Monday, 23 June 2008

قرآن در اندیشه موازنه عدمی - بخش هفتم

آیا پیامبری در بند زمان و مکان و زبان و قومیت و فرهنگ خاصی است؟
پرسشها از حسن رضائی و پاسخها از ابوالحسن بنی صدر

پرسش خود فاش می گوید که به پیامبری از چه زاویه ای نگریسته شده است: این بار زمان و مکان بعثت و قومیت و فرهنگ (در برگیرنده دانش و فن) «محور فعال» انگاشته شده و پیامبری «محور فعل پذیر.» به سخن دیگر، پرسش ترجمان ثنویت تک محوری و فرآورده عقل توجیه گری است که به روش منطق صوری، خود را از دیدن واقعیتهای بسیار محروم کرده و حتا اثر زمان و مکان و ... را بر پیامبری وارونه دیده است. اما توضیح بیشتر این که؛
تعریف پیامبری حاصل تجربه پیامبری هاست:
1. بنا بر رسالت پیامبری که خواندن انسان به خویشتن شناسی و آزادی، و حقوق جستن به خدا و بشارت و هشدار و انذار هستند، و باز بنا بر وظیفه پیامبری که پیشنهاد بیان آزادی برای بنای جامعه ای آزاد و رشد یاب است- یعنی هم پیش بینی تحقق جامعه آرمانی در آن جهان و هم تلاش برای بنای جامعه ای نزدیک به آن الگو در این جهان- می توان گفت پیامبری از جمله رهاندن انسان از قید و بند زمان و مکان، و هستی را فراخنای اندیشه و عمل او گرداندن، تعریف شدنی است. در فلسفه نیز، پیامبری آینده سنجی و آینده بینی است. چنانکه به دنبال هگل و دیالکتیکش که صیرورت از آغاز تا پایان را پیش بینی می کند، دوران دوران «پیامبری سکولار» شد؛ پیامبرانی همچون مارکس که جامعه آرمانی را نوید می داد؛ و ماکس وبر و در پی او، پیروان فلسفه پوزیتویسم که پایان دوران دین باوری و دوران تنظیم رابطه ها از سوی دین و فن را پیش بینی می کردند و...
همچنین از جنگ دوم جهانی بدین سو، انواع دیگری از پیامبری در غرب اندیشیده شده اند: نخست، جامعه شناسی نحله شیکاگو از پیامبری سخن به میان آورد که «خود به خویشتن تحقق می بخشد» و یا خود خویشتن را ویران می سازد (1). بانی این نظر ویلیام ایزاک توماس و پروراننده آن، روبرت مرتون بود. او پیامبری را این گونه تعریف می کند: «در آغاز، توصیف و تشریح نادرست یک وضعیت موجب پیدایش رفتار جدیدی می شود که به پیش بینی نادرست، واقعیت می بخشد». این نوع ارزیابی ها و پیش بینی های نادرست که انسانها را به خدمت واقعیت بخشیدن به آنها، در می آورند، فراوانند. بدون این که همواره آن پیش بینی تحقق پذیرد. بسا می شود که وارونه آن تحقق می یابد. برای مثال، این ارزیابی که دولت امریکا با انقلاب ایران دشمن است ( ماجرای رفتن شاه به امریکا ) و در کار توطئه بر ضد انقلاب به قصد بازگرداندن رژیم پهلوی است، در ایران و امریکا، رفتاری را برانگیخت که به دشمنی واقعیت بخشید و امریکا را محور سیاست داخلی و خارجی رژیم گرداند.
از آن پس، فراوان پیامبری ها، همه آینده سنج و آینده بین و آینده ساز ظهور کردند. هم اکنون، رایج ترین پیامبری ها، پیامبری ای است که نسبت به پایان زندگی بر اثر آلودگی محیط زیست و یا بکار رفتن سلاح اتمی، هشدار می دهد. بدین قرار، هم بنا بر دینها و هم بنا بر فلسفه و رشته های مختلف علوم اجتماعی، پیامبری کوششی است برای رهاندن از پایبندی انسان به گذشته، چنانکه او بتواند حال و آینده و جا و موقعیت خویش را بشناسد و پندار و گفتار و کردار خود را عقلانی کند. این تعریف البته حاصل جمع تجربه پیامبران است: کار تمامی پیامبران رهاندن انسانها از باورها و عرف و عادتهائی بوده است که آنها را پایبند گذشته و نظام اجتماعی بسته نگاه و از رشد بازشان می داشته است (2).
اما این تعریف هنوز رسا نیست. چرا که انسان هرگاه آزادی خویشتن را باز یابد و به عنوان مجموعه ای از استعدادها فعال شود، خلاقانه می کوشد زمان و مکان را خود بر گزیند، زمان و مکانی که در سپهر هستی بی کران می گنجد، زمان بی آغاز و بی پایان. پیامبری فراخواندن انسانها به فعال شدنی است که هر فعل آدمی گزارشگر خلاقیت آزاد او در پهنه هستی و زمان بی پایان باشد.
از این روست که پیامبری ابلاغ پیام است؛ بیان آزادی. و هشدار است؛ بدر آوردن انسانها از غفلتها، غفلت از آزادی و حقوق و کرامت خویش، غفلت از مجموعه استعدادها یی که خود انسان است. و انذار است؛ خاطر نشان کردن خطرات ماندن در غفلتها و پای بستن به گذشته و موقعیت اجتماعی بر محور قدرت، و بنا بر این توجه دادن به مهاجرت برای بیرون رفتن از سلطه طاغوت و مبارزه برای رهائی جامعه از استبداد طاغوتیان (3).
2. در پاسخها به پرسشهای اول و دوم در نوبتهای پیشین، دانستیم که قطع رابطه با هستی هوشمند و خلاق و... ، درجا رابطه بر قرارکردن با خدای مجازی است که قدرت است. از راه فایده، یادآور می شود که هر متعینی به ضرورت پدیده است و رابطه انسان با متعین و حتی با نامتعینی که با عقل خود می سازد، رابطه قوا است. جز این نیز نمی تواند باشد. چرا که در هستی متعین، محدود کننده ای جز قدرت (= زور) وجود ندارد. این زور را نیز انسانها با جهت ویرانگری دادن به نیرو بوجود می آورند. از این روست که انکار خدا، درجا تصدیق قدرت جبار است.
همگان را به تجربه هائی می خوانم که ساده اند و هرکس می تواند انجام دهد:
● فرض کنید که خدا نیست و هستی همین هستی مادی است. با این پیش فرض، عقل شما، دو «واقعیت» را می بیند؛ یکی خود شما و دیگری هستی مادی. این دو را هم در رابطه با یکدیگر می بیند. حال این رابطه را که عقل شما می بیند، تعریف کنید. در این وقت است که شما در می یابید سه حالت بیش وجود ندارد: یا باید تعریفی را برگزینید که به شما موقعیت تابع این هستی را می دهد، یا تعریفی را انتخاب کنید که این هستی را تابع شما می کند، و یا به تعریفی روی آورید که شما و این هستی را متقابلاً تابع و متبوع یکدیگر می گرداند. حال در این سه تعریف، تأمل کنید تا ببینید چگونه به جبر قائل شده اید و پذیرفته اید که جباریت تنظیم کننده رابطه شما با هستی مادی بگردد.
● در رابطه های خود با یکدیگر و با محیط زیست تأمل کنید: رابطه هائی که برقراریشان را با تخریب شروع می کنید و نیروئی را که می برند مشخص کنید. زمان و محیط اجتماعی و نیز مکان طبیعی آنها را نیز معین کنید. روشن است که این رابطه ها را قدرت (= زور) تنظیم می کند. حال، رابطه هائی را که برقراریشان را با تخریب شروع نمی کنید و در طول زمان، هیچگاه زور محل عمل پیدا نمی کند، مشخص کنید. مشاهده می کنید بهمان نسبت که میزان تخریب به صفر میل می کند، میزان زور بکار رفته نیز به صفر میل می کند. حال می پرسیم: میان زمان و مکان این دو نوع رابطه چه تفاوتی وجود دارد؟
در حقیقت، این تجربه را هرکس انجام دهد و به این پرسش برسد، تفاوت دو نوع رابطه، بنا بر این، دونوع کردار و تفاوت دو زمان و مکان، را در می یابد و دیگر تا بتواند از آزادی خویش غافل نمی شود. توضیح این که رابطه خالی از تخریب، رابطه خالی از زور است. در این رابطه انسان با دیگری توحید می جوید. با محیط زیست رابطه آباد کننده و آباد شونده برقرار می کند. اگر بر رابطه های نوع اول (ویرانگر) مهر گذشته می زند و در فراموش کردنشان می کوشد، رابطه های نوع دوم را، آگاه یا نا خود آگاه، همه زمانی و همه مکانی می انگارد. ویژگی عمل به حق همین است.
این ویژگی را وقتی نیک در می یابید که موضوع رابطه، علم باشد. در حقیقت، کسی که علمی را می جوید آن را قطعی و بنا بر این، جهان شمول گمان می برد. اما هرگاه توقف را بر خود جایز نشمارد و به خالی کردن علم خویش از آنچه ظن و گمان می انگارد ادامه دهد، بهمان نسبت که معرفت او به علم قطعی نزدیک تر می شود، جهان شمول تر می گردد. تجربه به او می گوید: علم قطعی، از ظن و گمان یکسره خالی (ویژگی دیگر حق) و همه مکانی و همه زمانی است.
آیا رابطه خالی از زور (= حق با حق) نیاز به وجود رابطه انسان با خدا دارد؟ آیا تجربه ای که می کنید وقتی موفق است که شما از راه خدا رابطه های خود را برقرار کنید؟ آن پرسش همیشگی که امروز بسا بیشتر از گذشته، پیشاروی عقل قرار می گیرد، این پرسش است. اما پاسخ آن چیست؟ پاسخ اینست:
الف) انسان تجربه گر می داند رابطه های نوع دوم (حق با حق) را نمی توان بر اصل تقابل قوا یا ثنویت برقرار کرد. برای مثال، دوستی با دیگری نیازمند آنست که شما توحید را اصل راهنما کنید و بدان، از مانعها و محدودکننده های دوستی، رهایی بجوئید.
ب) دو طرف رابطه می باید حقوقی را برای یکدیگر بشناسند که همگان می توانند از آن برخوردار باشند و رابطه را ترجمان این حقوق بدانند؛ یعنی بیان آزادی به مثابه اندیشه راهنما.
ج) رابطه همواره می باید «خالی از اکراه» بماند. بدین قرار، دو طرف نیازمند «میزان» هستند که، بدان، گفتار و کردار خویش را، بهنگام تصمیم و به وقت اجرا، بسنجند و اطمینان حاصل کنند قول و فعلشان خالی از زور (ویژگی دیگری از ویژگیهای حق) باشد: میزان عدل.
د) و نیز دو طرف رابطه دوستی می دانند که دوستی ای که محدود به حدود اوضاع و احوال، و برای جلب منفعت و دفع زیان باشد، رابطه قواست، دوستی نیست. دوستی نیاز به زمان پایدار دارد و هدفی جز رشد نمی تواند داشته باشد. زیرا این تنها هدفی است که نیاز به زور ندارد بلکه می باید زور در میان نباشد تا رشد در دوستی میسر شود.
هـ)استعداد رهبری در دو طرف رابطه دوستی، می باید تبلور چهار اصل بالا، بنا بر این، مستقل و آزاد باشد. به سخن دیگر، تابع منیت من و منیت دوستم نباشد (اصل اظهار حق ولو به زیان خود و یا دوست خود). استقلال و آزادی عقل آدمی، همزاد و همراه هستند. در کتاب عقل آزاد، وجدان دائمی عقل به استقلال و آزادی خویش و روشهائی را که هرگاه بکار برد، بگاه خلق اندیشه، از استقلال و آزادی به کمال برخوردار می شود را تشریح کرده ام. در این جا، تنها یادآور می شوم که؛
- دو تجربه مذکور، هر تجربه گری را به همان اصول راهنمای بیان آزادی باز می برد. اصولی که در خود تناقض و با یکدیگر تضاد (ویژگی دیگری از ویژگی های حق) ندارند.
- ما انسان ها هر دو نوع رابطه را بر قرار می کنیم. در رابطه های قوا نیز از اصول راهنمای بیان قدرت پیروی می کنیم. اگر در آنها تأمل کنیم (به همان روش که اصول راهنمای لیبرالیسم و مارکسیسم-لنینیسم نقد شدند) هر اصل را متناقض و با یکدیگر در ناسازگاری و بسا تضاد می یابیم.
- نتیجه این که از میان رابطه های خالی از زور، یک رابطه می تواند بطور کامل از زور خالی باشد به ترتیبی که استعداد رهبری آدمی تمامی استقلال و آزادی خود را بدست آورد: رابطه انسان با خدا. چرا که او، هستی هوشمند و علیم و کریم و... هدایت خویش را به همگان ارزانی کرده است (4) و هرگاه انسان بر فطرت آزاد خویش باشد و خدا را قدرت (= زور) نپندارد، رابطه با خدا یکسره از زور خالی، محبت و دوستی محض می شود و انسان مقام خلیفة اللهی را باز می یابد و در بعثتی دائمی خواهد زیست و استعداد رهبری او، استقلال و آزادی خویش را به طور کامل باز می یابد.
- بدین قرار، تجربه گر و دوست او هر گاه رابطه با یکدیگر را ترجمان رابطه با خدا کنند، میان آنها این رابطه برقرار می شود: تجربه گر ↔ خدا ↔ دوست او. در این رابطه، هر دو در راست راه رشد، بسوی علم محض، کرامت محض، حق محض، آزادی و استقلال محض و... رشد کنان آزاد می شوند و دوستی خویش را به کمال می رسانند.
3. هنوز می باید در تجربه تأمل کنیم:
● رابطه های قوا، به ضرورت پایبند زمان و مکان (طبیعی و اجتماعی) خویش (گذشته و حال) هستند. زیرا شرائط زمانی و مکانی ایجاد کننده چنین رابطه هایی هستند. بدیهی است برقرار کنندگان رابطه ها، هدفی دارند که باید محقق شود. بنا بر این، آینده نیز در برقرار شدن آنها نقش می یابد. البته با این تفاوت که از این نظر که برقرار کنندگان رابطه ها در پی بهتر کردن موقعیت خویش در تعادل قوا هستند، از لحاظ رابطه قوا، آینده تکرار گذشته می شود. چنانکه در جریان تاریخ، گروه بندیهای هر جامعه، در رابطه قوا، موقعیت از دست می دهند و یا موقعیت بدست می آورند اما نظام طبقاتی برجا می ماند. کسی از فقر به غنا می رسد و دیگری از غنا به فقر می افتد اما روابط قوائی که فقیر و غنی می سازند، برجا می مانند و همواره ثروت ها نزد اقلیت کوچک متمرکز و متکاثر می شود و اکثریت بزرگ در بند فقر می ماند.
● رابطه های خالی از زور به رها شدن از بند زمان و مکان (طبیعی و اجتماعی) تحقق می یابد. زیرا علاوه بر این که نیروهای محرکه هر انسان نیاز به فضای باز برای فعال شدن دارند و رشد انسان حاصل این فعال شدن است، نظام اجتماعی ای که از روابط قوا پدید آمده باشد، با این گونه رابطه ها سازگاری ندارد. بنا براین، هر رابطه خالی از زوری، بعثتی با هدف باز و تحول پذیر کردن نظام اجتماعی است.
می بینید که تجربه ما را از واقعیت بسیار مهم و تعیین کننده ای آگاه می کند:
- رابطه های قوا با تخریب بخشی از نیروهای محرکه برقرار می شوند و برقرار می مانند. از این رو، هر اندازه میزان زور موجود در رابطه های قوا بیشتر، میزان تخریب نیروهای محرکه افزون تر. در نتیجه،
- هرگاه در جامعه ای، میزان رابطه های قوا از میزان رابطه های خالی از زور بیشتر باشد، به همان میزان تخریب نیروهای محرکه بیشتر می شود. بدین تخریب، نظام اجتماعی بسته تر و تحول ناپذیر تر می شود. از ویژگی های نظام اجتماعی بسته کاهش تولید نیروهای محرکه و بنا بر این، کاهش رشد است. هرگاه رشد میل به صفر کند، جامعه در معرض انحلال قرار می گیرد. جامعه هائی که منحل شدند، گرفتار این روند شدند. امپراطوریهایی که منحل شده اند این روند را در پیش گرفتند و امپراطوری ای که در حال انحلال است (امپراطوری امریکا)، همین گونه است.
- این واقعیت که جامعه جهانی برجاست، بنفسه، گویای اینست که همچنان میزان رابطه های نوع دوم از رابطه های نوع اول بیشتر و بخشی از نیروهای محرکه در رشد بکار می افتند. هرگاه جامعه جهانی بر افزایش میزان تخریب محیط زیست و تخریب انسان و دیگر نیروهای محرکه که تنها انسان می تواند در رشد خود بکارشان برد، وجدان شفاف بجوید و برآن شود جامعه جهانی را از روابط مسلط – زیر سلطه و ناچیز کردن رشد در تخریب نیروهای محرکه با هدف افزودن بر قدرت اقتصادی و نظامی و... برهاند، جهان عصر آزادی و رشد در آزادی را به خود خواهد دید.
4. بدین قرار، پیامبری محمد (ص) فراخواندن تمام بشریت به بعثت دائمی است. بعثتی که هر انسان و جمهور انسانها با بازیافتن فطرت خویش و با بازجستن استقلال و آزادی قوه رهبری آغاز می کنند و با رشد در آزادی و استقلال ادامه می دهند. بدین سان، پیامبری کتاب راهنمای آزادی است که هر انسانی راهنمای شرکت خویش در بعثت دائمی می کند. خاتمیت پیامبری و آغاز بعثت دائمی، با شرکت تمامی انسانهای برخوردار از حقوق ذاتی و فعال کنندگان استعدادهای خویش است. آیا کتاب دینی دیگری نیز وجود دارد که نخبه گرائی را نفی کرده باشد و به انسان هشدار داده باشد هرکس خود خویشتن را رهبری می کند؟ آیا کتاب دیگری نیز هست که انسان ها، همه انسان ها را به حقوق ذاتی خویش خوانده باشد و آنها را به آزاد شدن رشد کنان (5) و صیر به خدا، به بعثت دائمی خوانده باشد؟ جهان را مسخر انسان خوانده و او را تنها موجودی نامیده باشد که امانت خداوندی را پذیرفت؟ آن روز که محمد(ص) در «شوره زار زندگی»، به تعبیر علی (ع)، به پیامبری مبعوث شد، دوران نظام قبیله ای و عشائری بود. اما آیا در جامعه امروز، هنوز جامعه ای را می توان سراغ کرد که، در آن، استعداد قوه رهبری در هر کس از استقلال و آزادی برخوردار باشد و هر فرد خود خویشتن را رهبری کند؟ اگر نیست، که نیست، عقلهای خود را آزاد کنیم تا پیامبر را ببینیم که پیشاروی ما است و برای ما انسان ها کلام حق را می خواند(6). خداوند به پیامبر خود فرمود: هدایت کسی دست تو نیست، اگر هم بخواهی نمی توانی کسی را هدایت کنی، هرکس خود خویشتن را رهبری می کند، پس برای زندگی که رشد در آزادی است بر خیز و به بعثت دائمی روی آر!
موقعیت جهانی در خور برای ابلاغ بیان آزادی:
این پرسش که اگر پیامبر نه در جامعه حجاز عصر نبوت بلکه در جوامعی چون یونان یا ایران می زیست، کتاب او تغییر می کرد، محصول یک عقل توجیه گر است: پیش فرض این عقل این است که جامعه عربستان روزگار بعثت پیامبر (ص) جامعه بدوی بوده، بوئی از تمدن نبرده و خبری از حوزه های تمدن های ایران و روم نیز نداشت. و از این رو قرآن برای تغییر مناسبات اجتماعی و بهتر کردن زندگی عرب آن روز گار، کارآئی داشت. ولی هرگاه پیامبر در یکی از دو حوزه تمدن ایران یا روم، به پیامبری مبعوث می شد، قرآن محتوائی دیگر می یافت. بدیهی است این عقل توجیه گر، از واقعیتهای بسیار غافل مانده است و برآنها پرده غفلت می کشد:
1. بهنگام بعثت پیامبر، در حوزه تمدن ایران، زردشت (ع) پیامبر و دین زردشتی دین رسمی بود. در حوزه تمدن روم، دین مسیحی دین همگان و در اذهان مردم، عیسی (ع) بالاتر از نبوت، پسر خدا بود و کلیسا، تجسم تثلیث (پدر و پسر و روح القدس ). در هر دو حوزه، دین یهود نیز پیروانی داشت و موسی (ع) پیامبر آنها بود.
2. قرآن در سوره روم، با صراحت و دقت بی مانند سقوط هر دو امپراطوری را پیش بینی و زمان آن را نیز معین می کند. در حقیقت، بنا بر قاعده ای که در بالا توضیح داده شد، در هر دو حوزه، میزان تخریب نیروهای محرکه بر میزان بکار رفتنشان در رشد، فزونی گرفته بود. نظامهای اجتماعی بسته اجازه عبور از مرزهای طبقاتی را به کسی نمی داد. بنا بر فتوای ارسطو، نخبه ها انسان، و «عوام» و زنان، دون انسان و گاه در شمار چهارپایان بودند. دین ها در بیان های قدرت از خود بیگانه شده و توجیه گر روابط قدرتی سخت ویرانگر و فرساینده گشته بودند.
3. پیامبران، از جامعه های زیر سلطه برانگیخته شده بودند:
- ابراهیم در سرزمین سومر، در سرزمینی برانگیخته شد که قدیمی ترین مردم سالاری ها را به خود دیده بود (7) و در خطی قرار داشت که از شمال هند تا مدینه ممتد بود. جامعه هائی که بر این خط تشکیل شده بودند، نظام اجتماعی–سیاسی مردم سالار می داشتند. بعثت ابراهیم (ع) بعثتی برای باز سازی مردم سالاری از دست رفته بر اصول راهنمای بیان آزادی بود.
- زردشت، بنا بر روایتی، در میان جامعه یهودیان تبعید شده به بابل برمی خیزد (8) و هدف از بعثت او بازگردان آئین موسی (ع) به بیان نخستین می باشد. تولد و بعثت او در فاصله 1500 تا 800 سال پیش از میلاد مسیح، یعنی زمانی است (9) که هنوز اقوام ایرانی متحد نشده بودند و دولت ماد تشکیل نشده بود و این اقوام زیر سلطه بابل بودند. پس او هم در جامعه زیر سلطه به پیامبری برانگیخته شده است.
- بنا بر تورات و قرآن، موسی (ع) در جامعه بنی اسرائیل، زیر سلطه مصر دوران فرعون به پیامبری برگزیده شده است.
- عیسی (ع) در سرزمین فلسطین تحت سلطه امپراطوری روم به پیامبری برگزیده شد.
- محمد (ص) در «شوره زار زندگی» در مرز دو امپراطوری ایران و روم مبعوث شد.
- قرآن بر اینست که اصول راهنمای کتابهای پیامبران پیشین همان اصول راهنمای قرآن است (10) و در اوستا آمده است که اصول راهنما همان 5 اصل بوده اند.(11)
4. قرار گرفتن در مرز دو ابر قدرت زمان، آنهم «در شوره زار زندگی » به قول علی (ع)، پیامبری را بسی مشکل می کند. چرا که بیان آزادی را محک دینهای از خود بیگانه در بیان قدرت باید می کرد. هر دو ابر قدرت و ارباب دینها دشمن دین جدید و شخص پیام آور آن بودند. در برابر این شرایط چه روشی می باید برگزید؟ قرآن روشی بر اصل موازنه عدمی می آموزد که اگرچه ما ایرانیان در دوران انقلاب خویش بکار بردیم، با کمال تاسف در بنای دولت جدید بکار نبردیم. درس قرآن این است؛ برای مقابله با یک ابر قدرت به ابر قدرت رقیب او تکیه مکن و خود را در مدار بسته رقابت دو ابر قدرت گرفتار مگردان، و آنها را به تضادی که با یکدیگر دارند باز گذار و به ابلاغ دین فطرت بپرداز (12). در خور یادآوری است که در نخستین سالهای دهه 1970 میلادی (1350 شمسی) که بکار تحقیق و تدریس «اقتصاد توحیدی» بودم، به قاعده ای پی بردم که در بالا تبیینش کردم. مطالعه در باره جهت تحول دو ابر قدرت آن ایام مرا به این نتیجه رساند که این دو دوران انبساط خویش را به پایان برده اند و وارد مرحله انقباض شده اند. بنا بر این، این واقعیت قابل پیش بینی شد که در سرزمین هائی که محل رویاروئی این دو ابر قدرت هستند، جنبش ها یی برای بیرون رفتن از زیر سلطه آغاز می گیرد. در بهار انقلاب، به استناد سوره روم، ورود دو ابر قدرت را به مرحله انحطاط و انحلال تشریح کردم. پی در پی هشدار دادم که در کار بنای جامعه ای آزاد و مستقل، با نظام اجتماعی باز، می باید از کشاندن پای این یا آن ابر قدرت به درون کشور، خودداری کرد. افسوس که بر خلاف آموزش روشن و صریح قرآن، با گروگانگیری و جنگ و سرکوب... و قرار گرفتن در مدار بسته دو ابر قدرت – حتی پس از انحلال یکی از آن دو- استبداد در میهن ما باز سازی شد. و دین نیز در بیان استبداد فراگیر از خود بیگانه گشت. با اینهمه، پیروزی انقلاب محک درستی رهنمود قرآن گشت. و این رهنمود بس آموزنده تنها دست آورد بعثت در مرز دو ابر قدرت نبود:
از آنجا که قدرت بدون تمرکز و تکاثر نمی تواند قائمه رابطه ها در جامعه ها شود، به ضرورت، اقلیتی را بر اکثریتی حاکم می کند. از این رو، این اکثریت بزرگ است که با آزاد شدن خویش، اقلیت را نیز از بردگی قدرت رها و آزاد می کند. بدین قرار، نه از راه اتفاق است که پیامبران، همه، در بخش زیر سلطه، برانگیخته شده اند. و نیز، این آموزه قرآن، که اراده خداوندی بر اینست که مستضعفان روی زمین وارثان و امامان بگردند.(13) نیز، پیامبری به معنای پیش بینی ذهنی آینده نیست . بیان تجربه و خاطر نشان کردن این واقعیت به جامعه انسانی است که هر زمان اکثریت زیر سلطه نخواهد زیر سلطه بماند، بر می خیزد و سرنوشت خویش را در دست می گیرد. بدین سان، وقتی پیامبران پویائی رابطه سلطه گر – زیر سلطه را قطع کرده و به جای آن پویائی استقلال می گذارند، از لحاظ تحول یک جامعه، از لحاظ تحول جامعه ها و از لحاظ استقرار رابطه جامعه بر اصل موازنه عدمی، بی گمان، یکی از بزرگ ترین دست آوردهای تجربه های احیاگرانه را به نمایش می گذارند.
در جهان امروز که روابط سلطه گر – زیر سلطه، خود را در پوشش « جهانی شدن» - ولی در واقع جهانی کردن – می پوشاند و بندگان قدرت ابزار سلطه ابرقدرت در حال انحلال را با استناد به «فراگرد جهانی شدن» توجیه می کنند و یا این و آن قدرت را محور سیاستهای داخلی و خارجی می گردانند، این آموزه بس گرانقدر قرآن سخت بکار اکثریت بزرگ جامعه انسانی کنونی می آید. جامعه ای که دو میلیارد تن از آنها تنها از رهگذر گران کردن بهای مواد غذائی، دارند محکوم به تحمل گرسنگی می شوند. «جهانی شدن» کنونی کارکردش این شده است که نیروهای محرکه را که در جامعه جهانی تولید می شوند به اختیار انحصاری ماوراء ملی ها و مادرشهر آنها یعنی بخش مسلط جهان درآورد. اگر انسانهای گرسنه روز افزونند دلیلی جز تخریب بخش بزرگی از این نیروهای محرکه توسط ماوراء ملی ها و بخش مسلط و نیز نظامهای اجتماعی مسلط و زیر سلطه ندارد. بدین آموزه بود که در انقلاب ایران گل بر گلوله پیروز شد و هیچ قدرت خارجی مجال حضور و دخالت نجست.
و هنوز، پیامبری که در « شوره زار زندگی» برخاست، دست آوردهای فراوان دیگری دارد که همچنان بکار انسانهای امروز و فردا ها می آیند:
تجربه بنای حال و آینده را جانشین پیشگوئی کردن آینده:
1. اینکه در لغت، پیامبری به معنای پیش بینی آینده آمده است نشان می دهد که در اندیشه آدمی پیامبری با آینده در پیوند است. با وجود این، پیامبران توحید کارشان پیش بینی آینده نبود، بلکه تغییر اصل راهنمای عقلهای انسانها و عقل جمعی آنها، از ثنویت به توحید و بدان، رابطه های انسانها را به خدا متوجه کردن و بدین گونه آنها را به رابطه های خالی از زور تبدیل کردن، و بدین گونه، باز و تحول پذیر کردن نظامهای اجتماعی و برخوردار کردن جامعه از روابط صلح آمیز بر اصول استقلال و آزادی بود. تفاوت بنیادین این پیامبری با دو نوع دیگر پیامبری (=پیامبری به معنای پیشگویی+پیامبران سکولار) روشن است:
● پیامبری که کارش در پیش بینی آینده خلاصه می شد و می شود و خواهد شد، تقدیرگرا است و تدبیر را بر تقدیر مقدم و برآن حاکم می داند. این نوع پیامبری هم اکنون نیز وجود دارد: آن دسته باورهای دینی جبر گرا که عمل انسان را در رستگاری او بی اثر می شناسند و یا موکول به وساطت مقامی دینی می انگارند، از این نوع پیامبری پیروی می کنند.
● پیامبران « سکولار» (14) که به خصوص در قرن بیستم میلادی پیدا شدند و این و آن آینده را به عنوان «جامعه آرمانی» پیشگوئی کرده اند و تحول جامعه ها را در سمت و سوی آن جامعه جبری خواندند، گرچه پیامبرانی اراده گرا شدند اما اراده انسانها را محکوم به جبر تحول گرداندند و بدان، در همسوئی با تحول جبری نقش دادند: اصل تقدم وحاکمیت تقدیر بر تدبیر.
بدین قرار، پیامبری محمد (ص) در «شوره زار زندگی» که، در آن، انسانها یکسره تسلیم تقدیر بودند و بتها نمادهای سلطه بی چون تقدیر قدرت بر تدبیر انسان بودند، عدالت را بمثابه تقدم تدبیر بر تقدیر، میزان گرداند و به انسانهائی که به تقدیر خود ساخته، خویشتن را ناتوانی محض می انگاشتند، هشدار و انذار داد و آموخت که؛ تا تغییر نکنی تغییر نمی دهی (15).
هرگاه حاصل دو رهنمود، یکی از قرآن و دیگری از مارکسیسم که «تا تغییر ندهی تغییر نمی کنی» است، را به یکدیگر بسنجیم، تفاوت این دو نوع پیامبری را نیک در می یابیم:
رهنمود قرآن با رهائی از جبر قدرت و کاستن از میزان زور در رابطه همراه است. با استقلال و آزادی عقلهای فردی و جمعی همراه است. از راه خشونت زدائی است که انسانها خود و بدان رابطه های اجتماعی و بدان نظام اجتماعی را تغییر می دهند. اما رهنمود دومی قهر را مامای تاریخ می کند و به یک طبقه خاص اجتماعی، طبقه کارگر، مأموریت می دهد حکم تقدیر تحول اجتماعی را به اجرا بگذارد. آنها که منطق صوری را روش می کنند و معجزه چنین تجربه بزرگی در «شوره زار زندگی» را دلیل بر نقصان در پیامبری محمد (ص) می انگارند، چرا دو تجربه، در دو تاریخ که 14 قرن میانشان فاصله است، یکی جامعه عربستان و دیگری جامعه روسی، را با یکدیگر مقایسه نمی کنند؟ البته مقایسه واقعی و نه مقایسه صوری. و نیز غرب پرستها و عاشقان غرب، چرا تجربه سرمایه داری لیبرال که انسان را برده تقدیر سرمایه سالاری گردانده و نیز میزان تخریب نیروهای محرکه ای را که ببار آورده با تجربه جامعه ای مقایسه نمی کنند که از اجتماعی آنچنانی که بود، به جامعه ای بدل شد که «امرشان شوری بینشان» گشت ( 16 ). مقایسه آن تجربه را با تجربه کلیسا پیش از جنبش نوزایش و عصر روشنگری نخواستم چرا که در آن دوران تفتیش عقاید، تسلط تقدیر بر تدبیر نزدیک به مطلق بود.
2. پیامبری، در زمانه ما، در حالی جهانیان را به بیان آزادی می خواند، که؛
2/1 در مقیاس جهان، اندیشه های راهنمای رایج، انسانها را یکسره برده تقدیر قدرت گردانده اند. در چنین جامعه جهانی، خاستگاه پیامبر، جامعه ایست که ساختهای اجتماعی در آن سست هستند به گونه ای که نه توان تخریب تمامی نیروهای محرکه را دارند و نه می توانند این نیروها را در سازندگی و رشد فعال کنند. این نیروها، اندیشه راهنمائی را می طلبند که، بدان، با تغییر رابطه از نوع اول (رابطه های قوا) به نوع دوم (رابطه های خالی از زور)، ساختهای جامعه را دیگرگون سازند. اگر امروز نیز، سخن از آن به میان است که اندیشه راهنمائی برای جهان امروز می تواند در کشوری چون ایران ببالد، هم بلحاظ موقعیت جهانی ایران است و هم بخاطر اینست که انقلاب ایران مسلم کرد نیروهای محرکه این جامعه، وقتی بیان آزادی به آنها سمت و سو می دهد، می توانند ساختهای جامعه را دیگرگون سازند و نظام اجتماعی را باز و تحول پذیر بگردانند.
2/2 ادامه حیات یک جامعه نیز بستگی قطعی پیدا کند به تغییر رابطه های نوع اول به رابطه های نوع دوم تا آنچا که جامعه بدین واقعیت وجدان جمعی پیدا کند. تأمل در تحولهای جامعه ها از انقلاب ایران بدین سو، بر اهل خرد معلوم می کند که در جامعه های تحول جسته، هم ادامه حیات ملی نیازمند تغییر رابطه های نوع اول به رابطه های نوع دوم بوده است و هم به این واقعیت، وجدان جمعی بوجود آمده است .
2/3 پیامبری بمثابه ابلاغ اندیشه راهنمای جدید، می باید واجد ویژگیهای زیر باشد؛
● پیامها بیانی باشند برای آزادی، با سامانه ای از اصول راهنما و ویژگیها و روشها و هدف که هیچ یک هم مسکوت نمانده باشند، به شرحی که در پاسخ به پرسش اول داده شد.
● زبان پیام می باید شفاف و سرراست باشد. چنان روشن و سرراست باشد که قابلیت درآمدن به زبان دیگر را، بی آنکه شفافیت و سرراستی را از دست دهد، داشته باشد.
● در همان حال که هویت هر انسان و هر جمع انسانی را تصدیق می کند (17)، اصول راهنما و روشهای رهائی از رابطه سلطه گر – زیر سلطه را پیشنهاد و زندگی جامعه های انسانی را در استقلال و آزادی و برخورداری از حق صلح، میسر گرداند.
● در «شوره زار زندگی» دختران را زنده بگور می کردند اما در حوزه های فرهنگی دو ابر قدرت ایران و روم، در یک جا، زن به ارث برده می شد و در همه جا، در پیروی از آرای ارسطو، دون انسان و فاقد روح خدائی و لشگر شیطان و... بود (18). و روشن بود و همچنان روشن است که رشد پذیر شدن هر جامعه در گرو منزلت جوئی زن و یکسانی او با مرد در خلقت و حقوق انسانی است. این شد که بر اثر پیامبری محمد (ص)، زن کوثر و صاحب فضلها گشت (19).
● اختلاف نظر و باور در سطح یک جامعه و در روابط جامعه ها با یکدیگر را حق بشناسد و تجاوز به این حق را بهیچ رو اجازه ندهد (20)
● بنابراین، در همان حال دفاع در برابر متجاوز را حق هر کس و هر جامعه می شناسد، جنگ تعرضی را مجاز نشمارد و عملی شیطانی بشناسد (21 )
● از راه فایده تکرار، یادآور می شود که بیان آزادی می باید حقوق انسان و حقوق هرجامعه را در برداشته باشد و اصول راهنما و روشهای لازم برای تنظیم رابطه ها برمیزان این حقوق را در اختیار بنهد.
4. همانطور که هر انسانی که بخواهد مستقل و آزاد زندگی کند، یعنی توانائی بر قرار کردن رابطه دوستی با دیگری را –به روشی که توضیح داده شد– داشته باشد، نیازمند آنست که در مدار بسته مادی ↔ مادی زندانی نشود و نیاز به مدار باز مادی ↔ معنوی دارد (چنانکه حتی ایدئولوژیهایی که بر اصالت ماده بنا شده اند نیز خود را مبشر معنویت جدید می خوانند)، به همین نسبت جامعه ها نیز نیازمند مدارهای باز مادی ↔ معنوی هستند. هم بخاطر جهت دادن به نیروهای محرکه در رشد و هم برای شرکت در اداره جامعه جهانی بر میزان داد و وداد. نیک که بنگری، می بینی پیامبری پیشنهاد بیان راهنمائی برای رها شدن از زندان مدار بسته مادی ↔ مادی است. بنا بر تاریخ، زمانهای بعثت پیامبران، زمانهای اسارت انسانها در این مدار بسته بوده است. در حقیقت، روابط مسلط – زیر سلطه میان اقلیت کوچکی از انسانها و اکثریت بزرگی از آنها، بدون آنکه ذهنیت ها و رابطه ها، همه، بیانگر این مدار بسته باشند، اصلاً برقرار شدنی نیست.
از این روست که اگر در جامعه ای حتی یک گروه کوچک وجود داشته باشد با مدار باز مادی ↔ معنوی و این گروه، در ضد فرهنگ زور، با اکثریت در نیامیزد و آن اکثریت را به فطرت آزاد خویش بخواند، آن جامعه اگر به خود نیاید، از میان می رود و اگر به خود آید (22) تغییر می کند و مدار بسته را باز می گرداند و خود و هر عضوش، در استقلال و آزادی رشد می کند: نشاندن توحید به جای تضاد، بمثابه اصل راهنما در تنظیم رابطه انسان با خود و انسانها با یکدیگر همین است.
5. پیام آزادی ای که پیامبر ابلاغ می کند، در بردارنده اصول رابطه فرد و جامعه نیز می باشد. به ترتیبی که؛
5/1 تقدم و تسلط جامعه بر فرد و وارونه آن، یعنی تقدم فرد بر جامعه، که هر دو، طی قرون، موضوع دو بیان قدرت بوده اند، را جای رابطه ای بسپارد که میان دو موجود بدون بار زور برقرار می شود. جامعه ای بنا شود که، در آن، فرد و جامعه بر اصل «ولایت جمهور مردم» بر وفق دوستی و داد، در جریان رشد، همسوئی جویند. جامعه برخورداری همگان از امکانهای رشد در آزادی را میسر کند و مسابقه در دانش و دادگری و تقوی را میسر گرداند و فرد ها در رشد یکدیگر شرکت جویند (23).
5/2 برفرض که نزدیک به تمام اعضای جامعه در بند روابط قوا و در حکم دولت استبدادیان باشند، بیان آزادی باید روش زندگی در آزادی را برای حتی یک تن که در جهنم استبداد است، ممکن گرداند (24).
این دو کار، در جامعه عرب آن روز شدنی شدند. در جامعه های امروز، گرچه مشکل تر اما بازهم شدنی هستند. هرکس برآن شود موازنه عدمی را اصل راهنما کند و بیان آزادی را اندیشه راهنما بگرداند، به تجربه خواهد دید که چنین کاری شدنی است و آتش روابط قوا بر او نیز سرد می شود.
5/3. یکبار دیگر یادآور شوم که حتی اگر یک تن زندگی در آزادی را برگزیند و با استبدادیان در زورمداری شریک نگردد، به میزانی که بیان حق می شود و استواری نشان می دهد، وجدان همگانی را بر می انگیزد و تحول را میسر می سازد. از ابراهیم (ع) تا محمد (ص)، تجربه پیروز پیامبران، آزمونهای موفق این آموزه هستند. از آن پس تا امروز، نیز، هر نوبت، که میان نماد استقلال و آزادی و جامعه چنین رابطه ای برقرار شده است، جامعه تغییر کرده و نظام اجتماعی خویش را تغییر داده و پیشگام تغییر در مقیاس جهان گشته است.
6. بدین قرار، پیام آزادی اعلان آزادی انسانها از نخبه گرائی است ( 25 )که از عوامل از خود بیگانه شدن تمامی دینها از بیان آزادی به بیان قدرت بوده اند. انسانهائی که در نگاه زورمداران در عداد حیوانها بشمار می آیند و بدین باور که سرنوشت آنها اطاعت از ارباب قدرت است، «جهان تا جهان را جای زور» گردانده اند و خود به آتش بیداد سوخته اند، می باید آزاد شوند تا وارثان و امامان جهان بگردند. قرآن، نخستین و تنها کتابی است که انسان را از بندهای نژادی و ملی و قومی وجنسی و... می رهد و مخاطب خدا، همانا انسان را، خلیفه خدا در روی زمین می گرداند و میان او و خدا، حایل شدن پیامبر را نیز روا نمی بیند. این آموزه در جامعه های امروز که «نخبه ها» دم از ولایت مطلقه می زنند، بیش از همه، به انسانها کمک می کند به کار مستقل و آزاد کردن خود آیند.
7. و از آنجا که قدرت، بنا بر نیازهای روز به روزش، نیازمند احکام ضد و نقیض می شود، به ترتیبی که در تشریح بیان آزادی گذشت، در بعدهای اجتماعی و اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و در رابطه انسان با محیط زیست، پیامبری تعیین احکام ثابت (اصول راهنما) و احکام متغیر است. در این جا، یادآور می شود که از خود بیگانه کردن بیان آزادی در بیان قدرت، تنها با نگاه داشتن کلمه وتغییر معنی آن به انجام نمی رسد. پرده فراموشی کشیدن بر اصول راهنما در هر یک از قلمروها نیرنگی است که بدان می توان بیان آزادی را در بیان قدرت از خود بیگانه کرد. برای مثال، نزدیک به تمام اصول راهنمای قضاوت که در قرآن ردیف شده اند یا به دست فراموشی سپرده شده اند و یا بلا اجرا هستند. در عوض، بر عناوین جرائم مقرر در قرآن، تا بخواهی افزوده اند. در جای خود به این امر واقع، باز می پردازم.
و اینک می پرسم: فرض کنیم در جهان امروز، بناست چنین پیامبری ای رخ دهد. آن جامعه ای که، در آن، این پیامبری می تواند موفق شود و تجربه موفقش می تواند بکار جهانیان بیاید، کدام است؟ در سالهای پیش از انقلاب، پاسخ این جانب به این پرسش این بود که جامعه ایرانی چنین جامعه ایست. به رغم کودتای ملاتاریا و بلا و مصیبت های گوناگون که بر ایران فرود آمده است هنوز بر این نظر هستم ، و با این امید، همه روز می کوشم.


