقل دینی سنتی اش و خداشناسی اش هم معیوب است. شما توجه کنید که شیعه به طور سنتی می گوید امام زمان می آید تا دنیا را پر از عدل و داد کند و یک زندگی شاد و خوب و پر از عدل و داد و صلح عمومی وآرامش به جهان عرضه کند. حالا آقای خامنه ای خطاب به امام زمان چه می گوید؟ ‌می گوید: ‌من یک جان و یک تن علیل دارم که تقدیم شما می کنم. همین جا مساله مرگ را مطرح می کند و می گوید که یک آبرویی هم دارد که آن را هم تقدیم می کند. ما متوجه نشدیم که این خدا و این امام زمانی که این ها ساخته اند با آبروی مردم چه کار دارند؟ چرا آدم برای خدمت به اینها باید از آبرویش بگذرد؟ ‌اگر مخاطب یک دیکتاتور بود، یک هیتلری بود، یک موسولینی ای بود باز می شد فهمید که چرا باید از آبرو و حیثیت مایه گذاشت. اما در برابر خدا و امام معصوم چرا انسان باید از آبرویش بگذرد؟ انسان اگر برای خدا کاری را انجام دهد تازه آبرو به دست می آورد نه این که آبرویش را از دست بدهد. تنها کسانی که طرز فکر خشونت دارند به دنبال چنین روضه هایی شروع می کنند به گریه کردن. خلاصه در همین روضه چیزی از انسانیت، مهر و محبت و امید واری دیده نمی شود.
11. آقای خامنه ای می گوید فصل الخطاب قانون است و او می خواهد جلوی زور بایستد. اما باید از او پرسید قانون از نظر شما چیست؟ اصل 27 برای مثال نص صریح قانون است. آیا این اصل مورد نظر است؟ معلوم است که نه. شما اگر دغدغه قانون خودتان را هم داشتید حداقل صبر می کردید که شورای نگهبان که گماشته خود شماست انتخابات را تایید می کرد بعد شما ان را تایید می کردید. اما شما می دانستید که شورای نگهبان از پس این کار بر نمی آید و لذا خودتان آمدید وسط میدان به این خیال که پس از فرمایشات جنابعالی، آن دو سه نامزد دیگر پس از این جرات نمی کنند اعتراض کنند. غافل از اینکه این مردم هستند که اعتراض می کنند. شما فکر اینجا را دیگر نکرده بودید. این جنبش همگانی را ندیده بودید. زمانی آقای ریشهری می گفت که حفظ نظام، مصلحت اول است. این آقای خامنه ای هم دیروز به نامزدهای معترض همین حرف را می گفت که خود را در مقابل نظام قرار ندهید و گفت که اینهایی که اعتراض می کنند اعتراضشان به انتخابات نیست بلکه اعتراضشان به نظام محسوب می شود.
پس قانون می شود هر انچه آقا به عقلش برسد. نظام هم یعنی من. دعوای قانونگرایی از کسی که مدعی ولایت مطلقه است از آن دسته طنزهای تاریخی است که تکرارش جز توهین به شعور مخاطبان چیز دیگری نیست. با این عقلی که نزد آقای خامنه ای است سخت است به او فهماند که آقای محترم، این قانون که شما بر مبنای ولایت فقیه نوشته اید و بنا بر تفسیر شورای نگهبانی که منصوب خودتان است به خودتان در تفسیر آن اختیار مطلق داده اید و حکم شما مقدم بر هر چیزی است، دیگر فصل الخطاب بودن قانون به چه معناست؟ در کدام نظام حقوقی امروزی بر این سازوکار، حاکمیت قانون می توان نام نهاد؟ آیا قانون گفته که بسیجی و سپاهی بگذارید تو شهرها و روستاها تا برای آقای احمدی نژاد تبلیغ کنند؟‌ آیا این قانون است که ناظر و مجری خود هوادار پروپاقرص یکی از نامزدها باشند؟ پس لطفا این قدر با مفاهیم حقوقی بازی نکن، یک کلام بگو قانون تو هستی و ذهنیتت بریده از واقعیت است. لویی چهاردهم هم می گفت که دولت من هستم. حالا قانون خود آقای خامنه ای است. اما هنوز داستان ادامه دارد. اما ای کاش این آقا صراحتا می گفت که خودش قانون است تا خیال همه راحت می شد چرا که ایشان مطابق تفسیر منصوبان خویش در شورای نگبهان فوق قانون هستند.
اما مطالعه نحوه دگردیسی عقل در پرتو قدرتمداری نیز خود حکایت جالبی است. فراموش نکنیم که آقای خمینی در اواخر عمرش به همین آقای خامنه ای نامه نوشت و گفت که معلوم می شود که شما ولایت مطلقه را قبول ندارید. ولایت مطلقه از احکام اولیه است و می تواند احکام دین را به حال تعلیق در آورد. آقای آذری قمی هم نوشت که حتی می توان توحید را هم تعطیل کرد و خدا را فرستاد مرخصی. طوری شد که مرحوم بازرگان نامه نوشت که لطفا خدا را از این احکام خود معاف کنید و ذات حق را در دایره ولایت فقیه خودتان نیاورید.
12. و بالاخره، دوگانگی میان این عقل وی و درک تمام ملت. در دید او هر کسی که مخالف اوست دشمن اوست. همین کسانی که دیروز پای صندوقهای رای بودند امروز می شوند ماموران خارجی و گماشتگان شیطان. این تضاد درک او را از واقعیتی که مردم و حقوقشان است عاجز کرده است.
این تناقضات به ما خاطرنشان می کند که این مرامی که این آقا در پیش گرفته است و به نام اسلام برای خود ولایت مطلقه قائل است، چیزی از اسلام- حتی اسلام فقهی و حوزوی خودشان- را در خود ندارد. چرا که دروغ که از بزرگترین گناهان است در این مرام روا داشته می شود، تقلب و زورگویی که از بزرگترین گناهان است به امر واجب تبدیل می شود، کشتن انسان ها، غارت اموال مردم و آتش زدن اماکن همه از امور واجب شمرده می شوند. اتفاقا گفته شده که اغلب بانکهایی که آتش زده اند، بانکهای خصوصی است و جوری این کار را کرده اند که وانمود کنند که این کارها کار مردم بوده است. به رغم همه اینها الان این آقا آمده و چشم در چشم مردم دروغ می گوید به گونه ای که گویی مردم خود به جان خویش و خانه و دارایی و حتی فرزندان خویش افتاده اند و دارند اموال شخصی خود را شبانه تخریب می کنند.
سیر تحول بیان راهنمای جمهوری اسلامی

حال با شناختی که از ابعاد عقل آقای خامنه ای به دست آورده ایم، می توانیم بپذیریم که اندیشه راهنمای وی که فعلا به عنوان اندیشه راهنمای نظام هم تبلیغ می شود در چه وضعی است. با توجه به اینکه انقلاب 57 در یک فضای آزادیخواهانه رخ داد و گفتمانی که دست کم از سوی آقای خمینی در پاریس ارائه شد یک گفتمان مبتنی بر اصول استقلال و آزادی بود، جا دارد بپرسیم با توسعه ولایت مطلقه فقیه، بر سر اصول انقلاب 57 چه آمده است؟ و از خود بیگانه شدن بیان راهنمای رژیم در خشونت و فریب و تقلب عریان چگونه روی داده است که اکنون همگان مات و مبهوتند که چرا از سوی رهبر به مردم اعلان جنگ داده می شود؟ با تحلیل این مسئله می توانیم بدانیم که ما با چه واقعیتی روبرو هستیم و چه کار می توانیم و باید انجام دهیم.
1. از ولایت با جمهور مر دم است تا ولایت فقیه
آقای خمینی در نوفل لوشاتو که بود در مصاحبه با نشریه آلمانی اشپیگل، و در پاسخ به این سوال که بعد از شاه حاکمیت از آن کیست، گفت ولایت از آنِ جمهور مردم است. بعد که آقای خمینی مقام سخنگویی انقلاب را به مقام قدرت برای خود تبدیل کرد آرام آرام شروع کرد به تغییر روش؛ ‌از نظارت فقیه شروع شد تا رسید به ولایت مطلقه فقیه. بعد هم یک هیاتی را مامور کرد که در قانون اساسی بازبینی کنند و اختیارات ولی مطلقه را وارد قانون کردند و یازده اختیار به ایشان دادند. حالا که آقای خامنه ای گفته است قانون فصل الخطاب است باید به این روند توجه داشته باشیم. در خود این تحول یک تناقض بزرگ وجود دارد؛ اختیاراتی در قانون برای ولی فقیه تعبیه شده است که فوق قانون است. به عنوان مثال در مجلس ششم که خواستند طرح مطبوعات را تهیه کنند، او یک حکمی صادر کرد و همین آقای کروبی آن را خواند و گفت که این حکم حکومتی است و بالاتر از قانون. بعد هم شورای نگهبان اعلان کرد که اختیارات ولی فقیه که درقانون امده است،‌ کف اختیارات ولی فقیه است. به بیان دیگر، سقفش جایی است که خدا هم آن اختیارات را ندارد چرا که خدا اختیار زورگویی ندارد اما ولی فقیه این اختیار را دارد. این تغییر اصل اساسی این رژیم – یعنی اصل ولایت فقیه – به ما می‌گوید که در چهارچوب همین قانون هم عمل نمی شود بلکه می خواهند که اضافه بر قانون هر گونه زورگویی را جامه عمل بپوشانند. این انتخابات یکی از آن موارد است و البته ده ها نمونه آن را پیش از این دیده ایم.