1 – Robert K. Merton, Social Theory and Social Structure, The Free Press, New York 1968
مرتون در قسمت اول کتاب به جامعه شناسی نظری می پردازد و در قسمت دوم آن، ساخت اجتماعی و فرهنگی را مطالعه می کند و نظر خویش را در باره پیامبری که خود به خویشتن تحقق می بخشد و یا خود خویشتن را ویران می سازد، را بسط می دهد. فیلسوف و جامعه شناس فرانسوی، هانری برگسون نیز، در کتاب Les Deux sources de la morale et de la religion، جامعه ها را در جامعه های باز و بسته و دین ها را به پویا و ایستا، از یکدیگر تمیز می دهد. از دید او، دین پویا دینی است که بشریت را به یک چشم می نگرد و رهنمودهایش جهان شمول هستند.
2 – در لغت، پیامبری آینده بینی و آینده سنجی معنی می دهد. و تعریفی که بر آن بیشتر اهل نظر موافقند پیش بینی آینده و پیشنهاد آینده است. نگاه کنید به ٍEncyclopedia Universalisme ذیل کلمه Prophétisme و نیز فصل دوم کتاب اصول راهنمای اسلام
3 – قرآن، سوره های نساء، آیه های 89 و 97 و 100 و انفال، آیه های 72 و 74 و 75 و توبه، آیه 20 و...
4 – قرآن، سوره انسان، آیه 3
5 – قرآن، سوره های جن، آیه 14 و غافر، 29
6 – قرآن، سوره قصص، آیه 56
7 – در باره تمدن سومر و مردم سالاری آن، کتابهای بسیار، در پی هم انتشار یافته است. کتابی که موجب آشنائی این جانب با مردم سالاری سومر شد این کتاب است :Sumer, premiére grande civilization اثر Amar Hamdani انتشارات Famot در ژنو، 1977. شهر اور، زادگاه ابراهیم در سومر بود (صفحه های 11 و 23 و 24 و 90 کتاب) و کتاب عمده به دموکراسی سومر و به روابط دین و دولت و چگونگی پایان پذیرفتن دموکراسی سومر بر اثر حمله نظامی از بیرون می پردازد.
8 - نگاه کنید به بخش اول، فصل اول، جلد اول Le Zend – Avesta ترجمه استاد کولژ دو فرانس، جیمس دارمستتر James Darmesteter، پاریس 1960، Librairie d’Amerique et d’Orient
9 - نگاه کنید به پیش گفتار، صفحات یازده تا هجده جلد اول کتاب اوستا، کهن ترین سرودهای ایرانیان، گزارش و پژوهش جلیل دوستخواه، تهران، انتشار مروارید، 1377 .
10 - قرآن، سوره شوری آیه 13
11 – اوستا کهن ترین سرودهای ایرانیان، صفحات سی و نه و چهل پیشگفتار و یادآوری در آغاز دفتر یکم گاهان.
12 - قرآن، سوره های روم، آیه های 1 تا آیه 44 و قرآن سوره توبه، آیه های 107 تا 110
13 - قرآن، سوره قصص، آیه 5
14 - ٍEncyclopedia Universalisme ذیل کلمه Prophétisme و آنها که بخواهند از آراء در باره دیالکتیک آگاه شوند، می توانند به کتاب تضاد و توحید نوشته ابوالحسن بنی صدر مراجعه کنند .
15 - قرآن، سوره رعد، آیه 11 .
16 - قرآن، سوره شوری، ،یه 38
17 - قرآن، سوره حجرات، آیه 13
18 – به کتاب سیاست اثر ارسطو مراجعه کنید. و برای آگاهی از نظرها و باورها در باره زن، نگاه کنید به زن و زناشوئی از ابوالحسن بنی صدر
19 - قرآن، سوره کوثر. در باره فضل های زن نگاه کنید به زن و زناشوئی، چاپ دوم ، از صفحه 162 تا 210 کتاب.
20 - کتاب انسان، حق، قضاوت و حقوق انسان از ابوالحسن بنی صدر، حق اختلاف صفحات 154 و 155 و قرآن، سوره کافرون.
21 - کتاب، حق، قضاوت و حقوق انسان، حق صلح، صفحه های 143 تا 145 و نقد ابوالحسن بنی صدر برکتاب جنگ و جهاد در قرآن نوشته مصباح یزدی که آنلاین در دسترس است.
22 - قرآن، سوره های اعراف، 96 تا 141 و اسراء، آیه 16 و انبیاء، آیه های 6 تا 15 و شعراء، آیه 208 و حج، آیه های 42 تا 49 .
23 – قرآن فراوان به تعاون ها در نیکی و تقوی و مسابقه ها در دانش و دادگری و رشد خوانده است و آیه ها در این باره پر شمار هستند. در باره مسابقه و تعاون در کسب دانش و رشد، خواننده می تواند به فصل چهارم اصول راهنمای اسلام نیز رجوع کند .
24 - تجربه های پیامبران، همه تجربه های انسانهائی هستند که دورانی از زندگی را در آتشی زیسته اند که قدرتمدران برافروخته و آنان را در آن افکنده بودند تا بسوزند. اما آتش بر ابراهیم (س) سرد شد و دوران سه ساله بعثت محمد (ص) برای او و آنها که با او هم باور شده بودند، دورانی شد که آنها به یمن اصل راهنما کردن موازنه عدمی، در استقلال و آزادی و رشد زیستند.
25 - قرآن، سوره عبس که روشی را می آموزد که امروز بسا بیشتر از گذشته بکار می آید .

Tuesday, 17 June 2008

قرآن در اندیشه موازنه عدمی – بخش ششم

سر مقاله روزنامه انقلاب اسلامی در هجرت شماره 699 

تاریخ انتشار 20 خرداد 87 برابر با 9 یونی 2008 

 

قرآن در اندیشه موازنه عدمی – 6 

پرسشها از حسن رضائی و پاسخها از ابوالحسن بنی صدر

 

 

چرا قرآن نمی تواند کلام محمد باشد؟

 

 

پرسیده می شود: چرا قرآن کلام محمد نباشد؟ به چه دلیل ذهنیت و دانش و سلیقه و زبان پیامبر نتوانسته باشد در نحوه تکوین قرآن تاثیر گذار باشد؟ تبیین اصول راهنما و ویژگیهای بیان آزادی که در نوبت قبل برای سامانه ای از این اصول برشمرده و تشریح شدند، اینک به ما امکان می دهند به پرسشی پاسخ دهیم که خود و پرسشهای دیگر می گویند پرسش اصلی است. به دلایل زیر قرآن نمی تواند کلام محمد باشد؛

1. اگر قرآن جز کلام خدا بود، در آن اختلافها بسیار یافت می شدند (1)؛

1-1 سخن بالا ادعائی بس روشن در بر دارد، و البته این ادعای روشن همراه است با ادعای دیگری: قرآن «مبین و خالی از پیچ و خم» است(2)؛ یعنی مراجعه کننده به آن نیاز ندارد دست به دامن قواعد قدیم و جدید هرمنوتیک شود تا آن را بفهمد. به سخن دیگر، اگر در متن اختلاف وجود داشته باشد، آسان قابل تشخیص است و به محض تشخیص، کتاب دیگر کتاب حق نیست تا بنابراین نیازی باشد که بحث کنیم آیا این کلام به خداوند متعلق است یا به پیامبر.

1-2 بر اساس گفته بالا، این ادعا که قرائتهای فراوان از قرآن وجود دارند نیز بی وجه می شود. زیرا تنها یک قرائت از قرآن وجود دارد که، بدان، کتاب خالی از اختلاف است. قرائت قرآن بر اصل ثنویت و با روش کردن منطق صوری یا منطق جدلی، قرائت کننده را به این نتیجه می رساند که در قرآن افزون بر اختلافهای افزون از شمار، تناقضهای بسیاری نیز وجود دارند. می دانیم که مفسران کوشیده اند این اختلافها و تناقضهای خود ساخته را توجیه کنند و عقلهای گرفتار ثنویت و منطق صوری نتوانسته اند حتا از خود بپرسند: چرا خود را از اصل راهنما و روشهایی که درخور ساخت و پرداخت این یا آن بیان قدرت اند رها نکنیم؟ چرا باید قرآن را چنان بخوانیم که متنی شود پر از اختلافها و تناقض ها و آنگاه در پی توجیه آنها شویم؟ 

  یک مثال بیاورم؛ ولایت مطلقه و غیر مطلقه فقیه، و ولایت را «قدرت بر» معنی کردن، تناقضهای بسیار میان آیه های قرآن پدید می آورد؛ هواداران ولایت فقیه بخشی از یک آیه را که می فرماید «اطیعوا الله واطیعوالرسول و اولوالامر منکم» بیانگر ولایت فقیه گمان برده اند. اما این «قرائت» در نخستین قدم با «منکم» در خود آیه تناقض پیدا می کند. آنگاه این هواداران باید دست به دامن فنون تفسیری بشوند و توجیه کنند مقصود از «منکم»، «منتخب شما» بودن نیست، بلکه مقصود کسی از مردم است که شرائط ولایت بر آنها را پیدا می کند یا به قول فقیهان ارسطو زده، ولایت در آنها در این زمان متعیّن شده است. اما کتابی که خود را مبین و بدون اعوجاج توصیف می کند، چرا قصد خود را روشن نگوید، حال آنکه با توجه به موقعیت رسول (ص)، اولوالامر منکم، به طور روشن، برگزیده شما بودن معنی می دهد؟ اما این تنها تناقض نیست که این «قرائت» پدید می آورد، بلکه با آیه های بسیار دیگر، از جمله با «امرشان به شورا میان آنها است» و «زنان و مردان مؤمن بر یکدیگر ولایت دارند» و «هرکس خود را هدایت می کند » و... (3) تناقض پیدا می کند. ناگفته نماند اکثریت بزرگی از فقها چون این تناقضها را قابل رفع و توجیه نیافته اند، نتوانسته اند به ولایت فقیه قائل شوند. با این حال، این اکثریت اگر توجه می کردند که به عنوان دین شناس بر آنها لازم است آن «قرائت» از قرآن را بجویند که قبول آن میان آیه ها اختلاف پدید نیاورد، این نکته ساده عقلی را در می یافتند که مقام تصمیم مقدم و حاکم بر مقام اجرا است و مقام تصمیم مقام اطاعت نیست چراکه اطاعت کردن در تصمیم ممکن نیست. پس، تصمیم مقدم و مقام تصمیم جمعی، مقام «شوری بینهم» است، و مقام اجرا، مقام اطاعت از کسی است که جمع او را برای اجرای تصمیم بر می گزیند. اگر این روش ساده را رعایت می کردند میان آیه ها نیز هیچ اختلافی نمی افتاد.

  قرائت قرآن بمثابه بیان آزادی، تنها قرآئتی است که برای قرآن اختلاف و تناقض جعل نمی کند و بلکه بر اصل حق جویی، کتاب حق و ویژگیهایش را قابل مشاهده می کند و آزادی و حقوقی را که قرائت های دیگر قابل مشاهده نیز نمی کنند، به چشم انداز آدمیان بدل می سازد.

2. قرآن کتاب حق است و نزاع بر سرکلام خدا یا کلام پیامبر بودنش خود فریبی است؛

  بنا بر این آموزه اساسی که «چون حق است خدا می فرماید و نه چون خدا می فرماید حق است»، عقل آدمی آزاد است آیه های قرآن را به محک ویژگیهای حق بسنجد، خواه خدا نازل کرده باشد خواه نبی انشاء کرده باشد. نه تنها آزاد است و حق دارد، بلکه مسئول است در مورد بیان حق بودن قرآن علم بجوید (4). بدین سان، پیشاپیش، قرآن راه را بر از خود بیگانه کردنش در این یا آن بیان قدرت بسته است. در توضیح بیشتر عرض کنم؛

2 -1 از ویژگیهای حق، مستفاد از آیه 82 سوره نساء، یکی اینست که خالی از تناقض باشد و با هیچ حقی از حقوق نیز اختلاف نداشته باشد چه رسد به تضاد. این ویژگی را قرآن، در آیه های دیگر نیز خاطر نشان اهل خرد می کند. پس چرا به جای آنکه قرآن را به این ویژگی و ویژگیهای دیگر حق بسنجیم، بحث از کلام خدا و یا کلام پیامبر بودن آن را پیش کشیم و، بدان، از حقوقی غافل شویم که صاحب قرآن آن را کتابی برای تبیین آنها می خواند؟ آیا همین قدر کافی نیست ثابت کنیم بخشی از کتاب دارای ویژگیهای حق نیست و بنا بر این، کتاب از خدا نیست؟ و به تبع، چون کتاب از خدا نیست، یا خدا و پیامبری هر دو دروغ هستند و یا دست کم «محمد امین» حق امانت بجا نیاورده و به دروغ خود را پیامبر خوانده است؟ 

2 -2 ممکن است ادعا شود خداوند هست و پیامبری محمد (ص) نیز حق است، اما از آنجا که خداوند رهنمودهائی را داده است و پیامبر، بنابر حالتی که به هنگام دریافت رهنمود داشته، آن را به کلام درآورده است، از این رو، قرآن مجموعه ای از کلام حق و ناحق گشته است. اما این ادعا هم تناقضهایی در بردارد و به بار می آورد:

● تناقض اول: خداوندی که فردی را به عنوان پیامبر بر می گزیند و به او رهنمود می دهد، فعال است. اما وقتی پیامبر رهنمود او را به کلام در می آورد، همین خدا فعل پذیر می شود! چنین خدائی بکار ساختن این و آن بیان قدرت ممکن است بیاید، اما بکار ساختن کلام حق (ادعای قرآن) نمی آید. افزون براین، خدا نیست زیرا؛الف) خدای فعل پذیر خود آفریده کسی است که ولو برای یک لحظه او را فعل پذیر گمان می برد، نه آفریدگار مطلقی که آزادی محض است. ب) فعل پذیری محدود شدن است و در اینجا نه به شخص پیامبر که به قدرت، زیرا که در هستی آفریده، محدود کننده ای جز قدرت وجود ندارد. 

● تناقض دوم: پیامبری که هر کلام او گویای حالتی از حالات متغیر انسانی اوست، مدعی می شود قرآن کلام خدا است. هم خود او می گوید که چون بشر است در سخنان او وجود اختلافها ممکن است و هم قرآن می گوید اگر از غیر خدا بودم، در من، اختلافهای بسیار پیدا می شد. پس او بعمد و به آشکار دروغ گفته است. چگونه بتوان پیامبر دروغگو را به پیامبری پذیرفت و کتاب او را روش صیر به خدا دانست؟ 

  کسانی که به مقایسه قرآن با دو کتاب تورات و انجیل، بلحاظ وجود دو پیامبر و تعلق کتاب به آنها در مقام پیامبر، می پردازند مقایسه اشان صوری است. چرا که آنچه در میان یهودیان و مسیحیان رخ داد این بود که آنها، نخست در ربط قول و فعل مقامات روحانی با کتاب تردید کردند. جنبش هوادار اصالت انسان این سان آغاز شد. سپس در بودن یا نبودن کتاب از پیامبران خویش شک کردند و سرانجام در بودن و نبودن موسی (ع) و عیسی (ع) تردید کردند. این سه شک تحقیقهای فراوانی را دامن زدند. البته شک اولی انقلاب ساز شد چرا که از عوامل ورود اروپا به عصر روشنائی گشت. ماجرا این سان آغاز شد: جانبداران اصالت انسان از خود پرسیدند چرا کلیسا اجازه ترجمه تورات و انجیل را به زبانهای مختلف نمی دهد؟ چرا غیر از مقامات کلیسا کسی حق مراجعه به این دو کتاب را ندارد؟ نکند هرچه خود می خواهد می گوید و به این دو کتاب نسبت می دهد؟ این پرسش آنها را بر انگیخت به آموختن زبان این دو کتاب که تا آنزمان فقط به لاتین بود و مراجعه به آنها کاری بس پیچیده بود. بدین مراجعه بود که به افشای کلیسا پرداختند و جنبش نوزائی پدید آمد. در باره محمد (ص) و قرآن هیچیک از این سه تردید وجود ندارد. اگر هم قرار بر تقلید از غرب شود – که البته به هیچ وجه در خور عقل آزاد نیست - کاری که بایسته است، به قرآن، انواع ولایتهای مطلقه را ملغا ساختن و بیانهای قدرت حاکم بر عقول مسلمانان را افشا کردن و بدین گونه عاملی مهم از مجموعه عوامل دیرپائی حاکمیت استبداد در جامعه های مسلمان را از اعتبار انداختن و سرانجام تلاش برای روشنگری، آنگونه که فرهیختگان عصر روشنگری در غرب انجام دادند، یعنی به دفاع از بیان آزادی و حقوق و کرامت انسانی برخاستن و آن را در اختیار انسانیت امروز و فردا قرار دادن است. 

● تناقض سوم: تبیین بیان آزادی و ویژگیهای آن، آنگونه که در مقاله پیشین آوردیم، محلی برای تردید باقی نمی گذارد که تنها قرائتی که، بدان، کتاب خالی از اختلاف می شود قرائت قرآن بمثابه بیان آزادی است. كساني كه ادعاي ديگري دارند بايد ادعای خود را ثابت كنند. پیشاپیش اطمینان می دهم بدین کار قادر نمی شوند. زیرا ولو مدعی شوند قرآن مجموعه حق و ناحق است، بدین خاطر که سخن راست خالی از تناقض و سخن دروغ واجد تناقض است، باید توضیح بدهند چرا گوینده ای که می توانسته است حق بگوید، بر او ممنوع بوده است که از آغاز تا پایان کتاب حق بگوید؟ اگر ممنوع نبوده است، پس قرائتی که، بدان، قرآن خالی از اختلاف می شود، وجود دارد. 

  بدین قرار، تنها بمثابه بيان آزادي است كه قرآن مي توانست بدون تناقض عرضه شود. كساني كه قرآن را تركيبي از تناقض ها و حق و ناحق ها يافته اند، بايد به این پرسشها پاسخ دهند:

 اگر پيامبر می توانسته از آغاز تا پایان رسالت خویش، بدون تناقض سخن بگويد و تنها حق را بیان کند، خوب چرا نكرده است؟ و اگر او بشری مثل ما بوده كه نمی توانسته بدون خطا یا تناقض سخن بگويد، خداوندی که کتاب را کتاب الله می خواند که اين توانايي را داشته است. او چرا پیامبر خویش را بدین کار توانا نكرده است؟ به دیگر سخن، اگر پیامبر (ص) با این استدلال که بشر بوده است و بنا بر این و آن اوضاع و احوال، این و آن حال را پیدا می کرده و نمی توانسته طی 23 سال، کتابی خالی از اختلاف ارائه کند، این پرسش محل پیدا می کند که خدای محمد چه؟ اگر او بدین کار توانا است پس ادعا باطل است و اگر نیست، پس خدا نیست. 

● تناقض چهارم:

 مشاهده شد که قرأئتی از قرآن که اختلافها را پدید نمی آورد، وجود دارد. حال، کس یا کسانی که قرآن را نه کتاب حق، بلکه مجموعه ای از حق و ناحق می شمرند؛

 الف) پرده غفلت بر وجود این قرائت می کشند و ب) دنیا را بکام قدرت پرستان می کنند. چرا که تشخیص حق از ناحق را یا کسی باید انجام دهد که خود حق ناب باشد که آن فقط خدا است، و یا حکم شود که حق نسبی است، یعنی ویژگی همه زمانی و همه مکانی و ویژگیهای دیگر حق را ندارد. چنین حکمی با اندیشه حقوق انسان، بمثابه حقوق جهان شمول، تناقض پیدا می کند. ناقض ادعای نسبی بودن حق نیز هست. زیرا برای این که هرکس برداشتی از حق داشته باشد که با برداشت دیگری یکسان نباشد، می باید حقی جهان شمول وجود داشته باشد تا بتوان گفت برداشتها از آن متفاوت است . اگر چنین حقی وجود نداشته باشد، حق نسبی نیز وجود ندارد . چرا که از خاصه های حق یکی اینست که از خود هستی دارد و هستیش ساخته ذهن این و آن نیست و خاصه دیگرش اینست که دلیل حق در خود آنست . آنچه وجودش ذهنی است، قدرت است . از این رو، هرگاه ادعا شود برداشتهای هر کس از حق، برای خود او حق است و حقی که یک جمع، از رهگذر ارتباط عقلها و نقد نظرها ، بدان برسد وجود ندارد، هم ارتباط عقلها و جریان اندیشه ها ناممکن می شود و هم دنیا را بکام زورمندان می کند. زیرا، بنا بر این حکم، وجود حق ذهنی و همان قدرت معنی می دهد . چنین تصوری از حق، قدرتمدارها را مجاز می کند قدرت راحق بشمارند و همانطور که می بینیم ، می شمارند ( اصل حق با غالب است ). نتیجه چنین رأیی تجدید دوران اموی (الحق لمن غلب) و جواز دادن به زورپرستها برای از خود بیگانه کردن قرآن در این و آن اصول راهنمای خشونت است. 

● تناقض پنجم: 

هرگاه بنا را براین بگذاریم که قرآن مجموعه ای از حق و ناحق، علم و جهل و راست و دروغ است، بنا بر این، بر ما انسانهای معمولی نیز حرجی نیست هرگاه ناحق را با حق و جهل را با علم و دروغ را با راست جانشین کنیم. اما آیا ما بیان آزادی ای در اختیار داریم که خالی از ناحق و جهل و دروغ و... و پر از حقوق انسان و... باشد؟ اگر چنین بیانی اصلاً وجود ندارد و ساختنی نیز نیست، با این استدلال که ما انسانیم و حالات خوش و ناخوش و ضعف و قوت پیدا می کنیم، پس آنچه هم مدعی می خواهد بکند، تلاشی آزادیخواهانه نیست بلکه جانشین کردن قرآن موجود با بیان قدرت دیگری است. این تناقض در هدف ناگفته - که این پرسش و پرسشهای دیگر آن را فاش می گویند – و نیز در ادعا، هم مدعی را لو می دهد و هم آشکار می کند که دعوی او تازه نیست. از آن زمان که بیان قرآن با بیانهای قدرت (برجسته تر از همه با نظرهای فیلسوفان یونانی) جانشین شده است، این دعوی نیز وجود داشته است و دارد. حاصل این جانشینی وضعیت امروز جامعه های مسلمان است. 

● تناقض ششم: 

ممکن است ادعا شود که بیان آزادی وجود دارد ولی،این بار، قصد اینست که بیان آزادی جانشین بیان قرآن شود. این ادعا هم واجد چند تناقض است؛ نخست، تناقض میان اصل ادعا (=وجود بیان آزادی نزد انسانها) و وجود خدا. توضیح این که بنا بر این ادعا، انسانی که آفریده خداست می تواند این بیان را بیاندیشد ولی خدا خود نتوانسته است و یا توانسته اما پیامبر او نتوانسته است بیان خدا را نیک دریابد. آیا عقل حکم نمی کند بهتر است از وجود چنین خدایی چشم پوشید و به بیان جدید گروید؟ سپس، تناقض میان ادعا با وجود بیان آزادی است. هم به این لحاظ که اولاً، اگر مدعی بیان آزادی را یافته است، پس چرا آن را به همگان اعلام نمی کند، و ثانیاً، وجود حق را تنها با پوشش دروغ می توان پوشاند. پس هرگاه دیگری یا دیگرانی بیان آزادی را پوشانده است یا پوشانده اند، بر اوست این پوشش را بدرد تا حق نمایان شود. حق اینست که هرگاه مدعی چنین بیانی را اندیشیده بود، اندیشه او پنهان نمی ماند چرا که حق تاب مستوری ندارد.

 تناقض هفتم:

 ممکن است معنای این مدعا که قرآن کلام پیامبر (ص) است این باشد که پیامبر برآن شده است خدای را بجوید. پیامبر در این تلاش به خداجوئی پرداخته و به تدریج او را «کشف» و با او رابطه برقرار و از او وحی دریافت کرده (تجربه نبوی) و آنگاه حاصل این تجربه را در قالب کلام ریخته است. بدین ادعا، قرآن بیانگر تجربه ای می شود که پیامبر کرده و روشی می شود که او جسته و راهی می شود که او باز کرده و در آن پیش رفته و لاجرم واجد کمی و بیشی های خاص خودش است. این تبیین هم واجد تناقضها است: تناقض اول این که پیامبر را فعال و خدا را فعل پذیر می کند. بدیهی است، از آغاز، خدا را فعل پذیر و پیامبر را فعال تصور کردن، اصالت دادن به ثنویت تک محوری است. اما بر اصل ثنویت تک محوری، بیان آزادی و حقوق در اختیار انسانها قرار نمی گیرد بلکه بیان قدرت از نوع استبداد فراگیر در اختیار فرعونهای همه زمانها قرار می گیرد. بیشتر از این، خدا را بی محل می کند. زیرا از آغاز تا پایان تجربه، این محمد (ص) است که فعال است. در نتیجه، پیامبر آزادی و حقوق انسان، الگوی مستبدهائی می شود که خود را تجسم خدا می پندارند و دم از ولایت مطلقه می زنند. تناقض دوم اینکه اگر مدعی قائل به وجود خدا باشد، از آنجا که آفریده ممکن نیست آفریدگار را بیان نکند، پس خدا فعال است و در هر ذره ای از ذره های هستی که آفریده، متجلی است. او حق است و از ویژگیهای حق، یکی اینست که خود بر خویشتن دلیل است. انسان باید خود را بشناسد، این عقل خویش است که می باید از محدود کننده ها آزاد کند. زیرا عقل در آزادی است که خدا را به چشم دل می بیند. شگفتا! انسانی که در پی شناختن خود نمی شود و عقل او تعقل نمی کند تا نشئه خلاقیت در آزادی را بجوید، چگونه می تواند خدا را کشف کند؟

  تناقض سوم این که قرآن را فرآورده پی بردن تدریجی پیامبر به وجود خدا، یا «کشف تدریجی خدا» گمان بردن، خدا را به موجودی پنهان بدل می کند که پیامبر، هر زمان جزئی از او را «کشف» می کند. فرق است میان خداشناسی به شیوه ابراهیم (ع) و «کشف خدا» چنانکه پنداری محبوبی در پس پرده است و آدمی چون محمد (ص) هر زمان خطی از رخ او، یا جزئی از اجزای او را تصور می کند و خدایش می پندارد و با او سخن می گوید و از او پیام دریافت می کند. اما چون هنوز تمام خدا را کشف نکرده است، پیامی که دریافت می کند چندان مفهوم نیست. از این رو، خود بدان معنا می دهد و به کلام در می آورد! اگر عقل توجیه گری که این توجیه را ساخته است، آزادی خویش را باز جوید و بیاندیشد، به اندیشیدن، در می یابد که با تصور «کشف تدریجی» خدا از سوی پیامبر، این آزادی خویش را است که نقض کرده است. چرا که؛الف) کشف تدریجی خدا، قبول و درجا نفی وجود خدا است. قبول وجود او است زیرا باید باشد تا عقل او را کشف کند. نفی وجود خداست زیرا عقلی که بودنش را تصدیق می کند همان عقلی نیست که از وجود او آگاه است بلکه عقلی است که از وجود او آگاه نیست. اگر این عقل در دو حال و دو کار خود تأمل کند، در می یابد که وقتی آزاد است که با هستی هوشمند و... رابطه برقرار می کند (خدا هست) و آن زمان که از آزادی خود غافل می شود، زندانی هستی متعین می گردد (خدا نیست). در حقیقت، این عقل است که بر آزادی خویش عارف می ماند و یا نمی ماند. ب) خدائی که عقل آزاد، به آزادی خویش، تصدیقش می کند، فرآورده عقل نیست تا متعین باشد و عقل را به خود محدود و از آزادی غافل کند. ج) هرگاه «کشف خدا» ساخته عقل توجیه گری نباشد که ثنویت تک محوری راهنمای او است،«کشف» یک و همان خدا است و اگر هست و حق است، از او جز حق صادر نمی شود. و حقی که از او صادر می شود، در کلامی روشن و سرراست صادر می شود. 

تناقض هشتم: 

ممکن است ادعا شود که زبان مجموعه ای از علائم و نشانه هایی است که انسانها برای تنظیم رابطه هاشان با یکدیگر، ساخته اند (به اصطلاح، زبان به مثابه مجموعه ای از نمادها). باید گفت بحث بر سر نقش سمبولیک یا غیر سمبولیک زبان نیست، بلکه در این باره است که محتوای رابطه هائی که انسانها با یکدیگر برقرار می کنند چگونه است؟ هرگاه انسانها با خویشتن خویش، با دیگر همنوعان، با جانداران دیگر و با گیاهان و محیط زیست رابطه قوا برقرار می کنند، زبان به ناگزیر گویای این نوع رابطه و کارش تنظیم کننده آنها می شود. و اگر فرض شود هر انسان رابطه های میان خود و دیگری و... را این طور تنظیم می کند که خود فعال باشد و دیگری فعل پذیر (یعنی نوعی رابطه قوا که مبتنی بر ثنویت تک محوری است) و یا خود و دیگری، متقابلاً فعال و فعل پذیر باشند (ثنویت دو محوری)، راهنمای عقل هر انسانی در پندار و گفتار و کردار، یکی از این دو ثنویت می شود. بنا بر این، علامتهایی که زبان را تشکیل می دهند، هر معنایی که بیان کنند، بازگوکننده و نمایانگر این یا آن ثنویت خواهند بود. به سخن روشن، با این نگرشها، کلامی که ترجمان رابطه قوا نباشد، ساختنی و گفتنی نمی شود. اگر بنا را بر اصالت روابط قوا بگذاریم، حق را به ماده گراها داده ایم و هستی متعین را در خلقت خود، از خدا بی نیاز کرده ایم. نتیجه آنکه که وقتی خدا نباشد، پیامبری نیز، از بین می رود و بنابراین، ادعای وجود خدا و رسولی که گویا وی مضمونی را از خداوند دریافت می کند و خود بدان معنی می دهد و به کلام در می آورد، نیز خود به خود بی معنی می شود. 

  باز اگر، بنا بر این باشد که رابطه ها در عالم واقع همه رابطه قوا هستند، حق با آنها می شود که خشونت گرائی را ذاتی انسان و سرشت او می شناسند. هرگاه، با وجود این ادعا، هنوز بتوان قائل به خدا شد، یا پیام آن خدا قابل ترجمه و تجربه به زبان انسانها نمی شود و کسی از آن سر در نمی آورد، و یا پیام خداوند نیز بیان قدرتی در عرض سایر بیانهای قدرت می شود. به هر حال، چنین ادعائی انسان را از خدا و پیامبر بی نیاز می کند. زیرا وقتی رابطه ها همگی رابطه قوا می شود، قدرت است که خدا می شود و این در واقع مدیریت کاربرد زور است که رابطه با یکدیگر و... را، بنا بر یکی از دو ثنویت، تنظیم می کند. 

  اما اگر انسان را خداوند بر فطرت خویش آفریده باشد، رابطه ها تنها رابطه های قوا نمی شوند. بلکه رابطه های قوا بیانگر از خود بیگانگی انسان تلقی می شوند. با این نگرش، زبان هم بمثابه علامتها، رابطه ها بر میزان حقوق را بیان و تنظیم می کنند. در این فرض، خدا و پیامبر و کلام، حق، و زبان، در مقام بیانگر فطرت بودن، وجود و محل عمل پیدا می کند. بر این اساس، زبان قرآن زبان فطرت می شود. بدیهی است که انسان معتاد به اطاعت از قدرت و عقل او که ثنویت را اصل راهنما می کند، این زبان را در نمی یابد و تا به کلام خدا معنائی ندهد که برای خود او قابل فهم باشد، آن را در نمی یابد. حال اگر هر کس به خود زحمت تجربه را بدهد و برآن شود که آیه های قرآن را چنان معنی کند که ترجمان ثنویت نشوند و از زور خالی باشند، زبان قرآن را زبان فطرت و کتاب را خالی از اختلاف خواهد یافت.

تناقض نهم: 

یافتن اختلاف در قرآن و بنابراین حکم کردن به اینکه پس کلام خدا نمی تواند باشد و لاجرم کلام پیامبر است، این مسئولیت را برعهده مدعی می نهد که مورد های اختلاف یا خطا را یک به یک مشخص و به نقد، اختلافها را رفع کند تا کار او با کار آنها که بر اصل ثنویت و با بکار گرفتن منطق صوری، کارشان نقص تراشی، تناقض سازی و... است، همسان گمان نرود. اما برای این که مدعی بتواند از عهده این کار برآید، می باید عقلی یکسره آزاد یافته و علمی جسته باشد که اگر علم الیقین نیست دست کم علم برتر از علم موضوع نقد اوست. چنانکه هرگاه دانشمندی بخواهد یک ادعای علمی را نقد کند، می باید دانشی برتر که به او این امکان را داده باشد و عقلی آزاد از این و آن غرض جسته باشد. گفتن ندارد عقلی که فرآورده اش متناقض می شود، دستگاه تناقض سازی است و صد البته توانا به یافتن اختلاف در قرآن نیست. بدین قرار، از این نظر، ادعا واجد تناقضها است: نخست اینکه، خود متناقض است. زیرا بجای نقد کردن توجیه می سازد: برای مثال، قرآن می گوید کلام خدا هستم. برای این قول صریح، توجیه و تأویل تراشیدن که این قول یعنی این که قرآن کلام محمد است، یا با این تعبیر که نسبت دادن قرآن به خدا مانع از این نیست که در عین حال بگوئیم کلام محمد است، کار عقل توجیه گری است که گرفتار تناقض و دستگاه تناقض سازی است. در حقیقت، اگر قرار بر نقد باشد، مدعی باید بگوید فلان قول در قرآن نادرست است به این دلیل و آن دلیل. و هرگاه مدعی قائل به وجود خدا باشد، با نقد آنچه نادرست است و ارائه درست، بگوید قول بیانگر «وحی» خداوندی می تواند این باشد و نه آن. دوم آنکه، متناقض است بدین خاطر که اگر فرض کنیم نافی وجود خدا نیست دست کم خداوند با صفات ثبوتیه و سلبیه را با خداوند بی دانش و ناهوشمند و... جانشین می کند. چرا که اگر مدعی امروز قولی از قولهای قرآن را غیر علمی بیابد، دیگر نمی شود توجیه کرد که خداوند آموزه ای را به پیامبر وحی کرده است و پیامبر وارونه آن را فهمیده است و کلام غیر علمی را به خداوند نسبت داده است.

تناقض دهم: 

این مدعا که قرآن را باید قول محمد (ص) خواند تا ناباورمندان به اسلام نیز بتوانند آن را بفهمند، ادعائی در بردارنده چند تناقض است: تناقض اول، غافل کننده عقل از قرآن بمثابه کلام حق است و به جای سنجیدن شخص به حق، بنا بر بیانهای قدرت، حق را به شخص می سنجد. تناقض بعدی، غافل کننده از واقعیت مهم دیگر و آن این که برفرض مشکل این باشد که ناباورمند باید بداند هویت گوینده کیست تا آن را بفهمد، چرا نتوان به یاد آورد که علی (ع) خود را قرآن ناطق خواند. بنا بر این، می توان از راه فهم قرآن بمثابه بیان آزادی و عمل به آن، الگو شد و بنا بر «جادلهم بالتی هی احسن» ، کلام حق را به ناباوران پیشنهاد کرد. چرا به جای آنکه خودآزاد شویم تا بتوانیم آزاد کنیم، شیپور را از سر وارونه اش بنوازیم و قرآن را جز آن که هست تصور می کنیم؟ شگفتا! آموزه صحیح و دقیق «تغییر کن تا تغییر دهی» (5) را بلا عمل می گذاریم و برآن می شویم آموزه آزاد کننده دیگر (=سنجیدن شخص به حق) موجود در دین را با بد آموزی (=سنجش حق به شخص) جانشین کنیم! اگر قرآن هیچ چیز دیگری نگفته بود جز همین یک آموزه که «تغییر کن تا تغییر دهی» و باورمندان به قرآن بدان عمل می کردند، انسانها سرنوشتی جز آن داشتند که در طول تاریخ یافتند و جز این می شد که امروز دارند. 

تناقض یازدهم:

 قرآن را کلام پیامبر خواندن، به ترتیبی که توضیح داده شد، آن را تا بیان قدرتی خاص جامعه بدوی 14 قرن پیش فروکاستن و ماندن در مدار بسته بیانهای قدرت است. بر گذشته تاریخ شهادت می دهد و برحال، گرفتار بن بست گشتن انواع بیان های قدرت در شرق و غرب عالم شهادت می دهند و بر آینده، آلودگی محیط زیست و خشونت و فقر فزاینده. اما این تنها مدار بسته نیست. مدارهای بسته «بد و بدتر» و «تقدم مصلحت بر حق و حقیقت» و... نیز همچنان حصارهای ذهنی محروم کننده انسانها از آزادی خویش باقی می مانند. از دید این کسان، غرب، غربی که خود خویشتن را در بن بست می یابد، حد نهائی اندیشه و، بنا بر این، عمل می ماند. اینان از تناقضهای اسارت فکری خویش نیز غافل می مانند. از جمله تناقضهایی که در اثر تقلید از داستان وحی نزد مغرب زمینیان دامنگیر اینان می شود، می توان به تناقض های زیر اشاره کرد:

● تناقضی که ادعا در بردارد. توضیح این که هرگاه بنا بر استناد به روش «هرمنوتیک» شود، - که خود بنا بر این و آن تبیین، تفسیر، فهم، رویکرد یا زمینه گزینی تعریفهای مختلف پیدا می کند- نخست می باید برداشت خود از آن را دقیق کرد. و سپس می باید دانست که بانیان این دانش بر آن بوده اند که هرمنوتیک در پی پرده برداشتن از حقیقتی است که در هنر و دانشهای مربوط به روح و زبان نهفته است و به روش علمی (پوزیتیو) هم نمی توان آن را نمایان ساخت. بدین قرار، هرمنوتیک نقض می شود هرگاه در همسان کردن قرآن با کتابهای دینی تاریخی بکار رود که در باره شان تردید ها محل دارند. توضیح این که اگر بخواهیم بدانیم قرآن در این ادعای خود که به تکرار می گوید بیان حق هستم، صادق است یا خیر، نمی توانیم آن را به همان روش نقد کنیم که برای مثال، تورات را نقد کرده اند. چرا که در مورد تورات و نیز انجیل، همانگونه که بیان شد، نخست تردید در صداقت کلیسا، جانبداران اصالت انسان را به آموختن زبان و سردرآوردن از رهنمودهای این دو کتاب بر انگیخت، بعد تردید در وجود موسی (س ) و سپس تردید در اصالت کتاب از این نظر شد که موسی ( س) آورده باشد. این تردیدها در باره قرآن اما محل ندارند. 

● تناقض موجود در روش کردن هرمنوتیک. توضیح این که هرمنوتیک برای دیدن حق و حقیقتی است که روش علمی نمی تواند ببیند. هرمنوتیک برای ندیدن حقوق نیست. کاربرد هرمنوتیک برای ندیدن تبیین اصول راهنما، برای ندیدن حقوق انسان، و برای ندیدن سامانه ها، ناقض هرمنوتیک است. 

● تناقض ناشی از بکار بردن یک آموزه، یک روش، یک بیان قدرت (برای مثال، لیبرالیسم)، در دو جامعه با دو موقعیت متفاوت، یکی مسلط و دیگری زیر سلطه. در حالی که لیبرالسم در جامعه زیر سلطه، موجب تحکیم سلطه بر جامعه زیر سلطه می شود، کاربرد همین بیان در خود جامعه مسلط با توسعه آزادی های فردی و مالکیتها معنا می شود. جالب این که لوموند ارزیابی 21 تن از اقتصاد دانهای بنام دنیا را انتشار داده است. اینان خاطر نشان می کنند کشورهائی که در حال حاضر رشد اقتصادی بالا دارند، لیبرال نیستند(6). تنها حقوق (Rights)، جهانشمول هستند بدین خاطر که ذاتی حیات انسانند. وگرنه، حقوق موضوعه (Positive Law) نیز، حتا وقتی ترجمان حقوق ذاتی هست، می باید از زمینه و اوضاع و احوال جامعه ای پیروی کند که در آن می خواهد وضع شده و به اجرا درآید.  

 

3. تحقق آزادی انسان نیازمند برداشتن حدها است:

  "قرآن کلام محمد (ص) است"، رابطه با کتاب را به رابطه با بیان قدرت، و رابطه با پیامبر را به رابطه با خدای مجسم و یا کسی که در 14 قرن پیش در جامعه ای بدوی پیدا شده و اندیشه او راهنمای آن جامعه و حداکثر آن عصر شده است، فرو می کاهد. در حقیقت، میان انسان و خدا و پیامبر، دو نوع رابطه می تواند برقرار شود:

● انسان ↔ پیامبر ↔ خدا. دراین نوع رابطه که میان انسان و خدا حتماً باید پیامبری بنشیند تا مانع ارتباط مستقیم شود، پیش از اسلام برقرار شده بود. ثنویت تک محوری که، بنا بر آن، «قوم برگزیده» تنها راه ارتباط با «یهوه» است و باز ثنویت تک محوری که عیسی (ع) را فرزند خدا می گرداند و کلیسا را تجسم تثلیث «پدر و پسر و روح القدس» و تنها راه ارتباط با خدا می کند، گویای همین نوع رابطه است. افزون بر این، مسیحی کسی می شود که کلیسا او را مسیحی بشناسد! 

  در این رابطه پیامبر است که مرکزیت دارد و میان انسان و خدا حایل می شود و کتاب به ضرورت بیان قدرت می گردد. از جمله به این دلیل که قائلان به این نظر در آن اختلافها و نارسائیهایی می بینند و وجود اختلاف و نارسائی و ضد و نقیضها ذاتی هر بیان قدرتی هستند. زیان بزرگ و اول آن اینست که بیان آزادی از یاد می رود و مداربسته ای از انواع دوگانه های ناسازگار مانند بیان کهنه و نو، خرد پذیر و خرد ناپذیر، دین و آزادی، عقل و نقل و... پدیدار می شوند که البته با ورود فلسفه قدرت ارسطوئی و افلاطونی به حوزه اسلام از همان دوران امویان وعباسیان پدید آمده اند. غفلت از تمییز میان بیان قدرت و بیان آزادی نیازمند یکی از دو موقعیت است: موقعیت مسلط یا موقعیت زیر سلطه، که البته در هریک از این دو موقعیت، کاربرد آن با دیگری فرق می کند. کاربرد این غفلت در مجموعه مسلط، فراهم آوردن اسباب تمرکز و تکاثر و انباشت قدرت و استوار تر کردن سلطه آن مجموعه است و کاربردش در جامعه زیر سلطه، فراهم آوردن اسباب صدور نیروهای محرکه و تخریب آنها و متلاشی کردن مجموعه زیر سلطه و از میان بردن توانائی رهائی جستن از سلطه سلطه گر است. ما بعد از تجربه هستیم و نباید فریب بخوریم که «قرآن کلام محمد (ص ) است» به ما امکان می دهد بیان قدرت کهنه ای را با بیان قدرت نوی جانشین کنیم. این یک ظن صرف است که گویا اگرآن بخش از قرآن را که رابطه انسان با خدا و تکلیف آخرت او را معین می کند نگاه داریم و بقیه را رها کنیم، دست انسانهای مسلمان را در تنظیم امور این دنیایشان باز گذاشته و راه ترقی را هموار کرده ایم و در این راه می توانیم پیش برویم( ادعای طرفداران تز دین حداقلی). این ظنی است که از علم هیچ در آن نیست. به دلایل بسیار از جمله؛

1. غیر از تجربه دوران پهلوی و تجربه الگوی رشد که غرب در این و آن قاره به اجرا گذاشت و به اعتراف خودش، همه با شکست رویارو شدند، اسطوره رشد در خود غرب نیز مدتهاست شکسته شده است(7).  

2. ادعا غرض مدعی را آشکار می کند: بیان قدرتی که جانشین می شود (برای مثال اسلام لیبرالیستی)، در سود کدام جامعه و در آن جامعه، در سود کدام قشر است؟ هرگاه مدعی بگوید در سود همه انسانها به طور برابر، دعوی خود را تکذیب کرده است. زیرا چنین بیانی فقط می تواند بیان آزادی و حقوق باشد که با لیبرالیسم از سر تا پا فرق دارد. بازیافتن این بیان نیاز به رها شدن از مدار بسته بیانهای قدرت و بازنگریستن در قرآن، بمثابه بیان آزادی و کرامت و حقوق انسان و همه آفریده ها دارد. 

3. توضیح داده شد که پیامبری نیاز به عقلی آزاد از هر محدود کننده از جمله «من خود» دارد. نیاز به عقلی دارد که بتواند بر روی هستی هوشمند و خلاق و ... چنان باز و گشوده شود که بتواند پیام او را بی کم و کاست دریابد. با وجود این، اگر برای پیامبری «نقش بلند گو بازی کردن» روا نیست، چرا باید بلند گوی غربی شد که خود می گوید از «تولید اندیشه راهنما» ناتوان گشته است؟ غرب تا حالا جز بیان قدرت نساخته است. زیرا بر اصل ثنویت نمی توانسته است فراتر رود. پس باید شهامت گزینش بیانی از بیان های قدرت ساخت غرب را داشت وهمان را پیشنهاد کرد. تکرار می کنم که در میان بیان های موجود بیانی که در آن برابری اصل باشد و بسود یک چند از گروه های اجتماعی و به زیان یک چند دیگر از گروههای اجتماعی نباشد، دیده نمی شود. جانشین کردن بیانهای قدرت چپ و لیبرال و مذهبی و ناسیونالیستی و اینترناسیونالیستی و موارد التقاطی آنها، همه در ایران امتحان خود را پس داده اند. و هم اکنون، ایرانیان دارند بدترین نوع بیان قدرتی را که جانشین «بخش ناظر به این دنیا»ی قرآن گشته است، تجربه می کنند. تجربه ای بس تلخ و سخت مرگبار و ویرانگر و فسادگستر. 

4. ممکن است مدعی بگوید کار من برداشتن مانع است و گزینش بیان جانشین، کار خود مردم است و یا کار اهل سیاست است و یا کار گروهی دیگر از «روشنفکران» است. تناقض موجود در این ادعا چنان آشکار است که «عوام» را نیز نمی فریبد. چرا که کسی که به نقد « بخش ناظر به این دنیا» ی قرآن نشسته است آن را متغیر و در خور حذف می شمرد، پیشاپیش باید بیان دیگری را گزیده باشد تا بتواند بیان قرآن را بدان بسنجد. همانطور که وقتی ادعا می شود مجازاتهای مقرر در قرآن با کرامت انسان سازگار نیستند، پیش فرض است که مجازاتهای سازگار با کرامت انسان را می دانیم. همچنین، صفت کهنه، نا کارآمد، و... به بیانی دادن ، وجود بیان نو و کار آمد و... را در ذهن صفت گزار، گزارش می کند. بجا است یادآور شوم که توجه به این واقعیت بود که از آقای خمینی خواسته می شد نفی را با اثبات همراه کند. دو مورد عینی مهم و تعیین کننده را می آورم:

- مورد اول: سلطنت نه جمهوری آری. اما این دو، دو شکل هستند. از او در پاریس پرسیده شد محتوائی که جانشین می شود کدام است؟ تکلیف ولایت فقیه چه می شود؟ پاسخ داد: ولایت با جمهور مردم است و میزان رأی مردم است و...

- مورد دوم: رجال رژیم پهلوی ناصالح و نوکر بیگانه و... هستند. از او پرسیدیم الگوی رجال صالحی که می باید جانشین شوند چه کسانی هستند؟ او حاضر نبود بگوید مصدق. برای او توضیح دادم مصدق به شما نیاز ندارد شما به او نیاز دارید. زیرا هم ایرانیان و هم جهانیان باید بدانند انقلاب چه کسانی را می برد و چه کسانی را می آورد. ناگزیر آنهنگام پذیرفت و مصدق را ستود.

  نتیجه این شد که در تهران نتوانست فاش بگوید از آغاز ولایت فقیه را در سر داشته و برآن بوده است عمله های قدرت خود را جانشین عمله های قدرت پهلوی ها کند. بلکه گفت اگر مصلحت ببینم امروز حرفی را بزنم می زنم و اگر فردا لازم ببینم خلاف آن حرف را می زنم!

5. و باز بیفزایم که « قرآن کلام محمد است» سخنی نو نیست. از زمانی که دین وسیله توجیه قدرت و مشروعیت بخشیدن بدان شد، به این یا آن شکل، «قرآن کلام محمد» شد و ماند. از جمله در این اشکال؛

5 -1 به جای سنجیدن قول و فعلی که به پیامبر (به اضافه امام در شیعه) نسبت داده می شود (به اصطلاح روایت) با میزان قرآن، این قرآن است که به قول و فعل پیامبر یا امام «تفسیر» شده است و می شود. برای سنجیدن قرآن به روایت، توجیه نیز ساخته اند. از جمله این توجیه که درک ظاهر و باطن و محکم و متشابه قرآن تنها از عهده معصوم بر می آید و ما ناچاریم برای فهم قرآن به روایت ها متوسل شویم و از آنها پیروی کنیم. و چه فراوان نیز روایت که جعل نشده تا به مدد آنها اسلام به این و آن بیان قدرت در آید. 

5 -2 قرائت قرآن بر سرمشق این و آن دستگاه فلسفی که هر یک خود شامل اصل راهنما و روش خاصی هم هستند، نیز امر واقعی مستمری در تاریخ اسلام است. در قرنی که گذشت، انطباق قرآن با این و آن مرام ساخت غرب و این و آن نظریه علمی، سخت به رواج بود. و هنوز هم می بینیم که قرائت قرآن به روش هرمنوتیک (در انواع خودش از ادبی و الاهیاتی گرفته تا فلسفی) و بنابر نظریه پوزیتویستها و... موضوع پرسش و پاسخی است که ما هم اکنون بدان مشغولیم. 

  حاصل این روش پر تناقض- که تناقضهای متعدد آن در نقد مقدمه و در نوبت های پیشین شناسانده شدند- ادامه وضعیت تباه و تباهی آوری است که جامعه های مسلمان و غیر مسلمان امروزه در آنند. یکبار دیگر می باید از خود بپرسیم: آیا لجوجانه می خواهیم تا هستی هست در این شب تاریک بمانیم؟

● انسان ↔ خدا ↔ پیامبر رابطه ایست که انسان آزاده ای تبلیغ کرد که محمد امین (ص) بود. در نوبتهای پیشین، نظر سارتر در باره آزادی توضیح داده شد، مبنی بر اینکه خدای نامتعین بی هویت عقل را آزاد نمی کند، زیرا عقل می داند که خود آن را ساخته است. حتی اگر برآن شود که چنین خدائی وجود دارد، باز عقل آزادی خویش را باز نمی یابد. زیرا می داند بخاطر نیازش متعینی را نامتعین می خواند. در حقیقت از خود می پرسد: منی که برای آزاد شدن نیاز به بیرون رفتن از تعین و درک نامتعین دارم، چگونه نیاز خود را بر می آورم اگر آن نامتعین آزاد مطلق نباشد؟  

  اینک گوئیم (8): برای این که عقل هیچگاه از آزادی خویش غافل نشود،چندین کار لازم دارد؛ 

1. نیاز به اصل راهنمائی دارد که او را از محدود کننده ها رها نگاه دارد: یعنی اصل موازنه عدمی.

2. و از آنجا که رابطه انسان - خدا، تنها رابطه آزادی است که عقل می تواند بر قرار کند، برای پرهیز از هر گونه رابطه قوا، لازم است دیگر روابط او نیز از راه خدا بر قرار شوند. جامعه آزاد، جامعه ایست که رابطه ها رابطه های قوا نباشند. به سخن دیگر، انسان ها به یمن رابطه با خدا آزاد و بدین رابطه، با یکدیگر رابطه بجویند. 

3. بدین قرار، برای این که انسان با خود نیز رابطه قوا برقرار نکند، این از من خویش است که می باید رها شود (9). آدمی هرگاه رابطه با خود را نیز از نوع رابطه قوا نخواهد، با خود از راه خدا رابطه برقرار می کند. بدیهی است وقتی می تواند بدین جهاد، که جهاد اکبر است، برخیزد که آن را با رها شدن از محدود کننده های دیگر همراه کند.

4. در کتاب کیش شخصیت محدود کننده ها، به روایت قرآن، را یک به یک شناسانده ام. اما از آنجا که در کار پاسخ به این پرسشم که «چرا قرآن کلام محمد نباشد»، به محدود کننده ای که شخصیت پیامبر می تواند بشود، باز به روایت خود قرآن می پردازم؛

4-1 قرآن پیامبر را انسانی چون انسانهای دیگر می گرداند و تمامی «صفاتی» که اتصاف پیامبر به آنها، میان انسانها و خدا حایل ایجاد می کند، از او سلب می کند(10).

4-2 تمامی «مقامهایی» که می توانند پیامبر را میان انسان و خدا حایل کنند، از او سلب می کند. قرآن به پیامبرش می آموزد که در مقام برگزیده مردم، حق تصمیم را می باید از آن شورای آنها بداند و در مقام مجری، به خداوند توکل کند (11).

4-3 هرگونه «انتساب به خدا» که پیامبر را میان انسان و خدا حایل می کند، از پیامبری سلب می کند(12).

4–4 قرآن کلام خدا است و او حق ندارد از پیش خود حتی آیه ای آورد (13).

4-5 پیامبر می تواند اشتباه کند و قرآن جای جای به او هشدار می دهد. اما نباید از یاد ببرد که اسوه (الگو) است؛ الگوی عمل به حق و جهاد با ناحق (14). چنانکه همواره هشدار و انذار به انسانها باشد در غفلت نکردن از حقوق ذاتی خویش و قیام به عمل به این حقوق: اصل سنجیدن شخص به حق.

4–6 بر پیامبر ممنوع است که حتا با یک انسان، رابطه قوا برقرار کند. او باید به گونه ای رفتار کند که خودش نزدیک تر از هر باورمندی به خدا (15 ) و دعوت کننده هر ناباورمند به حق باشد و در این دعوت، البته، اصل راهنما بر این است که «در دین اکراه نیست» (16) .

4-7 رفتار او ترجمان «دین محبت» و «مکارم اخلاق» باشد (17) و او و همه باورمندان می باید از قول زور یا حکم و قانون و قاعده و رفتاری که بیانگر زور باشد، اجتناب کنند. (18)

4–8 بنا بر این که قرآن، کلیه فرآورده های « غیر عقلانی » را نفی می کند (19 )، بر پیامبر است که قلمرو غیر عقلانی را گسترش ندهد و پندار و گفتار و کردار او ، همگی عقلانی باشند.

4–9 در رابطه میان بستگان خود و دیگر انسان ها نیز بر قراری رابطه قوا را هرگز جایز نبیند (20) . 

4-10 خود را پیامبر همگان بداند (21 ) و نمادهای تفوق اجتماعی را اعتبار نشناسد (22 ).

4-11 با توجه به این امر که توحید از جمله به شکستن اسطوره ها تحقق پیدا می کند، رویه قدرتمدارها را در پیش نگیرد؛ یعنی خود را ربّ مردم نکند و جانشین اسطوره های شکسته قدرت نگرداند (23). 

4-12 بشیر باشد برای آنها که صراط مستقیم عمل به حق و دفاع از حق را در پیش می گیرند و هشدار باشد برای آنها که راه را گم می کنند و انذار باشد برای حق ستیزان (24 ).

  کسی که چنین توانائی هایی دارد که پیامبر راه رشد انسان بگردد و در میان انسان و خدا، میان من خود و خدا حایل نشود، به حق، عارفی بی همتا و اسوه ای نیکوست. بر روانش درود باد!

 

1 – قرآن، سوره نساء آیه 82 .

2 - قرآن، سوره های مائده ، آیه 15 و انعام ، آیه 59 و زمر، آیه 28 و... 

3 - قرآن، سوره اسراء ، آیه 15 و یونس ، آیه 108 و...

4 - قرآن، سوره اسراء، آیه 36 

5 - قرآن، سوره های انفال، آیه 53 و رعد آیه 11 

6 - لوموند، 23 مه 2008 

7 – Gilbert Rist , Le Développement , Histoire d’une Croyqnce Occidentqle , Edi Presses de Sciences politiques , Paris Sep1996 کتاب از آغاز تا پایان توصیف و تبیین ساخته شدن اسطوره رشد و ویران شدن آن است . 

8 – در کتاب عقل آزاد نزدیک به تمامی روشهائی که عقل قدرتمدار بکار می برد و نیز نزدیک به تمام روشهای عقل آزاد ، یک به یک، توضیح داده شده اند. 

9 – آزمون ابراهیم به فرزند، تنها هدفش متوقف کردن قربانی کردن انسان برای خدایان نیست، رها کردن انسان از محدود کننده ای خود او و یا فرزند او است نیز هست. همین آزمون با قوم موسی انجام می گیرد و نیز با آنها که به اسلام می گرویدند . قرآن، سوره های صافات ، آیه های 100 تا 105 و بقره ، آیه های 53 تا 56 و نساء ، آیه 66 .

10 - قرآن، سوره های احزاب آیه 40 و انعام ، آیه 66 و توبه، آیه 31 

11 - قرآن، سوره های آل عمران ، آیه 159 و شوری، آیه 38 و جن، آیه 21 و غاشیه، آیه 22 

12 - قرآن، سوره های بقره، آیه 272 و آل عمران ، آیه 128 های 81 و و احزاب، آیه 45 و عبس ، آیه 7 و...

13 - قرآن، سوره های مائده، آیه 67 و رعد ، آیه 38 و نحل ، آیه 116 و غافر، آیه 78 و تحریم ، آیه 1 

14 - قرآن، سوره های بقره ، آیه 143 و حج ، آیه 78 و احزاب، آیه 21 و...

15 - قرآن، سوره احزاب، آیه 6 

16 - قسمت اول آیه 256 سوره بقره، نخست بدین معنی است که دین خالی از اکراه است. در حقیقت، در بیان آزادی، وجود اکراه ناقض آنست. در هستی آفریده، محدود کننده ای جز قدرت ( = زور ) نیست. بدیهی است، دینی که در آن اکراه نیست نمی تواند به زور گرواندن به خود را اجازه دهد.

17 - دو قول از پیامبر اند.

18 - قرآن، سوره های حج، آیه 30 و فرقان، آیه 72 و...  

19 - فصل اول اصول راهنمای اسلام، خدایان دروغین را که وجودشان بیانگر وسعت قلمرو پندارها و گفتارها و کردارهای غیر عقلانی است، می شناسند . شمار بزرگی از آیات قرآن مآخذ 5 فصل کتاب هستند . 

20 - قرآن، سوره احزاب ، آیه 28 

21 - قرآن، سوره اعراف، آیه 158

22 - قرآن، سوره عبس .

23 - قرآن، سوره های آل عمران ، آیه های 64 و 80 و توبه آیه 21 و برای تفصیل نگاه کنید به دو کتاب اصول راهنمای اسلام و کیش شخصیت .

24 - قرآن، سوره های بقره ، آیه 6 و آل عمران ، آیه 159 و نساء، آیه 165 و انعام، آیه 19 و توبه، آیه 124 و کهف، آیه 110 و شوری، آیه های 23 و 38 و سوره صف، آیه 5 و 13 و فاطر، آیه 18 و...

 

قرآن در اندیشه موازنه عدمی- بخش پنجم

سر مقاله روزنامه انقلاب اسلامی در هجرت شماره 698 

تاریخ انتشار 6 خرداد 87 برابر با 25 مای 2008 

 

قرآن در اندیشه موازنه عدمی – 5 

پرسشها از حسن رضائی و پاسخها از ابوالحسن بنی صدر

 
پرسش در باره نسبت قرآن و بیان آزادی 

 

 

  درآغاز کلام یادآور شوم که سنجیدن حق به شخص یا اشخاص (خواه آن شخص پیامبر باشد خواه یک ایدئولوگ) مزاحم تفهیم و تفاهم میان باورمند و بی باور به یک دین یا یک باور می شود. و بدتر،مانع جستجوی حق و اشتراک در آن می شود. برای مثال،آزادی حق است و از این رو بر سر «آزادی چیست»؟ با هر طالب آزادی و بسا مخالف آزادی می توان به گفتگو نشست. بر سرآن، باورمندان به باورهای گوناگون می توانند به اشتراک رسند. به همین دلیل، چنانچه اسلام بیان آزادی و حقوق انسان باشد، باورمند به اسلام و بی باور به آن، بر سر آزادی و حقوق انسان می توانند به اشتراک نظر و عمل مشترک برسند. راست راهی که می باید در پیش گرفت این راه است. وگرنه، قرآن را کلام محمد (ص) خواندن بدین استدلال که غیرمؤمن چون به اسلام ایمان ندارد، نیاز دارد صاحب کلام را بشناسد تا کلام را بفهمد، استدلال نیست، غفلت از واقعیتی بس آشکار است: کسی که به اسلام باور ندارد، پیامبر گرامی آن را هم فرستاده خدا نمی داند. او قرآن را پیشاپیش کتاب محمد (ص) می داند. 

اگر مسلمانان هم، قرآن را کلام پیامبر بشمارند – کاری که با کمال تأسف قرنهاست در عمل (به ویژه در فقه) کرده اند زیراسنت و روایات را جانشین قرآن گردانیده اند – خودشان نیز کتاب را یکسره بیان قدرت شناخته اند. چرا که مؤمن بنا را بر این می گذارد که «چون حق است خداوند می فرماید». این کلام انسان است که می تواند حق و ناحق باشد. اگر بنا را بر این بگذاریم که چون محمدِ امین و صادق می فرماید می پذیریم، حق را به شخص سنجیده ایم و بنا بر این قاعده که هربار معیار حق ،شخص شود، قدرت میزان می شود، کلام حتی اگر هم جز حق در آن نباشد، مرام قدرتمداری می شود، نه دین آزادی. به خصوص، کلام وقتی آمیزه ای از حق و ناحق است، نه توحید که تضاد اصل راهنما می شود و گذار نه از کثرت آراء به توحید در رأی که از توحید در رأی به تضاد در آراء سیر خواهد کرد. مگر تاریخ اسلام و دینهای دیگر جز این را وا می گویند؟ علت نیز اینست که کلام وقتی آمیزه ای از حق و ناحق است، این ناحق است که چون از آزادی بر نمی خیزد و با آزادی نمی سازد، بیان قدرتی می شود که به ناگزیر بیان حق را سانسور می کند. از این رو است که سنجیدن حق به شخص، قدرت را صاحب اختیار کلام می کند. حتی وقتی کلام، حق است، قدرت، «کلمه طیبه» را به «کلمه خبیثه» بدل می کند و کلام حق را ناحق می گرداند. به هنگام پاسخ به این پرسش که «چرا قرآن را کلام پیامبر ندانیم؟» به این نکته خطیر باز می گردم.

  اما اصول راهنمای بیان آزادی چه خصوصیتهایی دارند تا بر مبنای آنها بیان قرآن را بسنجیم؟ پرسش بعدی در این مقال این است که اگر قرآن بیان آزادی است در مواجهه با خشونت که مهمترین مساله زندگی بشر است چه روشی را بیان می کند؟ این پرسش واجد اهمیت است زیرا با توجه به این که کاربرد خشونت ناقض آزادی است به ما کمک می کند به روشنی درک کنیم این بیان بیان آزادی است یا بیان زور. در این نوبت می کوشم این دو پرسش را مطرح کنم. در ابتدا یک یک ویژگیهای بیان آزادی را، تا آنجا که توانسته ام در طول سالها تحقیق تا به امروز در قرآن بیایم، عرض می کنم. بی تردید این اصول از آنجا که آزادی را بیان می کنند نه تنها می باید ناقض خویش و یکدیگر نباشند، بلکه می باید هریک از آنها «بیانگر» اصول دیگر باشند و همگی واجد ویژگیهای امر حق باشند. پس از آن و در بخش دوم همین مقاله به موضوع خشونت می رسم. 

 

بخش نخست: ویژگیهای بیان آزادی در قرآن

 

1. هر اصل می باید بیانگر اصلهای دیگر باشد:

 

  از آنجا که موضوع پرسش، نسبت قرآن با بیان آزادی است، گوئیم معنای پیامبری ابلاغ بیان آزادی است. این بیان می باید در برگیرنده خاصه های اصول راهنمایی ترجمان آزادی باشد.

در ادامه، این ویژگی اساسی را در باره تک تک اصول راهنمای بیان شده در قرآن بررسی می کنیم؛ عدالت، امامت ، معاد و توحید

● عدالت در قرآن «میزان» است، میزان تمیز حق از ناحق. صراط مستقیم است و می دانیم که در هستی، یک راه سرراست بیشتر وجود ندارد و آن حق است. چرا که حق، عریان، زیبا، شفاف و بی هیچ کژی است . هرزمان حق، پوشش دیگری می یابد، این پوشش جز دروغ نیست که قدرتمداری را بدان می پوشاند تا عقلهای معتاد به قدرت،آن زیبایی و شفافیت ذاتی را به سادگی نتواند ببینند. 

● امامت در خلوص خود، رها شدن از مالکیت تصمیم بر دیگری و از مالکیت تصمیم دیگری بر خود است، و بدین آزادی، از محدود کننده ها و حدها رها و صاحب پندار و گفتار و کردار آزاد و حق گشتن است. امامت در این معنا، ملّت حق شدن است (ابراهیم وار) .بگاه اندیشیدن با هستی هوشمند این همانی جستن است و نیز عمل کردن، به ترتیبی است که اندیشه و عمل فرد، در حال و آینده و در این جا و آنجا و همه جا،حق یا نزدیک به حق باشد. آنگونه شدنی است که آدمی ناگزیر نشود بسان قدرتمدارها پندار و گفتار و کردار خویش را اینطور توجیه کند: «امروز حرفی را می زنم و فردا اگر مصلحت دیدم خلاف آن را می گویم» و چنین کسی هیچ از خود نپرسیده و دیگران نیز او را مؤاخذه نکنند که: اگر دیروز حق گفتی امروز چرا خلاف حق می گوئی و اگر دیروز خلاف حق گفتی چرا فریب دادی و چرا نمی کوشی به سوی حق بیایی!

 قرار گرفتن در ابد (=زمان آزادی و حق بی نهایت است) و اندیشیدن و عمل کردن در زمان حال، و درنوردیدن مرزهای ممکن و گشودن بی کران لااکراه بروی عقل، این است معنای رهبری آزاد. بر این الگو، تاریخ رشته بهم پیوسته ای می شود و انسان آزاد، هر اندازه در آینده ای دورتر قرار بگیرد و در حال عمل کند، عقل و عمل او آزادتر می شود . زیرا بهمان نسبت از محدود کننده ها آزاد تر گشته است.

●معاد: بر صراط مستقیم حق، توان رهبری خویش را با رهبری خداوندگار همسو کردن، به معادی می انجامد که از جمله، روزی است که هیچ انسانی « مالک بر دیگری و به چیزی نیست» . 

● توحید: در آغاز، عقلها هستند با دانشهاشان . کثرت آراء ، به یمن جریان آزاد دانشها و اندیشه ها، به توحید می انجامد. پس توحید ناقض کثرت آراء نیست بلکه نیازمند بدان است. نیازمند آن بیان آزاد است که در آن، حقوق، شفاف بیان شده باشند و میزان عدل برای سنجش نظر و عمل در اختیار نهاده و روش و هدف شناسانده شده باشند. بدین قرار، بر اصل توحید، هر فرآیند انسانی با کثرت آراء شروع می شود و به یمن خشونت زدائی، در جریان رشد، به توحید، به رأئی خالی تر از ظن و پر تر از حق و علم می انجامد: از میان برخاستن حدها و ممکن شدن رشد در آزادی و دوستی، بر میزان عدل . بدین قرار، در بیان آزادی، توحید در برگیرنده اصلهای دیگر به ترتیبی می شود که انسانها به طور مداوم از محدود کننده ها، آزادی بجویند. موازنه عدمی همین است .

  سامانه ای از اصولی با این خاصه ها را در هیچ بیان قدرتی نمی توان جست. و تنها یک قرائت از قرآن وجود دارد که در آن، اصول راهنمای آن دارای همه این ویژگیها با هم باشند. بنا بر این، آن تعریفهایی که در بیرون از قرآن، - اغلب بر وفق فلسفه قدرت افلاطونی واندیشه های ارسطویی– برای این اصول ساخته شده اند، همگی ناقض قرآن هستند . هم خود پرشمار تناقض در بردارند و هم قرآن را مجموعه ای از آیات ضد و نقیض می کنند و هم دنیای مسلمانان را گرفتار استبدادی دیرپا می کنند که کرده اند. و تنها قرآن است که سامانه ای از اصول، هریک بیانگر اصول دیگر، در خود خالی از تناقض و خالی از تضاد با یکدیگر و واجد خاصه های حق ، در اختیار انسان می گذارد. افسوس که از این اصول، جامعه مسلمان و دیگر انسانها یکسره غافلند.

 

2. هر اصل می باید در خود واجد همه خاصه های حق باشد:

 

  حق با انسان است که بخواهد محکی برای تمیز بیان آزادی از بیان قدرت در اختیار او قرار گیرد. بیان آزادی باید همه اصولش واجد ویژگیهای حق باشند. اشاره کنم حق آن است که تک تک انسانها خود به جستجوی بیان آزادی برآیند و خاصه های آن را بجویند. با این مقدمه، ویژگیهای بیان آزادی را فهرست می کنم بدان امید که این انسان درپی به تجربه گذاشتن یکایک این ویژگیها شود .

  از راه فایده تکرار، یادآور می شوم که بر اصل ثنویت، تشخیص و تعریف و تشریح بیان ﺁزادی میسر نیست. زیرا ثنویت یعنی حد و با یکدیگر رابطه قدرت برقرار کردن. در حالی که در هستی ، تنها قدرت (= زور) است که حد و رابطه قوا میان محوری با محور دیگر برقرار می کند. پس بر اصل ثنویت، تنها بیانی که قابل ساخته شدن است بیان قدرت است. و از ﺁن زمان که تاریخ زندگی انسانها ﺁغاز شده است تا امروز، بر این اصل، جز بیان قدرت ساخته نشده است زیرا بیان آزادی بر مبنای این اصل هرگز قابل ساخته شدن نیست. بر اصل موازنه عدمی است که ﺁزادی و بیان ﺁزادی تعریف می جویند:

1. بیان آزادی ترجمان اندیشه موازنه عدمی است و سامانه ای از اصول راهنماست که خالی از تناقض است. از این دیدگاه، موازنه عدمی اینهمانی عقل با هستی هوشمند است و رهائی انسان در پندار و گفتار و کردار از محدود کننده ها است. بر این اصل، عقل، ﺁزادی خویش را باز می جوید زیرا از هر محدود کننده ای ﺁزاد می شود. در بیان ﺁزادی، هم هدف و هم روش هر دو ﺁزادی هستند. بر اساس موازنه عدمی و با این روش، عقل ﺁزادی شکل می گیرد که از دید هستی هوشمند، رهبری آزاد خویشتن را در اندیشه و کنش می جوید و در مقام شناسایی، در واقعیت می نگرد. یعنی نگرش او، برخلاف نگرش بر اصل ثنویت، مستقیم است و واقعیت را همان سان که هست می بیند. بدین قرار، بیان ﺁزادی اینست: بیانی شامل اصل راهنما و هدف و روشی که انسان را بر آزادی خود، به صفت دوام، عارف و به دیدن واقعیت همانسان که هست توانا می کند. یعنی به او امکان می دهد، در واقعیت بنگرد بی ﺁنکه به صورت از محتوی و یا به جزء یا اجزائی از جزء یا اجزای دیگر و یا به مادیت از «روح ﺁن» (به قول فیزیک دانان فیزیک کوانتیک) غافل شود.

2. از ﺁنجا که بنا را بر تضاد گذاشتن ، تن دادن هم به جبر و هم به جبار و هم دشمنی و خصومت را مبنا گرداندن است، بیان ﺁزادی ترجمان توحید می شود و به انسانها امکان می دهد تضاد و خصومت زدائی کنند به ترتیبی که جریان زندگی انسانها گذار دائمی از کثرت به توحید و بی نیازی از برقرار کردن روابط قوا بگردد. 

3. از ﺁنجا که فعالیتهای غیر ﺁزاد، دستوری (تکلیف تعیین کردن از بالا) هستند، بیان آزادی ترجمان حقوق ذاتی انسان و حقوق جمعی آنها است. از آنجا که عمل به حقوق، خودجوش است، بیان ﺁزادی روش عمل کردن خودجوش (بدون اکراه) به حقوق است و به انسان امکان می دهد زندگی اش را به نحو خودجوش و در همآهنگ با استعدادهایش پیش ببرد. فرهنگی که فرﺁورده فعالیتهای خودجوش انسانها می شود، فرهنگ آزادی و دوستی و عشق می گردد. در حقیقت، رابطه ﺁزاد، رابطه خالی از اکراه یا رابطه ایست که حاصل فعالیتهای خودجوش استعداد انس در انسانها است. در نتیجه؛ 

4. بیان ﺁزادی بیانی است که به هر انسان و جمع انسانها امکان می دهد مستقل باشند. یعنی تمرین خودباشی و رهبری را در خود داشتن است. انسان خودمختاری که ﺁلت قدرت نیست، انگیزه و هدف (ﺁزادی) و روش (بازهم ﺁزادی) و رشد در ﺁزادی را خود بر می گزیند. به خلاف بیان قدرت که عمل به ﺁن سبب می شود رهبری از انسان به قدرت منتقل شود. این از ویژگیهای بیان قدرت است که رهبری در بیرون از انسان قرار می گیرد و هدف را هم رهبری بیرون از انسان (= قدرت) معین می کند. بدیهی است هدفی که قدرت بر می گزیند، جز قدرت نمی شود. به محض این که قدرت هدف شود، روش نیز قدرت ( = زور) ویرانگر گشته است. بدین قرار، وجود دلیل در خود اندیشه یا عملی که انسان می کند، به ما می گوید که بیان ﺁزادی راهنمای او بوده است یا خیر. در حقیقت، اگر بیان قدرت راهنما باشد، ممکن نیست دلیل را بتوان در خود اندیشه یا عمل جست. زیرا هدف و روش آن را قدرتی معین می کند که دلیل نیز نزد خود اوست. برای مثال، کسی که امر یک مستبد را اجرا می کند، دلیل عمل او نزد مستبد است نه نزد خودش. بدین قرار، از تفاوتهای عمل به حق با عمل به ناحق، یکی اینست که توجیه سخن/عمل، به معنای مشروعیت بخشیدن به عمل، نشان می دهد بر حق بوده است یا بر ناحق؛ هرگاه دلیل سخن/عمل در خود عمل قرار گیرد و شفاف بیان شود، نشان می دهد حق محور است. در حالی که توجیه و دلیل سخن/عمل ناحق در خود آن نیست. نزد آمر آن است. باز در نتیجه؛ 

5. بیان آزادی از جنس نور است، و به سامانه ای از اصول راهنما و روش گفته می شود که به انسان و به جمع انسانها امکان می دهد در «نور علی نور» یا در شفافیت کامل زندگی کنند. در حقیقت، بیان قدرتی که از هر جهت شفاف باشد وجود ندارد و بستگی به میزان ابهام و تاریکی در هر بیان، می توان به اندازه رسوخ بیان قدرت در آن پی برد. و بر همین اساس، به میزانی که یک بیان شفاف می شود، به همان میزان به بیان ﺁزادی بی خدشه نزدیک تر می شود. هرگاه انسانها بیان راهنمائی با این ویژگی را برگزینند، می توانند جهانی زلال و شفاف را تصور کنند که رها از قدرت، به صلح و ﺁشتی فرصت ظهور می بخشد و جهانیان از امکان رشد در ﺁزادی بهره مند می شوند .

6. با توجه به خصوصیات ذکر شده در بالا، بیان ﺁزادی ، بیانی می شود که انسان و جامعه انسانی را از تمامی تبعیضها (تبعیضهای دینی، ملی، قومی، نژادی، جنسی، اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی تا طبیعی (یعنی تبعیض بسود یک شیوه زندگی به زیان محیط زیست) رها می کند. به خصوص ، آدمیان را از آنچه در درون هر انسان ، و در درون هر جامعه، به تبعیض بسود این استعداد و به زیان استعداد دیگر (یعنی فروکاستن انسان تا حد ماشین، به بهانه تخصص) می انجامد و نیز تمامی تقدمها (چه زمانی؛ تقدم گذشته بر حال و ﺁینده، یا حال بر گذشته و ﺁینده و چه مکانی؛ ناسیونالیسم های خاکی و خونی، و چه ذهنی؛ دعوای تقدم این حق بر ﺁن حق، این اصل بر ﺁن اصل و... ) ﺁزاد می کند. بنا بر این؛ 

7. آن بیان بیان آزادی می شود که الف) هر انسان را همواره از حقوق و استعدادهای خویش ﺁگاه نگاه می دارد و ب) زندگی او را فعالیت همآهنگ استعدادها با برخورداری از حقوق معنوی و مادیش می کند و ج) تکالیف بیرون از حقوق را الغاء می کند و تکلیف را عمل به حق می گرداند و در نتیجه، د) در سطح هر جامعه ملی، انسانها را مدافع حقوق یکدیگر و در سطح جهانی ، جامعه ها را مدافع حقوق ملی یکدیگر و پاسدار حقوق هر انسان در هرجای جهان می گرداند. در نتیجه، 

8. در بیان آزادی، محلی برای دوگانگی حق و مصلحت و تقدم مصلحت بر حق نمی ماند. بیانی بیان ﺁزادی است که بنام آن، هیچ مصلحتی خارج از حقوق انسان تعریف نشود و یا به نام آن هیچ حقی از حقوق یک ملت و یا حقی از حقوق جامعه انسانی جهانی کنار گذاشته نشود. از ﺁنجا که حقوق مجموعه اند و نقض هر حقی نقض مجموع حقوق است، در بیان ﺁزادی، مصلحت بیرون از حق انکار حقوق و بلکه عین مفسدت می شود. پس پرسیدنی است در این بیان، مصلحت چه کاربردی دارد؟ مصلحت در این بیان تنها یک معنای سرراست دارد و آن نیکو ترین روش عمل به حق یا اتخاذ روش خالی از خشونت در عمل کردن به حق است. حتی اگر همین تعریف در جامعه های امروز به اجرا درﺁید، جهانی ﺁزاد و در رشد همآهنگ می یابیم . 

9. بیانی را بیان ﺁزادی می گوئیم که الف) خشونت را سرشت انسان نشمارد و ب) به عدم خشونت(Non-Violence) بسنده نکند و مجموعه ای از روشهای خشونت زدائی (De-violentization) هم برای تک تک انسانها و هم برای یک جامعه و هم جامعه جهانی ارائه کند. در پایان همین مبحث، روشهای خشونت زدائی را که قرآن در اختیار انسانها می گذارد، بیان خواهم کرد.

10. بیان ﺁزادی در برگیرنده روشهائی است که جریانهای ﺁزاد اندیشه ها و دانشها و فنون و اطلاعها از راه؛ الف) الغای تمامی انواع سانسورها و ب) زدودن مجازها و اسطوره ها و ج) نسبی گرداندن اندریافت هرکس از حق، و بنا بر این د) ﺁزاد کردن دین ، باور و حق از وسیله قدرت گشتن را فراهم می کند. در جریان رشد است که گستره جریان اندیشه ها و دانشها و فنون و اطلاع ها هرچه گسترده تر می شود. زیرا بدین جریان است که، در رشد، انسان جانشین قدرت می شود. 

11. بیان آزادی خالی کردن تعریفهای ﺁزادی و استقلال و رشد و فرهنگ، از مؤلفه های قدرت (= زور) و قراردادن میزان عدالت در جای خود است که همانگونه که در ابتدا آوردیم، میزان تمیز حق از ناحق است. در نتیجه؛

12. بیان ﺁزادی جدا کننده فرهنگ از ضد فرهنگ (= فرﺁورده های زور) بوده و انسانها را از تولید و مصرف فرﺁورده های ویرانگر آزاد و به همگان روش شرکت در مدیریت جامعه خویش و برخورداری همه جهانیان از حق صلح و شرکت در مدیریت جهان و عمران طبیعت را می آموزد. در این معنا، هستی، حقوقمند است و عدالت از جمله میزان تمیز «هستی -دارهای حقوقمند» از « فرآورده های زورست که از خود هستی ندارند و نا-بودی به همراه می آورند ». این فرآورده ها تولید و بود خود را از قدرتی (=زور) دارند که خود فرآورده روابط قوا است، یعنی در هستیِ حقوقمند جایی ندارند و بلکه ضد حق اند.

13. بیان ﺁزادی در برگیرنده اصل راهنما و روشها و هدفهائی است که انسانها را در فطرت خویش، بمثابه هستنده های حقوقمند و صاحب استعدادها و رشد یاب ، نگاه می دارد و به آدمیان امکان می دهد نیروهای محرکه خویش را در رشد هماهنگ اين استعدادها بکار برند. با این نگاه است که در می یابیم بسیاری از روابط و مناسبات کنونی که میان انسان و نیروهای محرکه جامعه وجود دارند، نه بر اساس بیان آزادی بلکه بنابر انواع بیانهای قدرت برقرار شده اند و تا این روابط تغییر نکنند رشد انسانی با مانع جدی روبه روست.

  بنا بر بيان قدرت، انسان که درواقع خود نیروی محرکه ای است که سازنده و نیز جوینده نیروهای محرکه است وهمچنین توانا به تألیف و ترکیب نیروهای محرکه و بکار بردنشان در وصول به هدف ( برای مثال تولید فرﺁورده ها ) است، در « نیروی کار » از خود بیگانه و ﺁلت می شود.

* در حال حاضر و بنا بر بيان هاي قدرت، رابطه انسان با نيروهاي محركه از راه بنيادها برقرار مي شود. اين بنيادها (شامل دولت، احزاب، بنگاههاي اقتصادي و....) هيچيك اسباب رشد و آزادي انسان نيستند، زيرا همه آنها انسان را بمنزله « نیروی انسانی » بکار می برند . رابطه ای که بنا بربیان قدرت میان بنیادها و انسان ها برقرار می شود، اینست : 

بنيادها ← انسان و نيروهاي محركه ( بعنوان وسیله ) ← هدف ( = قدرت ) . 

  بنا بر بیان ﺁزادی، رابطه تغییر می کند و ترتیب زیر را می یابد:

انسان ↔ بنیادها ↔ هدف ( = رشد انسان در آزادی از راه بکار بردن نیروهای محرکه )

  توضیح آنکه در رابطه نخست مسير بنيادها تا هدف يك سويه است. يعني بنيادها از راه تخریب نيروي های محركه، انسان را از خود بیگانه می کنند تا قدرت را بزرگ و متمرکز کنند .

  اما در رابطه دوم، مسير انسان تا هدف دو سويه است. بدين معنا كه انسان مولد نيروهای محركه بشمار مي آيد و متقابلا، نيروهای محركه در رشد و بارور ساختن انسان اثر مي گذارند و در آخر اين نيروها در هدف با انسان يگانه مي شوند. در این رابطه، انسان خود غایت است و رشد در ﺁزادی و برﺁوردن نیازهای وی که در جریان رشد، در او نو به نو می شوند هدف نیروهای محرکه جامعه است. 

14. بیان ﺁزادی بیانی است که به هر انسان و به هر جامعه انسانی امکان می دهد ، در باورهاشان، در نظرهایی که می سازند، در دانش هایی که می جویند، علم را از ظن خالی کنند. بدین قرار، بیان آزادی، وارونه رابطه ای را با انسان برقرار می کند که بیان قدرت برقرار می کند . توضیح این که رابطه ای که بیان قدرت (دین از خود بیگانه، ایدئولوژی و...) میان خود بمثابه مرام با انسان برقرار می کند، چنین است: 

  دین ، مرام، و... ←انسان ← هدف، که قدرت در اشکال گوناگون سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی است

  در این رابطه، مرام اصل است و انسان «برای» مرام و در خدمت مرام است و این انسان از راه خصومت و جنگ است که به دین یا مرام یا ... خدمت می کند. راست بخواهی هدف را هم خود دین معین نمی کند بلکه « بنیاد دینی » است که معین می کند و هدفی که این بنیاد معین می کند، به ضرورت قدرت است. چرا که خود بیان قدرت است. 

  بیان ﺁزادی، رابطه را بدین ترتیب تغییر می دهد:

  انسان ↔ بیان ﺁزادی ( دین یا مرام و یا اندیشه راهنما بمثابه بیان ﺁزادی ) ↔ هدف ( رشد انسان در آزادی ).

  در این رابطه، دین یا مرام یا اندیشه راهنما برای انسان است. انسان، به یمن اندیشه راهنما، هدف را بر می گزیند و در پی تحقق ﺁن می شود. خصومت و جنگ نیز بی محل می شوند. زیرا الف) رابطه ها بر اساس حقوق برقرار می شوند و ب) دین ها و مرامها و اندیشه های راهنما از راه بحث ﺁزاد است که با یکدیگر رابطه می جویند و به یکدیگر نقد می شوند.

15. با توجه به تعریفهای بالا و این واقعیت که انسان امروز، شخصیتی پاره پاره یافته و از ساختن هویت خویش در جریان رشد ناتوان گشته است، بیان ﺁزادی ، بیش از همه، در باز سازی شخصیت منسجم و بازیابی توان ساختن هویت از راه رشد کاربرد یافته است. لذا، پانزدهمین ویژگی بیان ﺁزادی اینست: مجموعه ای ازاصل و روشها و هدف که بکار بردنشان انسان را همان مجموعه ای از استعدادها و حقوق و فضل ها بگرداند که بنا بر فطرت خویش هست و بدو در ساختن هویت خویش استقلال ببخشد. با توجه به انواع «فکرهای جمعی جبار» که مرتب ساخته می شوند و استقلال را از انسانها می ستانند، و با توجه به جبرهای بیشمار دیگری که انسانها اسیرشان هستند و با توجه به برده داری جدید که انسانها را برده سرمایه سالاری و دین سالاری و سازمان سالاری و... گردانده است، انسان امروز، بیش از همه، به استقلال نیاز دارد. بدین قرار، بیان ﺁزادی، راه و روش تغییر رابطه انسان با بنیادهای جامعه می شود . بدین ترتیب که اگر بنا بر بیانهای قدرت ، میان انسان با بنیادهای اجتماعی رابطه زیر برقرار است:

بنیاد ( دینی ، سیاسی، تربیتی ، اقتصادی، اجتماعی ، فرهنگی ) ←انسان ( وسیله ) ← هدف 

اما بنا بر بیان ﺁزادی، میان انسان و بنیاد این رابطه برقرار می شود:

انسان ↔ بنیاد ( دینی ، سیاسی ، تربیتی ، اقتصادی ، اجتماعی ، فرهنگی که وسیله هستند ) ↔ هدف ( رشد در آزادی ). 

16. بیان آزادی وقتی بیان آزادی است که همه زمانی و همه مکانی باشد. حقوق انسان را جهان شمول می دانیم. چرا که حق است و خاصه ای از خاصه های حق اینست که همه مکانی و همه زمانی باشد. همانطور که علم وقتی قطعی است، حق و همه زمانی و همه مکانی می شود. بنا بر این ویژگی، آن بیان بیان آزادی است که بتواند میان انسانها و میان آنها و طبیعت رابطه ای را بر قرار کند که رابطه قوا نباشد و عرصه حیات را فراخنای لااکراه بگرداند. 

17. ویژگی دیگر بیان آزادی این است که انسان را از مدارهای بسته و فکرهای جمعی جباری که قدرت می سازد و بدان افق دید و امید آدمی را می بندند، رها می سازد. یکچند از این مدارهای بسته و فکرهای جمعی جبار که به رغم هشدارهای مکرر قرآن، در میان مسلمانان از همه رایج تر هستند از این قرار اند:

● مدار بسته بد و بدتر و این فکر جمعی جباری که دفع افسد به فاسد است؛

● هدف وسیله را توجیه می کند که خود گویای غفلت از این واقعیت است که اصل راهنما و هدف در وسیله بیان می شوند؛

● مصلحت فوق حقیقت و حاکم بر حقیقت است غافل از این که مصلحت بیرون از حقیقت عین مفسدت است؛

● این فکر جمعی جبار که قدرت، هدف مبارزه سیاسی است و انسانها را از این واقعیت غافل نگاه داشتن که آزادی و حقوق هر انسان ذاتی او هستند، نه مانند کالاها دادنی و گرفتنی. انسانها هرگاه زندگی خویش را عمل به حقوق بگردانند، استبدادی بر جا نمی ماند تا نیاز به مبارزه با آن افتد؛

● « مردم نادانند » بنا بر این نیازمند « استبداد صالح » نخبه های عادل هستند، فکر جمعی جباری است که فقط با غفلت از دو واقعیت می تواند ساخته شود: یکی اینکه نادان نیازمند دانائی است و نه استبداد و زور از ناحیه دیگری، دیگر آنکه استبداد صالح وجود ندارد. چرا که زور نیروئی است که انسان بدان جهت ویرانگری می دهد. استبداد هر آبادی را که می یابد ،ویران میکند؛

● زن ناقص العقل و دون مرد است و...؛

● سنجیدن حق به شخص؛

● کیش شخصیت و خود سانسوری و دیگر سانسوری؛ 

● تقدم و تسلط تقدیر بر تدبیر؛ 

● جبر تاریخ و جبرهای دیگر؛ 

● یک دست صدا ندارد؛

● مشت با درفش نمی جنگد؛ 

● خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو؛

● دوگانگی حق و تکلیف و بیگانگی تکلیف از حق و تقدم آن بر حق؛

● جبر فقر و غنا؛

● و انواع دوگانگی های تضادمحور که همه توجیه گر این یا آن تبعیض اند؛

● و...