در آغاز انقلاب که ما در نوفل لوشاتو بودیم بیان راهنمایی که برای اسلام مطرح بود، عبارت بود از حقوق اسلام، حقوق ملی مردم ایران. آقای خمینی هم می گفت که من رهبر مردم نیستم . من دنباله رو و خدمتگزار مردم هستم. مردم خودشون راه افتادند و من هم به دنبال آنها راه افتادم. مردم انقلاب که کردند اعلامیه ایشان چهل روز بعد صادر شده است. اما اکنون مسئله وارونه شده است. انقلاب را آقای خمینی کرده است و مردم هم دنباله رو این آقا هستند!! اما تناقض را ببینید:‌ او از یک طرف می گوید که من دنباله رو مردم هستم، و از طرف دیگر می گوید اگر سی و پنج میلیون بگویند بله، من می گویم نه؛ یکی در برابر همه، یعنی زور مطلق. این تقابل حال در دوران خامنه ای به جایی رسیده است که امروز این آقا می گوید:‌ کدام سی وپنج میلیون؟‌ کدام رای مخالف؟ در دنیای مجازی آقای خامنه ای چهل میلیون به این رژیم رای داده اند. اما همین چهل میلیون اگر واقعا آمده اند رای داده اند این به معنی نفی ولایت فقیه و تاکید حکومت جمهور است. یعنی تو را محکوم کرده اند. وقتی چهل میلیون انسان می آید پای صندوق، یعنی حاکمیت مال من است نه اینکه من کاره ای نیستم و هر چه تو بگویی درست است. چهل میلیون رای به این معنی نیست که من یک ملت ناتوان و ضعیف هستم و تو در مقابل بخواهی زورگوتر بشوی. آیا معنای این انتخابات این است که تو بخواهی زورگوتر بشوی. خدای ناکرده ما در ایران چهل میلیون دیوانه داشتیم که بیایند رای بدهند و اعلام کنند که ما ناتوانیم و چون از ما کاری ساخته نیست تو بجای ما هر کاری را که می خواهی انجام بده و توی سر ما بزن و ما را سرکوب کن؟! از خودبیگانگی تا این حد؟!‌ اگر تلقی خامنه ای از مشارکت مردم در انتخابات را بپذیریم در این صورت انسان در این کشور صاحب هیچ حقی نیست، دیگر نه انسان به عنوان انسان و نه این ملت به عنوان یک ملت، صاحب رای محسوب می شود.
2. خشونت
در جریان انقلاب که آقای خمینی در نوفل لوشاتو بود بسیاری از افراد به او مراجعه می کردند که اجازه اقدامات مسلحانه بگیرند. آقای خمینی هم البته ابتدا نمی دانست چه بگوید. به ایشان پیشنهاد شد که بهتر است عکس این کار انجام شود؛ یعنی اجازه استفاده از اسلحه که به جای خود نباید به مردم داد بلکه مردم به سربازها گل بدهند و همین گل هم بود که باعث شد سرانجام انقلاب به پیروزی برسد. حالا در این انقلابی که گل بر گلوله پیروز شده است اکنون بعد از گذشت سی سال، آقای خامنه ای در نماز جمعه از اول تا اخر همه را – هم اعضای داخل نظام و هم مردم را – تهدید می کند که نکند هوای انقلاب مخملی به سرشان بزند. محتوای این بیان چیزی جز تهدید و ارعاب نیست، به دور از بیان صلح و بیان آزادی و بیان بردباری. به جای همه این بیانها، در مغز وی بیان خشونت جایگزین شده است که هیچ کس – حتی خود او - از آن در امان نیست. لذاوست که خطاب به امام زمان می گوید که من تن علیل خود را هم فدا می کنم. این اندازه از خود بیگانگی، نشان از ترس او از عواقب همین بیان خشونتی دارد که خود دارد می پروارند.