 18. ویژگی دیگر بیان آزادی این است که در این بیان هر زیر- سامانه ای دارای همه اصول راهنمای عمومی و بنابراین ترجمان آزادی است. از جمله می توان به چند سامانه مهم که در قرآن بیان شده اند اشاره کرد؛

1/18 سامانه حقوق انسان که سامانه ای از اصول راهنما برای غافل نشدن انسان از آزادی خویش و عمل کردن به حقوق خود است و شامل اصول زیر می باشد؛

1. اصل کرامت انسان و کرامت تمامی پدیده های هستی به قصد تنظیم رابطه ها بر وفق کرامت و تقوائی که کرامت می افزاید؛

2. اصول راهبر عقل در غفلت نکردن از آزادی خویش: موازنه عدمی بمثابه اصل راهنمای عمومی و اصل تقدم تدبیر بر تقدیر به مثابه میزان؛

3. حقوق انسان و تابعیت حقوق موضوعه (حقوق پوزیتیو) از حقوق ذاتی . باز گذاشتن دست انسان در دمساز کردن حقوق موضوعه در جریان رشد او با حقوق ذاتی و انطباق پذیری روز افزون این حقوق با حقوق ذاتی؛

4. مسخر انسان شناختن آسمانها و زمین، به سخن دیگر، شکستن اسطوره و سلب خدائی از تمامی پدیده ها (انسان و ستاره و خورشید و جن و ... ) و الغای کیش شخصیت و... به قصد گستراندن فضای عقل آزاد و محدود کردن تدریجی قلمرو «ظن گرائی» به هدف اصلاح پندارها و گفتارها و کردارهای غیر عقلانی. این بخش از رهنمودهای قرآن از بیشترین اهمیت برخوردار است زیرا که نسبت پندارها و گفتارها و کردارهای عقلانی به پندارها و گفتارها و کردارهای غیرعقلانی در یک جامعه است که ضابطه وجودآزادی در آن جامعه و بنا بر این ضابطه رشد انسان و جامعه انسانی است. جامعه های استبداد زده آنها هستند که ، در آنها، قلمرو پندار و گفتار و کردار غیر عقلانی (مانند بیانهای رایج آخرالزمانی و منجی گرایانه در ایران امروز) گسترده و قلمرو پندار و گفتار و کردار عقلانی محدود است. 

5. اصل تقدم و حاکمیت انسان بر بنیادهای اجتماعی (Institution). انسان در خدمت بنیاد اقتصاد نیست. انسان در خدمت بنیاد سیاسی نیست. در خدمت بنیاد اجتماعی هم نیست. انسان در خدمت بنیاد تعلیم و تربیت، بنیاد هنر و بنیاد فرهنگی هم نیست. انسان بر همه بنیادهای جامعه رهبری دارد. از این دیدگاه، سرمایه سالاری و دین سالاری ( ولایت مطلقه و غیر مطلقه فقیه ) و نظائر آن ناقض بیان آزادی می شوند. و از این روست که قرآن با شدت تمام خواهان الغاء آنها می شود.

6. از سامانه حقوق، دو اصل دیگر هنوز مانده است: یکی اصل دوستی و برادری و برابری، بنا بر این که دین جز محبت نیست میان باورمندان، و دوستی با ناباورمندان تا آنجا که بنا را بر دشمنی نگذارند. و دیگری اصل صلح که حقی از حقوق انسان است. 

2/18 سامانه اقتصادی؛ در قلمرو اقتصاد، اصول راهنمایی که بیان آزادی در قرآن بازگو می کند عبارتند از؛

1. اصل توحید حقوق به جای تضاد منافع 2. در طبیعت از هرچیز به اندازه وجود دارد . بنا بر این کمبودها امری اجتماعی و ناشی از روابط قوا در جامعه ها و تولید فرآورده های ویرانگر حیات هستند . 3. ممنوعیت اسراف و تبذیر 4. مالکیت انسان بر سعی خویش و حق او بر برخورداری از امکانها برای کار. 5. اصل لاضرر 6. منع استثمار با بکار بردن انواع روشهائی که در جامعه ها بکار می رفته اند و می روند که در کتاب اقتصاد توحیدی 44 روش را شناسائی کرده ام. 7. تحریم ربا بمثابه آزاد کردن سرمایه و دیگر نیروهای محرکه در بکار افتادن برای تولیدهائی که نیازهای انسانها را در جریان رشد بر می آورند. سامانه ای از این اصول قادر است انسان را همواره آزاد و راهبر سمت دادن نیروهای محرکه در رشد نگاه می دارند.

3/18 سامانه سیاسی؛ در قلمرو سیاسی ، اصول راهنما عبارتند:

1. ولایت جمهور مردم که نزدیک تر است به اصل قرآنی « در معاد ، کسی بر دیگری مالک به چیزی نیست.» 2. همگانی و برابر شناختن حقوق و مسئولیت ها 3. الغای فرعونیت و دیگر اشکال استبداد . 4 – ممنوعیت جنگ پیشگیرانه 5. برابری زن و مرد در ولایت بر یکدیگر و الغای امتیازها و تبعیض های سیاسی دیگر . 5. شناختن حق اختلاف و کثرت آراء و تأسیس بحث آزاد و جریان آزاد اندیشه ها . 7. حق اختلاف و حق اشتراک و حق صلح اجتماعی به قصد ممکن کردن مشارکت گروههای قومی و نژادی که در یک جامعه زندگی می کنند. در نتیجه، 8. موازنه عدمی بمثابه اصل راهنمای رابطه جامعه ها با یکدیگر بر وفق حقوق جمعی هریک از آنها . 9. شناختن حقوق برابر برای جامعه های شرکت کننده در جامعه جهانی بقصد ممکن کردن اداره جامعه جهانی با مشارکت آزاد و برابر جامعه های عضو. 

4/18 سامانه اجتماعی؛ در قلمرو اجتماعی این اصول وجود دارند:

 1. الغای نابرابری زن با مرد و دیگر نابرابری ها. 2. اصل گرداندن علاقه و عشق در ازدواج و الغای تمامی امتیازهای اجتماعی بنا بر اصل گذار از تضاد اجتماعی به توحید اجتماعی. 3. الغای تبعیض های نژادی و ملی و قومی و گروهی... و 4. شناختن حق بر ساختن هویت برای هر انسان و هر جامعه . 5. پاره کردن تارعنکبوت روابط شخصی قدرت به قصد گشودن فضای جامعه بر روی انسان و باز و تحول پذیر کردن نظامی اجتماعی. 

5/18 سامانه فرهنگی؛ در قلمرو فرهنگ اصول راهنما عبارتند از 1. الغای خدائی قدرت به هر شکل که در آید و نفی تقدم و تفوق قدرت بر حق. 2. تمیز فرهنگ آزادی از ضد فرهنگ قدرت و سمت دادن جامعه ها به خلق فرهنگ آزادی از راه در اختیار گذاشتن روشها برای پیشگیری از اسطوره سازی و پذیرش فکر جمعی جبار 3. شناختن حق داشتن فرهنگ برای هر قوم و هر جامعه. 4. توحید فرهنگی در مقیاس جهان از راه جریان آزاد فرآورده های فرهنگ آزادی در مقیاس جهان. 5. آزادی جریان دانشها و فنون و فرآورده های هنری . 6. پیشنهاد سامانه ای از ارزشهای اجتماعی که همه ترجمان آزادی اند.

6/18 سامانه قضائی؛ این سامانه حافظ حقوق است و تابع اصول راهنمائی است که در کتاب قضاوت و حقوق انسان در قرآن تبیین شده اند و به هنگام پاسخ به پرسش در باره مجازاتها بدانها باز می پردازم. در اینجا فقط مایلم یک اصل از آنها را یادآور شوم زیرا می بینیم چه اندازه دستگاه قضایی ایران امروز از آن دور افتاده است؛ اصل جبرانی و ترمیمی بودن قضاوت و کیفر در قرآن(در برابر سرکوبگری)

7/18 سرانجام در قلمرو رابطه انسان و دین، اصول راهنما عبارتند از : 1. اصل لااکراه نه تنها بدین معنی که انسان در پذیرفتن دین آزاد است بلکه بدین معنی – که معنی اصلی آیه است – که در دین اکراه نیست و دین اکراهی در واقع دین حق نیست. به سخن دیگر، رهنمودها هم راهبر انسان در زور و خشونت زدائی و هم آگاهی دهنده نسبت به برخورداری از آزادی و حقوق ذاتی است. 2. اصل تضاد حق با قدرت در دینداری 3. «دین شما شما را و دین من مرا است » یا اصل آزادی دینی . 4. دین، آئین اخلاق و محبت 5. ایجاد گشایش (یِسر) به یمن آموختن روش برخورداری از آزادی و حقوق 5. تمیز راه رشد از بیراهه (غیّ) 6. در بردارنده خاصه های حق برای تمیز حق از ناحق . و...

   

بخش دوم: قواعد خشونت زدائی آن سان که در قرآن آمده اند:

  بیان آزادی در برگیرنده روشهایی مختلف در قلمروهای گوناگون است. اما روش عمومی آن خشونت زدائی است (*) که در زیر با نگاهی بر اساس موازنه عدمی می کوشیم بحث را در عمق پیش برده و مهمترین قواعد مربوط به خشونت زدایی، آنسانی که در قرآن آمده است، را بررسی کنیم. بحث را در مورد مشخصی پیش می بریم و فرض می کنیم زورگویان، عقل ما را از چهارسو در محاصره قرار داده اند و ما در شرایطی قرار گرفته ایم که باید بین آزادی و خشونت یکی را برگزینیم .

 

آموزه اول: نپذيرفتن حكم زور و مرز مشترك پيدا نكردن با زورپرست (1) ؛ 

  حق با ناحق مرز مشترک ندارد . پس بهیچ رو نباید به زورپرست امکان داد قلمرو زورمداری را تنها قلمرو فعالیت ها کند . روش بایسته ناگزیر کردن زورپرست به رویاروئی در فراخنای حق است . اما انسان چگونه بتواند زور متجاوز را با نيرو دفع كند بدون اينكه از آزادى و کرامت خود غافل شود؟ زيرا ديديم كه روش آزادى يكى است. زور را روش كردن، غافل شدن از آزادى است. و نيرو وقتى در تخريب بكار مى‏افتد كه در زور از خود بيگانه شده باشد. پس نيرو وقتى در مقابله با زور پرست، بكار مى‏رود، زور شده‏است و نيرو خواندن آن، تجويز خشونت است که با فريب دادن عقل انجام می گیرد. براى آنكه خود به دام زبان فريب نیفتیم و روشى بجوئيم كه فريبهاى زورپرستان را باطل كند، به قاعده بعد نیز باید توجه کنیم: 

 آموزه دوم: واكنش نشدن از راه نپذيرفتن روش ناقض آزادى و کرامت ( 2 ) ؛  

  پندارى مشكل ما لاينحل شد. از سوئى بسا واجب مى‏شود نيرو بكار بريم كه چون بر ضد زورپرست است، زور است و از سوى ديگر، اين روش انسان را از آزادى و کرامت خويش غافل مى‏كند. اين تناقض اگر واقعى است، كدام راه حل را پيدا مى‏كند؟ فراموش نكنيم كه، بنا بر فرض، عقل آزاد، از چهار سو، با زور رويارو است. عمل به دو آموزه اول و دوم، پيروزى زور پرستان را غير ممكن مى‏كند. پس كار بعدى، خشونت زدائى بقصد آزاد كردن زور پرست از زور و امكان فراهم كردن براى او در باز يافتن آزادى و کرامت خويش است. 

آموزه سوم: جانشین کردن روش قدرت با روش آزادی است ( 3 ) ؛

  با رعايت اين سه آموزه، بكار بردن نيرو بدون آنكه جهت ويرانگر پيدا كند، ميسر مى‏شود. در حقيقت، جهت ويرانگر را زور پرست متجاوز به نيرو بخشيده است. كارى كه عقل آزاد مى‏كند، بازداشتن زور از ويرانگرى است. بنابراين جهت عمومى نيرو را نگاه مى‏دارد و با خنثى كردن زور، چهار ديوارى فرو مى‏ريزد. از آن پس، بكاربردن نيرو در ويران كردن زور پرست تجاوز از حق است و جایز نیست. بنابراين،

آموزه چهارم: به نيرو نبايد جهت ويرانگر داد ( 4 ) ؛ 

حتى وقتى از چهار سو در محاصره زور هستى، هدف بايد بيرون رفتن و بيرون بردن از حلقه محاصره باشد. می باید از روشی پیروی می کرد که ابراهیم در حلقه ﺁتش انجام داد: بنا بر قرﺁن، ابراهیم ( ع ) در حلقه ﺁتش قرار گرفت و ﺁتش بر او سرد شد. برای ﺁنکه ﺁتشی بر ﺁدمی یا ﺁدمیان سرد شود هدف می باید بی اثر کردن ﺁتش باشد: رویاروئی تمام حق با تمام زور باید باشد. 

  رعايت اين چهار آموزه و قواعد ديگر انسان آزاد را از تنگنائى كه زور درآن قرارش مى‏دهد، رها مى‏كند و به فراخناى لااكراهش مى‏برد. در اين فراخنا، عقل به ابتكارهائى توانا مى‏شود كه پيروزى شمارى اندك از آزادگان را برشمار بزرگى از زورپرستان ميسر مى‏گرداند. 

 اما رعايت چهار آموزه بالا، در گرو رعايت آموزه های تکمیلی ديگری است:

 آموزه پنجم: استقلال قوه رهبرى از دست نرود ( 5 ) ؛

  پذيرفتن حكم زور در قرآن معنا ندارد. بلکه از دست ندادن استقلال قوه رهبرى آموزه قرآن است. انسان‏هاى آزاد، حتى وقتى در محاصره آتش زور هستند، هريك بايد نفس خويش را مكلف بدانند واگر در صير به خدا باشند، آتش بر آنها سرد مى‏شود. اگر نه، هيزم آتش زور مدارى مى‏شوند و خاكستر مى‏شوند. بدين قرار، استقلال قوه رهبرى، خودكامگى نيست، «آزادى از» همه صفت‏ها است كه زور را، در شكلى از اشكال آن، در آدمى مؤثر مى‏كند. علامت بارز استقلال رهبرى، يكى جهت ويرانگر ندادن به نيرو است.  

آموزه ششم: ابهام زدائی ( 6 ) ؛

نه تنها نبايد گذاشت زورپرست انسان آزاد را گرفتار ابهام كنند بلكه باید کوشید ابهام هايى را هم كه زور پرست را به بردگى قدرت در آورده‏اند، زدود.

  تجربه‏هايى که هر نفر انسانی می کند و یا هر جمعی از انسانها مى‏كنند و يا در جريان آنها قرار مى‏گيرند، به عقل و عقلهاى تجربه گر و به عقلهائى كه در جريان تجربه قرار گرفته‏اند، مى‏آموزند كه ممكن نيست از چهار سو زور در كار آورد مگر به ايجاد ابهامها. بيان آزادى را نمى‏توان در بيان قدرت از خود بيگانه كرد، مگر به ابهام سازيها.  

آموزه هفتم: عمل به حق و دفاع از حق تا آنجا كه ميان حق خويش و حق متجاوز نيز، بسود حق خود، تبعيض قائل نشد ( 7 ) ؛ 

  آن قاعده كه، در نزاع، «يكى از دوطرف بايد از ميان بروند» ترجمان قدرت مدارى و اصل راهنماى آن ثنويت تك محورى است. وجدان به يگانگى حق، به انسانى كه از چهار سو به محاصره زور در آمده‏است، ميدان عمل گسترده‏اى در فطرت زور پرستان و مأموران آنها مى‏دهد. به هنگام تجاوز عراق به میهن، اين قاعده را با موفقيت كامل بكار برديم. تا اين قاعده بكار مى‏رفت، زمان به زمان، از ميل قواى متجاوز، به جنگ، كاسته مى‏شد. اگر در ششمين ماه جنگ رژيم صدام تن به صلحى داد كه پيروزى خشونت زدائى بر خشونت بود، يك علت آن، كاهش روز افزون ميل به جنگ در قواى عراق بود. همين روش را با استبداديان بكار برده‏ايم و همچنان موفقيت‏آميز است. به خصوص اگربا آموزه هشتم همراه شود:

آموزه هشتم: اختيار زمان و مكان را، به هيچ رو، نباید از دست داد ( 8 ) ؛

  اگر آدمى خود اين اختيار را از دست ندهد، هيچ قدرتى نمى‏تواند از دست او بستاند. توضيح اينكه مكان و زمان قدرت (= زور)، هم اينجا و هم اكنون، است. اما زمان عقل آزاد، زمان بى نهايت و مكان عقل آزاد بى كران لااكراه (= هر جاى جهان كه با قرارگرفتن در آن بتوان خشونت زدائى را تا انحلال قدرت ادامه داد) است. اگر، در انقلاب‏ها، بدون استثناء، به مهاجرت نياز مى‏افتد، بدين خاطر است كه شرط پيروزى روش آزادى بر روش قدرت، يكى اينست كه انسان آزاد، زمان و مكان روش زور پرستان را نمى‏پذيرد. زنهار! تن دادن به زمان و مكان زورپرستان، پيروزى ندارد. بر فرض كه كسى بتواند از حصار زور، با غلبه بر زور پرستان، بيرون آيد، شكست خورده‏است. زيرا به قدرت اصالت بخشيده و روش او راپذيرفته و بكار برده‏است.  

آموزه نهم: غفلت نكردن از واقعيت‏ها و سود جستن از آنها در خشونت زدائى است ( 9 ) ؛

  برفرض كه آدمى در زندان زورپرستان باشد، هنوز عقل او فضاى بیكران انديشيدن را دارد و آن را هيچ قدرتى نمى‏تواند از او بستاند. افزون بر اين، در هر مكانى، پديده‏هائى وجود دارند كه ،بكار گرفتن آنها، خشونت زدائى را ميسر مى‏كند. براى مثال، در تجاوز عراق، نزديك بود كه سدهاى خوزستان را منفجر كنند تا قواى عراق زير آب روند. بديهى است خوزستان نيز پامال مى‏شد. مجوز آن عمل، اين بود كه خوزستان در حال سقوط است وبا سقوط خوزستان، منابع نفت كشور به تصرف عراق در مى‏آيد، كشور از درآمد نفت محروم مى‏شود و، به فقر و جنگ، از پا در مى‏آيد. با اطلاع به موقع از این طرح ویرانگر، از اين جنايت بزرگ جلوگيرى شد. بجاى آن، اجراى طرح آبيارى و استفاده از آب براى زمينگير كردن بخش مهمى از قواى دشمن اجرا شد. دو روش، يكى خشونت بر ضد خشونت و ديگرى خشونت زدائى، دو نتيجه متفاوت به همراه دارد: يكى ويرانگرى عمومى و ديگر محدود كردن عرصه متجاوز و كاهش دادن كار برد قواى مسلح دشمن همراه با عمران زمين. تنها از آب نبود كه بهره مى‏جستيم، از پستى و بلندى زمين، از آب و هواى منطقه، از نوع خاك، از شن زار و از هوا نيز استفاده مى‏كرديم. روش عمومى جانشين اسلحه كردن پديده هاى طبيعى، هم به قصد صرفه جوئى در مصرف اسلحه و مهمات در شرايط محاصره اقتصادى - نظامى، هم به قصد به حداقل رساندن تلفات از دو سو.

  تجربه‏هاى فراوان به انسان آزاد مى‏آموزند كه اگر آدمی با پديده‏هاى محيط زندگى توحید جوید و از این طریق، زمان را به بی نهایت برساند، بنا بر اين، با سنجش دقيق زمان هر كار، آدمى آن توانى را مى‏یابد كه هيچ قدرتى نمى‏تواند بر او غلبه كند. براى مثال، اگر دزد مسلحى به خانه‏اى وارد شود و صاحب خانه روش عقل آزاد را بكار نبرده و اسباب ناكامى دزد را، پيشاپيش، تدارك نكرده باشد، با حضور دزد و تهديد او، نخست بايد عقل را از مدار بسته بد و بدتر (دادن ثروت يا مرگ) آزاد كند و آنگاه با شناسائى كه از خانه خود و نقشه آن و اشياء گوناگون دارد، قواعدى را كه شناختيم بكار برد. بدين قرار،

آموزه دهم: بيرون رفتن و بيرون بردن زورمدار (در اين مثال، دزد) از مدار بسته است ( 10 )؛ 

  در حقيقت عقل آزاد مى‏داند كه تهديد كننده، خود، زندانى مدار بسته است. در مثال ما، دزد مى‏داند كه اگر صاحب خانه را بكشد، دزد مسلح قاتلى است كه دير يا زود، گرفتار و مجازات مى‏شود. اگر مال راببرد صاحب خانه در پى مال خود خواهد شد. پس احتمال دارد گرفتار مجازات شود. بنابراين، در موقعيت ضعيفى كه متجاوز دارد، احتمال بيرون بردنش از مدار بسته بد وبدتر، نه تنها احتمالى به وزن صفر نیست ، بلكه، بسيار هم زياد است. دو روش تجربه شده‏اند: يكى ستيز را به مدار بسته متجاوز بردن كه فراوان تكرار مى‏شود و ديگرى، آشتى در فضاى باز را جانشين ستيز كردن. اين روش را، در قلمرو علم و نیز سياست عملی، خود، با موفقيت آزمايش كرده‏ام. شرط موفقيت چنين روشى اينست كه به زور تسليم نشوى و اميد متجاوز را، در غلبه به زور، بدل به يأس بگردانى. وارد ستيز و زور آزمائى نيز نگردى و در، برابر زور، در عمل به حق، استقامت و استمرار بورزى. انسان آزاد، اگر هم تجربه‏هاى گذشتگان و معاصران را نپذيرد، خود مى‏تواند تجربه كند تا مطمئن شود بيرون از حق و حقيقت قرار گرفتن مصلحت، مفسدت و تقدم دادن آن بر حق، زندانى شدن در مدار بسته بد و بدتر است. بنابراين، هر زمان، انسان آزاد، از هر سو، به محاصره خشونت در آيد، آموزه عمومى قرآن اينست: انسان آزاد و با کرامت مى‏بايد حق ناطق بگردد و ميزان تنزه از ناحق را به صد در صد برساند.

آموزه يازدهم: ايجاد فرصت حر شدن و کرامت باز یافتن است ( 11 ) ؛ 

  بستن باب ويرانگرى با گشودن باب آزاد شدن و بازیافت کرامت، به یمن دو آموزه دهم و يازدهم، ممکن می شود. اين روش را همه آنهائى كه انديشه راهنمايشان بيان آزادى است، با موفقيت بكاربرده‏اند. در قلمروهاى باور و سياست و جنگ، اين روش بسيار مشكل‏تراست. اما با بزهكاران نيز اين روش با موفقيت بكار رفته است. در انقلاب مشروطه ايران و در انقلابهاى ديگر، بوده‏اند بزهكارانى كه حرّ شده‏اند و الگوهائى ماندگار از کرامت انسانی گشته‏اند. جامعه‏ها نيز، بتدريج دريافته‏اند با بستن باب ويرانگرى، درب ساختن و رشد را بايد گشود. در مثالی که در بالا آوردم، دزد مسلح، اگر بيمار نباشد، و صاحب خانه اگر ثروتمند باشد، چرانتواند او را به كار بخواند و دستمايه در اختيار او بگذارد؟ فرصت ایجاد کردن برای حر شدن و کرامت خویشتن را باز یافتن، سنت همواره متجددى است. بجاى زندانى شدن در مدار بسته ويرانگرى، گشودن افق باز هميارى، سنتى است كه نياز به حسين (ع) دارد: تسليم نشدن به زور و دعوت به حق.

آموزه دوازدهم: بيدار نگاه داشتن وجدان همان آگاهى به ذاتى بودن حقوق و عمل به حقوق و دفاع از حقوق است( 12 )؛

  حقوق را هيچ زورى نمى‏تواند از آدمى بستاند و کرامت را نیز. بنا بر این، وقتی هم آدمی الف) در محاصره آتش زور است، نباید از آزادی، از حقوق و کرامت خویش غافل بماند و ب) بی آنکه خسته شود، می باید آزادی، کرامت و حقوق زورمدار را به او یادآور شود. در این پهنا است که خشونت بی محل می شود و زورپرستی که خشونت را روش کرده است، آزادی و کرامت خویش را باز می یابد.

  بیان آزادی و سامانه هایی که سیمای کلی آنها در بالا آمد خود مجموعه هایی هستند از سامانه وسیعتری از اصول عمومی و اصول راهنمای انسان برای زیستن در آزادی و حقوقمندی که نزدیک به تمام قرآن را در برمی گیرد. قرآن مکرر به بعدهای سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی زندگی انسان (در رابطه انسان با خودش، با همنوعش و با طبیعت) می پردازد و دائم قواعد خشونت زدایی را تذکر می دهد. افسوس که مسلمانان بیشتر از غیر مسلمانان از این بیان غافلند.

  در این جا بیش از این مجال باز کردن آزادی و سامانه ای که قرآن برای خشونت زدایی ارائه می کند نیست. برای تفصیل بیشتر، جستجوگران بیان آزادی می توانند از جمله به این کتابها رجوع کنند که نسخه های الکترونیکی آنها در دسترس همگان است: اصول راهنمای اسلام، موازنه ها، عقل آزاد، عدالت اجتماعی ، قضاوت و حقوق انسان در قرآن، زن و زناشوئی ، کیش شخصیت ، اقتصاد توحیدی و... 

* - قواعد خشونت زدائی در کتاب عقل آزاد و در مقاله کرامت انسان آمده اند.  

1 - اشداء علی الکفار و رحماء بینهم ( قرآن ، سوره فتح، آیه 29 ) ، بنا بر اصل ثنویت ، بکار بردن خشونت بی چون با کافران درک شده است . اما این درک با اصول راهنما و با حق صلح و با دوستی با ناباورمندانی که دشمنی در کار نمی آورند ( ممتحنه آیه 8 ) و روشی که قرآن می آموزد ( به بهترین شیوه بحث کردن ) در تناقض آشکار است . حال این که اشداء بهیچ رو مرز مشترک پیدا نکردن با قدرت پرست – که همه کافران در قدرت پرستی اشتراک دارند - است . در نیامدن به قلمرو ناحق ها و ناگزیر کردن قدرت پرستان به مقابله تمام ناحق که آنها هستند با تمام حق که جانبداران حق هستند و رحماء هرچه گسترده تر کردن اشتراک ها با حق باوران ، هستند . آیه موفق ترین روش از اصالت انداختن قدرت و خشونت زدائی را می آموزد .

2 - آیه های گویای آموزه دوم همه تأیید کننده معنای اشداء علی الکفار و رحماء بینهم نیز هستند : قرآن، سوره های فرقان آیه 72 و مائده آیه 8 و بقره آیه های 42 و 256 و آل عمران آیه 71 و مؤمنون آیه 71 و ...

3 - قرآن ، سوره های مائده آیه 2 و انفال آیه 8 .

4 - قرآن، سوره های نحل ، آیه 92 و روم آیه 9 و فاطر آیه 44 و غافر آیه 21 .

5 - قرآن، سورهای های نساء ، آیه های 60 و 84 و اسراء آیه 15 

6 - قرآن، سوره های بقره آیه های 159 و 160 و 256 و آل عمران ، آیه 187 و مائده ، آیه 15 و ابراهیم ، آیه 4 و نحل، آیه های 44 و 64 و نور، آیه 18 .

7 - قرآن، سوره های نساء ، آیه 135 و اسراء ، آیه 7 .

8 - قرآن، سوره های بقره ، آیه 218 و نساء آیه های 97 و 100 و انفال ، آیه 72 .

9 - قرآن، سوره های انعام ، آیه های 121 و 157 و اعراف ، آیه 179 

10 - قرآن، سوره های اعراف ، آیه 17 و نحل آیه های 125 تا 127 و عنکبوت ، آیه 46 و انسان ، آیه 3 .

11 – قرآن ، سوره های نحل، آیه 61 و نساء ، آیه های 105 تا 107 و ابراهیم، آیه 10 .

12 - قرآن، سوره های نحل، آیه 106 و آل عمران، آیه 169 و در صفحات 231 تا 251 کتاب کیش شخصیت نوشته ابوالحسن بنی صدر دیگر مآخذ قرآنی ، از جمله مستند این آموزه از آموزه های خشونت زدائی گشته اند .

 

   

 

   

   

قرآن در اندیشه موازنه عدمی- بخش چهارم

سر مقاله روزنامه انقلاب اسلامی در هجرت شماره 697 

تاریخ انتشار 22 اردیبهشت 87 برابر با 12 مای 2008 

 

پرسشها از حسن رضائی و پاسخها از ابوالحسن بنی صدر 

 

قرآن در اندیشه موازنه عدمی – 4

   

چرا قرآن نمی تواند کلام محمد باشد؟

 

پرسیده می شود: چرا قرآن کلام محمد نباشد؟ به چه دلیل ذهنیت و دانش و سلیقه و زبان پیامبر نتوانسته باشد در نحوه تکوین قرآن تاثیر گذار باشد؟ تبیین اصول راهنما و ویژگیهای بیان آزادی که در نوبت قبل برای سامانه ای از این اصول برشمرده و تشریح شدند، اینک به ما امکان می دهند به پرسشی پاسخ دهیم که خود و پرسشهای دیگر می گویند پرسش اصلی است. به دلایل زیر قرآن نمی تواند کلام محمد باشد؛ 

 

1. اگر قرآن جز کلام خدا بود، در آن اختلافها بسیار یافت می شدند (1)؛ 

 

1-1 سخن بالا ادعائی بس روشن در بر دارد، و البته این ادعای روشن همراه است با ادعای دیگری: قرآن «مبین و خالی از پیچ و خم» است(2)؛ یعنی مراجعه کننده به آن نیاز ندارد دست به دامن قواعد قدیم و جدید هرمنوتیک شود تا آن را بفهمد. به سخن دیگر، اگر در متن اختلاف وجود داشته باشد، آسان قابل تشخیص است و به محض تشخیص، کتاب دیگر کتاب حق نیست تا بنابراین نیازی باشد که بحث کنیم آیا این کلام به خداوند متعلق است یا به پیامبر. 

1-2 بر اساس گفته بالا، این ادعا که قرائتهای فراوان از قرآن وجود دارند نیز بی وجه می شود. زیرا تنها یک قرائت از قرآن وجود دارد که، بدان، کتاب خالی از اختلاف است. قرائت قرآن بر اصل ثنویت و با روش کردن منطق صوری یا منطق جدلی، قرائت کننده را به این نتیجه می رساند که در قرآن افزون بر اختلافهای افزون از شمار، تناقضهای بسیاری نیز وجود دارند. می دانیم که مفسران کوشیده اند این اختلافها و تناقضهای خود ساخته را توجیه کنند و عقلهای گرفتار ثنویت و منطق صوری نتوانسته اند حتا از خود بپرسند: چرا خود را از اصل راهنما و روشهایی که درخور ساخت و پرداخت این یا آن بیان قدرت اند رها نکنیم؟ چرا باید قرآن را چنان بخوانیم که متنی شود پر از اختلافها و تناقض ها و آنگاه در پی توجیه آنها شویم؟ 

یک مثال بیاورم؛ ولایت مطلقه و غیر مطلقه فقیه، و ولایت را «قدرت بر» معنی کردن، تناقضهای بسیار میان آیه های قرآن پدید می آورد؛ هواداران ولایت فقیه بخشی از یک آیه را که می فرماید «اطیعوا الله واطیعوالرسول و اولوالامر منکم» بیانگر ولایت فقیه گمان برده اند. اما این «قرائت» در نخستین قدم با «منکم» در خود آیه تناقض پیدا می کند. آنگاه این هواداران باید دست به دامن فنون تفسیری بشوند و توجیه کنند مقصود از «منکم»، «منتخب شما» بودن نیست، بلکه مقصود کسی از مردم است که شرائط ولایت بر آنها را پیدا می کند یا به قول فقیهان ارسطو زده، ولایت در آنها در این زمان متعیّن شده است. اما کتابی که خود را مبین و بدون اعوجاج توصیف می کند، چرا قصد خود را روشن نگوید، حال آنکه با توجه به موقعیت رسول (ص)، اولوالامر منکم، به طور روشن، برگزیده شما بودن معنی می دهد؟ اما این تنها تناقض نیست که این «قرائت» پدید می آورد، بلکه با آیه های بسیار دیگر، از جمله با «امرشان به شورا میان آنها است» و «زنان و مردان مؤمن بر یکدیگر ولایت دارند» و «هرکس خود را هدایت می کند » و... (3) تناقض پیدا می کند. ناگفته نماند اکثریت بزرگی از فقها چون این تناقضها را قابل رفع و توجیه نیافته اند، نتوانسته اند به ولایت فقیه قائل شوند. با این حال، این اکثریت اگر توجه می کردند که به عنوان دین شناس بر آنها لازم است آن «قرائت» از قرآن را بجویند که قبول آن میان آیه ها اختلاف پدید نیاورد، این نکته ساده عقلی را در می یافتند که مقام تصمیم مقدم و حاکم بر مقام اجرا است و مقام تصمیم مقام اطاعت نیست چراکه اطاعت کردن در تصمیم ممکن نیست. پس، تصمیم مقدم و مقام تصمیم جمعی، مقام «شوری بینهم» است، و مقام اجرا، مقام اطاعت از کسی است که جمع او را برای اجرای تصمیم بر می گزیند. اگر این روش ساده را رعایت می کردند میان آیه ها نیز هیچ اختلافی نمی افتاد. 

قرائت قرآن بمثابه بیان آزادی، تنها قرآئتی است که برای قرآن اختلاف و تناقض جعل نمی کند و بلکه بر اصل حق جویی، کتاب حق و ویژگیهایش را قابل مشاهده می کند و آزادی و حقوقی را که قرائت های دیگر قابل مشاهده نیز نمی کنند، به چشم انداز آدمیان بدل می سازد. 

 

2. قرآن کتاب حق است و نزاع بر سرکلام خدا یا کلام پیامبر بودنش خود فریبی است؛

 

بنا بر این آموزه اساسی که «چون حق است خدا می فرماید و نه چون خدا می فرماید حق است»، عقل آدمی آزاد است آیه های قرآن را به محک ویژگیهای حق بسنجد، خواه خدا نازل کرده باشد خواه نبی انشاء کرده باشد. نه تنها آزاد است و حق دارد، بلکه مسئول است در مورد بیان حق بودن قرآن علم بجوید (4). بدین سان، پیشاپیش، قرآن راه را بر از خود بیگانه کردنش در این یا آن بیان قدرت بسته است. در توضیح بیشتر عرض کنم؛

2 -1 از ویژگیهای حق، مستفاد از آیه 82 سوره نساء، یکی اینست که خالی از تناقض باشد و با هیچ حقی از حقوق نیز اختلاف نداشته باشد چه رسد به تضاد. این ویژگی را قرآن، در آیه های دیگر نیز خاطر نشان اهل خرد می کند. پس چرا به جای آنکه قرآن را به این ویژگی و ویژگیهای دیگر حق بسنجیم، بحث از کلام خدا و یا کلام پیامبر بودن آن را پیش کشیم و، بدان، از حقوقی غافل شویم که صاحب قرآن آن را کتابی برای تبیین آنها می خواند؟ آیا همین قدر کافی نیست ثابت کنیم بخشی از کتاب دارای ویژگیهای حق نیست و بنا بر این، کتاب از خدا نیست؟ و به تبع، چون کتاب از خدا نیست، یا خدا و پیامبری هر دو دروغ هستند و یا دست کم «محمد امین» حق امانت بجا نیاورده و به دروغ خود را پیامبر خوانده است؟ 

2 -2 ممکن است ادعا شود خداوند هست و پیامبری محمد (ص) نیز حق است، اما از آنجا که خداوند رهنمودهائی را داده است و پیامبر، بنابر حالتی که به هنگام دریافت رهنمود داشته، آن را به کلام درآورده است، از این رو، قرآن مجموعه ای از کلام حق و ناحق گشته است. اما این ادعا هم تناقضهایی در بردارد و به بار می آورد: 

 

● تناقض اول: 

 

خداوندی که فردی را به عنوان پیامبر بر می گزیند و به او رهنمود می دهد، فعال است. اما وقتی پیامبر رهنمود او را به کلام در می آورد، همین خدا فعل پذیر می شود! چنین خدائی بکار ساختن این و آن بیان قدرت ممکن است بیاید، اما بکار ساختن کلام حق (ادعای قرآن) نمی آید. افزون براین، خدا نیست زیرا؛الف) خدای فعل پذیر خود آفریده کسی است که ولو برای یک لحظه او را فعل پذیر گمان می برد، نه آفریدگار مطلقی که آزادی محض است. ب) فعل پذیری محدود شدن است و در اینجا نه به شخص پیامبر که به قدرت، زیرا که در هستی آفریده، محدود کننده ای جز قدرت وجود ندارد. 

 

● تناقض دوم: 

 

پیامبری که هر کلام او گویای حالتی از حالات متغیر انسانی اوست، مدعی می شود قرآن کلام خدا است. هم خود او می گوید که چون بشر است در سخنان او وجود اختلافها ممکن است و هم قرآن می گوید اگر از غیر خدا بودم، در من، اختلافهای بسیار پیدا می شد. پس او بعمد و به آشکار دروغ گفته است. چگونه بتوان پیامبر دروغگو را به پیامبری پذیرفت و کتاب او را روش صیر به خدا دانست؟ 

کسانی که به مقایسه قرآن با دو کتاب تورات و انجیل، بلحاظ وجود دو پیامبر و تعلق کتاب به آنها در مقام پیامبر، می پردازند مقایسه اشان صوری است. چرا که آنچه در میان یهودیان و مسیحیان رخ داد این بود که آنها، نخست در ربط قول و فعل مقامات روحانی با کتاب تردید کردند. جنبش هوادار اصالت انسان این سان آغاز شد. سپس در بودن یا نبودن کتاب از پیامبران خویش شک کردند و سرانجام در بودن و نبودن موسی (ع) و عیسی (ع) تردید کردند. این سه شک تحقیقهای فراوانی را دامن زدند. البته شک اولی انقلاب ساز شد چرا که از عوامل ورود اروپا به عصر روشنائی گشت. ماجرا این سان آغاز شد: جانبداران اصالت انسان از خود پرسیدند چرا کلیسا اجازه ترجمه تورات و انجیل را به زبانهای مختلف نمی دهد؟ چرا غیر از مقامات کلیسا کسی حق مراجعه به این دو کتاب را ندارد؟ نکند هرچه خود می خواهد می گوید و به این دو کتاب نسبت می دهد؟ این پرسش آنها را بر انگیخت به آموختن زبان این دو کتاب که تا آنزمان فقط به لاتین بود و مراجعه به آنها کاری بس پیچیده بود. بدین مراجعه بود که به افشای کلیسا پرداختند و جنبش نوزائی پدید آمد. در باره محمد (ص) و قرآن هیچیک از این سه تردید وجود ندارد. اگر هم قرار بر تقلید از غرب شود – که البته به هیچ وجه در خور عقل آزاد نیست - کاری که بایسته است، به قرآن، انواع ولایتهای مطلقه را ملغا ساختن و بیانهای قدرت حاکم بر عقول مسلمانان را افشا کردن و بدین گونه عاملی مهم از مجموعه عوامل دیرپائی حاکمیت استبداد در جامعه های مسلمان را از اعتبار انداختن و سرانجام تلاش برای روشنگری، آنگونه که فرهیختگان عصر روشنگری در غرب انجام دادند، یعنی به دفاع از بیان آزادی و حقوق و کرامت انسانی برخاستن و آن را در اختیار انسانیت امروز و فردا قرار دادن است. 

 

● تناقض سوم: 

 

تبیین بیان آزادی و ویژگیهای آن، آنگونه که در مقاله پیشین آوردیم، محلی برای تردید باقی نمی گذارد که تنها قرائتی که، بدان، کتاب خالی از اختلاف می شود قرائت قرآن بمثابه بیان آزادی است. كساني كه ادعاي ديگري دارند بايد ادعای خود را ثابت كنند. پیشاپیش اطمینان می دهم بدین کار قادر نمی شوند. زیرا ولو مدعی شوند قرآن مجموعه حق و ناحق است، بدین خاطر که سخن راست خالی از تناقض و سخن دروغ واجد تناقض است، باید توضیح بدهند چرا گوینده ای که می توانسته است حق بگوید، بر او ممنوع بوده است که از آغاز تا پایان کتاب حق بگوید؟ اگر ممنوع نبوده است، پس قرائتی که، بدان، قرآن خالی از اختلاف می شود، وجود دارد. 

بدین قرار، تنها بمثابه بيان آزادي است كه قرآن مي توانست بدون تناقض عرضه شود. كساني كه قرآن را تركيبي از تناقض ها و حق و ناحق ها يافته اند، بايد به این پرسشها پاسخ دهند: 

اگر پيامبر می توانسته از آغاز تا پایان رسالت خویش، بدون تناقض سخن بگويد و تنها حق را بیان کند، خوب چرا نكرده است؟ و اگر او بشری مثل ما بوده كه نمی توانسته بدون خطا یا تناقض سخن بگويد، خداوندی که کتاب را کتاب الله می خواند که اين توانايي را داشته است. او چرا پیامبر خویش را بدین کار توانا نكرده است؟ به دیگر سخن، اگر پیامبر (ص) با این استدلال که بشر بوده است و بنا بر این و آن اوضاع و احوال، این و آن حال را پیدا می کرده و نمی توانسته طی 23 سال، کتابی خالی از اختلاف ارائه کند، این پرسش محل پیدا می کند که خدای محمد چه؟ اگر او بدین کار توانا است پس ادعا باطل است و اگر نیست، پس خدا نیست. 

 

● تناقض چهارم: 

 

مشاهده شد که قرأئتی از قرآن که اختلافها را پدید نمی آورد، وجود دارد. حال، کس یا کسانی که قرآن را نه کتاب حق، بلکه مجموعه ای از حق و ناحق می شمرند؛

الف) پرده غفلت بر وجود این قرائت می کشند و ب) دنیا را بکام قدرت پرستان می کنند. چرا که تشخیص حق از ناحق را یا کسی باید انجام دهد که خود حق ناب باشد که آن فقط خدا است، و یا حکم شود که حق نسبی است، یعنی ویژگی همه زمانی و همه مکانی و ویژگیهای دیگر حق را ندارد. چنین حکمی با اندیشه حقوق انسان، بمثابه حقوق جهان شمول، تناقض پیدا می کند. ناقض ادعای نسبی بودن حق نیز هست. زیرا برای این که هرکس برداشتی از حق داشته باشد که با برداشت دیگری یکسان نباشد، می باید حقی جهان شمول وجود داشته باشد تا بتوان گفت برداشتها از آن متفاوت است . اگر چنین حقی وجود نداشته باشد، حق نسبی نیز وجود ندارد . چرا که از خاصه های حق یکی اینست که از خود هستی دارد و هستیش ساخته ذهن این و آن نیست و خاصه دیگرش اینست که دلیل حق در خود آنست . آنچه وجودش ذهنی است، قدرت است . از این رو، هرگاه ادعا شود برداشتهای هر کس از حق، برای خود او حق است و حقی که یک جمع، از رهگذر ارتباط عقلها و نقد نظرها ، بدان برسد وجود ندارد، هم ارتباط عقلها و جریان اندیشه ها ناممکن می شود و هم دنیا را بکام زورمندان می کند. زیرا، بنا بر این حکم، وجود حق ذهنی و همان قدرت معنی می دهد . چنین تصوری از حق، قدرتمدارها را مجاز می کند قدرت راحق بشمارند و همانطور که می بینیم ، می شمارند ( اصل حق با غالب است ). نتیجه چنین رأیی تجدید دوران اموی (الحق لمن غلب) و جواز دادن به زورپرستها برای از خود بیگانه کردن قرآن در این و آن اصول راهنمای خشونت است. 

 

● تناقض پنجم: 

 

هرگاه بنا را براین بگذاریم که قرآن مجموعه ای از حق و ناحق، علم و جهل و راست و دروغ است، بنا بر این، بر ما انسانهای معمولی نیز حرجی نیست هرگاه ناحق را با حق و جهل را با علم و دروغ را با راست جانشین کنیم. اما آیا ما بیان آزادی ای در اختیار داریم که خالی از ناحق و جهل و دروغ و... و پر از حقوق انسان و... باشد؟ اگر چنین بیانی اصلاً وجود ندارد و ساختنی نیز نیست، با این استدلال که ما انسانیم و حالات خوش و ناخوش و ضعف و قوت پیدا می کنیم، پس آنچه هم مدعی می خواهد بکند، تلاشی آزادیخواهانه نیست بلکه جانشین کردن قرآن موجود با بیان قدرت دیگری است. این تناقض در هدف ناگفته - که این پرسش و پرسشهای دیگر آن را فاش می گویند – و نیز در ادعا، هم مدعی را لو می دهد و هم آشکار می کند که دعوی او تازه نیست. از آن زمان که بیان قرآن با بیانهای قدرت (برجسته تر از همه با نظرهای فیلسوفان یونانی) جانشین شده است، این دعوی نیز وجود داشته است و دارد. حاصل این جانشینی وضعیت امروز جامعه های مسلمان است. 

 

● تناقض ششم: 

 

ممکن است ادعا شود که بیان آزادی وجود دارد ولی،این بار، قصد اینست که بیان آزادی جانشین بیان قرآن شود. این ادعا هم واجد چند تناقض است؛ نخست، تناقض میان اصل ادعا (=وجود بیان آزادی نزد انسانها) و وجود خدا. توضیح این که بنا بر این ادعا، انسانی که آفریده خداست می تواند این بیان را بیاندیشد ولی خدا خود نتوانسته است و یا توانسته اما پیامبر او نتوانسته است بیان خدا را نیک دریابد. آیا عقل حکم نمی کند بهتر است از وجود چنین خدایی چشم پوشید و به بیان جدید گروید؟ سپس، تناقض میان ادعا با وجود بیان آزادی است. هم به این لحاظ که اولاً، اگر مدعی بیان آزادی را یافته است، پس چرا آن را به همگان اعلام نمی کند، و ثانیاً، وجود حق را تنها با پوشش دروغ می توان پوشاند. پس هرگاه دیگری یا دیگرانی بیان آزادی را پوشانده است یا پوشانده اند، بر اوست این پوشش را بدرد تا حق نمایان شود. حق اینست که هرگاه مدعی چنین بیانی را اندیشیده بود، اندیشه او پنهان نمی ماند چرا که حق تاب مستوری ندارد. 

 

تناقض هفتم: 

 

ممکن است معنای این مدعا که قرآن کلام پیامبر (ص) است این باشد که پیامبر برآن شده است خدای را بجوید. پیامبر در این تلاش به خداجوئی پرداخته و به تدریج او را «کشف» و با او رابطه برقرار و از او وحی دریافت کرده (تجربه نبوی) و آنگاه حاصل این تجربه را در قالب کلام ریخته است. بدین ادعا، قرآن بیانگر تجربه ای می شود که پیامبر کرده و روشی می شود که او جسته و راهی می شود که او باز کرده و در آن پیش رفته و لاجرم واجد کمی و بیشی های خاص خودش است. این تبیین هم واجد تناقضها است: تناقض اول این که پیامبر را فعال و خدا را فعل پذیر می کند. بدیهی است، از آغاز، خدا را فعل پذیر و پیامبر را فعال تصور کردن، اصالت دادن به ثنویت تک محوری است. اما بر اصل ثنویت تک محوری، بیان آزادی و حقوق در اختیار انسانها قرار نمی گیرد بلکه بیان قدرت از نوع استبداد فراگیر در اختیار فرعونهای همه زمانها قرار می گیرد. بیشتر از این، خدا را بی محل می کند. زیرا از آغاز تا پایان تجربه، این محمد (ص) است که فعال است. در نتیجه، پیامبر آزادی و حقوق انسان، الگوی مستبدهائی می شود که خود را تجسم خدا می پندارند و دم از ولایت مطلقه می زنند. تناقض دوم اینکه اگر مدعی قائل به وجود خدا باشد، از آنجا که آفریده ممکن نیست آفریدگار را بیان نکند، پس خدا فعال است و در هر ذره ای از ذره های هستی که آفریده، متجلی است. او حق است و از ویژگیهای حق، یکی اینست که خود بر خویشتن دلیل است. انسان باید خود را بشناسد، این عقل خویش است که می باید از محدود کننده ها آزاد کند. زیرا عقل در آزادی است که خدا را به چشم دل می بیند. شگفتا! انسانی که در پی شناختن خود نمی شود و عقل او تعقل نمی کند تا نشئه خلاقیت در آزادی را بجوید، چگونه می تواند خدا را کشف کند؟

تناقض سوم این که قرآن را فرآورده پی بردن تدریجی پیامبر به وجود خدا، یا «کشف تدریجی خدا» گمان بردن، خدا را به موجودی پنهان بدل می کند که پیامبر، هر زمان جزئی از او را «کشف» می کند. فرق است میان خداشناسی به شیوه ابراهیم (ع) و «کشف خدا» چنانکه پنداری محبوبی در پس پرده است و آدمی چون محمد (ص) هر زمان خطی از رخ او، یا جزئی از اجزای او را تصور می کند و خدایش می پندارد و با او سخن می گوید و از او پیام دریافت می کند. اما چون هنوز تمام خدا را کشف نکرده است، پیامی که دریافت می کند چندان مفهوم نیست. از این رو، خود بدان معنا می دهد و به کلام در می آورد! اگر عقل توجیه گری که این توجیه را ساخته است، آزادی خویش را باز جوید و بیاندیشد، به اندیشیدن، در می یابد که با تصور «کشف تدریجی» خدا از سوی پیامبر، این آزادی خویش را است که نقض کرده است. چرا که؛الف) کشف تدریجی خدا، قبول و درجا نفی وجود خدا است. قبول وجود او است زیرا باید باشد تا عقل او را کشف کند. نفی وجود خداست زیرا عقلی که بودنش را تصدیق می کند همان عقلی نیست که از وجود او آگاه است بلکه عقلی است که از وجود او آگاه نیست. اگر این عقل در دو حال و دو کار خود تأمل کند، در می یابد که وقتی آزاد است که با هستی هوشمند و... رابطه برقرار می کند (خدا هست) و آن زمان که از آزادی خود غافل می شود، زندانی هستی متعین می گردد (خدا نیست). در حقیقت، این عقل است که بر آزادی خویش عارف می ماند و یا نمی ماند. ب) خدائی که عقل آزاد، به آزادی خویش، تصدیقش می کند، فرآورده عقل نیست تا متعین باشد و عقل را به خود محدود و از آزادی غافل کند. ج) هرگاه «کشف خدا» ساخته عقل توجیه گری نباشد که ثنویت تک محوری راهنمای او است،«کشف» یک و همان خدا است و اگر هست و حق است، از او جز حق صادر نمی شود. و حقی که از او صادر می شود، در کلامی روشن و سرراست صادر می شود. 

 

تناقض هشتم: 

 

ممکن است ادعا شود که زبان مجموعه ای از علائم و نشانه هایی است که انسانها برای تنظیم رابطه هاشان با یکدیگر، ساخته اند (به اصطلاح، زبان به مثابه مجموعه ای از نمادها). باید گفت بحث بر سر نقش سمبولیک یا غیر سمبولیک زبان نیست، بلکه در این باره است که محتوای رابطه هائی که انسانها با یکدیگر برقرار می کنند چگونه است؟ هرگاه انسانها با خویشتن خویش، با دیگر همنوعان، با جانداران دیگر و با گیاهان و محیط زیست رابطه قوا برقرار می کنند، زبان به ناگزیر گویای این نوع رابطه و کارش تنظیم کننده آنها می شود. و اگر فرض شود هر انسان رابطه های میان خود و دیگری و... را این طور تنظیم می کند که خود فعال باشد و دیگری فعل پذیر (یعنی نوعی رابطه قوا که مبتنی بر ثنویت تک محوری است) و یا خود و دیگری، متقابلاً فعال و فعل پذیر باشند (ثنویت دو محوری)، راهنمای عقل هر انسانی در پندار و گفتار و کردار، یکی از این دو ثنویت می شود. بنا بر این، علامتهایی که زبان را تشکیل می دهند، هر معنایی که بیان کنند، بازگوکننده و نمایانگر این یا آن ثنویت خواهند بود. به سخن روشن، با این نگرشها، کلامی که ترجمان رابطه قوا نباشد، ساختنی و گفتنی نمی شود. اگر بنا را بر اصالت روابط قوا بگذاریم، حق را به ماده گراها داده ایم و هستی متعین را در خلقت خود، از خدا بی نیاز کرده ایم. نتیجه آنکه که وقتی خدا نباشد، پیامبری نیز، از بین می رود و بنابراین، ادعای وجود خدا و رسولی که گویا وی مضمونی را از خداوند دریافت می کند و خود بدان معنی می دهد و به کلام در می آورد، نیز خود به خود بی معنی می شود. 

باز اگر، بنا بر این باشد که رابطه ها در عالم واقع همه رابطه قوا هستند، حق با آنها می شود که خشونت گرائی را ذاتی انسان و سرشت او می شناسند. هرگاه، با وجود این ادعا، هنوز بتوان قائل به خدا شد، یا پیام آن خدا قابل ترجمه و تجربه به زبان انسانها نمی شود و کسی از آن سر در نمی آورد، و یا پیام خداوند نیز بیان قدرتی در عرض سایر بیانهای قدرت می شود. به هر حال، چنین ادعائی انسان را از خدا و پیامبر بی نیاز می کند. زیرا وقتی رابطه ها همگی رابطه قوا می شود، قدرت است که خدا می شود و این در واقع مدیریت کاربرد زور است که رابطه با یکدیگر و... را، بنا بر یکی از دو ثنویت، تنظیم می کند. 

اما اگر انسان را خداوند بر فطرت خویش آفریده باشد، رابطه ها تنها رابطه های قوا نمی شوند. بلکه رابطه های قوا بیانگر از خود بیگانگی انسان تلقی می شوند. با این نگرش، زبان هم بمثابه علامتها، رابطه ها بر میزان حقوق را بیان و تنظیم می کنند. در این فرض، خدا و پیامبر و کلام، حق، و زبان، در مقام بیانگر فطرت بودن، وجود و محل عمل پیدا می کند. بر این اساس، زبان قرآن زبان فطرت می شود. بدیهی است که انسان معتاد به اطاعت از قدرت و عقل او که ثنویت را اصل راهنما می کند، این زبان را در نمی یابد و تا به کلام خدا معنائی ندهد که برای خود او قابل فهم باشد، آن را در نمی یابد. حال اگر هر کس به خود زحمت تجربه را بدهد و برآن شود که آیه های قرآن را چنان معنی کند که ترجمان ثنویت نشوند و از زور خالی باشند، زبان قرآن را زبان فطرت و کتاب را خالی از اختلاف خواهد یافت. 

 

تناقض نهم: 

 

یافتن اختلاف در قرآن و بنابراین حکم کردن به اینکه پس کلام خدا نمی تواند باشد و لاجرم کلام پیامبر است، این مسئولیت را برعهده مدعی می نهد که مورد های اختلاف یا خطا را یک به یک مشخص و به نقد، اختلافها را رفع کند تا کار او با کار آنها که بر اصل ثنویت و با بکار گرفتن منطق صوری، کارشان نقص تراشی، تناقض سازی و... است، همسان گمان نرود. اما برای این که مدعی بتواند از عهده این کار برآید، می باید عقلی یکسره آزاد یافته و علمی جسته باشد که اگر علم الیقین نیست دست کم علم برتر از علم موضوع نقد اوست. چنانکه هرگاه دانشمندی بخواهد یک ادعای علمی را نقد کند، می باید دانشی برتر که به او این امکان را داده باشد و عقلی آزاد از این و آن غرض جسته باشد. گفتن ندارد عقلی که فرآورده اش متناقض می شود، دستگاه تناقض سازی است و صد البته توانا به یافتن اختلاف در قرآن نیست. بدین قرار، از این نظر، ادعا واجد تناقضها است: نخست اینکه، خود متناقض است. زیرا بجای نقد کردن توجیه می سازد: برای مثال، قرآن می گوید کلام خدا هستم. برای این قول صریح، توجیه و تأویل تراشیدن که این قول یعنی این که قرآن کلام محمد است، یا با این تعبیر که نسبت دادن قرآن به خدا مانع از این نیست که در عین حال بگوئیم کلام محمد است، کار عقل توجیه گری است که گرفتار تناقض و دستگاه تناقض سازی است. در حقیقت، اگر قرار بر نقد باشد، مدعی باید بگوید فلان قول در قرآن نادرست است به این دلیل و آن دلیل. و هرگاه مدعی قائل به وجود خدا باشد، با نقد آنچه نادرست است و ارائه درست، بگوید قول بیانگر «وحی» خداوندی می تواند این باشد و نه آن. دوم آنکه، متناقض است بدین خاطر که اگر فرض کنیم نافی وجود خدا نیست دست کم خداوند با صفات ثبوتیه و سلبیه را با خداوند بی دانش و ناهوشمند و... جانشین می کند. چرا که اگر مدعی امروز قولی از قولهای قرآن را غیر علمی بیابد، دیگر نمی شود توجیه کرد که خداوند آموزه ای را به پیامبر وحی کرده است و پیامبر وارونه آن را فهمیده است و کلام غیر علمی را به خداوند نسبت داده است. 

 

تناقض دهم: 

 

این مدعا که قرآن را باید قول محمد (ص) خواند تا ناباورمندان به اسلام نیز بتوانند آن را بفهمند، ادعائی در بردارنده چند تناقض است: تناقض اول، غافل کننده عقل از قرآن بمثابه کلام حق است و به جای سنجیدن شخص به حق، بنا بر بیانهای قدرت، حق را به شخص می سنجد. تناقض بعدی، غافل کننده از واقعیت مهم دیگر و آن این که برفرض مشکل این باشد که ناباورمند باید بداند هویت گوینده کیست تا آن را بفهمد، چرا نتوان به یاد آورد که علی (ع) خود را قرآن ناطق خواند. بنا بر این، می توان از راه فهم قرآن بمثابه بیان آزادی و عمل به آن، الگو شد و بنا بر «جادلهم بالتی هی احسن» ، کلام حق را به ناباوران پیشنهاد کرد. چرا به جای آنکه خودآزاد شویم تا بتوانیم آزاد کنیم، شیپور را از سر وارونه اش بنوازیم و قرآن را جز آن که هست تصور می کنیم؟ شگفتا! آموزه صحیح و دقیق «تغییر کن تا تغییر دهی» (5) را بلا عمل می گذاریم و برآن می شویم آموزه آزاد کننده دیگر (=سنجیدن شخص به حق) موجود در دین را با بد آموزی (=سنجش حق به شخص) جانشین کنیم! اگر قرآن هیچ چیز دیگری نگفته بود جز همین یک آموزه که «تغییر کن تا تغییر دهی» و باورمندان به قرآن بدان عمل می کردند، انسانها سرنوشتی جز آن داشتند که در طول تاریخ یافتند و جز این می شد که امروز دارند. 

 

تناقض یازدهم: 

 

قرآن را کلام پیامبر خواندن، به ترتیبی که توضیح داده شد، آن را تا بیان قدرتی خاص جامعه بدوی 14 قرن پیش فروکاستن و ماندن در مدار بسته بیانهای قدرت است. بر گذشته تاریخ شهادت می دهد و برحال، گرفتار بن بست گشتن انواع بیان های قدرت در شرق و غرب عالم شهادت می دهند و بر آینده، آلودگی محیط زیست و خشونت و فقر فزاینده. اما این تنها مدار بسته نیست. مدارهای بسته «بد و بدتر» و «تقدم مصلحت بر حق و حقیقت» و... نیز همچنان حصارهای ذهنی محروم کننده انسانها از آزادی خویش باقی می مانند. از دید این کسان، غرب، غربی که خود خویشتن را در بن بست می یابد، حد نهائی اندیشه و، بنا بر این، عمل می ماند. اینان از تناقضهای اسارت فکری خویش نیز غافل می مانند. از جمله تناقضهایی که در اثر تقلید از داستان وحی نزد مغرب زمینیان دامنگیر اینان می شود، می توان به تناقض های زیر اشاره کرد: 

● تناقضی که ادعا در بردارد. توضیح این که هرگاه بنا بر استناد به روش «هرمنوتیک» شود، - که خود بنا بر این و آن تبیین، تفسیر، فهم، رویکرد یا زمینه گزینی تعریفهای مختلف پیدا می کند- نخست می باید برداشت خود از آن را دقیق کرد. و سپس می باید دانست که بانیان این دانش بر آن بوده اند که هرمنوتیک در پی پرده برداشتن از حقیقتی است که در هنر و دانشهای مربوط به روح و زبان نهفته است و به روش علمی (پوزیتیو) هم نمی توان آن را نمایان ساخت. بدین قرار، هرمنوتیک نقض می شود هرگاه در همسان کردن قرآن با کتابهای دینی تاریخی بکار رود که در باره شان تردید ها محل دارند. توضیح این که اگر بخواهیم بدانیم قرآن در این ادعای خود که به تکرار می گوید بیان حق هستم، صادق است یا خیر، نمی توانیم آن را به همان روش نقد کنیم که برای مثال، تورات را نقد کرده اند. چرا که در مورد تورات و نیز انجیل، همانگونه که بیان شد، نخست تردید در صداقت کلیسا، جانبداران اصالت انسان را به آموختن زبان و سردرآوردن از رهنمودهای این دو کتاب بر انگیخت، بعد تردید در وجود موسی (س ) و سپس تردید در اصالت کتاب از این نظر شد که موسی ( س) آورده باشد. این تردیدها در باره قرآن اما محل ندارند. 

● تناقض موجود در روش کردن هرمنوتیک. توضیح این که هرمنوتیک برای دیدن حق و حقیقتی است که روش علمی نمی تواند ببیند. هرمنوتیک برای ندیدن حقوق نیست. کاربرد هرمنوتیک برای ندیدن تبیین اصول راهنما، برای ندیدن حقوق انسان، و برای ندیدن سامانه ها، ناقض هرمنوتیک است. 

● تناقض ناشی از بکار بردن یک آموزه، یک روش، یک بیان قدرت (برای مثال، لیبرالیسم)، در دو جامعه با دو موقعیت متفاوت، یکی مسلط و دیگری زیر سلطه. در حالی که لیبرالسم در جامعه زیر سلطه، موجب تحکیم سلطه بر جامعه زیر سلطه می شود، کاربرد همین بیان در خود جامعه مسلط با توسعه آزادی های فردی و مالکیتها معنا می شود. جالب این که لوموند ارزیابی 21 تن از اقتصاد دانهای بنام دنیا را انتشار داده است. اینان خاطر نشان می کنند کشورهائی که در حال حاضر رشد اقتصادی بالا دارند، لیبرال نیستند(6). تنها حقوق (Rights)، جهانشمول هستند بدین خاطر که ذاتی حیات انسانند. وگرنه، حقوق موضوعه (Positive Law) نیز، حتا وقتی ترجمان حقوق ذاتی هست، می باید از زمینه و اوضاع و احوال جامعه ای پیروی کند که در آن می خواهد وضع شده و به اجرا درآید. 

 

3. تحقق آزادی انسان نیازمند برداشتن حدها است: 

 

"قرآن کلام محمد (ص) است"، رابطه با کتاب را به رابطه با بیان قدرت، و رابطه با پیامبر را به رابطه با خدای مجسم و یا کسی که در 14 قرن پیش در جامعه ای بدوی پیدا شده و اندیشه او راهنمای آن جامعه و حداکثر آن عصر شده است، فرو می کاهد. در حقیقت، میان انسان و خدا و پیامبر، دو نوع رابطه می تواند برقرار شود: 

● انسان ↔ پیامبر ↔ خدا. دراین نوع رابطه که میان انسان و خدا حتماً باید پیامبری بنشیند تا مانع ارتباط مستقیم شود، پیش از اسلام برقرار شده بود. ثنویت تک محوری که، بنا بر آن، «قوم برگزیده» تنها راه ارتباط با «یهوه» است و باز ثنویت تک محوری که عیسی (ع) را فرزند خدا می گرداند و کلیسا را تجسم تثلیث «پدر و پسر و روح القدس» و تنها راه ارتباط با خدا می کند، گویای همین نوع رابطه است. افزون بر این، مسیحی کسی می شود که کلیسا او را مسیحی بشناسد! 

در این رابطه پیامبر است که مرکزیت دارد و میان انسان و خدا حایل می شود و کتاب به ضرورت بیان قدرت می گردد. از جمله به این دلیل که قائلان به این نظر در آن اختلافها و نارسائیهایی می بینند و وجود اختلاف و نارسائی و ضد و نقیضها ذاتی هر بیان قدرتی هستند. زیان بزرگ و اول آن اینست که بیان آزادی از یاد می رود و مداربسته ای از انواع دوگانه های ناسازگار مانند بیان کهنه و نو، خرد پذیر و خرد ناپذیر، دین و آزادی، عقل و نقل و... پدیدار می شوند که البته با ورود فلسفه قدرت ارسطوئی و افلاطونی به حوزه اسلام از همان دوران امویان وعباسیان پدید آمده اند. غفلت از تمییز میان بیان قدرت و بیان آزادی نیازمند یکی از دو موقعیت است: موقعیت مسلط یا موقعیت زیر سلطه، که البته در هریک از این دو موقعیت، کاربرد آن با دیگری فرق می کند. کاربرد این غفلت در مجموعه مسلط، فراهم آوردن اسباب تمرکز و تکاثر و انباشت قدرت و استوار تر کردن سلطه آن مجموعه است و کاربردش در جامعه زیر سلطه، فراهم آوردن اسباب صدور نیروهای محرکه و تخریب آنها و متلاشی کردن مجموعه زیر سلطه و از میان بردن توانائی رهائی جستن از سلطه سلطه گر است. ما بعد از تجربه هستیم و نباید فریب بخوریم که «قرآن کلام محمد (ص ) است» به ما امکان می دهد بیان قدرت کهنه ای را با بیان قدرت نوی جانشین کنیم. این یک ظن صرف است که گویا اگرآن بخش از قرآن را که رابطه انسان با خدا و تکلیف آخرت او را معین می کند نگاه داریم و بقیه را رها کنیم، دست انسانهای مسلمان را در تنظیم امور این دنیایشان باز گذاشته و راه ترقی را هموار کرده ایم و در این راه می توانیم پیش برویم( ادعای طرفداران تز دین حداقلی). این ظنی است که از علم هیچ در آن نیست. به دلایل بسیار از جمله؛

1. غیر از تجربه دوران پهلوی و تجربه الگوی رشد که غرب در این و آن قاره به اجرا گذاشت و به اعتراف خودش، همه با شکست رویارو شدند، اسطوره رشد در خود غرب نیز مدتهاست شکسته شده است(7). 

2. ادعا غرض مدعی را آشکار می کند: بیان قدرتی که جانشین می شود (برای مثال اسلام لیبرالیستی)، در سود کدام جامعه و در آن جامعه، در سود کدام قشر است؟ هرگاه مدعی بگوید در سود همه انسانها به طور برابر، دعوی خود را تکذیب کرده است. زیرا چنین بیانی فقط می تواند بیان آزادی و حقوق باشد که با لیبرالیسم از سر تا پا فرق دارد. بازیافتن این بیان نیاز به رها شدن از مدار بسته بیانهای قدرت و بازنگریستن در قرآن، بمثابه بیان آزادی و کرامت و حقوق انسان و همه آفریده ها دارد. 

3. توضیح داده شد که پیامبری نیاز به عقلی آزاد از هر محدود کننده از جمله «من خود» دارد. نیاز به عقلی دارد که بتواند بر روی هستی هوشمند و خلاق و ... چنان باز و گشوده شود که بتواند پیام او را بی کم و کاست دریابد. با وجود این، اگر برای پیامبری «نقش بلند گو بازی کردن» روا نیست، چرا باید بلند گوی غربی شد که خود می گوید از «تولید اندیشه راهنما» ناتوان گشته است؟ غرب تا حالا جز بیان قدرت نساخته است. زیرا بر اصل ثنویت نمی توانسته است فراتر رود. پس باید شهامت گزینش بیانی از بیان های قدرت ساخت غرب را داشت وهمان را پیشنهاد کرد. تکرار می کنم که در میان بیان های موجود بیانی که در آن برابری اصل باشد و بسود یک چند از گروه های اجتماعی و به زیان یک چند دیگر از گروههای اجتماعی نباشد، دیده نمی شود. جانشین کردن بیانهای قدرت چپ و لیبرال و مذهبی و ناسیونالیستی و اینترناسیونالیستی و موارد التقاطی آنها، همه در ایران امتحان خود را پس داده اند. و هم اکنون، ایرانیان دارند بدترین نوع بیان قدرتی را که جانشین «بخش ناظر به این دنیا»ی قرآن گشته است، تجربه می کنند. تجربه ای بس تلخ و سخت مرگبار و ویرانگر و فسادگستر. 

4. ممکن است مدعی بگوید کار من برداشتن مانع است و گزینش بیان جانشین، کار خود مردم است و یا کار اهل سیاست است و یا کار گروهی دیگر از «روشنفکران» است. تناقض موجود در این ادعا چنان آشکار است که «عوام» را نیز نمی فریبد. چرا که کسی که به نقد « بخش ناظر به این دنیا» ی قرآن نشسته است آن را متغیر و در خور حذف می شمرد، پیشاپیش باید بیان دیگری را گزیده باشد تا بتواند بیان قرآن را بدان بسنجد. همانطور که وقتی ادعا می شود مجازاتهای مقرر در قرآن با کرامت انسان سازگار نیستند، پیش فرض است که مجازاتهای سازگار با کرامت انسان را می دانیم. همچنین، صفت کهنه، نا کارآمد، و... به بیانی دادن ، وجود بیان نو و کار آمد و... را در ذهن صفت گزار، گزارش می کند. بجا است یادآور شوم که توجه به این واقعیت بود که از آقای خمینی خواسته می شد نفی را با اثبات همراه کند. دو مورد عینی مهم و تعیین کننده را می آورم: 

- مورد اول: سلطنت نه جمهوری آری. اما این دو، دو شکل هستند. از او در پاریس پرسیده شد محتوائی که جانشین می شود کدام است؟ تکلیف ولایت فقیه چه می شود؟ پاسخ داد: ولایت با جمهور مردم است و میزان رأی مردم است و... - مورد دوم: رجال رژیم پهلوی ناصالح و نوکر بیگانه و... هستند. از او پرسیدیم الگوی رجال صالحی که می باید جانشین شوند چه کسانی هستند؟ او حاضر نبود بگوید مصدق. برای او توضیح دادم مصدق به شما نیاز ندارد شما به او نیاز دارید. زیرا هم ایرانیان و هم جهانیان باید بدانند انقلاب چه کسانی را می برد و چه کسانی را می آورد. ناگزیر آنهنگام پذیرفت و مصدق را ستود. 

نتیجه این شد که در تهران نتوانست فاش بگوید از آغاز ولایت فقیه را در سر داشته و برآن بوده است عمله های قدرت خود را جانشین عمله های قدرت پهلوی ها کند. بلکه گفت اگر مصلحت ببینم امروز حرفی را بزنم می زنم و اگر فردا لازم ببینم خلاف آن حرف را می زنم! 

5. و باز بیفزایم که « قرآن کلام محمد است» سخنی نو نیست. از زمانی که دین وسیله توجیه قدرت و مشروعیت بخشیدن بدان شد، به این یا آن شکل، «قرآن کلام محمد» شد و ماند. از جمله در این اشکال؛

5 -1 به جای سنجیدن قول و فعلی که به پیامبر (به اضافه امام در شیعه) نسبت داده می شود (به اصطلاح روایت) با میزان قرآن، این قرآن است که به قول و فعل پیامبر یا امام «تفسیر» شده است و می شود. برای سنجیدن قرآن به روایت، توجیه نیز ساخته اند. از جمله این توجیه که درک ظاهر و باطن و محکم و متشابه قرآن تنها از عهده معصوم بر می آید و ما ناچاریم برای فهم قرآن به روایت ها متوسل شویم و از آنها پیروی کنیم. و چه فراوان نیز روایت که جعل نشده تا به مدد آنها اسلام به این و آن بیان قدرت در آید. 

5 -2 قرائت قرآن بر سرمشق این و آن دستگاه فلسفی که هر یک خود شامل اصل راهنما و روش خاصی هم هستند، نیز امر واقعی مستمری در تاریخ اسلام است. در قرنی که گذشت، انطباق قرآن با این و آن مرام ساخت غرب و این و آن نظریه علمی، سخت به رواج بود. و هنوز هم می بینیم که قرائت قرآن به روش هرمنوتیک (در انواع خودش از ادبی و الاهیاتی گرفته تا فلسفی) و بنابر نظریه پوزیتویستها و... موضوع پرسش و پاسخی است که ما هم اکنون بدان مشغولیم. 

حاصل این روش پر تناقض- که تناقضهای متعدد آن در نقد مقدمه و در نوبت های پیشین شناسانده شدند- ادامه وضعیت تباه و تباهی آوری است که جامعه های مسلمان و غیر مسلمان امروزه در آنند. یکبار دیگر می باید از خود بپرسیم: آیا لجوجانه می خواهیم تا هستی هست در این شب تاریک بمانیم؟

● انسان ↔ خدا ↔ پیامبر رابطه ایست که انسان آزاده ای تبلیغ کرد که محمد امین (ص) بود. در نوبتهای پیشین، نظر سارتر در باره آزادی توضیح داده شد، مبنی بر اینکه خدای نامتعین بی هویت عقل را آزاد نمی کند، زیرا عقل می داند که خود آن را ساخته است. حتی اگر برآن شود که چنین خدائی وجود دارد، باز عقل آزادی خویش را باز نمی یابد. زیرا می داند بخاطر نیازش متعینی را نامتعین می خواند. در حقیقت از خود می پرسد: منی که برای آزاد شدن نیاز به بیرون رفتن از تعین و درک نامتعین دارم، چگونه نیاز خود را بر می آورم اگر آن نامتعین آزاد مطلق نباشد؟ 

اینک گوئیم (8): برای این که عقل هیچگاه از آزادی خویش غافل نشود،چندین کار لازم دارد؛ 

1. نیاز به اصل راهنمائی دارد که او را از محدود کننده ها رها نگاه دارد: یعنی اصل موازنه عدمی. 2. و از آنجا که رابطه انسان - خدا، تنها رابطه آزادی است که عقل می تواند بر قرار کند، برای پرهیز از هر گونه رابطه قوا، لازم است دیگر روابط او نیز از راه خدا بر قرار شوند. جامعه آزاد، جامعه ایست که رابطه ها رابطه های قوا نباشند. به سخن دیگر، انسان ها به یمن رابطه با خدا آزاد و بدین رابطه، با یکدیگر رابطه بجویند. 

3. بدین قرار، برای این که انسان با خود نیز رابطه قوا برقرار نکند، این از من خویش است که می باید رها شود (9). آدمی هرگاه رابطه با خود را نیز از نوع رابطه قوا نخواهد، با خود از راه خدا رابطه برقرار می کند. بدیهی است وقتی می تواند بدین جهاد، که جهاد اکبر است، برخیزد که آن را با رها شدن از محدود کننده های دیگر همراه کند. 

4. در کتاب کیش شخصیت محدود کننده ها، به روایت قرآن، را یک به یک شناسانده ام. اما از آنجا که در کار پاسخ به این پرسشم که «چرا قرآن کلام محمد نباشد»، به محدود کننده ای که شخصیت پیامبر می تواند بشود، باز به روایت خود قرآن می پردازم؛

4-1 قرآن پیامبر را انسانی چون انسانهای دیگر می گرداند و تمامی «صفاتی» که اتصاف پیامبر به آنها، میان انسانها و خدا حایل ایجاد می کند، از او سلب می کند(10). 

4-2 تمامی «مقامهایی» که می توانند پیامبر را میان انسان و خدا حایل کنند، از او سلب می کند. قرآن به پیامبرش می آموزد که در مقام برگزیده مردم، حق تصمیم را می باید از آن شورای آنها بداند و در مقام مجری، به خداوند توکل کند (11). 

4-3 هرگونه «انتساب به خدا» که پیامبر را میان انسان و خدا حایل می کند، از پیامبری سلب می کند(12). 

4–4 قرآن کلام خدا است و او حق ندارد از پیش خود حتی آیه ای آورد (13). 

4-5 پیامبر می تواند اشتباه کند و قرآن جای جای به او هشدار می دهد. اما نباید از یاد ببرد که اسوه (الگو) است؛ الگوی عمل به حق و جهاد با ناحق (14). چنانکه همواره هشدار و انذار به انسانها باشد در غفلت نکردن از حقوق ذاتی خویش و قیام به عمل به این حقوق: اصل سنجیدن شخص به حق. 

4–6 بر پیامبر ممنوع است که حتا با یک انسان، رابطه قوا برقرار کند. او باید به گونه ای رفتار کند که خودش نزدیک تر از هر باورمندی به خدا (15 ) و دعوت کننده هر ناباورمند به حق باشد و در این دعوت، البته، اصل راهنما بر این است که «در دین اکراه نیست» (16) . 

4-7 رفتار او ترجمان «دین محبت» و «مکارم اخلاق» باشد (17) و او و همه باورمندان می باید از قول زور یا حکم و قانون و قاعده و رفتاری که بیانگر زور باشد، اجتناب کنند. (18) 

4–8 بنا بر این که قرآن، کلیه فرآورده های « غیر عقلانی » را نفی می کند (19 )، بر پیامبر است که قلمرو غیر عقلانی را گسترش ندهد و پندار و گفتار و کردار او ، همگی عقلانی باشند. 

4–9 در رابطه میان بستگان خود و دیگر انسان ها نیز بر قراری رابطه قوا را هرگز جایز نبیند (20) . 

4-10 خود را پیامبر همگان بداند (21 ) و نمادهای تفوق اجتماعی را اعتبار نشناسد (22 ). 

4-11 با توجه به این امر که توحید از جمله به شکستن اسطوره ها تحقق پیدا می کند، رویه قدرتمدارها را در پیش نگیرد؛ یعنی خود را ربّ مردم نکند و جانشین اسطوره های شکسته قدرت نگرداند (23). 

4-12 بشیر باشد برای آنها که صراط مستقیم عمل به حق و دفاع از حق را در پیش می گیرند و هشدار باشد برای آنها که راه را گم می کنند و انذار باشد برای حق ستیزان (24 ). 

کسی که چنین توانائی هایی دارد که پیامبر راه رشد انسان بگردد و در میان انسان و خدا، میان من خود و خدا حایل نشود، به حق، عارفی بی همتا و اسوه ای نیکوست. بر روانش درود باد! 

 

-------------------------------------------------------------------------- 

 

1 – قرآن، سوره نساء آیه 82 . 

2 - قرآن، سوره های مائده ، آیه 15 و انعام ، آیه 59 و زمر، آیه 28 و... 

3 - قرآن، سوره اسراء ، آیه 15 و یونس ، آیه 108 و... 

4 - قرآن، سوره اسراء، آیه 36 

5 - قرآن، سوره های انفال، آیه 53 و رعد آیه 11 

6 - لوموند، 23 مه 2008 

7 – Gilbert Rist , Le Développement , Histoire d’une Croyqnce Occidentqle , Edi Presses de Sciences politiques , Paris Sep1996 کتاب از آغاز تا پایان توصیف و تبیین ساخته شدن اسطوره رشد و ویران شدن آن است . 

8 – در کتاب عقل آزاد نزدیک به تمامی روشهائی که عقل قدرتمدار بکار می برد و نیز نزدیک به تمام روشهای عقل آزاد ، یک به یک، توضیح داده شده اند. 

9 – آزمون ابراهیم به فرزند، تنها هدفش متوقف کردن قربانی کردن انسان برای خدایان نیست، رها کردن انسان از محدود کننده ای خود او و یا فرزند او است نیز هست. همین آزمون با قوم موسی انجام می گیرد و نیز با آنها که به اسلام می گرویدند . قرآن، سوره های صافات ، آیه های 100 تا 105 و بقره ، آیه های 53 تا 56 و نساء ، آیه 66 . 

10 - قرآن، سوره های احزاب آیه 40 و انعام ، آیه 66 و توبه، آیه 31 

11 - قرآن، سوره های آل عمران ، آیه 159 و شوری، آیه 38 و جن، آیه 21 و غاشیه، آیه 22 

12 - قرآن، سوره های بقره، آیه 272 و آل عمران ، آیه 128 های 81 و و احزاب، آیه 45 و عبس ، آیه 7 و... 

13 - قرآن، سوره های مائده، آیه 67 و رعد ، آیه 38 و نحل ، آیه 116 و غافر، آیه 78 و تحریم ، آیه 1 

14 - قرآن، سوره های بقره ، آیه 143 و حج ، آیه 78 و احزاب، آیه 21 و... 

15 - قرآن، سوره احزاب، آیه 6 

16 - قسمت اول آیه 256 سوره بقره، نخست بدین معنی است که دین خالی از اکراه است. در حقیقت، در بیان آزادی، وجود اکراه ناقض آنست. در هستی آفریده، محدود کننده ای جز قدرت ( = زور ) نیست. بدیهی است، دینی که در آن اکراه نیست نمی تواند به زور گرواندن به خود را اجازه دهد. 

17 - دو قول از پیامبر اند. 

18 - قرآن، سوره های حج، آیه 30 و فرقان، آیه 72 و... 

19 - فصل اول اصول راهنمای اسلام، خدایان دروغین را که وجودشان بیانگر وسعت قلمرو پندارها و گفتارها و کردارهای غیر عقلانی است، می شناسند . شمار بزرگی از آیات قرآن مآخذ 5 فصل کتاب هستند . 

20 - قرآن، سوره احزاب ، آیه 28 

21 - قرآن، سوره اعراف، آیه 158

22 - قرآن، سوره عبس . 

23 - قرآن، سوره های آل عمران ، آیه های 64 و 80 و توبه آیه 21 و برای تفصیل نگاه کنید به دو کتاب اصول راهنمای اسلام و کیش شخصیت . 

24 - قرآن، سوره های بقره ، آیه 6 و آل عمران ، آیه 159 و نساء، آیه 165 و انعام، آیه 19 و توبه، آیه 124 و کهف، آیه 110 و شوری، آیه های 23 و 38 و سوره صف، آیه 5 و 13 و فاطر، آیه 18 و... 

 

 

قرآن در اندیشه موازنه عدمی- بخش سوم

سر مقاله روزنامه انقلاب اسلامی در هجرت شماره 696 
تاریخ انتشار 10 اردیبهشت 87 برابر با 28 آوریل 2008 
 
پرسشها ازدکتر حسن رضائی و
پاسخها از ابوالحسن بنی صدر 

 

 

قرآن در اندیشه موازنه عدمی- بخش سوم

 

  پیش از بررسی چهارمین حکم موجود در مقدمه بحث (= فهم عقلانی و عصری از قرآن یا سازگاری آن با مدرنیته)، بجاست یادآور شوم که نقد نظرها-بدان سان که در مقدمه پرسشها آمده اند- این فایده را دارد که معلوم می کند کنار گذاشتن بخشی از قرآن چگونه خلاء یاخلاء هایی به وجود می آورد که به جای آنها بناگزیر باید از بیان یا بیانهای رایج وام گرفت. اما بیانهای رایج در دنیا و رایج تر از همه نیز لیبرالیسم، همگی بیانهای قدرت هستند. لیبرالیسم، برای مثال، بیان آزادی نیست، بیان قدرت و مرام سرمایه داری است. گذاشتن لیبرالیسم به جای بیان آزادی امری تجربه شده است، هم در ایران و هم در کشورهای دیگر. در ایران و در همین رژیم کنونی، بنا بر طبیعت استبدادی ای که دارد، همچنان به منظور تداوم ستمگری، تجربه روی آوری به هر بیانی به جز بیان آزادی در حال تکرار است. به ویژه در قلمرو اقتصاد، این رژیم ادامه دهنده بیراهه رژیم پهلوی است. زیرا با قرار گرفتن در موقعیت زیر سلطه، کار اقتصاد، به خصوص وقتی که صفت لیبرال پیدا می کند، جریان دادن ثروتها و استعدادها و دیگر نیروهای محرکه به سوی اقتصاد مسلط می شود. نوع دیگری از جانشینی نیز در بخش بزرگ دیگری از جهان آزمایش شده است: مارکسیسم– لنینیسم، که حاصل آن تجربه نیز شکست بود. هم اینک ما در دوره ای به سر می بریم که برخی از اندیشمندان امروزه در خود غرب معترف اند که از یافتن اندیشه راهنمای جدیدی ناتوان اند، چه رسد به بیان آزادی. کسی چون گراهام فولر، استاد تاریخ، حتی بر اینست که اندیشه راهنمای درخور «عصر جدید» را در ایران و هند یا کشورهائی چون چین و مصر باید سراغ گرفت. روشنفکران فرانسوی، در دیدارشان با گرباچف، سخنی با این مضمون به او گفته اند که "ما به آخر خط رسیده ایم مگر این که در آن سو، اندیشه راهنمائی تولد یابد." اندیشه راهنمائی که بکار بیرون رهاندن انسان و جانداران و محیط زیست از مرگ در بن بستی باشد که استبداد فراگیر سرمایه داری پدید آورده است، همانا بیان آزادی است وگرنه، یک بیان قدرت را جانشین بیان قدرت دیگری کردن به این زعم که این بیان تازه «عصری» است یا "مدرن" است یا "فرامدرن" و نظائر آن، مرگ در بن بست را زودرس تر می کند. به هنگام پاسخ دادن تفصیلی به پرسشهای مطرح شده به این موضوع بازخواهم گشت و در باره امر مهمی که منطق صوری آن را از چشم خرد می پوشاند به بررسی بیشتر خواهم پرداخت.امااکنون به بررسی ای که در نوبت پیبشین پیرامون نظرهای ذکر شده یا به تعبیر روشن تر "احکام" ده گانه ای که در مقدمه پرسشها آمده بود و آنها را در نوشته اول احصاء کرده بودم ادامه می دهم تا نوبت به اصل پرسشها رسد.در بخش دوم مقاله سه حکم از این احکام ده گانه را موردبحث و بررسی همه جانبه قرار دادم. اکنون به باقی احکام می پردازم. 

 

حکم چهارم؛ فهم عقلانی و عصری از قرآن یا سازگار کردن آن با مدرنیته؛

  این حکم به غایت مبهم است. بخاطر غفلتهائی که عقل صادر کننده این حکم از خودش نشان داده است، باید نتیجه گرفت روش کار او منطق صوری بوده است. توضیح بیشتر این که؛ 

1. پرسیدنی است از کدام عقل سخن به میان است؟ عقلی که به قول نیچه، قدرت را مدار می کند یا عقل آزاد؟ روشن سخن این که آیا باید قرآن را موافق عقل حاکم بر دولت های غربی که امثال بوش و سارکوزی و برلوسکنی در آن به قدرت می رسند «عقلائی» کرد و از این طریق بقا در روابط مسلط– زیر سلطه را توجیه کرد؟ یا باید عقل را آزاد کرد و از او خواست در آزادی از روابط قوا حق را از نا حق تمیز دهد؟ آیا همین «فهم عقلائی و عصری»، فلسفه عقل را در غرب گرفتار بن بست نساخته است و مدتهاست یکی از پروژه های اصلی خود فیلسوفان «مدرن» و «پست مدرن» گشودن این بن بست نیست؟ آیا بناست تحت این شعار زیبا قرآن را با توقعات قدرت در محتوی و شکلی که در غرب جسته است تطبیق دهیم و بنابر این بر صدور نیروهای محرکه خود همچنان بیفزائیم تا فقر کامل و تا سوختن کامل به آتش خشونت هم بدین کار خویش ادامه دهیم؟

2. مدرنیته چیست؟ این پرسش نیاز به بحثی دراز دارد. در مطالعه ای که درباره دموکراسی به انجام رسانده ام، بخشی از آن به موضوع رشد و نظریه های رشد در قرن گذشته تعلق دارد که در ضمن به این پرسش با تفصیل پرداخته ام و به همین دلیل این بخش از مطالعه دو کتاب شده است: یکی در باره رشد در غرب و دیگری پیرامون رشد انسان و اصل نو به نو شدن، وقتی انسان از روابط قدرت آزاد است. در کتاب اول، رشدی را که نخست در غرب و سپس در بقیت دنیا اسطوره شد و البته سرانجامش را که شکست است، بررسی کرده ام. امیدوارم این کتابها به زودی در اختیار هموطنان ام قرار گیرند. «رشد» در قرن گذشته اسطوره گشت زیرا سرمایه جانشین رشد انسان شد و جباری می باید می گشت که کسی نتواند در باره اش چون و چرا کند. روند سرمایه سالاری که بر زندگی انسانها و محیط زیست حاکم گشت، ویرانگر حیات هم خود بشر و هم دیگر مخلوقات خدا، از سطح زمین تا اعماق اقیانوسها گشت، تا جایی که افزون از دو سوم فرآورده های بشر امروز ویرانگر شدند و همچنان هستند. مصرف گرایی دیوانه وار و توسعه صنایع جنگ و خشونت تا انواع فساد های مالی و اقتصادی (به گونه ای که در آمریکا مجموع ثروت یک درصد مردم به اندازه ثروت 90 درصد جامعه است) و افزایش دائمی مخدرها و سرگرمی ها و بورس بازی و بحران شدید انرژی بس نبودند، به تازگی قیمتهای سر به آسمان کشیده مواد غذائی در سراسر جهان نه تنها زنگ خطر را برای بخش فقیر نشین جهان به صدا درآورده اند بلکه در خود غرب هم طبقه گرسنگان را به وجود آورده اند. مغازه ها در غرب پر از مواد غذائی هستند اما تعداد زیادی از مردم به طور فزاینده ای دیگر قادر به خرید کالاهای اساسی خود نیستند.(1) باری، اگر مدرنیته سرمایه سالاری و آسیبها و نابسامانیهای روز افزونش باشد که غرب و نیز تمامی جهان را هم اینک گرفتار سرانجام خشونت بار کنونی کرده است، منطبق کردن قرآن با آن، اگر هم ممکن باشد، تنها ابعاد فاجعه را بزرگ خواهد کرد. و هرگاه عقل مداری باشد و عقل خودبنیاد غربی اسطوره از کار در آید و نه تنها آزادی نجوید بلکه پیوسته بر بر مدار قدرت کار کند ( به قول نیچه )، کار فلسفه اش به بن بست می کشد و فیلسوفان ناگزیر می شوند بن بست را بگشایند و یا از خیر این مدرنیته درگذرند. 