3. از تقدم اسلام تا تقدم نظر آقا این سوال که جایگاه اسلام در ایران پس از انقلاب چیست از آغاز جریان این انقلاب مطرح بود. در نوفل نوشاتو پاسخ به چیستی اسلام این بود که اسلام برابر با آزادی انسان و جامعه است. آقای خمینی می گفت: همه آزادند، زن و مرد برابرند. یک روز آقای احمد خمینی به من گفت که امام رو دست همه شما زد. گقتم چه شده است؟ گفت امروز در مصاحبه گفته اند که زن هم می تواند رئیس جمهور بشود. این اما آغاز ماجرا بود. در این مرحله مطرح نبود که اسلام بر همه چیز مقدم است. اما به تدریج و در تهران و قم و به ویژه در جریان کودتای بیست و هشت سال پیش شد اسلام مقدم است و نصف ایران که هیچ کل ایران هم برود اهمیتی ندارد، چرا که اسلام مقدم است. اکنون در عهد ولایت آقای خامنه ای کار به اینجا رسیده که اسلام هم مقدم نیست بلکه ولایت فقیه مقدم است ولایت فقیه بر خود اسلام هم مقدم است. حتی می توان گفت با این کارهایی که دارد می شود تقدم ولایت فقیه هم به کناری نهاده شده است. از 23 خرداد به این سو این خود شخص شخص آقای خامنه ای است که بر همه چیز مقدم است. مصلحتی هم اگر هست مصلحت شخص این آقا است و در هر اقدامی باید دید آقا چه اراده فرموده اند.
4. تبعیض‌ها در جریان انقلاب تبعیض ها کنار گذاشته شد و حتی مسلمان و غیرمسلمان برابر شدند. غیر مسلمان و کمونیست هم آزادی سخن و عقیده و اجتماع داشت. اما کم کم تمایزات و تبعیضات شروع شد؛ میان مکتبی و غیر مکتبی و سپس خود این آقا به مسئله خودی و غیر خودی و خاص و عام دامن زد. با توجه به سخنرانی نماز جمعه مشخص می شود که خودی ها هم دو دسته اند: ‌خودی ها و خودی ترها. آقای احمدی نژاد شد خودی تر و مورد حمایت و تایید قرار گرفت و سه نفر دیگر تهدید هم شدند. می بینیم اندیشه راهنمای جمهوری اسلامی از عدم تبعیض در همان آغازین سالها به تبعیض می رسد و امروز به اینجا می رسد که در خود این رژیم همه چون برای مثال چون گمان می رود انگلیس خبیث از آقای میر حسین موسوی حمایت کرده است، آقای میرحسین ناخودی می شود و باید مورد تهدید قرار ‌گیرد. قدرت استبدادی به همان میزان که بسط پیدا می کند تبعیض ها را بیشتر می کند، چون به این تبعیض ها احتیاج دارد. تبعیض هایی که در این رژیم ایجاد شده است با تبیعض هایی که در رژیم شاه ایجاد شده بود اساسا قابل مقایسه نیست. در این دوره تبعیض ها بسیار بیشتر و گوناگونترشده است.
5. حضور مردم در دوران اول انقلاب همه مردم در صحنه بودند. در سخنرانی نماز جمعه، این آقا اعلام می کند که بعضی ها فکر می کنند ایران گرجستان است، نه اقا اینجا گرجستان نیست که انقلاب مخملی ایجاد شود! توجه شود، زمانی این جنبش همگانی که باعث انقلاب 57 شد و این آقایان را به همه چیز رساند، خوب بود اما الان جرم محسوب می شود. جالب این جاست که تا شب جمعه که مردم برای انتخابات بیرون بودند کار خوبی کردند اما از فردا که انتخابات تمام شد دیگر بیرون آمدن مردم جرم محسوب می شود و براین اساس با مردمی که بیرون آمده اند به نحو خشن برخورد می شود و سرکوب می شوند. جرم اینها این است که می گویند در آرای ما تقلب شده است و ما اعتراض داریم. این نوع اعتراض از دید این اقا از دیروز جرم محسوب می شود و همه جا را ناامنی و وحشت فراگرفته است.