3. اما هرگاه عصری گری و مدرنیته، پذیرفتن و بکار بستن حقوق انسان و حقوق ملی و حقوق جامعه جهانی و تنظیم رابطه ها بر اصل موازنه عدمی (=آزادی انسان و جامعه از روابط قدرت) و رشد انسان به مثابه مجموعه ای از استعدادها، از جمله استعدادهای ابتکار و خلق و دانش و فن جوئی و انس (= حق صلح و زیستن در صلح و رشد در آزادی) معنا شود، که حق هم همین هست، نیاز به دو کار است:

 یکی باز ایستادن از تعریف حق و آزادی بر محور قدرت که فرآورده «مدرنیته» غرب است و دیگری جستن بیان آزادی که بدان انسانها خویشتن را بمثابه دارنده حقوق ذاتی در هستی باز یابند. در این معنا مدرنیته می شود کاستن از نقش قدرت (=زور) در زندگی فرد و در رابطه فرد با فرد و گروه با گروه و جامعه با جامعه و جریان دادن نیروهای محرکه در رشد انسان و عمران طبیعت، یعنی نو به نو شدن واقعی که فرق دارد با تجدد صوری که ویران شدن حیات و خرج تمرکز و تکاثر و انباشت قدرت شدن است.

 آری تمیز دادن این معناها از یکدیگر و به انسانها امکان شتاب گرفتن در راست راه رشد دادن مدرنیته حقیقی است. 

4. رشد امری انسانی است، اما بسیاری از سردمداران تجددطلب در طول قرن گذشته و هنوز از این امر حیاتی غفلت می کنند. این غفلتی بس ویرانگر است که خیلی هم دیرپا شده است. هرگاه از این غفلت بدرآئیم، تصدیق می کنیم که از بیرون نمی توان تجدد را به انسان تحمیل کرد. فاجعه هایی که تحمیل دین (تا دوران مدرنیته) و استعمار (بنا بر این حکم که قانون ترقی در همه جا یکی است و غرب مأموریت دارد جهانیان را به فرهنگ متعالی غرب در آورد) و ایدئولوژی (مرامهایی که در قرن بیستم از راه زور تحمیل شدند) و جدیداً صدور دموکراسی (شعار آقای بوش و محافظه کاران جدید) ببار آورده اند، می باید اهل عبرت و تأمل را دست کم به این فکر بیاندازد که دوران «سازگار کردنها» به سر رسیده است و عصر جدید، عصری است که باید موانع رشد را از پیش پای انسانها برداشت تا انسانها بتوانند زندگی خویشتن را عمل به حقوق خویش کنند و با بکار انداختن استعدادهای خویش، "خود جوش"، رشد کنند. 

5. غفلت پنجم اینست؛ هر انسان در جامعه ای و محیط زیستی زندگی می کند. هرگاه این انسان، آزاد و نظام اجتماعی اش بازباشد، با همکاری محیط زیست، فرهنگ آزادی را می سازد. جامعه ها فرهنگها را می سازند و این فرهنگها، هم همسانی ها دارند و هم ناهمسانی ها. حال هرگاه جامعه ای بخواهد فرهنگ جامعه دیگری را جانشین فرهنگ خود کند، نخست می باید خود را عقیم کند. قول ملکم خان که در جریان اخذ تمدن غربی، ایرانی می باید از هر ابتکاری خودداری کند، بجا بود. نابجا غفلت او از این امر بود که چنین اخذی ناممکن است. کار در خور عقل آزاد و مسئول، نگرش در فرهنگی است که دارد؛ برای مثال کار عقل آزاد در بحث رشد در جامعه ایرانی، تمیز فرهنگ آزادی از ضد فرهنگ قدرت است. در حقیقت، مانع بزرگ رشد، افزایش عناصر ضد فرهنگی ناشی از روابط قوا در فرهنگ است، یعنی آن عناصری که سبب کاسته شدن از میزان باروری فرهنگی و افزایش روز افزون بار زور در رابطه ها و در نتیجه، فزونی میزان ویرانگری بر سازندگی شده و می شوند. هرگاه جامعه، آزادی خویش را باز نیابد و به خلق فرهنگ آزادی توانا نشود، عصری گری و تجدد زیر سرمشق بیانهای قدرت همان را ببار می آورد که در جامعه های زیر سلطه ببار آورده است. از این رو است که می گوییم سازگار کردن قرآن با چنین مدرنیته ای ابعاد فاجعه را بزرگ تر می کند. از این رو است که وارونه این کار را باید کرد: اصل راهنمای دیگری را باید جست و در قرآن حقوق انسان و حقوق هر جاندار و حقوق طبیعت را باید جست. بیان آزادی را باید جست.

حکم پنجم : اگر بخواهیم راهی برای اعتبار تفاسیر و برداشتهای گوناگون از متن بازکنیم، می باید آن را متنی فرآورده انسان بفهمیم؛

معنای ضمنی این حکم این است که قرآن مثل هر متن بشری همه بخش های آن حقیقت نیست و حتی ممکن است دارای تعارضها و بسا تناقض هایی نیز باشد. 

  این حکم دربردارنده سخنی بس شگرف و استفاده ای بیش از اندازه از منطق صوری است. چرا که؛ 

1. حق می باید شفاف و سرراست باشد و نیازمند « تفاسیر و برداشتهای گوناگون» نباشد. بدین قرار، هرگاه موضوعهای آیه های قرآن، حقوق باشند، یک برداشت حق بیشتر از آن نمی توان کرد. راست بخواهی، هرگاه آیه ها را بر وفق اصول راهنمای قرآن بخوانیم، معانیشان شفاف و سرراست و دقیق می شوند. برای تقریب به ذهن، فرض کنیم اعلامیه جهانی حقوق بشر متنی فرآورده انسان باشد. هرگاه قرار باشد موادش مبهم باشند و هر کس از آنها برداشت دلخواه خود را بکند، چه سرنوشتی را پیدا می کند؟  

2. مراجعه به متن قرآن، اگر برای یافتن حق است، در این صورت، «اعتبار تفسیر و برداشت» در خود آن تفسیر و برداشت است. توضیح این که اگر واجد حق بود معتبر و اگر نبود، بی اعتبار است. البته این قاعده کار در مورد هر متنی است. اگر متن مورد تفسیر متن قرآن هم نبود اما نویسنده ای داشت و او مدعی بود جز حق در آن نیست، باز اعتبار تفسیر و برداشت در گرو اینست که خود متن واجد حق هست یا نیست. 

3. هرگاه این احتمال را بدهیم که علاوه بر حقوق، ناحق هایی نیز در متن وجود دارد، از آنجا که ناحق جز پوشاندن حق با دروغ نیست، تفسیر یا برداشتی عادلانه است که آن حقی را که صاحب تفسیر یا برداشت مدعی است در متن (اینجا قرآن) ناحق گشته است، اظهار کرده و نوع پوشش دروغ را که بدان، حق ناحق شده است جسته، به این طریق بکوشد امر حق را فاش سازد و آن را به عنوان دلیل مدعای خود ذکر کند. بنابراین، «فرآورده انسان» دانستن یا ندانستن متن، تغییری در کار جوینده حق بوجود نمی آورد. ای بسا، بدین خاطر که قرآن کلام خدا خوانده می شود، جستجوی حق در این کلام بایسته تر از هر متن دیگری است. زیرا به هر حال یکی از دو نتیجه را ببار می آورد: یا این که حقوق جسته می آیند و مانع از آن می شوند که «تفسیرها و برداشتها» ی عقلهای قدرتمدار، ناحق ها را به این عنوان که کلام خدا هستند جانشین حق ها کنند، یا این که در کنار حق ها، تصدیق و تکذیب هائی را می یابند که تشخیص حق بودن یا نبودنشان دشوار است و بسا بنظر برخی ناحق می آیند. در حالت دوم، آدمی نخست می باید مطمئن شود که خود او ناحق نمی گوید زیرا حق خاصه های خود را دارد. از جمله این خاصه را دارد که در خود تناقض و با حق دیگری تضاد ندارد. بنا بر این، هرگاه کسی این یا آن تصدیق یا تکذیب قرآن را بر حق نمی داند، نخست می باید مطمئن شود که خود او گرفتار تناقض نیست و ادعایش ناقض حقی نیست، و آنگاه، ادعای خود و قول قرآن را به محک خاصه های حق بسنجد.(2) با انجام این دو کار، چون علم آدمی فراگیر نیست، مفسر نظر خویش را به جریان اندیشه ها بسپرد تا آزادانه نقد شود و سرانجام، آراء به یمن نقد یکدیگر، به حق رسند و در آن توحید بجویند. این سرسختی در حق جویی است که مانع از آن می شود برداشتهای نابجا، به این عنوان که کلام خدا هستند وسیله فریب مخاطبان متن شوند.

4. اما این حکم پنجم، با صورت مقبولی که به خود داده است، غفلت بزرگی را پوشانده است: غغلت از این واقعیت که تفسیرهایی که از قرآن شده اند، از اندازه بیرون است. در این تفاسیر، عموماً ثنویت ارسطوئی و منطق صوری او بکار رفته است. حاصلهای تفسیرها هم، در نتیجه، ساخته شدن انواع بیانهای قدرت شده اند. این تفسیرها خود گویای این واقعیت هستند که قرآن موافق اصول راهنمایش و با روش تشخیص آن امر واقعی که موضوع حکم است، فهم نشده است و به این دلیل است که کسانی قرآن را متنی پر از تناقض می بینند. غافل از این که حق در خود تناقض ندارد و ناقض هیچ حقی نیز نمی شود. پس اگر، برای مثال، اطاعت از «ولی امر» (به خصوص مفاد آیه اولی الامر) معنایش همان برداشتی باشد که مدعیان ولایت مطلقه فقیه از آن می کنند، این تفسیر با «امرهم شوری بینهم» و با «بعضهم اولیاء بعض» و با «هرکس خود خویشتن را هدایت می کند» و «تو ای پیامبر وکیل مردم نیستی، نگهبان آنان نیستی، بر کسی سلطه نداری» ... تناقض پیدا می کند. همچنین با استعداد رهبری که در هر انسانی هست و حق او بر تعیین سرنوشت خودش به عنوان یک انسان تضاد می جوید. 

  بدین قرار، از قرآن بیش از دو برداشت نمی توان داشت: یکی براساس ثنویت که برداشتی موافق دلخواه قدرتمدارها است و دیگری بر اساس موازنه عدمی. به همان اندازه که عقل آزاد باشد، دخالتش در معانی که آیه ها دارند کمتر و اندریافت او به حقیقت (= منظور نظر صاحب قرآن) نزدیک تر می شود. هرگاه قرآن بیان آزادی باشد، بر اصل ثنویت، به خصوص ثنویت تک محوری، محال است چنین بیانی از قرآن دریافت شود، و بسا ضد آن، که یکسره ساختگی و بیان استبداد فراگیر است، جعل می شود. نمونه ای از این نوع برداشت که هم اکنون مردم ایران گرفتار آنند، ولایت مطلقه فقیه است.

5. عقل وقتی آزاد است از گوینده نیز آزاد است و کار به «آنچه گفته شده است» دارد. چون حق است خدا می فرماید نه چون خدا می فرماید حق است.این حکمی است که عقل توجیه گر نمی تواند درک کند. زیرا در نظر این عقل اصل «ماقال» نیست. پس نسبت دادن قرآن به پیامبر به هیچ رو بدین خاطر نمی تواند باشد که گویا شرط قابل نقد کردنش اینست که آن را باید اول «فرآورده» انسان، گرداند. بلکه صاحب یا صاحبان نظر می باید شجاعت داشته باشند و انگیزه واقعی خود را از ساختن و اظهار این حکم نابحق اظهار کنند. 

در ادامه دو حکم ششم و هشتم را از آنجا که مدعای یکسانی دارند در یک بخش به نقد می گذاریم.

حکم ششم: وحی، بخشیدن یک نوع توانائی به پیامبر است که اینگونه سخن گوید، وگرنه گزینش کلمه ها و جمله ها و حتی معانی از خود پیامبر است؛

حکم هشتم: آنچه پیامبر از خداوند دریافت می کند مضمون وحیانی دارد ولی کلام از پیامبر است و از این رو در قرآن خطا و اشتباه وجود دارند؛

  این حکم، به ترتیبی که در نقد عمومی نظرها در بخش نخست این مطالعه معلوم شد، تناقضهای بسیار ببار می آورد و از عقل آزادی که در جستجوی حق است، چنین حکمی صادر نمی شود. از راه فایده تکرار، از نو یادآور می شوم که هر کلامی در درون خودش یا واجد حقوق هست و یا نیست. چه فرق می کند که آن را قول خدا بدانیم و یا قول رسول خدا؟ ممکن است پاسخ داده شود: فرقش اینست که وقتی گفتیم «کلمه ها و جمله ها و حتی معانی از خود پیامبر هستند» قابل نقد می شود. اگر چنین گوید، پاسخ می دهیم پس شما اعتبار و حقانیت کلام را نه در خود کلام که در گوینده آن می دانید و از این روست که گرفتار تناقض گوئیهای بسیار می شوید. این تناقض گوئیها در نقد عمومی نظرها بر شمرده شدند. در این جا تنها یاد آور می شوم که «نقد برای نقد» انجام نمی گیرد بلکه یا بقصد پیراستن موضوع نقد از ناحق است و یا جانشین کردن موضوع نقد با دلخواه خود. هرگاه بنا بر این شود که، در مقام نقد قول، اصل «ما قال» است، اقتضای صداقت اینست که منتقد قصد خویش را شفاف و از آغاز بیان کند.

  در زیر، دیگر تناقضهای موجود در متن چنین حکمی را می جویم:

 1. تلقی وحی به عنوان «نوعی توانائی بخشیدن به پیامبر که این گونه سخن بگوید»، بدان معنا است که تمامی قرآن ساخته پیامبر است. لاجرم این حکم با حکم دوم خود همین صاحب نظر که در جای دیگر می گوید «گزینش کلمه ها و جمله ها و حتی معانی از خود پیامبر است» تناقض پیدا می کند. زیرا بنا بر قسمت دوم، مضمونهای آیه ها به پیامبر وحی می شده است و او آنها را در قالب جمله ها باز می گفته است.

2. هرگاه صاحب نظر بگوید مقصودش توانائی دریافت مضامینی است که خداوند در آیه ها اظهار کرده است، جمله گویای خلاف این مقصود و گویای ایرادات آشکاری است که در نقد عمومی نیز تببین شد. ایراد اول این ادعا آن است که خداوند را می باید این توانائی باشد که رهنمودهای خود را در کلامی روشن و سر راست به پیامبر ابلاغ کند. ایراد دوم این است که برفرض که یافتن کلمه و ساختن جمله و حتی معنی را بر عهده پیامبر می گذارد، خداوند چرا نتواند به پیامبر آن توانائی را بدهد که او از خود معنی ناسازگار با مضمون وحی را نسازد و جانشین مضمون وحی نکند؟

3. دوگانگی مضمون و معنی چه معنی می دهد و از چه رو است؟ آیا این پرسش به ذهن صاحب یا صاحبان نظر نرسیده است یا قصد داشته یا داشته اند حکمی مبهم صادر کنند؟ مضمون، خود درکی است که انسان از کلامی پیدا می کند (المضمون من الجمله ما یفهم منها). مضمون نا برگرفته از کلام، خدا هم نیافرید! در حقیقت، معنی از کلمه و جمله جدائی ناپذیر است و بر مضمون مقدم است.

4. هر معنائی که به پیامبر وحی شده است، لاجرم در همان زمان در کلمه ها و جمله ای بیان شده است. پس مجالی برای پیامبر نمی ماند تا برای آن معانی، کلمه ها و جمله بجوید. گرچه بنا بر اصل ثنویت، می توان، در ذهن، معنی را بر کلمه مقدم گرداند اما عقلی که گرفتار این سان دوگانه سازیها می شود، لاجرم در نمی یابد که ادعایش ناممکن و متناقض است. 

5. هرگاه قائل به وحی باشیم، بنا بر قرآن، خداوند به آفریده های خود، از جمله به زنبور نیز وحی می کند. ولی عقل انسانی برای دریافت وحی خداوند، می باید توانائی «به دل اندیشیدن» را یافته و آزادی کامل جسته باشد. وحی ای که چنین انسانی دریافت می کند، در کلامی دریافت می شود که تغییر حتی یک کلمه، معنی را تغییر می دهد. بنا بر این، هرگاه بگوئیم کلمه ها و جمله ها و بسا معانی را پیامبر گزیده است، او دیگر امین و صادق نیست و کسی است که به عمد کلام خدا را تغییر داده است. همانطور که در نقد عمومی خاطر نشان کردم، این تناقض به هیچ رو قابل حل نیست مگر به انکار وحی و یا انکار صداقت و قابلیت پیامبر.  

6. افزون بر این، هرگاه فرض کنیم خداوند وحی نکرده است و قرآن فرآورده پیامبر است، باز اگر عقل او را آزاد بشماریم، فرآورده های این عقل، بر اصل موازنه عدمی نمی توانند متناقض باشند. می توانند از نقص به کمال روند اما به ترتیبی که یادآور شدم، وجود تناقض افشاگر قدرتمدار بودن عقل است. پس هرگاه قرآن فرآورده پیامبر خوانده شود و واجد تناقض ها و ملغمه ای از حقیقت ها و خلاف حقیقت ها باشد بی شک عقل پیامبر قدرتمدار بوده است. 

 

حکم هفتم: پیامبر خودش ادعا نکرده است که قرآن کلام خداست؛ 

 فرض کنیم نه قرآن تصریح کرده است که کلام خدا است و نه پیامبر گفته است قرآن کتاب خدا است. اما از آنجا که او خود را «پیامبر» نامیده است، برای این وصف لوازمی وجود دارد؛

1. اگر وی در مقام بیان حتی سکوت نیز می کرد، پیامبری خود را تکذیب کرده بود. زیرا کسی از «رسول» نمی پذیرفت که از سوئی بگوید "بر رسول جز ابلاغ پیام نیست" و چون از او پرسند پیام از کیست؟ سکوت کند. و اگر او نمی گفت پیام خداوند است، خویشتن را در ادعای پیامبری تکذیب کرده بود و کل بعثت بی معنا می گشت و...

  ممکن است کسی بگوید که پیامبر به رهبری برانگیخته گشته ولی کار ابداع و ابلاغ اصول و هدف و روش راهنما و تمیز حق از باطل و... برعهده خود او گذاشته شده است. اما باز بنا بر این فرض، برعهده او بود که شرط امانت و صداقت را بجا می آورد. اما او هر گاه می گفت چنین مأموریتی دارد، مصلحی می شد (که فرق دارد با «پیامبری» کردن) و چه بسا امکان اصلاحگری نیز نمی یافت. زیرا امر مهمی که گوینده این سخن (پیامبر نگفته است قرآن کلام خدا است ) –که بباور نمی گنجد که کسی باشد و چنین ادعائی بکند- از آن غافل است، اینست که اصلاحگری در نظام اجتماعی بسته ای، که قدرت، خدای واقعی است، تنها در جهت استوار کردن بازهم بیشتر همان نظام ممکن است. در هر سامانه ای، اصلاح در جهت پایدار تر کردن همان سامانه معنا دارد. چنانکه در نظام ولایت مطلقه فقیه، اصلاح در جهت عینیت یافتن بسط ید «رهبر» بر جان و مال و ناموس مردم انجام شدنی است و در عمل نیز تحت شعارهای دوران اصلاحات این چنین شد. پس پیامبری می باید بیرون بردن انسان از نظام اجتماعی بسته و شکستن اسطوره قدرت در تمامی اشکال آن می شد. بدان سان که انسان از بندها رها شود و خود را بعنوان انسان کرامت و حقوقمند باز شناسد و در فراخنای باز رشد، پیش رود. از این رو بود که رسول، مقام و مالی را که اشراف قریش به او پیشنهاد کردند نپذیرفت، تا پای جان در نبوت اش استقامت ورزید و به کاری چنان سخت همت گمارد که استوار ترین اراده ها را هم می شکست.  

2. برفرض که جامعه او را به عنوان یک مصلح می پذیرفت، دیگر دینی در کار نبود که فردا و فرداها یی داشته باشد. آموزه های اصلاحگرانه او نه ماندگار می شد و نه دامنه انتشارش از محدوده حجاز بیرون می ر فت، چرا که آموزه های اصلاحی ای که یک نسل می پذیرد، بسا نسل آینده نپذیرد. اما اصول و هدف و روش و حقوقی پایدار می مانند که همه زمانی و همه مکانی باشند و همگان، نسل ها از پی یکدیگر، بتوانند آنها را تجربه کنند و در آزادی و حقوقمندی رشد کنند. از این رو، او با شجاعتی که خاص انسان آزاده و صادق و امین است فرمود: این کتاب، کتاب حق است. آری، او بنا را بر این گذاشت که «چون حق است خدا فرمود و نه چون خدا فرمود حق است». به سخن دیگر، از انسان خواست فراتر از گوینده، رهنمود را تجربه کند تا از حقانیت آن آگاه گردد. این محک «سنجیدن به حق و نه به شخص» که ترجمان شجاعت بی مانند در راستگوئی است، یک سخن است و این سخن که پیامبر ادعا نکرده است که قرآن کلام خدا است، سخنی دیگر. تأکید بر سنجیدن شخص به حق تا بدانجاست که قرآن انسانها را فرا می خواند، قول، نه تنها قول این و آن « شخصیت » که هر قول را، همه قول ها را، بشنوند و بهترین آنها را برگزینند. خداوند به انسانهائی که بدو آزادی جسته اند، بخاطر در پیش گرفتن این روش بشارت می دهد که راه رشد را از بیراهه غی باز شناخته و در پیش گرفته اند. 

3. اما هم قرآن فراوان تصریح می کند که کلام خداوند است و هم پیامبر مکرر قرآن را کتاب خدا می خواند. در افزون بر 280 آیه از «کتاب خدا» سخن به میان است و از جمله، در سوره های بقره آیه 75 و توبه آیه 6 و فتح آیه 15 و... سخن از کسانی هست که کلام خداوند را می شنوند و می فهمند. پیامبر نیز همین را به تکرار گفته است. از جمله حدیث معروف به ثقلین؛ «اما بعد، ای مردم! در حالی شما را ترک می کنم که دو چیز سنگین میان شما می گذارم؛ «کتاب الله» و اهل بیت خود ... »، و یا « من انسانی مثل شما هستم و گمان به خطا یا صواب می برم ولی هرچه را بگویم خدا گفته است، ( قول خدا است ). من هرگز به دروغ (قولی را ) به خدا نسبت نمی دهم » ( کلام پیامبر 941 ، صفحه 344 نهج الفصاحه)، ویا « ای مردم ! (امر و نهی ای را) از من نشمارید. من حلال نکردم مگر آنچه را خداوند حلال کرده است و حرام نکردم مگر آنچه را خداوند حرام کرده است» ( کلام پیامبر 1047 ، صفحه 366 نهج الفصاحه) و...

 

حکم نهم: اگر پیامبر در محیط دیگری زندگی می کرد، بسیاری از احکام مثل احکام جرائم و مجازاتها احتمالاً بخشی از پیام او نمی بودند؛

  پیامبر به گواه تاریخ و به قول علی (ع) «در شوره زار زندگی» مبعوث شد و پیام او همین شوره زار را به مزرعه نمونه زندگی بدل کرد. موفقیت اسلام در جامعه عربستان آن روز، دلیلی بر حقانیتش بود و چون بیان آزادی بود حصارهای سانسور قادر نبودند برای مدت طولانی مانع از انتشار این پیام به دیگر نقاط جهان شوند. گردش روزگار را ببین! استبدادها اسلام را چه اندازه می باید از خود بیگانه کرده باشند که دلیل حقانیت اسلام (=آزادی) به دلیل واپسگرائی و خشونت گرائیش بدل شده باشد!

  با این وجود، بنا را بر این بگذاریم که قرآن، اصول راهنمائی برای دادگستری در برنداشته باشد و چون در باره قرآن است که بحث می کنیم، بنا را بر این بگذاریم که موضوع بحث ما، به طور خاص، مقوله جرائم و مجازات ها در قرآن هستند. زیرا که در ذهنیت های مدرن از بحث انگیزترین بخش های قرآن همین موضوعات جزایی اند. با این دو پیش فرض، باید بپرسیم:

1. در حالی که آیات جزایی در قرآن بسیار محدودند، در کدامیک از جامعه های آن روز، دامنه جرائم محدود به جرمهای مندرج در قرآن و مجازاتها خفیف تر از مجازاتهای مقرر در قرآن بوده اند؟ آیا در فقه یهودی و در جامعه های یهودی و مسیحی جرائم کم شمار تر و مجازاتها خفیف تر بوده اند و یا در قلمرو اسلام؟ بدون کمترین تردید، جرائم و مجازاتها در قرآن، خفیف ترینها بوده اند.

2. در اروپائی که تحت ولایت مطلقه پاپ در می آمد و وارد دوران تفتیش عقاید می شد، جرم ها و مجازاتهای سنگین و بس وحشیانه بر هم افزوده می شدند و تا پایان قرن 18 و مدت طولانی پس از وقوع رنسانس و «عصر روشنگری» و انقلاب کبیر فرانسه، اروپا گرفتار دادرسی های خودکامانه و قاضیان شرع خودکامه و مجازاتهای سبعانه بود. در عصر روشنائی، مراجعه به دیگر تمدن ها از جمله به اسلام به منظور دوری جستن از این میراث خشن، بود. توجه به اصل کرامت انسان، اصالت انسان و تردید در حقیقت داشتن «گناه اولیه» و پذیرش فطرت خوب انسان و حقوق طبیعی، که در رنسانس و پس از آن در عصر روشنگری پذیرفته شدند (3)، هیچیک مأخذی جز قرآن نمی داشتند. خوب بود گویندگان این سخن، به خطابه معروف جیوانی پیکو دلامیراندولا (1463-1494 میلادی) با عنوان "کرامت انسان" (Oration on the Dignity of Man) که نزد تاریخ دانان دوره رنسانس به مانیفست رنسانس در غرب مشهور است، توجه می کردند. او در این خطابه معروف سخنش را با تاثیری که از کلام مسلمانان در باره اصالت انسان پذیرفته است آغاز می کند. در نیمه قرن هیژدهم در برخی از کشورهای اروپائی شکنجه ممنوع شد، اما در قرن بیستم، شکنجه و جرم عقیده و بسیاری جرائم دیگر بازگشتند و امروز، در کاخ سفید «سلول شکنجه» ایجاد می شود و آنگونه که محققان اجتماعی می گویند سیر تشدید مجازاتهای سرکوب گرایانه در نظام های غربی مدتی است در حال برگشت است! 

3. تنها عقل توجیه گر است که جرائم و مجازاتها را از "سامانه" (سیستم) (4) ای جدا می کند که در محدوده آن مقرر شده اند. پدرم می گفت: احکام دین مجموعه ای را تشکیل می دهند که باید با هم اجرا شوند و اگر قرار باشد احکامی اجرا و احکامی اجرا نشوند، نه داد گستر که ستمگستر می شوند. بسا آن فقیهان که نه تنها مخالف اجرای حدود در زمان غیبت بوده اند، بلکه اجرای عبادت جمعی ای جون نمازجمعه را هم درست نمی دانسته اند چنین دیدگاهی داشته اند و در تشخیص و اجرای حدود، دست کم به اصل عدالت و نص قرآن ( آیه های 150 تا 160 ) که پذیرفتن بعضی احکام و نپذیرفتن بعضی دیگر را ستمگری می داند و نیز به تجربه های ستمگرانه در تاریخ خلافت های اسلامی، توجه داشته اند.(5)  

  در حقیقت، هرگاه اصول راهنمای قضاوت و عدالت اجتماعی لحاظ نشوند به ترتیبی که نیازهای مسبب جرم و جنایت برآورده نشوند، نیازهایی مانند نیاز به نان و مسکن، نیاز به بهداشت و آموزش و پرورش، نیاز به برابری در امکانها و فرصتها، نیاز به آزادی و استقلال واقعی، نیاز به محبت، به برادری و تفاهم، نیاز به منزلت و کرامت، نیاز به رشد و نیاز به معنویت و خشونت زدائی، هیچ سامانه جزائی عادلانه و انسانی نخواهد شد و دولتی که از دین، به اجرای حدود بسنده کند و یا به اجرای حدود تقدم ببخشد، جز توسعه استبداد و ستمگستری ، نمی تواند کرد و نمی کند. و البته چنین سرنوشتی در انتظار دولتی هم هست که به اجرای سامانه جزائی مستقل از سامانه عمومی دست بزند. زیرا که سامانه جزائی تابعی از سامانه عمومی است و یکی بدون دیگری هرگز بسامان نخواهد گشت هر قدر هم افراد درگیر در سامانه جزایی خیرخواه باشند. به دلایل زیر:

1/3 - اگر نگوییم مهمترین، در شمار مهمترین غفلتهای عقل توجیه گر غفلت از این امر است که بر محور قدرت محض، سامانه ای که قابل پیشنهاد به مردم باشد و مردم آن را بپذیرند، اصلاً اندیشیدنی و پیشنهاد کردنی نیست. زیرا حق با قدرت در تضاد است و از این رو، ابداع سامانه ای که حقوق فرد انسان و جمع انسانها و جانداران و محیط زیست را در بر گیرد، بر این محور شدنی نیست. هیچ قدرتی تن به قبول و اجرای یک سامانه را نمی دهد. زیرا عمل به حقوق و رعایت حقوق نافی موجودیت قدرت هستند. از این رو، دولتهای قدرت مدار ولو به سامانه بخاطر اخذ مشروعیت نیاز دارند، اما وقتی کارشان (= سلطه گری) را می آغازند به «جزائیات» است که تقدم می بخشند. برای مثال، دین سالاران که قدرت را جانشین آزادی و استقلال ، بمثابه یکی از بزرگترین انقلابهای صلح آمیز تاریخ بشریت کردند، از اولین کارهایشان یکی این بود که دادگاه های شرع برپا ساختند و نه احکام جزائی منصوص در قرآن و اصول راهنمای قضاوت که از فقیه و یا پیش خود، فراوان جرم و مجازات ساختند و خشونت گستردند. و این البته واقعیتی است که هر ایرانی روزانه آن را خود تجربه می کند. پیامبران خدا، موسی و عیسی و محمد (ص)، بنابر آیه های 150 تا 160 سوره نساء چون با رفتار عقلهای توجیه گر سر و کار داشته اند به تجربه فهمیده بودند که ایمان به بعضی و کفر به بعضی دیگر ، بکار قدرتمدارها می آید و به آنها امکان می دهد به قدرت ( = زور ) مشروعیت بدهند و انسان حقوقمند را موجودی تکلیف مند و مطیع طبع گردان قدرت کنند. هرگاه ما ایرانیان از آیه های فوق غفلت نمی کردیم و می دانستیم که انکار سامانه و پذیرفتن بخشی و انکار بخشی دیگر، امری جدید نیست، و هشدار سخت ارزشمند قرآن را می شنیدیم و آن را آویزه گوش می کردیم، بسا ایران گرفتار فاجعه ولایت مطلقه فقیه نمی گشت. 

  برای این که هشدار قرآن آویزه گوش شود و در جنبش برای آزادی و حقوق بکار آید، یادآور می شوم که تا پیش از 22 بهمن 1357، بر زبان آقای خمینی کلمه ای در باره «اجرای جزائیات فقه» بر زبان نیامد چه رسد به اختیار فقیه در جعل جرم و مجازات . اما از زمانی که بنا بر استبداد شد، نخست « قانون قصاص » بود که تنظیم گشت و به اجرا در آمد. آقای دکتر سنجابی بهوش بود و در نوفل لوشاتو به آقای خمینی گفت: قانون مدنی را مجتهدان تراز اول نوشته اند و موافق با احکام شرع است . آقای خمینی تصدیق کرد . آقای دکتر سنجابی ادامه داد : قانون جزائی کنونی نیز مباینتی با اسلام ندارد. آیا شما بنا دارید آن را تغییر دهید؟ آقای خمینی پاسخ داد: ما بنا نداریم این قانون را تغییر بدهیم. بنا بر تغییر قوانینی داریم که مخالفت مسلم با اسلام دارند . اما در موقع برگشت از پاریس، چون بنا بر اجرای احکام قصاص و جعل انواع جرم و مجازات به قصد سلب آزادی ها شد، آقای دکتر سنجابی اعتراض کرد و رفتار آقای خمینی را «نقض عهد» دانست. ولی راستی اینست که این تنها عهدی نبود که نقض شد. ولایت جمهور مردم و بیان انقلاب عهدی بود با مردم ایران، و در برابر مردم جهان، که نقض شد. 

  گفت و گوی مکتوبی که با آقای منتظری در باره چگونگی توسعه مجازات اعدام به نام اسلام در اسفند ماه گذشته انجام شده است از واقعیت دیگری پرده بر می دارد. آقای منتظری در پاسخ به سئوال آقای حسن رضائی در باره نحوه توجیه فقهی اعدام هایی که حتی در قلمرو فقه سنتی هم نمی گنجند و به ویژه بحث توسعه قلمرو افساد فی الارض و کاربرد آن در باره مخالفان سیاسی مسلمان، ما را از «فریب فقهی» بس حیرت انگیزی آگاه می کند: آقای منتظری در پاسخ خود توضیح می دهد که، در آن سالها، او بدون توجه به اینکه دادگاه های انقلاب چه نقشه ای در سر دارند نظر فقهی اش این بوده است که عنوان افساد در آیه محاربه (مائده آیه 33) عنوان مستقلی است . معنای این نظر فقهی این است که علاوه بر جرم سنتی محاربه عنوان جزایی دیگری هم به نام مفسد فی الارض وجود دارد که بنابراین می توان برایش مجازات محارب را تعیین کرد. وی در این پاسخ تصریح می کند که او نظرش را اصلاح کرد و قول خود را پس گرفت، اما آقای خمینی در عین حالی که خود حاضر نبود در پاسخ به رئیس قوه قضاییه وقت چنین فتوایی را بدهد، در جواب رئیس قوه نوشت : "مجازید به نظر آقای منتظری عمل کنید". و پس از صدور این جواز بود که شمار اعدامی ها تحت عنوان مفسد فی الارض روز افزون می شود . آقای منتظری متوجه امر می شود و توسط آقای احمد خمینی به آقای خمینی اعتراض می کند و اظهار می کند اجازه نمی دهم به استناد فتوای من افراد را اعدام کنید. ولی آقای خمینی به این اعتراض وقعی نمی نهد و به قضات پیام می دهد که: "در عمل به فتوای کسی اجازه و رضایت او شرط نیست" و قاضی می تواند به فتوای پیشین وی عمل کند! آری بدین سان بود که دولت ولایت فقیه اسلام را بمثابه یک سامانه حقوق و خشونت زدائی بلااجرا گرداند. این دولت بر «جزائیات» که بخش عمده آن نیز مأخوذ از فقه یهود (از جمله سنگسار) و غیر آنست، اکتفا نکرد و از پیش خود جرم مستقلی به نام «فساد فی الارض » و صدها جرم دیگر تراشید که بنابر تحقیقی سرانگشتی در مجموعه قوانین جزایی نظام ولایی هم اکنون بیش از 100 عنوان جزایی تحت عنوان افساد فی الارض وجود دارد. خلاصه، دین استقلال و آزادی سال 1357 در این «جزائیات» ناچیز شد. بهنگام پاسخ گفتن به پرسشها، به رابطه قدرت با سامانه باز می گردم.  

  اینک بر منتقدان است که از خود بپرسند آیا از رابطه سامانه با قدرت غافل بوده اند یا خیر؟ و آیا توجه داشته اند که با جدا کردن «حدود» از اصول راهنمای قضاوت و حقوق انسان و از سامانه عمومی زندگی که در قرآن تبیین شده اند، سامانه پیشنهادی قر آن را بلکل بلااجرا می کنند و در نظر مسلمانان و عموم انسان ها بخشی از سامانه را آرمانی دست نیافتنی و یا بی ارتباط با زندگی این جهانی و در نتیجه بخش دیگر را هم بلا اجرا می کنند؟ آیا توجه داشته اند که در نهایت سود کارشان به استبدادهای حاکم بر کشورهای مسلمان و قدرتهای مسلط می رسد؟ 

  حتی در غرب که سامانه عمومی صفت لیبرال دارد و سامانه جزایی مدعی حقوق بشر است، به این دلیل که بار زور در روابط انسانها با یکدیگر در طول زمان بیشتر و خشونت زدائی جای خود را به خشونت گستری داده است، مسابقه جرم و مجازات و گسترش روز افزون آسیبها و نابسامانی های اجتماعی و روند افزایش کیفرهای سرکوبگر، گویای قدرت محور بودن نظام اجتماعی لیبرال و قابل اجرا نبودن سامانه در کلیت خویش است و عقل آزاد را از واقعیتهای زیر آگاه می کند:

2/3 – پس مقایسه باید واقعی باشد، یعنی مقایسه باید مقایسه سامانه ها و نه بخشی از آنها، بخصوص از لحاظ خشونت زدائی و عدالت گستری، باشد.  

3/3 – هرگاه سامانه در تمامیتش به عمل در نیاید، دستگاه قضائی و حقوق جزا و غیر آن، آلتی در دست اقلیت حاکم می شود. به ترتیبی که بخش بزرگی از مجازاتهای قدرت فرموده، در خارج از قلمرو قوه قضائیه اعمال می شوند. الان بی دلیل نیست که در ایران با رواج پدیده انتقام گیری های خصوصی و حتی برگزاری محاکمه و اجرای مجازات در خانه و خارج از از دادگستری رسمی مواجهیم. وجود و گسترش انواع مافیاها در دستگاه قضایی اساساً یکی از نمادهای این دو گانگی خشونت گستر است .

4. آنگاه که احکام جزائی بخشی از سامانه عمومی صلج آمیز جامعه می شوند و دستگاه قضائی مسئول خشونت زدائی و صلح اجتماعی از راه کاستن بار زور در رابطه ها می شود و از اصول راهنمای قضاوت در تشخیص جرم و تعیین مجازات پیروی می کند، اندیشه راهنما بیان آزادی است. 

  زمانی که به تقاضای دو وکیل مدافع فرانسوی به نمایندگی از سازمانهای مدافع حقوق انسان، به تحقیق در باره حقوق انسان در قرآن و اصول راهنمای قضاوت در قرآن پرداختم و حاصل تحقیق در کتابی انتشار یافت، هنوز 10 اصل راهنما بیشتر در قرآن نیافته بودم. وقتی حاصل تحقیق به زبان فرانسه در اختیار آن دو حقوقدان قرار گرفت، در شگفت شدند و گفتند هنوز در سامانه های حقوق قضائی غرب تمامی این اصول شناخته و مرعی نیستند. از آن پس، این تحقیق را ادامه داده و 8 اصل دیگر یافته ام. اصل جبرانی و ترمیمی بودن کیفر یکی از این اصول است. هرگاه قضاوت طبق اصول راهنمای قرآن انجام بگیرد، قاضی حکم به مجازات غیر قابل ترمیم و جبران نمی دهد. یک دلیل از دلایل ازخود بیگانه شدن بیان قرآن- که بیان آزادی است- در بیان قدرت، همین که اولاً، در نظام های به اصطلاح اسلامی شده ای مانند ایران تحت ولایت مطلقه فقیه و سودان از زمان استبداد جعفر نمیری، جرائم و مجازاتهائی که در قرآن وجود ندارند، بر جرائم و مجازاتهای آمده در قرآن افزوده شده اند و افزون بر این آیین دادرسی سخت گیرانه قرآن جای خود را به محاکمه بر اساس ظن و گمان قاضی سپرده است؛ ثانیاً، تنها به ساختن جرم و تشدید کیفرها پرداخته اند اما از رعایت اصول کلی راهنمای قضاوت، به ویژه اصول پیشگیری از جرم، آنچنان که قرآن مقرر می دارد، خبری که نیست بلکه ضد آن رواج دارد. این موضوع را در مطالعه ای که چندی پیش در باره مجازات اعدام بود و در نشریه انقلاب اسلامی منتشر شد به طور تفصیلی بررسی کرده ام که دعوت می کنم آن را مطالعه فرمائید.(6)  

  نقدهای بالا معلوم می کنند مقایسه هایی که سبب صدور حکمی از این نوع می شوند تا کجا صوری و بی پایه هستند. بسا این نوع صورت بندی ها، عقل مقایسه گر و عقلهایی را که چنین حکمی را می پذیرند، به تصدیق خلاف حقیقت وا می دارند، اما غفلت بزرگ چنین عقلی، غفلت از موضوعی ریشه ای به نام آموزه حقوق است. توضیح این که:

5. قرآن یا بیان حقوق هست و یا نیست. اگر نیست، چرا می باید عقل خود را مشغول صدور حکمی از نوع حکم های ده گانه کند؟اما اگر بیان حقوق است، حق همه مکانی و همه زمانی است. پس، پیامبر در هر جامعه ای مبعوث می شد پیامبرِ بیان آزادی و حقوق می گشت و کتاب خدا همین کتاب می شد. 

  هرگاه بیان آزادی را مشتمل بر اصول راهنما و حقوق ذاتی و هدف (رشد در آزادی= پندار و گفتار و کردار در مقام خلیفة اللهی) و روش لااکراه (= خشونت زدائی) بدانیم، قرآن می باید بیانگر اصول راهنما و حقوق ذاتی و روش و هدف باشد. این نگرش در قرآن، نگرشی است سوای نگرش عقل قدرتمدار که یا می خواهد قرآن را با قدرتمداری سازگار کند و یا می خواهد بیان قدرت دیگری را جانشین کند و آن را وسیله سلطه بر مردمان کند.

 

حکم دهم : وجود سه دیدگاه متمایز در باره معنای وحی قرآنی در ایران امروز؛

  به راستی دو دیدگاه بیشتر نمی تواند وجود پیدا کند: دیدگاه آزادی و دیدگاه قدرت. وگرنه، به ترتیبی که در نقد عمومی خاطر نشان کردم، در طول قرون، قرآن با بسیاری از بیان های قدرت تطبیق داده شده و تفسیرهای دلخواه این و آن بیان قدرت را یافته است. در حال حاضر نیز، هرگاه از دید این و آن بیان قدرت موجود در غرب (که همه در بن بست اند) در قرآن نگریسته شود، این نگرش خواه بقصد تفسیر آن به ترتیبی که با بیان مطلوب تطبیق جوید و خواه به خاطر آن باشد که بتوان از طریق نقض پذیر نشان دادن متن راه برای بیان مطلوب مفسر باز شود تا فوراً احکام مطلوبش را جانشین بیان قرآن و احکامش کند، عقلی که بدین شیوه در قرآن می نگرد، همچنان زندانی بیان قدرت است. امید که این نقد در آزاد کردن عقلها و نگرش آنها در قرآن، از دیدگاه آزادی سودمند افتد.

  اینک می توانیم برای پرسشها، بر وفق بیان آزادی، پاسخ بجوئیم. بحث در باره پرسش های 12 گانه را به نوبت بعدی وامی گذارم.

--------------------------------

1. شاید برای بیش از 10 میلیون از هموطنان امان که در ایران امروز به حکایت آمار رسمی خود حکومت اسلامی زیر خط فقراند و با عفریت فقر و نداری هر روز با تمام وجود درگیرند جای تعجب باشد که در کشور پیشرفته ای مثل آلمان که بزرگترین صادرکننده کالا در دنیاست به اقرار خودشان هم اینک بیش از هفت میلیون انسان در روز غذای کافی برای خوردن ندارند که در میان این رقم نردیک دو و نیم میلیون کودک وجود دارد. در حالی که در سال 1965 از هر 75 کودک آلمانی یک نفر فقیر محسوب می شد در سال 2007 و به یمن سیاست های اقتصادی لیبرال تر از هر 6 کودک آلمانی یکی در شرایط فقر به سر می برد. برای اطلاع بیشتر از این اوضاع به گزارش سال 2007 سازمان آلمانی برای کمک به کودکان (das Deutsche Kinderhilfswerk) مراجعه کنید. http://www.dkhw.de

نیز برای اطلاع از ابعاد نزدیک شونده فاجعه مواد غذایی در دنیای به اصطلاح جهانی شده و پیامدهای خشونت بار آن هم بر جوامع فقیر و هم بر روابط میان دولت ها به ویژه در کشورهایی مثل هند ومصر و هائیتی به گزارش ها و سرمقاله های روز 18 آوریل روزنامه نیویورک تایمز مراجعه کنید. 

http://www.nytimes.com/2008/04/18/world/americas/18food.html 

2. در مطالعاتی که تاکنون در باره آموزه حق در بیان آزادی داشته ام 15 ویژگی برای تشخیص حق ها از ناحق ها یافته ام. در قرآن، خدا حق است، هستی حق است و آزادی هم حق است اگر بر اصل موازنه عدمی فهمیده شوند. بر این اصل حق جایی ظهور دارد که قدرت (=زور) غایب است. در حقیقت بر این مبنا ناحق می شود هر ساخته زوری. در این آموزه، حق از سنخ هستی است و به هر بودشی اطلاق می گردد که در آن هم هستی هر پدیده در خودش و هم روابط میان نهایت دارها با یکدیگر (انسان-انسان و انسان-سایر مخلوقات) و هم با بی نهایت (با خدا) بر اصل عدم زور (=در تعبیر قرآنی لااکراه) برقرار شده است. برای مطالعه بیشتر به متن کتاب حقوق انسان در قرآن، بخش سوم از صفحه 51 به بعد مراجعه کنید.

http://enghelabe-eslami.com/ketab/hoguge_bachar/hoguge_bachar_a4.pdf

3. به فصل سوم از جلد چهارم کتاب زیر مراجعه کنید:

 Norman Hampson , Histoire de la pansée européenne, 4. le Siècle des Lu,ière, Edition du Seuil, Paris 1972

4. سامانه و نظام ترجمه های سیستم هستند . اما واژه سامانه در فارسی برای فارسی زبانان رساتر و گویاتر است. زیرا در سامانه معنای "بسامانی" و "رشد" وجود دارد در حالی که بسا فارسی زبانان از سیستم چنین معنایی را در نیابند .

5. برای مثال، مرحوم سيداحمد خوانسارى كه از فقهای سنتی است در بحث راجع به اجراى حدود در عصر غيبت مى‏گويد: «اجراى حدود، نياز به نصب از سوى امام دارد، ولى چون ائمه نصب را «بى‏حاصل» و بى‏فايده مى‏دانستند، به چنين كارى اقدام نكرده‏اند و به همين دليل موضع آنان، خلاف حكمت نيست.» وى سپس درباره نماز جمعه و اداره حكومت نيز همين مبنا را مطرح مى‏كند و به دلیل «امکان ورود ظلم» در اجرای اين احكام در عصر غيبت، عدم نصب متصدى را عاقلانه و موجه می داند. رک: سيد احمد خوانسارى، جامع المدارك فى شرح المختصر النافع، مكتبة الصدوق، تهران، چاپ دوم، 1355ش.، ج5، ص411

6. برای مطالعه بررسی مجازات اعدام در اسلام به سر مقاله روزنامه انقلاب اسلامی در هجرت شماره های 686، 687 و 688 به تاریخ آذر و دی 86 در نشانی زیر رجوع کنید: http://www.banisadr.com.fr/index.shtml


 

 

 

قرآن در اندیشه موازنه عدمی- بخش دوم

 مقاله روزنامه انقلاب اسلامی در هجرت شماره 695 
تاریخ انتشار 26 فروردین 87 برابر با 12 آوریل 2008  
پرسشها از حسن رضائی و
پاسخها از ابوالحسن بنی صدر 

 

قرآن کلام خدا، کلام محمد، یا آمیزه ای از هر دو؟

 

قرآن در اندیشه موازنه عدمی- بخش دوم

 

 

در ادامه نقد عمومی نظرهایی که در مقدمه بر پرسشها عنوان شده اند چند نکته دیگر باید افزود:

 

1. در بخش پیشین این مطالعه (نقد شماره4)، خاطر نشان کردم که کلام متناقض را عقل قدرتمدار صادر می کند . اینک بر آن می افزایم که متناقض، صفت سخن دروغ است. راست، سخن خالی از تناقض است. دروغ در حقیقت زبان رسمی قدرت است. از این رو، هیچ بیان قدرتی که خالی از تناقض باشد وجود ندارد. بر این اساس، اگر قرآن را بیان قدرت گمان بریم، نزاع بر سر زمان (زمان دریافت و ابلاغ وحی) و مکان (جامعه عربستان آن زمان)، مشکل را حل نمی کند. در حقیقت، از زمانی که اسلام، به مثابه بیان آزادی، در اسلام بمثابه بیان قدرت از خود بیگانه شد، نزاع کهنه و نو در جهان مسلمانان نزاعی دائمی گشت و تا بخواهی فرقه ها و انواع تضادها پدید آورد. در حال حاضر نیز، در جهان مسلمانان همچنان میان بیان قدرت قدیم (اسلام فقاهتی) و این یا آن بیان قدرت جدید، نزاع برقرار است. از سوی دیگر، نزاع بر سر راست و دروغ، یا حق و باطل هم نیست. چرا که اگر نزاع بر سر حق و باطل بود، لاجرم دانسته می شد که حق، هستی شمول است و این دروغ و ناحق هستند که به قید زمان و مکان محدود می شوند. با وجود تصریح قرآن بر این که کلامِ حق است و با وجود این که کذّابان را یکی از چهار گروهی می شمارد که از رحمت و آمرزش خداوندی برخوردار نمی شوند، دو طرف نزاع به سراغ قرآن بمثابه بیان حقوق نرفته اند و هنوز نیز نمی روند. آیا این شگفت آور نیست؟

با آنکه در غرب، پاره ای از اهل خرد هم اکنون پی برده اند که عقل توجیه گر، آنها را به بن بست کشانده است و زمانه کنونی را زمانه ورشکست ایدئولوژی ها می خوانند و این خود فرصتی است برای آزاد کردن عقل و باز یافتن بیان آزادی، در جهان مسلمانان همچنان عقل در مدار بسته ناشی از نزاع میان جانبداران «کهنه» و طرفداران «نو» گرفتار است. همین بحث در مورد قرآن به این گونه که از سوی بسیاری در حال طرح است خود گواه این واقعیت است. برای مثال، «نو گرا» می گوید: در قرآن، از حقوق انسان خبری نیست و «کهنه گرا» می گوید: در قرآن تکالیف انسان بر شمرده شده اند. فرق این دو قول در چیست؟ « کهنه گرا» نمی داند و یا نمی خواهد بداند که تکلیف، همانا عمل به حق است نه چیز دیگری. اگر در قرآن فهرست کاملی از حقوق نباشد و تنها تکالیفِ خارج از حق در آن فهرست شده باشند، بی درنگ باید گفت کلام خدا نیست، کلام فرعون است و بیانگر سلطه. و «نوگرا» از خود نمی پرسد: اگر در قرآن حقوق انسان اصل نیست، از یک سو، و حقوق هر موجود زنده هم ذاتی او می باشد، از سوی دیگر، پس باید گفت قرآن بکار زندگی انسان حقوق مدار نمی آید و روشی نیست که به انسان امکان بدهد استعدادهای خویش را به نحو همآهنگ، فعال کند. بنا بر این، درواقع، چنین قرآنی بکار رشد نمی آید. حتی اگر کسانی حقوق انسان را حقوق وضعی بشمارند و قائل شوند که این نوع حقوق هم در قرآن نیامده اند، باز اگر فرض کنیم این حقوق لازمه رشد انسان اند، قرآنی که بیانگر این حقوق نیست به چه کار می آید؟ ممکن است «نوگراها» مدعی شوند بکار توجه به خدا و خدا پرستی می آید. دورتر، توضیح خواهم داد با غفلت از کدام واقعیتها این توجیه ساخته شده است و چرا چنین قرآنی حتی بکار روی آوردن به خدا و خداپرستی نیز نمی آید. 

2. عقلهای توجیه گر از این امر که دلیل حقانیت حق در خود حق است و نه در بیرون آن ( خواه گوینده و یا غیر او ) غفلت می کنند. وقتی معیار این است که «چون حق است خدا می گوید و نه چون خدا می گوید حق است»، پس می باید به سراغ قرآن رفت و دید حق هست یا نیست؟. در حال حاضر، یک طرف می گوید: قرآن کلام خدا است و طرف دیگر می گوید: کلام پیامبر است ( نزد برخی هم لفظ و هم معنا و نزد برخی دیگر مضمون از خدا و به معنی و لفظ در آوردن از پیامبر). پیش از این توضیح دادم که عقلهای توجیه گر، بر اساس اصل راهنمای خود و نه بر اساس اصول راهنمائی که قرآن تعریفشان می کند و با اتخاذ روش خاص خود، و باز نه روشی که ترجمان اصول راهنمائی هستند که قرآن تعریفشان می کند، این یا آن توجیه را می سازند. بدیهی است عقل توجیه گر نمی تواند دلیل را در موضوعی ببیند که می خواهد قبول یا رد آن را توجیه کند. در بیرون از موضوع است که به دنبال دلیل می رود و آن را در مطلوب ذهنی خود می جوید . برای مثال، یکی چون پیشاپیش خشونت را سرشت انسان انگاشته است، آیه های قرآن را با این انگاره (پیش فرض) سنجیده و در آیه دخل و تصرف می کند تا آن را با انگاره خود سازگار کند. مفسر دیگری از آنجا که پیشاپیش تعیین کرده است که مخالف خشونت است، می آید قرآن را با این اصل پیشینی می سنجد. این دو مفسر ممکن است یکی از این حکم ها را در باره قبول یا رد شدن خشونت گرائی در قرآن، صادر کنند: یا می گویند: قرآن روش بکار بردن خشونت است، یا می گویند: آن آیه ها که مسلمانها را به جنگ بر می انگیزند مربوط به دورانی هستند که انسانها رشد نکرده بودند و خشونت گرائی ارزش بود و یا اینکه می گویند: آیه ها مربوط به دوران گذار هستند و ما هنوز در این دوران هستیم و نظائر این توجیهات. ولی روش عقل آزاد که دلیل را در موضوع می جوید و پیشاپیش نظری را نمی پذیرد تا بر متن تحمیل و آن را با مطلوب خود سازگار کند، این گونه نیست. روش عقل آزاد این است که خویشتن را با خود انتقادی مستمر تا حد امکان از این و آن پندار آزاد می کند و می کوشد دلیل هر حکم قرآنی را در خود آن حکم بجوید. یعنی اجازه می دهد قرآن خودش سخن بگوید.  

3. عقل توجیه گر از این واقعیت نیز غافل می شود که حقوق، مجموعه ای همساز را تشکیل می دهند. بنا بر این، هرگاه بخشی از قرآن را (برای مثال آنچه به رابطه انسان با خدا برمی گردد) حق و بخشی دیگر (برای مثال احکام جزایی آن) را دست کم آمیخته ای از حق و ناحق بدانیم، ناگزیر پذیرفته ایم که این دو بخش یک مجموعه منسجم و هماهنگ نمی سازند. یا برای مثال، هرگاه بر این نظر شویم که بخشی از قرآن با علم روز سازگار نیست، با این پندار چگونه می توانیم بگوئیم از سوئی قرآن مکرر انسانها را به علم جستن می خواند و از آن سو، بخشی از آن مغایر علم است؟ بالاخره انسان امروزی می بایستی با علم روی به خدا آورد یا با جهل؟ 

این ادعا که بخشهایی از قرآن با علم نمی سازد تناقضهای دیگری نیز در بردارد. از جمله؛

 3 / 1 کتابی که در آنچه به انسان و دیگر آفریده های قابل شناخت مربوط می شود، بر خطا است، چگونه ممکن است در خداشناسی بر صواب باشد؟ 

3/2. انسانی که دانش می آموزد و در می یابد بخشی از قرآن با علم سازگار نیست، چگونه بتواند خدای نادان را بپرستد؟

3/3. هرگاه گفته شود خداوند علم محض است و وحی او نیز علم است اما پیامبر از درک «مضمون» وحی ناتوان و علم را به جهل برگردانده است، اولاً، قرآن دیگر به چه کار می آید؟ و ثانیاً، خدائی که از میان همه آفریده های خود نتوانسته است انسانی را برگزیند که توانا به درک پیام او باشد چرا در خور پرستش است؟ چنین قرآنی به چه کار انسان می آید و چگونه می توان قول چنین پیامبری را پذیرفت وقتی می گوید به او وحی می شود؟

3/4 از جهل به علم راه نیست. روش رسیدن به علم، علم است همانگونه که روش رسیدن به حق، حق است. هرگاه فرض این باشد که هدف قرآن متوجه ساختن انسان به خداست، به ترتیبی که او زندگی خویش را بر اساس رابطه با خدا تنظیم کند (که موازنه عدمی همین است)، ناگزیر روش درخور این هدف را باید بشناساند تا بکار رود. به سخن دیگر، بخشهای مختلف قرآن می باید مجموعه ای پدید آورند تا که انسان با روش کردن رهنمودهای آن، رابطه با خدا (=عمل به حقوق) را اساس زندگی خود و ومیزانی برای رابطه اش با انسانها و آفریده های دیگر کند. اگر انسان شناسی قرآن و روشهایی پیشنهادی آن برای توجه به خدا، بر خطا باشند، آنگاه معرفت به خدا و شناختن مقام انسان و خدا پرستی و تنظیم رابطه ها بر پایه رابطه با خدا نا ممکن می شوند.

4. معرفتی که عقل توجیه گر کسب می کند اگر نگوییم همه ظن، دست کم آمیخته ای از علم و ظن است. چنین عقلی مدام تمایل دارد «من قال» ( چه کس گفت) را جایگزینِ «ماقال» (چه گفت ) کند. اما چرا؟ زیرا از راه ایجاد تردید در توانائی و راستگوئی و...گوینده تصور می کند که می شود راحت تر گفته را از اعتبار انداخت. این روش، یعنی سنجیدن حق به شخص و نه شخص به حق، روش ویرانگری است و با ویرانگری نمی توان حق را از ناحق تمیز داد. ویرانگری ناحق است و ناحق نه مجرای ابراز حق می شود و نه مصدر آن. عقلی که محدود به زمان و مکان می شود، از خلق و از ابتکار ناتوان می شود زیرا توانائی آزاد شدن از محدود کننده ها و این همانی جستن با هستی هوشمند را نمی یابد. 

این روش البته ابتکاری نیست که عقلهای توجیه گر به تازگی در ایران یافته باشند؛ روشی است که در همه جامعه ها، از دیرباز بکار رفته و می رود. در میان مسلمانان و به ویژه در باره پیامبر اسلام، از آغاز بعثت تا امروز، این روش بکار رفته است و می رود. بدیهی است در این سو نیز اسطوره سازان مذهبی قرار دارند که خدا و پیامبر را چماق کرده اند و می کنند تا هر انتقادی را، ارتداد بخوانند (اگر انتقاد کننده مسلمان است) و کافر بخوانند اگر ناقد مسلمان نیست. حال آنکه «ماقال» (=متن قرآن) خود در پیش ماست. شیوه عقل آزاد اما چنین نیست. عقل آزاد، نخست، بر وفق اصول راهنما، شفاف و سر راست معنا یا معانی ای را که در نظر دارد با لوازمشان بیان می کند. آنگاه وجوه مختلف مسئله ای را شناسائی می کند که موضوع مرکزی بررسی و تحقیق اوست. سپس راه حل پیشنهادی را به تجربه و آزمون می گذارد. روش تجربی به او امکان می دهد که کار خود را نقد کند و تا رسیدن به حل مسئله پیش برود. بدین شیوه، چنین عقلی به یکی از دو نتیجه زیر می رسد:

4/1. از راه تجربه، شناخت او از مسئله و از راه حل آن، تصحیح شده و بنا بر این حق و دقیق و شفاف گشته و او به این نتیجه می رسد که راه حل پیشنهادی قرآن صحیح است. و روشن است هرگاه مسئله همه مکانی و همه زمانی باشد، راه حل نیز می باید در همه وقت و همه جا صدق کند.

4/2. از راه تجربه، شناخت او از مسئله و از راه حل آن، تصحیح شده، و بنا بر این دقیق و شفاف به این نتیجه می رسد که راه حل پیشنهادی، راه حل صحیح مسئله نیست و یا راه حل بهتر از آن وجود دارد. در حالت دوم، عقل آزاد چون نمی تواند بدین نتیجه خود را قانع سازد، بنا را بر این می گذارد تا کامل کردن علم خویش پیش رود. از این رو، نتیجه ناتمام دوم را موضوع کار و تحقیق بعدی می کند و در همین مسیر ممکن است به این نتیجه برسد که بسا یافتن راه حل صحیح در گرو رعایت اصل یا اصولی است. این روشی بود که خود من در زمان بررسی موضوع جرم و مجازات در قرآن که در کتاب حقوق انسان به تفصیل آورده ام پیش گرفتم. عقل آزاد، این بار، راه حل را با توجه به اصول حاکم بر آن بکار می برد. در صورتی که قرآن بیان آزادی باشد، اصول حاکم بر این یا آن راه حل، او را به بهترین راه حل در خور زمان و مکان راه می برند. و اگر هم در حین تحقیق قرآن را بیان آزادی نیافت، چنین عقلی شجاعت لازم را دارد که بگوید: تجربه مرا به این نتیجه رساند که قرآن بیان قدرتی است نظیر دیگر بیانهای قدرت و محکوم به ایجابات زمان و مکان خود. با این حال، چون خود را خدا نمی دانم، هم از نقد تجربه خود استقبال می کنم و هم خود به نقد آن می پردازم. اگر به یمن نقدها و ادامه تجربه، خود را بر خطا یافتم، از خطای خود باز می گردم.

  تکرار می کنم «من قال» (برای مثال، خدا گفت یا پیامبر گفت) را جانشین «ماقال» (متن قرآن) کردن، عقل توجیه گر را گرفتار تناقضهای حل ناکردنی فراوانی می کند. 

5. حق ها با واقعیت ها رابطه برقرار می کنند. غیر از این که حقوق هر موجود، ذاتی او هستند، هیچ حقی با مجاز و با قدرت رابطه برقرار نمی کند زیرا قدرت ناقض حق است. اگر هم اکنون دین، به جای دین حقوق بودن، دینِ تکالیف بریده از حقوق گشته است، بدین دلیل است که معطوف به قدرت شده است. ولی قدرت، به محض معرفت انسان بر حق - که لازمه چنین معرفتی آزادی بیان و مبارزه با سانسور است - ، از این میان بر می خیزد. به بیانی کامل تر، «حق می آید و باطل می رود» . در حقیقت، عقل آزاد جز رابطه مستقیم با واقعیت برقرار نمی کند و عقل قدرتمدار نمی تواند با واقعیت رابطه «مستقیم» برقرار کند . زیرا از راه قدرت با واقعیت رابطه بر قرار می کند و می کوشد عین را تابع ذهن بگرداند. تمامی عقلهای قدرتمدار میان عین و ذهن رابطه تابعیت بر قرار می کنند. در این رابطه ، واقعیت همواره باید تابع دلخواه ذهن باشد درحقیقت این رابطه را برای آن برقرار می کنند که واقعیت را تخریب و آن را هزینه هرچه بزرگ تر و متمرکزتر کردن قدرت کنند. عقل توجیه گر اصلاً این پرسش را از خود نمی کند که چگونه قرآن می تواند روش بکار گرفتن انسان و زینده ها و هر آنچه در طبیعت هست بسود قدرت باشد؟ چنین عقلی این پرسش اساسی را از خود نمی پرسد، زیرا از رابطه حق با واقعیت غافل بوده و برآنست تا بیان قدرت دلخواه خود را جانشین بیان قدرتی کند که بسا دیروز می پسندید و امروز نمی پسندد. 

  به مناسبت یادآور می شوم که اگر قرآن رهنمودی برای دولت، در معنای ساختار سازمان یافته قدرت، ندارد، بدین جهت است که تا آن روز که دولت سازماندهی مدیریت جامعه با مشارکت همه اعضای آزاد و برخوردار از حقوق آن نگشته ، دولت ساختار قدرت است و قرآن روش آزاد کردن انسان از قدرت است و نه توجیه آن. قرآن از آنجا که روش آزاد کردن انسان از قدرت است، روشهای آزادی انسان از قدرت و انحلال آن را یک به یک شناسانده و انسانها را به بکار بردن آنها می خواند. [1]

6 . قرآن روش آزاد ماندن عقل را به او ( عقل) یادآور می شود و، جای جای، هشدار می دهد که هرگاه توجیه گر شود، تخریب را روش می کند و کار خود را همواره با تخریب آغاز می کند. چرا؟ زیرا چنین عقلی از آنجا که در خود خلاقیتی نمی یابد، می کوشد چیزی را خراب کند تا بلکه بدین وسیله دلخواه خود را جانشین آن کند. یا بیان آزادی را خراب می کند تا بیان قدرت را جانشین آن کند و یا این بیان قدرت را خراب می کند تا بیان قدرت دیگری را جانشین آن کند . حال آنکه کار عقل آزاد نقد آنچه هست است به قصد پیراستن آن از نقص ها است . دانش، دانش را خراب نمی کند بلکه آن را نقد می کند تا کمال بجوید. از این رو است که قرآن، روش تخریب دینهای پیشین را در پیش نگرفته است. بلکه آنچه را هست نقد می کند و آنچه را هم نیست پیشنهاد می کند تا بیان آزادی کاملی را در اختیار انسان بگذارد. این روش متعلق به فرهنگ آزادی است. این که قرآن دارای چنین روشی است، و این که هیچ بیان قدرتی را نمی توان یافت که حاصل تخریب بیان قدرت دیگر نباشد، آشکار می کند که قرآن بیان قدرت نیست. 

  حال با الهام از این روش قرآن، باید ببینیم آن نظرها یی که در مقدمه بحث ذکر شده بودند شیوه نقد را پیش گرفته اند یا شیوه تخریب؟، یعنی آیا ساخته ای را نقد می کنند تا همان ساخته کمال جوید و یا آن را تخریب می کنند تا ساخته خود را جانشین آن کنند؟ بررسی نظریه های مذکور با چنین دیدی به ما می تواند بگوید آیا عقل ها آزاد بوده اند یا توجیه گر؟ و همچنین ما را از این واقعیت آگاه می کند که آیا خود این نظریه های عصری ساز به جای جبران ویرانی های رخ داده (برای مثال و در ایران کنونی، به ویرانی ها و ستم گستری های ناشی از شکل گیری نظریه ولایت مطلقه فقیه که نظری ضد قرآنی است توجه شود)، موجب نشده اند که طول عمر اسلام از خود بیگانه در بیان قدرت ( دین دولتی یا دین ابزار دولت و قدرتمداری ) بیشتر شود و در وطن ما و بلکه بسیاری از مناطق دنیا، ویرانی بر ویرانی و ستم بر ستم بیفزاید؟

7. عقل توجیه گر، چون ثنویت را اصل راهنما می کند، هم خود را محدود می کند و هم موضوع کار خود را. به محدود کردن قرآن به زمان و مکان خاصی پیش از این پرداختم و به هنگام پرداختن به اشکالهای 10 گانه، باز می پردازم. اما مهم ترین خطای چنین عقلی، محدود کردن کار به دو بیان قدرت و بکار بردن قیاس صوری در مقایسه این دو و غفلت کامل از بیان آزادی است. پیش از پرداختن به انواع قیاس های صوری میان احکام قرآن و احکام مندرج در بیان های قدرت این عصر، اگر عقل به کار اصلی خودش واگذاشته می شد با این پرسش مهم آغاز می کرد که آیا قرآن بیان آزادی هست یا نیست؟ قرآن خود به تکرار می گوید یک بیان است، به این معنا که سامانه ای از اصول راهنما و فروع، از حقوق و روشهای عمل به حقوق و شیوه های خشونت زدائی و... است. اما در همه این نظرها، از دیدن این سامانه و طرح این پرسش اساسی غفلت می شود. 

8. عقل توجیه گر راه حل را از خود مسئله (برای مثال، رشد و توسعه انسانی) بدست نمی آورد. به بیان روشن تر، این انسان بمثابه واقعیت نیست که می باید راه و روش زندگی آزاد را در پیش گیرد بلکه او می باید به قالبی درآید که عقل توجیه گر از پیش خود ساخته و یا به عاریت گرفته است. خاصه مشترک تمامی بیانهای قدرت اینست که انسان فعال را به انسان فعل پذیر بدل می کنند و ناگزیرش می سازند خویشتن را به این و آن قالبی درآورد که این یا آن بیان قدرت ارائه می کند. این بیانها در واقع به انسان نقشی نمی دهند، به قدرت است که نقش می دهند. به قدرت نقش می دهند و خشونت را روش می کنند زیرا انسان که موجودی ذاتاً حقوقمند و مجموعه ای از استعدادها است و از راه عمل به حقوق و بکار انداختن استعدادها رشد می کند نیاز به برخورداری از حق صلح و فراخنای لااکراه دارد و بنده قدرت نمی شود. برای آنکه به قالبی درآید که قدرت می سازد، باید از رشد در آزادی بیفتد و عقیم شود. عقیم شدن و به قالب درآمدن جز با کاربرد خشونت امکان پذیر نیست. 

  رشد و ترقی زمانی در غرب اسطوره شد. امروز، اهل تحقیق می گویند این اسطوره شکسته است. با وجود این، همچنان این اسطوره توجیه گر تحمیل قالب هائی است که بیان قدرت ساخته اند و عقول انسانها در آنها ساخت می گیرند. برای مثال، لیبرالسیم به مثابه بیان راهنمای سرمایه داری، به قول مارکوزه[2] ( نویسنده کتاب انسان تک بعدی)، انسان را در مصرف کننده ناچیز می کند. نازیسم و فاشیسم و لنینیسم – استالینیسم و مائوئیسم و بعثیسم و ولایت مطلقه فقیه و... قالبهای دیگری هستند که عقول چند نسل از انسانها، در طول یک قرن، در آنها ریخته شدند. حاصل آن، ویرانی های عظیم و مسائلی شدند که همچنان بر هم افزوده می شوند . بدین قرار، نظریه ای که «عصری کردن» انسان و زندگی را هدف قرار می دهد ، بنفسه، اعتراف به این واقعیت است که راه حل در بیرون مسئله، پیشاپیش تشخیص داده شده است و انسان می باید خود را با آن تطبیق دهد. در قرنی که گذشت، فراماسونهای ایرانی، بر آن شدند که تمدن فرنگی را بی دخل و تصرف باید پذیرفت و ایرانی می باید در این قالب شکل بگیرد . استبداد پهلوی ها مأمور در آوردن ایران به این قالب شد . این روش در ایران و هر کشور دیگری که بکار رفت، شکست خورد . زیرا ضد رشد و ضد حیات، ( حیات بمثابه مجموع حقوق و استعدادها در فعالیت و رشد) بود .

  اما عقل آزاد می کوشد قبل از هرچیز خود را از اسطوره ها آزاد کند و در انسان، بمثابه موجودی رشد یاب بنگرد و برای رشد او نیز، تعریف و روشی را بیابد که بر پایه آن، نه قدرت، که انسان از راه عمران طبیعت و تدارک محیط زیست برای همه زیندگان، رشد کند، نه این که خود و محیط زیست را به ویرانی سوق دهد. عقلی که می خواهد از طریق مقایسه یک شکست خورده (تجددِ غرب یافته) با شکست خورده دیگر (سنتِ فقه ساخته) و استفاده از «فکر جمعی جبّاری» که تحت نام «عصری» و «مترقی» و «مدرن» و این یا آن اسطوره سازی ها، حل مسئله کند، پیش از این راه بجائی نبرده است و بعید است از این پس نیز راه بجائی ببرد. آنچه هنوز جایش در میان بسیاری از نظرپردازان ما خالی است پیشنهاد روش رشد در آزادی و کرامت مندی است که هم به انسان این عصر و هم به انسان های عصرهای آینده بتوان آن را پیشنهاد کرد . 

  زنهار! همانطور که هر حقی ذاتی حیات است، هر راه حلی نیز ذاتی مسئله ای است. راه حل بیرون از مسئله، قدرت فرموده و، بنوبه خود، مسئله ساز است. تافلر مدعی است مسائلی که در یک عصر ایجاد می شوند، در عصر پس از آن حل می شوند. اما زمان شهادت می دهد که قدرت مسئله هائی را که ایجاد می کند، نه تنها نمی تواند حل کند، بلکه مسئله های جدید می سازد و برقبلی ها می افزاید. مسئله ها وقتی راه حل می جویند که بیان آزادی جانشین بیان قدرت شود.

9. از آنجا که هر تخریب و هر تحدیدی متکی به تبعیضی است، عقل توجیه گر نیز تبعیض تراش است . از این رو، در ابتدا از تقسیم محتوای قرآن به خطاپذیر و خطاناپذیر شروع می کند و به سود بخشی از قرآن که به زعم او خطاناپذیر است تبعیض قائل می شود تا به دنبال آن، بسود نظری تبعیض برقرار کندکه مطلوب اوست و می خواهد هرجور شده آن را جانشین «بخش خطاپذیر» کند . غافل از این که تبعیض میان این و آن زمان و مکان ساختن و بی توجه به این امر که چه بیانی راه و روش آزاد شدن انسان از بندگی قدرت است و کدام بیان نیست، بیانی را کهنه و بدوی و بیان دیگری را نو و مدنی انگاشتن، خواسته یا ناخواسته، کار را به تبعیض ویرانگرتری می کشاند: تبعیض بسود قدرت و به زیان آزادی. به سخن دیگر خالی پنداشتن قرآن از بیان آزادی و حقوق انسان و غیر انسان . غافل از این که اگر قرآن از بیان آزادی و حقوق خالی باشد، لاجرم از بیان قدرت پر است. و اگر چنین است، پذیرفتن بخشی و نپذیرفتن بخش دیگری، مشکل را حل نمی کند بلکه مشکل بر مشکل ها می افزاید. زیرا صاحب چنین نظری همچنان در محدوده بیان قدرت می ماند و حاصل کارش این می شود که نزاع جدیدی بر نزاعها و مسئله ای بر مسئله های موجود بیفزاید.  

این غفلت عقل توجیه گر، از سویی، از روی ناچاری است زیرا تا قرآن از بیان آزادی خالی و از بیان قدرتی متعلق به روزگار 14 قرن پیش تلقی نشود، این عقل نمی تواند، از راه مقایسه صوری، آن را در قیاس با این یا آن بیان قدرتِ « مدرن »، کهنه و بدوی بخواند . 

  در پایان این بخش از مطالعه که در نقد عمومی و مشترک نظریه های ابراز شده پیرامون وحی قرآنی بود، خاطر نشان می کنم که غالب نظرهایی که نقد شدند در آنچه مربوط می شود به درماندگی اسلامِ از خود بیگانه در بیان قدرت، که استبدادهای ضد رشد در جامعه ما و یا سایر جامعه های مسلمان عامل و در همان حال حاصل آنند، برحق هستند و معمولاً نیت خیری را گزارش می کنند که صاحبان آنها دارند. مایلم در برداشتی همدلانه با آنان بگویم این نظرها قصد آزاد کردن انسان مسلمان از ضد اسلامی که جانشین اسلام گشته است را در سر دارند. اما امید که صاحبان نظرها بهوش باشند که انسان مسلمان از چاله در نیامده به چاه نیفتد.

اینک در بخش بعدی بحث به نقد تک تک احکام دهگانه ای که از رهگذر آن نظرها صادر گشته اند و در آغاز نقد فهرست کردم می پردازم.

 

نقد احکام دهگانه:

 

حکم اول: جاودانه بودن و الهی بودن قرآن به باور قدما و عصری کردن و انطباق پذیر کردن آن با مقتضیات زندگی «مدرن»

  هرچند این حکم را در نقد عمومی به بحث گذاشتم، در این جا تنها خاطر نشان می کنم: هرگاه قرآن بیان قدرت باشد، قابل عصری کردن و انطباق پذیر کردن با مقتضیات یک زندگی حقوق مدارانه نیست و باید از خیر آن گذشت. زیرا تناقضی حل نکردنی ببار می آورد : پرستش خدایی که از یک سو می فرماید: «رشد از غی آشکار شد» و از سوی دیگر، دینی را روش زندگی انسان می کند که تحمل رشد انسان را نمی آورد! افزون بر این، می باید از تجربه واقع شده در جامعه های مسلمان نیز پند گرفت: اسلام در طول زمان، مکرر با قدرت انطباق داده شده است و حاصل آن استبدادهای حاکم بر جامعه های مسلمان و درماندگی این جامعه ها است. در اینجا ممکن است گفته شود مسیحیت (مذهب کاتولیک و پروتستان) خود را با تحول جامعه ها تطبیق داده است و از ضدیت با کرامت و حقوق انسان ، به موافقت و بسا حمایت ازکرامت و حقوق انسان متحول گشنه است. بنا بر صورت ، چنین است. اما بنا بر واقع، مسیحیت در همین دوران « مدرن » دائم با بیان های قدرت (مثلاً در آلمان نازی با ناسیونالیسم خشن) و در حال حاضر با لیبرالیسم، بمثابه اندیشه راهنمای سرمایه داری، بعضاً یا کلاً انطباق جسته است. هرچند پاپ ژان پل دوم این سرمایه داری را مورد انتقاد قرار داده است، اما همچنان به رغم این که مسیحیت دین بخش مسلط جهان است، ناتوان از پیشنهاد راه رشدی است که در آن نه قدرت سرمایه ،که انسان رشد کند. و نیز، ناتوان از گشودن فضای معنوی، فراخنای لااکراه، بر روی همه انسان ها، از جمله کسانی است که خارج از سنت مسیحی غربی اند. کلیسا در جاهایی با مادیت بس خشن این سرمایه داری دمخور گشته است و بنابراین تاکنون توانا به پیشنهاد سامانه ای نشده است که به انسانها در همه جای دنیا امکان دهد از بند روابط قوائی سخت فرساینده رها شوند. 

  راستی اینست که اگر کسی هست که قرآن را بیان آزادی نمی یابد، درخورترین کار برای او این است که در پی یافتن بیان آزادی شود. اگر بدین کار روی آورد، در می یابد که خاصه اصلی بیان آزادی این است که اصول راهنما و حقوقی را در بر می گیرد که رشد انسان را در فراخنای لااکراه میسر می سازند. و چون قالب نیست، روش نوبه نو شدن است و نه مانع آن . برای مثال، در موضوع مجازات ها، از جمله، اصل را بر جبران و ترمیم می گذارد. هر اندازه جامعه از روابط قوا آزاد تر، جرائم کمتر و خشونت به عنوان روش کاستن از جرائم، کم نقش تر. بنا بر این، در جریان رشد، کارآئی این اصل و دیگر اصلهای راهنمای قضاوت بیشتر . عصری شدن در اندیشه راهنمای عدالت اگر به معنای اقبال به بیان آزادی باشد چنین مسیری را در موضوع نظام جزایی، برای مثال، خواهد پیمود، نه این که دائماً بر دامنه و شدت کیفرهای ضدکرامت انسانی مثل زندان بیفزاید.

 

حکم دوم: حاصل نزاع اشاعره و معتزله و فایده آن در این زمانه:  

  بحث میان معتزله و اشاعره –که اشاعره خود انشعابی درون معتزله بود- بحث میان دو دیدگاه فلسفی در میان مسلمانان است که هر دو هم ریشه در فلسفه یونان دارد. بحث قدیم و حادث بودن قرآن و نسبت عقل و دین به یکدیگر و جبر و اختیار بسا گرایش به فلسفه یا بیزاری از آن، میان این دو نحله جریان داشت اما هیچگاه به بحث از بیان آزادی بودن یا نبودن قرآن سرباز نکرد. رواج منطق صوری، هر دو را از توجه به این پرسش باز داشت. در طول زمان، بحث ادامه یافت اما غفلت از بیان آزادی نیز همین طور. پرسش آن عصر و امروز و فردا همچنان اینست: قرآن بیان آزادی هست یا نیست؟ عقلی که، به زعم اشاعره، معتزله آن را تا مقام خدائی بر می کشید، آیا بدون اصل راهنما می تواند عمل کند یا نمی تواند؟ روش کار می خواهد یا نمی خواهد؟ چه کسی مدعی شده است که عقل بی نیاز به اصل راهنما و روش عمل می کند؟ اگر چنین کسی بوده است، کیست و حجت او بر مدعای خود چیست؟ اگر چنین فیلسوف و غیر فیلسوفی وجود ندارد، ما که امروزه به مدد فلسفه های انتقادی جدید اصل راهنما و روش سازگار با عقل قدرتمدار و توجیه گر را می شناسیم، چرا درنگ می کنیم و به سراغ اصل راهنما و روش سازگار با عقل آزاد نمی رویم؟ پاسخ این پرسش است که بسا فلسفه عقل را از بن بستی که در آنست و هابرماس می کوشد با نظریه «عقل ارتباطی» یا جان رالز با نظریه «عقل جمعی» آن را حل کند، رها می کند.

 

حکم سوم: قرائت سوریانی – آرامی قرآن و کار برد آن:

در باره قرائت سوریانی – آرامی قرآن و آیه حجاب ( آيه 31 سوره نور) که مورد بررسی برخی قرآن پژوهی های زبان شناسانه واقع شده است چند نکته را باید خاطر نشان کرد: 

1. از این راه نمی توان مشکل را حل کرد. آنچه هم انجام شده است مشکلی بر مشکلها افزوده است. چرا که با این نوع تفاسیر، نزاع جدیدی در می گیرد میان آنها که خداوند را حافظ قرآن از هر نوع تغییر معنا می دانند و بر آنند که خداوند و پیامبر و اصحاب او، روشی را بکار برده اند که در کتابت، معانی آیه ها تغییر نکنند، و کسانی همانند صاحب کتاب قرائت سوریانی – آرامی که بر آنند روند کتابت سبب تغییر معانی شده است. هرگاه خوب تأمل ورزیم هر دو عقل، واجد ویژگی های عقل توجیه گر اند: یکی حجاب فقهی را «زینت زن» می داند و آیه را «آیه حجاب» می خواند و دیگری بی حجابی را توجیه می کند و می گوید «خمار» همان شالی بوده است که مسیحیان به کمر می بسته اند! حال آنکه آیه با هیچیک از دو توجیه نمی خواند. 

2. آیه با هیچ یک از این دو نظر نمی سازد زیرا هرگاه در کتابت، کلمه هائی و یا معانی کلمه هائی و یا معنی آیه یا آیه هائی تغییر کرده باشند، می باید آن معنی یا معانی در خود همان آیه و با آیه های دیگر تناقض پدید آورده باشند. برای مثال، هرگاه کلمه «خمار» شالی معنآ دهد که مسیحیان بر کمر می بستند، اولا  با شالی که بر کمر می بندند - هنوز هم در بخشی از روستاهای ایران بیشتر زنانی که پا به سن می گذارند، شال بر کمر می بندند - چگونه بتوان سینه را پوشاند به ترتیبی که هم شال باشد و هم سینه را بپوشاند و هم دستها را آزاد بگذارد؟ ثانیا  چون قصد، پوشاندن سینه است، سخن سر راست (لسان مبین) این می بود که آیه از زنان بخواهد پیراهن هائی که سینه را باز می گذارند، نپوشند. 

  هستند کسانی که «خمار» را مقنعه ترجمه کرده و آیه را اینطور معنآ کنند: «سینه های خود را با مقنعه بپوشانند». گذشته از این که مقنعه کلمه ای عربی و به معنای رو بنده است، اگر مراد روبنده بود، کلمه خمار بکار نمی رفت . بکاربردن منطق صوری از سوی چنین مترجمانی و صادر کنندگان حکم «پوشاندن سینه با مقنعه»، آنها را از این واقعیت غافل کرده است که این سان معنا کردن آیه، بنفسه گویای این امر است که زنان پیراهن سینه باز می پوشیده اند و خداوند به جای آنکه از آنها بخواهد پیراهن سینه باز (به اصطلاح غربی «دکلته») نپوشند، از آنها خواسته است با روسری یا مقنعه خود، سینه و برِ عریان خود را بپوشانند! اما سئوال این است که در کجای قرآن از زنان خواسته شده است که روسری بر سر کنند و یا سر و صورت را با مقنعه بپوشانند تا در آیه 31 سوره نور از آنها بخواهد با همان روسری یا مقنعه سینه و برِ عریان خود را بپوشانند؟ افزون بر این که آن روسری و یا مقنعه ای که سینه و بر را بپوشاند، دیگر روسری و مقنعه نیست؛ چادری است که مأخوذ از زنان اشرافی ایران قدیم می تواند باشد. این نوع بیان در شأن یک عقل عادی نیست چه رسد به عقل آزاد صاحب قرآن که بیان خود را سرراست و شفاف می خواند. سخن شفاف و سرراست این بود که بگوید یقه پیراهن خود را ببندید. 

3. هرگاه قرار باشد قرآن زبان همه زمانها و همه مکان ها باشد، می باید کلمه ها همواره یک و همان معنا را داشته باشند. به ترتیبی که آمد، این معنی می باید شفاف و سرراست باشد. بنا بر این، اگر خمار، پوشش معنی می داده است (الخمار من الخمر ، وأصله السّتر ، يقال : خمر الشّيء يخمره خمراً ، وأخمره أي ستره ) اینک نیز می باید پوشش معنی دهد. این پوشش می تواند سینه را بپوشاند وقتی پیراهن است و می تواند سر را بپوشاند وقتی روسری است. در آیه، سخن از پوشاندن سینه است و این کار از پیراهن بر می آید. می باید امروز نیز همان معنی را بدهد. فعلی که در آیه بکار رفته است (یضربن ) نیز گویای بستن یقه پیراهن است . 

  افزون بر این، این معنی نمی باید بیانگر تبعیض (میان زن با مرد) باشد. برای مثال، در قرآن، اثر جاذبه جنسی یوسف بر زن حاکم مصر و زنانی که او به مجلس خود دعوت کرده بود، به روشنی توصیف می شود. اثر این جاذبه بدانحد است که کاردها میوه های در دست زنان را دو نیم می کند تا به کف دستها می رسد بی آنکه متوجه درد آن شوند. با وجود این، بنا بر قرآن، خداوند از یوسف ( ع ) نخواست «حجابی» را بر سر کند که از قرن سوم هجری بدین سو، رواج گرفت. این معنی (یعنی پوشش) نمی باید با اصول راهنمای قرآن تناقض پیدا کند. برای مثال، حجاب بمثابه پوششی که بیانگر منزلت مادون زن نسبت به مرد باشد، هم با اصول راهنمای قرآن (مانند اصل برابری) ناسازگار است و هم با تمام آن آیه ها که زن و مرد را زوج و همشأن یکدیگر می شمارد و ملاک کرامت بیشتر را تقوا می گرداند. بر مبنای روش عقل آزاد پرسش آخر در اینجا این است که این معنی قرآنی راه حل کدام مسئله در روابط انسانی است؟ با اندکی دقت متوجه می شویم برای این است که سکس در خدمت قدرت نقش پیدا نکند و در قلمرو زناشوئی، رابطه جنسی به رابطه ای آزاد تبدیل شود که در آن منع ها و ممنوعیت های جنسی میان زن و شوهر یکسره ملغا باشند، به ترتیبی که التذاذ جنسی دو همسر (هم در جسم و هم در عقل) از یکدیگر کامل باشد، ولی در بیرون از آن، رابطه زنان و مردان رابطه عقل آزاد با عقل آزاد باشد و نه تن با تن. برای شکل گیری چنین رابطه ای می توان پرسش را ادامه داد و نشان داد کدام پوشش است که در خور زنان و مردانی چنین است؟ در کتاب زن و زناشوئی به ویژه در صفحات 102 تا 153 راه حلهایی را که برای این مسئله پیشنهاد شده اند، یکی یکی نقل و نقد کرده ام و راه حلی را هم بر اصل موازنه عدمی تشریح کرده ام.  

ادامه بحث را در شماره بعد پی خواهیم گرفت.  

 

 

-1در کتاب کیش شخصیت روشهای تخریب خود و دیگران با توجه به قرآن به تفصیل آمده است. برای مطالعه بیشتر به این کتاب مراجعه کنید. نسخه آنلاین این کتاب در سایت ابوالحسن بنی صدر با نشانی زیر در دسترس است:

 

http://www.banisadr.com.fr/Books/Kish-shakhsiat/html/Kish_shakhsiat.html

  

2 -رک: هربرت مارکوزه ،انسان تک ساحتی، ترجمه محسن مؤیدی، انتشارات امیرکبیر،چاپ سوم، تهران ۱۳۶۲

یادآور می شوم مارکوزه یکی از دلایل انحطاط انسان در عصر حاضر را توسعه فلسفه هایی می داند که منطق صوری راسرلوحه عقل خود قرار داده اند. از نظر مارکوزه منطق صوری، منطق توجیه واقعیت های جاری است و به منظور توجیه پابرجایی واقعیت های ظالمانه عصر مدرنیسم همچنان در فلسفه های مدرن رواج دارد.  