در جریان انقلاب سخن از چگونه زیستن بود. گفته می شد که این مردم لایق رشد و توسعه هستند و خاندان پهلوی نمی گذارد. سخن بر سر این بود که همه مردم دارای شغل باشند، در رفاه باشند و از امکانات برخوردار باشند. اما این آقایان بعد از اینکه رسیدند به قدرت، نزد آنان این ملت شد شهیدپرور.
در همین سخنرانی دیروز نیز این آقای رهبر تا بخواهی از مرگ سخن گفت. این تحول از زندگی به مرگ، خواست این رژیم بوده است. هر رژیم استبدادی که بیان راهنمایش خودکامه شود به این سرنوشت دچار می شود. به میزانی که به قدرت میل می کند از خودبیگانگی اش از حیات بیشتر می شود.
در آن دوران هر چقدر به شاه می گفتند که مردم در حال اعتراض و انقلاب هستند باور نمی کرد. یک دنیای مجازی برای خودش ساخته بود که چیزی را نمی خواست قبول کند. تا اینکه وقتی گفت من صدای انقلاب را شنیدم که دیر شد بود. آقای خمینی نیز گفت" اگر سی و پنج میلیون بگویند بله من می گویم نه". از خود بیگانگی بیان راهنما کار را به جایی رسانده که به این آقای خامنه ای اصلا امکان دیدن واقعیت را نمی دهد. لذا تقلب آشکار را نه تنها نفی نمی کند بلکه تلاش می کند که مردم دنیا هم این تقلب اشکار را باور کنند. این اندیشه راهنما دیگر کاملا مرده است. چیزی که بشود با آن واقعیت را دید در آن وجود ندارد. او با شرایطی که خود ساخته است درِ واقعیت را به روی خود بسته است. او گفته بود که چهل میلیون رای می خواهد که همه رای هم برای او باشد و فقط همین را می بیند. همه جا در احوالات دیکتاتورها و مستبدها چنین نشانه هایی ظهور پیدا می کند. همه آنها به این مرحله می رسند. به اینجا که رسید دیگر ایده راهنمای شخص یا نظام مرده است. با این حال هنوز یادآوری و تذکر شایسته و درخور است.
در آغار انقلاب صحبت این بود که چرا انقلاب باید کرد و آیا نمی توان از راه اصلاح رژیم شاه به هدف رسید؟ انقلاب رخ داد زیرا نیروهای محرکه اعم از انسآنها، مواد اولیه، دانش و فهم انقلاب در رشد به کار نمی رفتند بلکه در تخریب به کار می رفتند. جامعه انقلاب می کند تا فضا و نظام اجتماعی خود را باز کند، تا این نیروهای محرکه بتوانند فعال شوند. در انقلاب ایران هم همین اتفاق روی داد. جامعه ایران به دلیل داشتن نیروهای جوان از نیروهای محرکه خود می خواست استفاده کند و به سمت یک جامعه رشدیافته حرکت کند. به همین دلیل هم انقلاب روی داد، اما هنوز دو سال و اندی از آن رویداد بزرگ جهانی نگذشته بود که در اثر کودتای خرداد 60، تخریب این نیروهای محرکه دوباره شروع شد. سپس یک نسل در جنگ هشت ساله از بین رفتند. اکنون که نسلی جدید آمده است، باز رژیم در پی تخریب این نسل است. در این چهار سال که این رژیم دویست و هفتاد میلیارد درآمد نفتی خارجی داشته است یک جا مصرف شده است و به کسی هم حساب پس داده نشده است. هنوز هم حساب پس داده نشده است در آینده نیز پس داده نخواهد شد. در نتیجه کشور رو به ضعف و فقر روزافزون است و استعدادهای جامعه هم یا در حال از بین رفتن است یا در حال خارج شدن از کشور به طوری که سالانه صد و پنجاه هزار استعداد از ایران خارج می شود و یک زمانی هم آقای حدادعادل اعلام کرد که بگذار اینها بروند ما از این ها زیاد داریم. حالا این استعدادها سر از کجا در می آورند؟ آمریکا و غرب. ظاهراً این کشورها خود استعداد کم دارند که از کشورهایی مثل ما که زیاد داریم استعداد جذب می کنند!
انقلاب برای این بود که فضا و نظام اجتماعی باز شود و مردم بتوانند استعدادهای خود را به کار ببرند. اما ببینیم که متاسفانه ما در این انقلاب به کجا رسیدیم؟ به جایی رسیدیم که ولی فقیه فعلی به همه اعلام می کند که نه تنها در جامعه بلکه در خود این نظام هم کسی حق نفس کشیدن ندارد. خوب توجه کنید که از خود بیگانه شدن اندیشه راهنما به جایی رسیده است که در چارچوب خود این نظام هم کسی نمی تواند نظری مخالف نظر ولی فقیه داشته باشد. حتی اگر این کس، کسی باشد که خود باعث شده باشد که این آقا رهبر و ولی فقیه بشود، یعنی آقای هاشمی رفسنجانی. نگاهی به تاریخ بد نیست: ایشان بدین وسیله رهبر شد که در آن زمان آقای هاشمی اعلام کرد که آقای خمینی به آقای مشکینی نامه نوشته که غیر مرجع تقلید هم می تواند رهبر و ولی فقیه شود. این نامه مجوز شد که آقای سید علی خامنه ای طبق آن رهبر شود. این نامه که جزو قانون و قانون اساسی نبود که بر اساس آن ایشان رهبر شود. طبق قانون رهبر باید از میان مراجع انتخاب شود. پس الان معلوم می شود که فصل الخطاب بودن قانون به چه معنا است. البته جالب اینجاست که من آن نامه منسوب به آقای خمینی را دادم دو کارشناس بین المللی خط بررسی کنند تا صحت انتساب آن به آقای خمینی بررسی شود. آنها تصریح کردند که این نامه از آقای خمینی نیست. من هم این گزارش را دادم روزنامه لوموند و دیگر روزنامه ها انتشار دادند. سفارت ایران به روزنامه لوموند اعتراض کردند که چرا این را چاپ کردید؟ روزنامه لوموند هم گفت اگر شاکی هستید و معتقدید این نامه جعلی نیست به دستگاه های قضایی شکایت ببرید. تا امروز هم آنها شکایتی نکرده اند و نخواهند هم کرد چرا که آن نامه جعلی بود. حالا این آقای خامنه ای که خود با نامه جعلی و خلاف قانون رهبر شده است بیان می کند که فصل الخطاب قانون است. آیا بالاتر از این می شود به یک ملت توهین کرد؟ آن اندیشه راهنمایی که به واسطه آن یک نفر با نامه جعلی رهبر می شود نتیجه اش این می شود که فضا بسته می شود که کسی حتا از درون خود نظام هم حق حرف زدن به گونه دیگری را ندارد.
اما بیان راهنمای آغاز انقلاب چنان بود که به واسطه آن آقای خمینی می گفت که مردم خودشان انقلاب کرده اند و من پیرو آنان هستم. آن بیان راهنمای آزادی بود که خودانگیختگی انسانی را باعث شده بود تا در پرتو آن انسان استعدادها و توانایی هایش را آزاد کرده و به کار گیرد. انسان را توانا می کرد که خویشتن را فعال کند و برانگیزاند، و باعث می شد که انسان حقوق خود را به یاد آورد. اما اکنون از آن بیان به کجا رسیده ایم؟ به اینجا رسیده ایم که خودانگیختگی برای انسان جرم محسوب می شود. در جریان جنگ می گفتند اگر کسی خودش بخواهد که ابتکاری بکند و خطا باشد به جهنم می رود ولی اگر همان خطا را رهبری دستور دهد فرد بهشتی می شود. از خودبیگانگی تا این حد؟
اکنون در این زمان خودانگیختگی جرم است. هر کسی که به کسی غیر از نامزد این آقا رای داده است، مجرم است. به غیر احمدی نژاد به هر کسی رای بدهید مجرم محسوب می شوید. به قول خود آقای احمدی نژاد، خس و خاشاک محسوب می شوند. آن انسانی که در آغاز انقلاب بر اساس بیان آزادی، احترام و شخصیت و کرامت داشت و خود خویشتن را بر می انگیخت و استقلال رای داشت، امروزه کارش به جایی رسیده است که خس و خاشاک شده است. این چنین تحولی بیانگر این است که بیان راهنمای این نظام چقدر منحط شده است. اگر کسی بخواهد با این اسلام زندگی کند باید فورا جام زهری را آماده کند و زحمت زجرکش کردن را هم به خود ندهد.
دیروز در سخنان این آقا معلوم شد که تدبیر انسان نیست که بر سرنوشت او حاکم است بلکه این تقدیر قدرت است که بر مردم حکومت می کند. تقدیر قدرت حکم میکند که احمدی نژاد از صندوق بیرون بیاید. دیروز این آقا، تقلب را برای همه تفهیم کرد چه کسانی که در رژیم بودند و چه کسانی که خارج از رژیم هستند و اعلام کرد که هر کس بخواهد علیه این انتخابات حرفی بزند سر و کارش با چماق و زنجیر است.
چاره چیست؟

سخنان خود را با نکاتی چند درباره راه حل تمام می کنم. خامنه ای می گوید فصل الخطاب قانون است. اما فراموش کرده است که سخن آخر را جامعه و ملت می زند. فراموش کرده است که سخن آخر را در زمان انقلاب، مردم زدند نه قانون رژیم شاه و چون شاه سخن مردم را نشنید لذا به سرنوشتی دچار شد که همه آن را دیدید. اکنون این اقا می گوید مگر قرار است در خیابآنها تکلیف و سرنوشت کشور معین شود؟ فصل الخطاب قانون است. قانون هم خود ایشان است. اما آشکار است که وقتی کار به جایی رسید که مستقیم و صراحتا به مردم گفته شد که شما بر حاکمیت و سرنوشت خود اصلا حقی ندارید یعنی حاکمیت جمهور در این رژیم ملعبه ای بیش نیست. آن زمان خود آقای خمینی هم به من گفت این که ما می گوییم میزان رای مردم است به خاطر این است که دنیا نگوید که اینها دیکتاتورند و الا مردم حق و رایی ندارند. امروز این آقا به این ایده رسمیت داده است. مردم رای و حقی در حاکمیت ندارند.
خوب اکنون چاره چیست؟ در این دوران طولانی نظرهای زیادی ارائه شده است مبنی بر اینکه این مردم دیگر تن به انقلاب نمی دهند. خیلی از این جوآنها می گویند شما بیخود کردید انقلاب کردید که این وضع را برای ما درست کردید. ما انقلاب نمی خواهیم ما دنبال اصلاحات هستیم و انقلاب خشونت است و بد است. تنها یک راه است و آن هم اصلاحات از داخل رژیم است. امروز آخرین تلاش برای آزمون این دروغ، شرکتشان در انتخابات بود. امروز خود این اقا هم گفت اصلاحی که ذره ای تقدیر قدرت وی را محدود کند پذیرفته نیست. لذا چاره آن است که جامعه محکم بایستد و بگوید که حاکمیت مال من است؛ ولایت متعلق به جمهور مردم است و حاکمیت و رهبری درخور این رژیم در بیرون از این رژیم قرار دارد و لذا این مردم باید جانشینی دولت و حکومت جمهور را با این رژیم و دولت ضد جمهور هدف خود قرار دهد. شعار درخور این ملت که باید همیشگی باشد عبارت از ولایت جمهور مردم، نه ولایت فقیه (چه مطلقه و چه غیرمطلقه) و مبارزه برای استقرار حکومت جمهور مردم. این راهی طولانی است که اکنون که مردم قیام کرده اند نشان از این دارد که این شعار محقق شدنی است. روش صحیح هم شرکت جمهور مردم در مبارزه است تا هم میزان خشونت را کاهش دهد و هم اینکه در آینده سرنوشت وطن ما گرفتار حوادث و آسیب های متعدد و از جمله مداخله از خارج نشود. نباید ما لحظه ای از استقلال ایران غفلت کنیم. نباید اجازه دهیم هیچ کشور و قدرت خارجی در مبارزه مردم و حرکت مردم برای استقرار مردم سالاری مداخله کنند. در یک مصاحبه من به روزنامه نگاران ـ از جمله لیبرتی و اورونیوزـ این واقعیت را گفته ام به ما شر مرسانید که از شما امید خیر نیست. بگذارید ما خودمان مبارزه مان را پیش ببریم. البته ما به حمایت افکار عمومی دنیا نیاز داریم، بسیار هم مطلوب است. اما وقتی که "دولتها" مداخله می کنند، صرف نظر از این که برای این مداخله چه دلیلی می آورند، برای همین نیروی جوانی که می خواهد از منزل بیرون بیاید و در مبارزه شرکت کند این تهدید پیش می آید که او وابسته به خارج است و برای منافع قدرتهای خارجی از خانه بیرون می آید. این نگرانی را باید دائم داشته باشیم. برای مثال، این رادیوها و تلویزیونهای کشورهای خارجی برای این است که به جریان آزاد اطلاعات دامن بزنند نه اینکه در یک انتخابات از یک نامزد خاص دفاع کنند و به مردم بگویند به فلان کس رای دهید. به شما چی؟ وقتی شما کشورهای خارجی این کار را می کنید نشان از این دارد که شما در نامزدی هر فرد معین، نفع و خواسته ای دارید که تلاش می کنید این یکی نامزد، انتخاب شود و آن دیگری نشود. ما می خواهیم که مردم ایران خود را مستقل بدانند و مستقل باشند و وقتی رای می دهند رای آنها رای یک ملت رشید باشد. ایران امروز، ایران جوان است، زیرا ایرانی در حرکت و جنبش است. برای ایران و ایرانی بیشترین شادیها و بیشترین پیروزیها آرزو می کنم.

شاد و پیروز باشید.
ابوالحسن بنی صدر

۱۳۸۸ خرداد ۲۶, سه‌شنبه

زمان همبستگی ملی و پيوستن نيروهای نظامی و انتظامی به اين همبستگی است

هموطنان عزيزم
امروز روزی است که می بايد مرزها را از ميان خود برداريد. هيچ سخنی و بهانه ای نبايد ميان شما مرز پديد آورد. در برابر ولايت مطلقه فقيه که خود تقلب بزرگ و سازمان دهنده تقلب برزگ است، شما مردم ايران می بايد يک صدا شويد، حق خود را بخواهيد و بستانيد.
جنبش در همبستگی ملی می بايد دراز مدت شود. برای اين کار، بر دانشجويان و دانشگاهيان است که نه جدا از مردم که از طريق و همراه مردم جنبش را به پيش ببرند. برای آنکه جنبش همگانی شود و موجهای جنبش سرتاسر ايران را بگيرند، می بايد هدفی که اينک روشن يعنی، نه به ولايت مطلقه فقيه و آری به ولايت جمهور مردم گشته است، همچنان شفاف بماند. جنبش دراز مدت مردم ايران می بايد سازمانی سازگار با دو ويژگی اين جنبش، همگانی و خودجوش بودن آن پيدا کند.
روشهائی می بايد ابداع شوند که کمترين امکان مداخله را به قوای سرکوب گر بدهند. پرهيز از خشونت می بايد با افشای خشونتهای ددمنشانه ای همراه شود که قوای سرکوب گر انجام می دهند و به پای مردم می گذارند. خشونت زدائی روشی است که می بايد همه مکانی و همه زمانی بگردد. مردم می بايد بسان موجهای بزرگ، شهرها و روستاهای کشور را فراگيرند.

ايرانيان مقيم خارج از کشور
با توجه به سانسوری که دستگاه ولايت مطلقه فقيه به مردم ايران تحميل می کند، تداوم بخشيدن به جنبش اعتراضی و آگاه کردن مستمر افکار عمومی کشورهای محل اقامت و بسا برانگختن مردم اين کشورها به شرکت در جنبش اعتراضی، کمک بزرگی به مردمی است که اينک در برابر تقلب بزرگ آقای خامنه ای و دستگاه او، به استقامت ايستاده اند.

نيروهای مسلح ايران از نظامی و انتظامی بدانند!
با گذشت ۳۰ سال، اينک وضعيت سياسی کشور بسيار روشن گشته است: ولايت حق جمهور مردم است. آقای خمينی اين حق را، در نوفل لوشاتو، مکرر تصديق کرده است. سه دهه فساد و جنايت و خيانت رژيم ولايت مطلقه فقيه را از زبان نامزدها شنيده ايد. به رفتار مردم خود و جهت عمومی تحول در ايران و جهان بنگريد و از خود بپرسيد: آيا ولايت مطلقه فقيه می تواند دير بپايد و آيا صحيح است آلت فعل متقلب بزرگ در سرکوب مردم خويش شويد؟ در ميان شما، بسا هنوز کسانی باشند که به ارتشيان شاه، گل می دادند و در پيروزی گل بر گلوله شرکت داشته اند. شايسته شما نيست که ايرانيان، برادران و خواهران خود را سرکوب کنيد. بدانيد که سرکوبگری نه مانع تحول می شود و نه جهت آن را تغيير می دهد. به فردا، فردائی که مردم ولايت بر سرنوشت خود را باز می يابند، فکر کنيد. در آن فردا، شما و فرزندان شما، در ميان اين مردم و فرزندان آنها زندگی خواهيد کرد. امروز کاری نکنيد که زندگی فردای همه با همه مشکل شود.
اميد که شما مردم ايران توانائی خويشتن را هرگز از ياد نبريد و با مداومت بخشيدن به جنبش، در همبستگی، بر اين توانائی استبداد شکن بيفزائيد.

۲۵ خرداد ۱۳۸۸