 

   

 

 



  

 

 





قرآن کلام خدا، کلام محمد، یا آمیزه ای از هر دو؟

سر مقاله روزنامه انقلاب اسلامی در هجرت شماره 694 

تاریخ انتشار 11 فروردین 87 برابر با 11 مارس 2008 

 

پرسشها از حسن رضائی و پاسخها از ابوالحسن بنی صدر 

 

 

قرآن کلام خدا، کلام محمد، یا آمیزه ای از هر دو؟

بررسی ای بر مبنای اندیشه موازنه عدمی

 

 

بخش اول: درآمدی به بحث و توضیح اجمالی جریانات فکری حاضر

همانگونه که مستحضرید در فضای روشنفکری ایرانی، به ویژه در میان گروههایی که به گفتمانهای اسلامی توجه دارند، مدتی است بحثی پایه ای و سرنوشت ساز در باره نحوه تکوین متن مرکزی اسلام، یعنی قرآن، در جریان است. بی تردید قرآن در ایجاد و توسعه تمدن مسلمانان نقشی بینادین داشته و خواهد داشت و شاید با اندکی مسامحه بتوان گفت دین اسلام دینی است که بیش از هر دین دیگری مبتنی بر متن و کلام نوشته شده است. از این رو عطف توجه به تحولات تازه در باره خود قرآن برای همه کسانی که به ایجاد گفتگوی جدی میان ادیان و فرهنگ های مختلف و به خصوص به پیدایش گفتمان های دینی آزادیخواهانه و عدالت طلبانه در جهان اسلام امید دارند ضروری است. گرچه بحث ومناقشه کلامی در باره قرآن و این که نسبت آن با شخص پیامبر اسلام و تجربه های درونی و فردی او تا چه حد است، دارای سابقه ای طولانی است و از همان قرون نخستین اسلامی این بحث به گونه ای میان اشاعره و معتزله وجود داشته است، با توجه به فضای دینی و فرهنگی کنونی، بحث فعلی به نظر می رسد ابعاد جدی اجتماعی، سیاسی، حقوقی و فرهنگی یافته است. تا حدی که متاسفانه به منظور سرکوب آزادی بیان، برخی سخن پردازان به جای بحث و اندیشه ورزی به شیوه های نیکو و حقوق مدارانه، حربه تکفیر و تفسیق و ارتداد هم به میان آورده اند. 

 

سخن از جاودانی بودن-الهی بودن تمامیت همین قرآن موجود به عقیده اکثریت، و متحول بودن-عصری بودن آن به عقیده مخالفان، در دوره کنونی، به دلایل گوناگون سیاسی و فرهنگی و حقوقی، به خصوص با توجه به بن بست های تئوریک روشنفکران دینی در یافتن پاسخی قانع کننده به پرسش دین و آزادی، پراهمیت تر از همیشه نشان می دهد، تا حدی که بسیاری از گروههای فکری از جمله روشنفکران دینی در کشور امیدوارند با باز گشایی و تشدید این بحث راهی برای گذار از معضلات مختلف امروزی مسلمانان در برابر اقتضائات زندگی مدرن، که از دید آنان بسیاری از این موانع به گزاره ها، آموزه ها و اوامر و نواهی موجود در خود متن مرکزی اسلام برمی گردند، گشوده شود. همزمان نباید از نظر دورداشت که در این تحول فکری، استفاده از مطالعات مشابه فراوانی که در مورد متن مقدس مسیحیت انجام گرفته است و نیز دستاوردهای زبان شناسی های نوین، زبان شناسی تاريخی و واژه شناسی تطبيقی، و نیز تکامل پژوهش های تاریخی و تطبیقی در مورد ادیان و متون دینی به روشنفکران منتقد در جهان اسلام کمک کرده است تا در مقایسه با تجربه اولیه این بحث در میان اشاعره و معتزله، ابعاد تازه تری از این بحث را با ذکر مصادیق عینی تری مطرح کنند.

 

برای نمونه، یکی از زبان شناسان قرآن پژوه آلمانی به نام کریستوف لوکزمبرگ که می گوید از طرفداران گفتگوی روشن اسلام و مسیحیت است، در سال 2000 تحقیقی با عنوان "قرائت سوریانی-آرامی قرآن، بحثی در باره زبان قرآن"[1] منتشر کرده است که در آن ادعا دارد قرآن موجود در میان مسلمانان محصول تحولات تاریخی گوناگونی است که عمدتاً در قرون 2 و 3 هجری رخ داده است، نه در دوران حیات پیامبر و خلفا. به ادعای او زبان عربی قرآنی خود یک زبان ساخته شده در همین قرن 2 و 3 است. متون عربی و ادبيات عربی ای که قرآن در قالب آن به نگارش در آمده است، از اوائل قرن دوم هجری و بیشتر در قرن سوم هجری ساخته شده است. به لحاظ تاریخی اولين واژه شناسی عربی مبتنی بر ادبيات قرآن توسط الخليل ابن احمد به نام کتاب «العين» و ۱۵۰ سال پس از مرگ پيامبر اسلام منتشر شد. از اين رو آن نسخه ای که در زمان عثمان تدوين و يکسان سازی شده است مبتنی بر زبان نوشتاری- گفتاری آرامی -سوری و نه عربی کنونی بوده است. درست است که این دو زبان-شاید هم بهتر باشد بگوییم یک زبان چون زبان سوریانی یک گویش از همان آرامی است- با عربی کاملا خویشاوند هستند ولی این ها یکی نیستند و دستگاه واژگانی آنها دارای تفاوت های فراوانی است. شاید از همين روست که از دیرباز مسلمانان در فهم برخی از آیات با اشکال جدی تفاهمی مواجه بوده اند و آنها را رازگونه و دارای ابهام و اعوجاج و بنابراین، لازم التاویل می یافته اند. می توان حدس زد که برخی واژه ها و عبارات آرام-سوریانیِ ابتدایی قرآن وقتی به زبان عربی تازه مدون شده در دو قرن بعد بدل می شوند، معانی ناشناحته ای از دید زبان عربی پیدا می کردند. این پژوهشگر از چند نمونه یاد می کند که نمونه جالب آن آيه 31 سوره نور است كه معروف به آیه حجاب است و در فهم رایج مسلمانان دلیل اجباری بودن حجاب دانسته می شود. وی می گوید معنای این آیه با رجوع به زبان آرامی- سوریانی چیز دیگری می شود. توضیح آن که متن عربی آيه ۳۱ سوره نور تاکنون با معانی گوناگونی فهمیده شده است که مشهورترین آنها که مبنای حکم اجباری بودن حجاب فقهی هم هست این است که معنای آیه "وليضربن بخمرهن علي جيوبهن " این است که «...زنان مسلمان بايد روسرى خود را بر سينه های خويش [فرو] اندازند...»، اما او می گوید معنای سوری- آرامی اين عبارت می شود: «آنها بايد شال خود را دور کمرشان ببندند». اين شال و کمربند ظاهراً همان کمربندی است که در سنت مسيحی، مسيحیان به دور کمر خود می بستند و به معنای مؤمن بودن فرد بود. این تحقیق با فرضیه های رایجی که به ویژه در میان دین شناسان مقایسه ای نسبت به ریشه های مشترک قرآن، تورات و انجیل، هم در سطح واژگانی و هم مضامین و معانی، می سازد. زبان و ادببات سوریانی-آرامی زبان مسیحیت بوده است و چون در زمان تدوین قرآن، زبان عربی زبان نگارشی و مدونی نبود کتابت نزد عرب ها به سوریانی- آرامی انجام می گرفت.  

  

اما باز فراتر از این رویکردهای زبان شناسانه به قرآن که اصالت معهود در بخش هایی از متن قرآن را با تردید جدی مواجه می سازند، دسته ای دیگر از متفکران و متکلمان مسلمان (به ویژه به تازگی در آثار عبدالکریم سروش و محمد مجتهد شبستری) قرار دارند که بحث از معنای وحی قرآنی را به شکل اساسی تری پیش می کشند. البته همزمان ناگفته نماند که این رویکردها در دو سده اخیر گاه به گاه در آثار شرق شناسان غیر مسلمان در باره قرآن مطرح می شده است. اما به نظر می رسد، دست کم برای روشنفکران مسلمانی چون آقایان سروش و شبستری، هدف از این روش قرآن پژوهی این است که فهم خود متن قرآن و نحوه تولید آن را از حالت تعبدی و دگم به امری عقلایی و علمی و عصری برگردانند. به تعبیر آقای سروش، هدف تقویت تلقی بشری از قرآن و جستجوی دین حداقلی است. به نظر می رسد از دید این متفکران تا زمانی که قرآن "کلام ناب الهی" دانسته می شود راه فهم عقلایی و عصری و علمی قرآن (برای نمونه کاربرد آورده های جدید علمی در زبان شناسی نوین و روشهای جدید در نقد تاریخی و هرمنوتیک و معناشناسی و...) بسته است و اگر راه حل نهایی ای برای گشودن بن بست های تفسیری فعلی و در نتیجه ایجاد امکان سازش اسلام و مدرنیته قابل تصور باشد در تغییر تلقی مسلمانان از خود متن مرکزی اسلام است. به عبارت دیگر، اگر بخواهیم راهی برای اعتبار تفاسیر و برداشت های گوناگون از متن باز کنیم باید آن را متنی انسانی بفهمیم که مثل هر متن انسانی دیگری همه بخش های آن حقیقت نیست و حتی ممکن است دارای تعارض ها و سستی هایی نیز به لحاظ حقیقی باشد. در روند این علمی دیدن است که متن به عنوان ساخته ای بشری معرفی می شود. 

  به طور کوتاه، در این رویکردهای جدید، قرآن نه کلام مستقیم و دست نخورده خدا بلکه کل آن یا حداقل بخشی از آن، کلام شخص پیامبر و ناشی از تجربه شخصی و عرفانی خود او متناسب با همان شرایط و اوضاع و احوال فرهنگی، زبانی، علمی، حقوقی و اجتماعی (عشایری-قبیله ای و بازرگانی) مکه و مدینه در عصر نبوت فهمیده می شود. بدین قرار، قرآن موجود در وهله اول یک کلام انسانی است و نه الهی. این متن زبان حال پیغمبر بوده و کار خدا (=وحی) به قول آقای شبستری در همین حد بوده است که به پیامبر این توانایی را بدهد که این گونه بتواند سخن بگوید. اما واژگان و ترکیبات و حتی معانی فعلی از خدا نیست بلکه از ذهن و تجربه فردی و خاص پیامبر برخاسته است. به بیان دیگر، آیات قرآن نتیجه تاثر روحی و روانی خاصی است که وحی بر نبی داشته است ولی خود وحی نیست. چیزی شبیه ذوق و استعداد شعرگویی که خداوند به یکی می بخشد، ولی این که او در چه وزنی و باچه واژگانی و بر اساس چه ترکیب زبانی و با جه دانشی شعرش را بسراید و منتشر کند دیگر در دست خدا نیست. به تعبیر آقای شبستری و سروش پیامبر "کانال انتقال اصوات" آسمانی یا "بلندگوی صرف" نبوده است. او خود سازنده و مبدع این سخنان بوده است. آقای شبستری در مقاله خود با عنوان "قرائت نبوی از جهان" بر مبنای تعریفی فلسفی از زبان به مثابه یک نظام اظهارات که تمام ویژگی های آن دلالت بر انسانی بودن و زمینی بودن دارد، و نیز پس از بیان پاره ای شواهد و دلایل دیگر از خود متن دین می نویسد: "تمام این شواهد نشان می دهند که پیامبر این دعوی را نداشته که آیات قرآن همانطور که فعلاً در مصحف شریف دیده می شود با لفظ و معنا از سوی خدا به او می رسد و او صرفاً آنها را برای مردم می خواند. هم الفاظ و هم معانی از خود او بوده است گرچه او خدا را معلم خود تجربه می کرد که از آن به وحی تعبیر می کرد. ما در این بررسی به این نتیجه رسیدیم که آن نبی که آورنده قرآن بوده نه تنها دعوی نکرده که قرآن کلام وی نیست بلکه آن را کلام خود معرفی کرده است " (مجله مدرسه شماره 6 ص 94-93) آقای شبستری به طور مشخص در باره کلیه هنجارهای حقوقی موجود در قرآن، از قصاص گرفته تا نکاح و ارث و ...، قائل به عصری بودن و موقتی بودن آنهاست. به عبارت دیگر فرازمانی و فرامکانی بودن این هنجارها را کلاً رد می کند. اودر این باره این گونه نتیجه گیری کلی می کند: "احکام شرعی قرآن بر فهمی-تفسیری از واقعیات و روابط موجود اجتماعی جامعه حجاز و بر روابط انسان ها با خدا در آن جامعه مبتنی بوده و هدف آن تفسیر واقعیات اجتماعی به صورتی که با اراده خدا سازگار باشد بوده است. صدور این احکام اصلاً به معنای وضع احکام برای همه جامعه ها و همه عصرها نبوده است." (همان ص 97) 

  عبدالکریم سروش در کتاب بسط تجربه نبوی که در سال 78 نشر یافته است و نیز اخیراً در گفت و گویی با عنوان "کلام محمد"[2] و نیز پاسخ های بعدی وی به نقد آقای جعفر سبحانی، از متکلمان سنتی حوزه، به گونه ای دیگر همین مدعا را مطرح می کند. او ضمن طرح این موضوع که قرآن بالقوه خطاپذیر است می گوید: "پیامبر به نحوی دیگر نیز آفریننده‌ی وحی است. آنچه او از خدا دریافت می‌کند، مضمون وحی است. اما این مضمون را نمی‌توان به همان شکل به مردم عرضه کرد؛ چون بالاتر از فهم آن‌ها و حتی ورای کلمات است. این وحی بی‌صورت است و وظیفه‌ی شخص پیامبر این است که به این مضمون بی‌صورت، صورتی ببخشد تا آن را در دسترس همگان قرار دهد. پیامبر، باز هم مانند یک شاعر، این الهام را به زبانی که خود می‌داند، و به سبکی که خود به آن اشراف دارد، و با تصاویر و دانشی که خود در اختیار دارد، منتقل می‌کند" وی در این جا امکان خطا واشتباه در متن قرآن را یادآور می شود و قائل است که آنچه قرآن در باره احکام و موضوعات عملی و روزانه آورده است ممکن است درست نباشد: "از دیدگاه سنتی، در وحی خطا راه ندارد. اما امروزه، مفسران بیشتر و بیشتری فکر می‌کنند وحی در مسایل صرفاً دینی مانند صفات خداوند، حیات پس از مرگ و قواعد عبادت خطاپذیر نیست. [اما] آن‌ها می‌پذیرند که وحی می‌تواند در مسایلی که به این جهان و جامعه‌ی انسانی مربوط می‌شوند، اشتباه کند. آن‌چه قرآن درباره‌ی وقایع تاریخی، سایر ادیان و سایر موضوعات عملی زمینی می‌گوید، لزوماً نمی‌تواند درست باشد."[3] به هر حال، همانگونه که ملاحظه می کنید، این بحث دارای پیامدهای دامنه داری در فهم شریعت است. اگر بعضی از جنبه‌های قرآن، آنگونه که به صراحت از سوی آقای سروش و شبستری مطرح می شود، شکل تاریخی و فرهنگی و عصری و خطاپذیرانه دارند بنابراین امروز دیگر آنها موضوعیت ندارند و ما نباید با فرض عدم وجود خطا در متن قرآن وقت را صرف تفسیر این آیات و درک حکم موجود در آنها کنیم. به عنوان مثال، درباره‌ی قصاص یا سایر مجازات‌هایی بدنی که در قرآن مقرر شده‌اند، می توان چنین روشی گزید. به قول آقای سروش "اگر پیامبر در یک محیط فرهنگی دیگر زندگی می‌کرد، این مجازاتها احتمالاً بخشی از پیام او نمی‌بودند."

این در حالی است که روش برخورد شما با همین احکام مجازاتها که در پاسخ به پرسشهای اینحانب در باره قصاص و اعدام در قرآن بیان کرده اید آشکارا با این روش متفاوت است. جنابعالی هیچ گاه مدعی نشده اید یا دست کم من ندیده ام که برای مثال آیات راجع به قصاص یا قطع یا اعدام یا ارث یا طلاق و ...خاص دوران پیامبر بوده اند و لذا زمانه آنها به سر آمده است. شما ظاهراً بر مبنای این پیش فهم که قرآن بیان آزادی ناب است در آثارتان می کوشید لفظ و معنای همه آیات را از خدا دانسته و لذا با قبول جهانشمولی حکم موجود در آنها به تفسیر آیات می پردازید. این روش به نظر می رسد با رویکرد کلی تر شما که ظاهراً سنگ بنای اندیشه شماست و از آن به اندیشه موازنه عدمی تعبیر می کنید سازگار باشد. ظاهراً با این اندیشه راهنماست که در نظر شما قرآن موجود "بیان ازادی" است که در آن هیچ تناقضی و کاستی ای وجود ندارد. در "اسلام به مثابه بیان آزادی" که شما بیش از چهار دهه است مستمراً در عرصه عمومی ایرانیان و مسلمانان پیش می کشید باید این یک فرض استوار باشد که در قرآن هیچ امر بشری وجود ندارد. بنابراین، این رویکرد شما نه با تفکر سنتی اسلامی در باره قرآن سازگار است، زیرا که در تلقی سنتی اصلاً بحث از گفتمان آزادی طرح نمی شود، و در عین حال در مقابل رویکرد روشنفکران دینی ای مانند آقای شبستری و سروش است که در بالا ذکر و بیان قرآن را نه بیان آزادی بلکه آمیزه ای از پیام خدا و بیان محمد عربی حجازی قرن 7 میلادی ذکر می کنند. از این رو باید گفت، این دیدگاه (=قرآن به مثابه بیان آزادی) دیدگاه سومی است که بررسی مقایسه ای آن با این دو دیدگاه رایج دیگر شاید بتواند برای بسیاری از اسلام و قرآن پژوهان که نه از تلقی سنتی خرسندند و نه توضیحات تاکنونی آقایان سروش و شبستری را قانع کننده می یابند، خواندنی باشد. براین اساس، و به منظور نیل به روشنایی بیشتر در این بحث اساسی، مایلم چند پرسش مرتبط به یکدیگر را در مورد طرز تفکر شما در باره قرآن به شرح زیر مطرح کنم. 

 

بخش دوم: طرح پرسش ها

 

1. بر چه اساسی معتقدید که قرآن بیان ناب آزادی است؟ بر چه مبنایی اصل را بر عدم تناقض/عدم خطا در قرآن می گذارید؟ چرا قرآن کلام محمد نباشد؟ به چه دلیل ذهنیت و دانش و سلیقه و زبان پیامبر نتوانسته است در نحوه تکوین قرآن تاثیر گذار باشد؟ 

2. آیا اگر پیامبر اسلام در زمان و مکان دیگری که در زبان و قومیت و فرهنگ وسطح دانش و تکنولوژی با جامعه حجاز عصر نبوت تفاوت اساسی می داشت (مثلا در یونان یا ایران) می زیست و یا عمر او کوتاه تر یا بلندتر می شد آیا همین قرآن فعلی به همین شکل و مضمون پدید می آمد؟ یعنی آیا احکام و الفاظ آن همین گونه بود که الان هست؟

3. برخی متکلمان همچون ابن كلاب، متكلم معروف قرن سوم هجري، بر اين نظراند كه کلام نفساني و سخن قديمي ‌خداوند گرچه به صورت كتاب‌هايي بر انبيا نازل شده ولي عين آن سخن هيچگاه به صورت مصحف (كتاب مدون) در نيامده است. از دید ابن گروه از متکلمان، شکل و رسم و تعبير عربي يا عبري یا فارسی كلام خداوند غير از عين كلام خداوند است و قرآن مجيد رسم و تعبير عربي كلام خداوند است نه عين آن. به عقيده‌ این متکلمان مسلمان روند نزول وحي قرآني و شنيده شدن آن به وسيله پيامبر اسلام يك پديده‌ تعبير واقع شده كه داراي مشخصات زبان عربي است که همزمان این تعبیر با محدوديت‌هايی مواجه است كه زبان عربي به آن تحمیل می کند. از این دیدگاه، كلام خداوند در خلال نزول دچار محدوديت های بشري شده است. نظر شما در باره این نظریه چیست؟

4. به چه دلیل معتقدید رویکرد جنابعالی (یعنی نگاه به قرآن از دید موازنه عدمی) درمقایسه با رویکرد آقایان سروش و شبستری در پاسخ گویی به معضلات زندگی مسلمانان در دنیای مدرن موفق تر (هم به معنای انسجام و انصاف تئوریک و هم کارآمدی عملی در عرصه زندگی روزانه) است؟ اگر هست، پس چرا پذیرش آن برای دست کم اکثریت روشنفکران دینی حاضر در داخل ایران دشوار است؟ 

5. به نظر می رسد رویکردی که قائل است قرآن محصول کار پیامبر بوده است با اصل آزادی فردی پیامبر (رابطه آزاد با خدا) سازگارتر است. به بیان دیگر چرا محمد (ص) در تغییر و تحول متن قرآن از آزادی برخوردار نباشد؟ چرا او حق نداشته باشد در آن دخل و تصرف کند؟ یعنی اگر پیامبر چنین اراده ای بکند آیا خداوند او را "مجبور" به حفظ عین الفاظ و معانی الهی می کرد؟

6. استدلال دیگری که از سوی هواداران نظریه "قرآن، کلام محمد" ارائه می شود این است که اگر اين كتاب برخاسته از تجربه شخصی پيامبر نبود بحث هایی چون تدریجی نزولی بودن، ناسخ و منسوخ بودن، مجمل و مبین و اطلاق و اختصاص به این شکل که الان در قرآن دیده می شود نمی توانست باشد. در این جا به مواردی چون تغییر قبله، حکم شرب خمر و احکام جنگ و جهاد و ..می توان اشاره کرد که همگی در همین متن موجود دارای احکام متنوعی هستند. این بحث ها در واقع نشان می دهد که متن قرآن تابع حالات و شرایط شخص پیامبر و جهان زیست وی بوده است كه او هم به عنوان یک انسان به ناچار شاهد تغيير تحول و رشد بوده است. انسان‌ها در حال تكامل خود، تغيير پيدا مي‌كنند و ممكن است دیدگاه های آنها هم تغيير پيدا كند؛ بدين ترتيب پيامبر هم كه تغييرات زيادي در زندگي‌اش پيدا شده بود مشمول همين مسئله است. آیا این برداشت از رابطه پیامبر و قرآن را تآیید می کنید؟

7. به نظر می رسد پژوهشهای تاریخی و زبان شناسانه و متن شناسانه صورت گرفته در باره نحوه تدوین قرآن و تعدد قرائتها ی آن که بخشی از آنها در مقدمه ذکر شد با رویکرد شما نمی سازد. از دید شما این گونه پژوهشها چه جایگاهی در درک ما از محتوای قرآن می توانند داشته باشند؟ آیا شما اصلاً نگاه تاریخی و تحققی به متن قرآن دارید؟

8. شما در آثارتان تاکید دارید که احکام شرعی موجود در همین قرآن کنونی "همگی" فرازمانی و فرامکانی اند. اگر این برداشت من درست است، بر چه مبنایی این سخن را بیان می کنید؟ مثلاً کجای آیه 33 سوره مائده راجع به محاربه که می گوید: " انما جزاء الذين يحاربون الله ورسوله ويسعون في الارض فسادا ان يقتلوا او يصلبوا او تقطع ايديهم وارجلهم من خلاف او ينفوا من الارض ذلك لهم خزي في الدنيا ولهم في الآخره عذاب عظيم" فرازمانی و فرامکانی است که از دید جنابعالی حکم جاودانی شرع باشد و مسلمانان تا قیامت ملزم به رعایت آن باشند؟

9. آیاتی در قرآن وجود دارد همچون خلقت هفت آسمان (در آیات متعدد مانند بقره آیه 29، فصلت ایه 12، الملک 67 و...) و استراق سمع شیاطین و رانده‌شدنشان با شهاب‌های آسمانی (سوره صافات آیات 7 تا 11) آیه راجع به شیطان زده شدن آدم دیوانه (سوره بقره ایه 275) که به عقیده برخی به هیچ وجه با دانش های امروزی بشر سازگار نیست. از دید کسانی چون اقای سروش این گونه آیات را از جنس عرضیات قرآنند، به این معنا که به قول آقای سروش، بر سبیل همزبانی با فرهنگ عرب‌ باید آنها را تحمل ‌کنیم. یا در تعبیر دیگری از وی، باید با آسانگیری از آنها در گذریم چراکه آنها هیچ مدخلیتی در رسالت پیامبر و پیام بنیادین دین ندارند. تفسیر شما از این دسته آیات چیست؟

10. آیا در دریافت و ابلاغ وحی از سوی پیامبر عنصر خیال و سلیقه او هیچ دخالتی و تأثیری نداشته است؟

11. از نظر شما معجزه بودن قرآن به چه معناست؟ به بیان دیگر اعجاز قرآن را در چه جیزی می دانید؟ معجزه لفظی، معجزه معنایی، معجزه علمی و...؟

12. فرود آمدن قرآن (نزول) را چگونه تفسیر می کنید؟ آیا معنایش این نیست که قرآن به ناچار در حد دانش همان عصر نازل شده است؟ 

  با سپاس فراوان، حسن رضایی- پژوهشگر حقوق اسلامی در موسسه ماکس پلانک برای حقوق جزای خارجی-فرایبورگ-آلمان

 

بخش سوم: پاسخ ها

 

پاسخ به پرسشهای بالا نیازمند بررسی و نقد نظرهای گوناگونی است که در بخش اول به عنوان مقدمه آورده اید. در مقدمه شما دست کم 10 نظریه قابل توجه آمده است که نیاز به توضیح یا نقد دارند و بدون تبیین ابعاد مختلف آنها نمی توان وارد اصل پرسش ها شد. در زیر، نظریه های قابل تأمل در مقدمه را فهرست وار ذکر می کنم:

1– الهی و جاودانه بودن قرآن یا عصری بودن یا عصری ساختن آن؛ 

2– حاصل نزاع اشاعره و معتزله و فایده آن در این زمانه؛  

3– قرائت سوریانی – آرامی قرآن و کار برد آن؛

4– فهم عقلانی و عصری از قرآن یا سازگار کردن آن با مدرنیته؛

5- اگر بخواهیم راهی برای اعتبار تفاسیر و برداشتهای گوناگون از متن بازکنیم، می باید آن را متنی فرآورده انسان بفهمیم که مثل هر متن دیگری همه بخش های آن حقیقت نیست و حتی ممکن است دارای تعارضها و بسا تناقض هایی نیز باشد؛

6– وحی، بخشیدن یک نوع توانائی به پیامبر است که اینگونه سخن گوید، وگرنه گزینش کلمه ها و جمله ها و حتی معانی از خود پیامبر است؛

7– پیامبر خودش ادعا نکرده است که قرآن کلام خدا است؛

8– آنچه پیامبر از خداوند دریافت می کند مضمون وحیانی دارد ولی کلام از پیامبر است و از این رو در قرآن خطا و اشتباه وجود دارند؛

9– اگر پیامبر در محیط دیگری زندگی می کرد، بسیاری از احکام مثل احکام جرائم و مجازاتها احتمالاً بخشی از پیام او نمی بودند؛

10– وجود سه دیدگاه متمایز در باره معنای وحی قرآنی در ایران امروز؛

  

اما پیش از پرداختن به یکایک این نظرها، لازم می دانم در ابتدا به نقد عمومی و مشترک همه این نظرهائی که شما در مقدمه بحث آورده اید بپردازم:

 

1 – از ویژگی های مشترک همه این نظریه ها یکی این است که فرآورده های "عقلهای توجیه گر" (در برابر عقلهای آزاد و خلاق) هستند. این گونه عقلها توجیه گر هستند زیرا؛  

1.1– کارشان سازگار کردن قرآن با مطلوب ذهنی خویش، و یا در برخی موارد، مطلوب ذهنی خویش را به جای معنای موجود در قرآن نشاندن است (در همین رابطه به تعبیرات رایجی چون «عصری کردن» ، «سازگار گردن با مدرنیته» و...توجه شود)

2.1 – بدین سان است که عقل چنین مفسرانی دارای دو "محور" می شود: یکی مطلوب ذهنی و دیگری قرآن، که هر یک نیز بنابر حکم پیشینی این نوع عقل، لاجرم باید نقشی پیدا کنند. به این گونه که مطلوب ذهنی محور فعال می شود و قرآن، محور فعل پذیر، چرا که اولّی (=ذهن) است که وقتی بنا را بر اصالت تجدد می گذارد، تغییر دهنده و دومی (=قرآن) تغییر پذیر می شوند. 

3.1– برای ناسازگاری با مقتضیات امروزی نیز راه حل از پیش وجود دارد : یا می باید قرآن را با راه حلهای نو سازگار کرد و یا آن راه حل ها را به طور کل جانشین راه حل نامطلوب ارائه شده در قرآن گرداند. 

2 – ویژگی دیگر این نظرها یکسانی آنها با طرز نگاهها دیرین به دین و قرآن است . این نگرش قدیمی و بلکه بسیار هم قدیمی است: اگر قول تاریخ را بپذیریم که نخست در دوران سلطنت معاویه بود که فلسفه یونانی وارد قلمرو اسلام شد، زیرا که برای سلطنت نیاز شدید به بیان (یا گفتمان در تعبیر مدرن) قدرت و انطباق بیان دینی با بیان قدرت داشت، دست کم از همان دوره از خود بیگانه کردن بیان دین در بیان قدرت آغاز شده است. ولایت مطلقه فقیهی که هم اکنون ایران را در ظلمات فرو برده است و نیز اصل اطاعت از حاکم-هرکس که بود، خواه عادل و چه ظالم-، دو حاصل ویرانگر این نوع دین شناسی است که کارش تطبیق دادن دین با فلسفه یونانی است. 

  در دوران معاصر، انواع رابطه ها میان دین و علم (از پیروی معرفت دینی از معرفت علمی گرفته تا طرح زوال معرفت دینی در برابر معرفت علمی که قول پوزیتیویستهاست )، میان دین و لیبرالیسم، میان دین و مارکسیسم، میان دین و سوسیال دموکراسی و میان دین و مدرنیته برقرار شده اند و البته حاصل اینهمه رابطه سازی ها را می توان با نگاه به وضعیت امروزی جامعه های مسلمان مشاهده کرد. 

  آنها که بدین روش مشغول بوده اند و مشغولند، از جمله، گرفتار دو غفلتند:

1.2- دو محور در نظر گرفتن، یکی را فعال و دیگری را فعل پذیرگرداندن، گویای آنست که اصل راهنمای عقل، ثنویت تک محوری[4] است. و عقلی که چنین ثنویتی را راهنمای خود می کند، جز این نمی تواند که قرآن را با بیانی از بیان های قدرت سازگار و یا جانشین کند. چرا که قدرت فرآورده رابطه میان دو محور است که در آن یکی تغییر دهنده و دیگری تغییر پذیر است. و شما می دانید که بر اصل ثنویت تک محوری چگونه بیان قدرتی می توان ساخت و یا پذیرفت.

2.2- قرآن بیان قدرت نیست، چراکه اگر خود بیان قدرت می بود، دیگر چه نیازی به انواع تفسیرها به قصد انطباق آن با این یا آن بیان قدرت (از سلطان مآبی و خلافت اسلامی بنی امیه و بنی عباس گرفته تا بنیادگرایی شیعیسم و وهابیسم و مارکسیسم-استالینیسم اسلامی تا انواع ناسیونالیسم و سوسیالیسم اسلامی تا اسلام لیبرال غرب پسند و...) می بود؟ 

  هرگاه عقل، آزاد می بود و کار طبیعی خود را که ابتکار و ابداع و خلق است، انجام می داد، از خود می پرسید: طی 14 قرن، به طور مداوم، تقلاها برای سازگار کردن بیانی که قرآن است با این و آن بیان مد روز از چه رو است؟ اما اگر قرآن بیان قدرت نیست، پس چگونه بیانی است؟ اصول و اصل الاصول راهنمای آن که بدانها بتوان قرآن را خواند و از بیانی که باز می گوید سردرآورد، کدام و کدامهاهستند ؟ دقیقاً توجه یافتن به همین پرسش خطیر بود که خود مرا در راهی انداخت که اینک در آنم. 

 3- ویژگی عمومی دیگر این نظریه های برخاسته از عقلهای توجیه گر این است که منطق اندیشه هاشان، منطق صوری است. بدین معنا که می کوشند تا ممکن است صورت و فرمی زیبا از قول ها تصویر شود تا که چشم عقلهای خود و دیگران را از دیدن واقعیتها (یعنی ماده و محتوای واقعی روابط) باز دارند. از جمله به تناقض هایی که در اثر این منطق در مورد رابطه خدا-پیامبر پدید می آید می توان به موارد زیر اشاره کرد؛

1.3– میان خدا و پیامبر رابطه ای برقرار می کنند که نه خدا، خدا می ماند و نه پیامبر، پیامبر. خدا خدا نمی ماند زیرا نمی تواند رهنمود خود را در شکل کلامی روشن و سرراست و مصون از هر خطا به پیامبر ابلاغ کند. شگفتا! هرگاه فرض کنیم خدا فرستنده و پیامبر گیرنده باشد، چگونه ممکن است فرستنده مضمونی را برای گیرنده بفرستد بدون این که آن مضمون در علامتهای قابل فهم و قابل بازگویی بیان شده باشد؟ 

  حال این که عقل پیامبر یک گیرنده ساده نیست، عقل او آزاد و توانا به کار طبیعی خود است. به ترتیبی که در کتاب عقل آزاد توضیح داده ام، عقل بگاه خلق، از تمامی حدّها رها می شود، با هستی اینهمانی می جوید. این نوع عقل است که وحی خداوند را در شفاف ترین و سرراست ترین بیان دریافت می کند و باز می گوید.

2.3– اگر خداوند چنان که خود خویشتن را وصف می کند هست، پس این توانائی را دارد که رهنمودهای خود را به بیان درآورد و به پیامبر ابلاغ کند و او را مأمور ابلاغشان به انسانها بگرداند. اگر نیست و این پیامبر است که می باید کلمه و کلام و بسا معنی را بسازد، چه حاجت به خدا؟ آنها که قرآن را ساخته پیامبر می دانند و خدا را نیز منکرند، دست کم گرفتار این تناقض و تناقضهای بسیار دیگر نمی شوند. 

3.3– اگر خداوند باز با همان صفات مطلق اش وجود دارد، دخل و تصرف پیامبر در کار او، هم ناقض اصل "پیام-بری" است، هم خلاف امانت است و هم ناقض آزادی خدا و رسول هر دو است. ناقض آزادی خدا است زیرا پیامبر، محدود کننده و بنا بر مورد، سانسور کننده بیان او است. ناقض آزادی پیامبر است زیرا پیامبر به عنوان انسان مجبور است «مضمون» را از خدا بگیرد، از سوی خود در آن دست کاری و حاصل را به مردم به عنوان عین کلام خدا ابلاغ کند. پیامبر در صورتی آزادی و امانت و صداقت خود را حفظ می کرد که به مردم می گفت: مضمون قول خدا اینست، ولی من ، در آن، این اشکال را وارد، و این نقد را بجا و یا این اصلاح را در خور می بینم و این است نسخه کامل ونهایی! 

4.3– بر همان اصل ثنویت است که نظریه های مذکور تا آنجا پیش می روند که خود قرآن را نیز به دو بخش تقسیم می کنند؛ بخش ماندگار (جنبه الوهی) و ناماندگار (جنبه نبوی). اما این تمایز بی توجه به هشدار قرآن ( یعنی پذیرفتن بخشی و نپذیرفتن بخشی دیگر) است و سرچشمه تناقض گوئی و تعارض سازی بس خشونت باری در دین می شود. منشأ تناقض گوئی می شود زیرا بخشی از قرآن (صفات خداوند، حیات پس از مرگ و قواعد عبادت) لاجرم الهی و ماندگار می شود که در این بخش، خدا و پیامبر، هریک کار خود را می کنند. توضیح این که خداوند وحی می کند و پیامبر آن را بی دخل و تصرف ابلاغ می کند. اما در بخشی دیگر (رهنمودهای راجع به زندگی در این جهان)، خداوند فعل پذیر می شود و کارش قراردادن ماده خام (مضمون ها) در اختیار پیامبر می گردد، و پیامبر فعال می شود (تبدیل مضمون به فرآورده و عرضه آن به مشتری ها!). این نظریه منشأ تعارض بس خشونت باری می شود زیرا چون مطلوبها که قرآن می باید با آنها انطباق بجوید و یا جای به آنها بسپارد، بی شمارند، ماندگارها و ناماندگارهای قرآن نیز بی شمار می شوند. نتیجه همان می شود که قرآن خود توصیف می کند: حزبهای فراوان پدید می آیند و هر حزب بدانچه دارد دلشاد می شود و جنگ احزاب آن به روزگار انسان و زندگی بر روی زمین می آورد که جنگ ایدئولوژیها در قرن بیستم و سالهای اول قرن بیست یکم نیاورده است.

4 – اما دو گانگی خدا و پیامبر و به نوبت فعال و فعل پذیر کردن هریک از این دو، گرچه بظاهر پیامبر را به مقام خدائی می رساند، اما به واقع عقل او را قدرتمدار و او را بنده قدرت می کند . در حقیقت، این ادعا که تناقضهای موجود در قرآن گویای اینست که کلام از پیامبر است، جز این معنی نمی دهد که قرآن بیان قدرت است . چرا که از آزاد مطلق که خدا است، سخن متناقض صادر نمی شود. عقل آزادی هم که بگاه خلق اندیشه با هستی هوشمند این همانی می جوید و اگر پیامبر است بهنگام دریافت وحی آن هستی از زبان او سخن می گوید نیز گرفتار تناقض گوئی نمی شود . تناقض گوئی خاص عقل قدرتمدار است، هم بخاطر اصل راهنمائی که ثنویت و محدود کننده عقل است و هم بخاطر نیازهای قدرت که به ضرورت ضد و نقیض می شوند؛ آنچه را امروز قدرت واجب می کند، ممکن است فردا حرام بگرداند اگر مزاحم تمرکز و بزرگ شدن خود ببیند . 

  پرپیداست انسانی که آلت فعل قدرت می شود، یعنی کارش برآوردن نیازهای ضد و نقیض قدرت می شود، همان روز نحخست نیز شایستگی پیروی پیدا نمی کرد، چه رسد که امروز کلام خدا بودن یا نبودن قرآن موضوع بحث شود .

5 – ویژگی دیگر این نظرها این است که رابطه ای که این نظرها میان قرآن و مطلوب های ذهنی برقرار می کنند، رابطه هستی-دار (قرآن بمثابه متن موجود) با هستی-ندار است. به مناسبت، یادآور می شوم که در سفری که در سال 2007 به سوئد داشتم، تنی چند از بانوان سوئدی خواستار بحث در باره آیه 34 سوره نساء شدند. پذیرفتم . قرار بر این شد که روش عقل آزاد را برگزینیم. یعنی از انطباق قرآن با شیوه زندگی در سوئد، یا راه حل موجود در این یا آن بیان راهنما و به عکس خودداری کنیم. مسئله را پیش رو بگذاریم و با ذهنیتی باز و تا حد امکان فارغ از پیش داوری ها ببینیم راه حل قرآن، آنگونه که خودش خودش را آشکار می کند، در خور هست یا نیست؟ حاصل نقد های متقابل خود به ما خواهد گفت رهنمود قرآن چیست. بعد نوبت به تجربه کردن آن می رسد. آنگاه تجربه ما را آگاه خواهد کرد که رهنمود، پاسخ صحیح مسئله هست یا خیر؟ بنابر این روش، راه حل از پیش وجود ندارد. رهنمود قرآن نیز با مطلوب ذهنی معینی سنجیده نمی شود. اما هرگاه بنا باشد متنی را که از خود هستی دارد با مطلوب ذهنی ای بسنجیم که هنوز ذهنی است، این می شود سازگار کردن واقعیت با مجاز. صاحبان نظرها آیا نمی دانند این همان کاری است که از دیر باز قدرتمدارها با قرآن کرده اند و هم اکنون، مدعیان ولایت مطلقه فقیه می کنند؟

6 – دیگر ویژگی مشترک این نظرها این است که سخنانی که برای تبیین مدعایشان ابراز می کنند مبهم هستند. برای مثال، اگر قرآن را با مطلوبی می سنجند که هستی دارد ( این یا آن دستآورد علم و یا این و آن قانون و یا این و آن نظر به تجربه درآمده و یا در نیامده اما اظهار شده)، نخست می باید آن مطلوب را بی ابهام اظهار کنند، سپس رهنمودها (هم رهنمود قرآن و هم آن مطلوب ادعایی) را با یکدیگر بسنجند. هرچند بهنگام پرداختن به موارد دهگانه، به مثال حجاب باز می گردم، اما بنا بر این که دیدگاه های قرآن پژوهانه جدید در مورد بحث حجاب در مقدمه آمده است، یادآور می شوم که نقش «سکس» در جامعه ها، برای مثال، مسئله و در شمار مهمترین مسئله های انسانی است. اگر بنا را بر این بگذاریم که در جامعه ها، در روابط قوا، به سکس، می باید نقش داد، مسئله پوشش زن و مرد یک راه حل پیدا می کند، و هرگاه بر آن شویم که « استبداد سکس » بدترین نوع استبداد است و مسئله، رها شدن زن و مرد از این استبداد باشد، این مسئله (=پوشش زن و مرد) راه حل دیگری پیدا می کند. بر جامعه های امروز، «استبداد سکس» حاکم است. غیر از این که بنا بر یک مطالعه قدیمی،چشمهای هر انسان، در دقیقه، 30 تصویر جنسی می بیند، سکس در همه ابعاد سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی، در رابطه های قوا که بر قرار می شوند، نقش دارند. آسیبها و نابسامانی های اجتماعی که در پیدایش و برهم افزائی آنها سکس نقش نداشته باشد، سخت نادر هستند. آیا الگوی پوشش زن و مرد در غرب، مطلوب هستند؟ اگر آری و کشورهای مسلمان نیز از این الگو می باید پیروی کنند، پس راه حل مسئله از پیش وجود دارد و در این صورت کار عقل این می شود که نشان دهد قرآن به سوریانی– آرامی نوشته شده است و بنابراین "خمر" همان "شال" است، و یا قرآن را قول پیامبر تصویر کرده و آنگاه به اقتضای عصر آن را نقض کرد. اما چرا بیان آزادی را به میان نیاوریم و بنا بر آن، و بنا بر آن، بدون این که بخواهیم قرآن را منطبق بر شیوه زندگی امروزی در غرب کنیم، راه حل بجوئیم و ببینیم در این مسئله، راه حل پیشنهادی قرآن، با آزادی انسان حقوقمند سازگار هست یا نیست؟

7 – عقلهایی که نظرهای مذکور را بیان کرده اند توجیه گر هستند زیرا چنانکه آمد، بر ثنویت تک محوری که ترجمان رابطه قدرت میان دو محور (یکی محور اثر گذار و دیگری محور اثر پذیر) است، وارد قرآن پژوهی شده اند. بر این اصل، بیان آزادی به تصور نیز نمی آید چه رسد به نگرش در قرآن بمثابه بیان آزادی. نتیجه این گونه قرآن پژوهی ها آن می شود که عقل توجیه گر نخست به سراغ بیان های قدرت «مدرن» می رود تا در میان آنها مطلوب خود را بجوید و آنگاه به قرآن مراجعه می کند. فرض کنیم عقل توجیه گری، حقوق انسان را مطلوب بیابد و آن را فرآورده بیانی از بیانهای قدرت دموکراتیک گمان برد که غربیان یافته اند. حال روشی که بر می گزیند تا قرآن را با آن سازگار سازد چه می تواند باشد؟ روشی که چنین عقلی بر می گزیند یکی از این دو روش است:

● در قرآن، برای انسان حقوقی به معنای مدرن آن مقرر نشده است. اما مخالفتی نیز با برخورداری از حقوق انسان بعمل نیامده است. اگر هم در مواردی احکام قرآن با حقوق انسان سازگار نبودند، آنها را با حقوق انسان نقد می کنیم. پس ما می توانیم اعلامیه جهانی حقوق بشر را بپذیریم. 

● یک رشته از حقوق مندرج در اعلامیه جهانی حقوق بشر، در قرآن و سنت پذیرفته شده اند و رشته ای دیگر پذیرفته نشده اند. «حقوق بشر اسلامی» ، نام پذیرفته ها می شود.

  اما هیچ یک از این دو روش، کار عقل آزاد نیست؛ کار این عقل با نقد شروع می شود؛ نقد تعریف حق و نقد حقوق انسان، آن سان که در اعلامیه جهانی حقوق بشر آمده اند، و از این خاستگاه حتی می رسد به جایی که پیشنهاد اعلامیه جهانی جامع تری ممکن می شود. مراجعه به قرآن به قصد یافتن این حقوق از عهده عقل آزادی برمی آید که توجیه را رویه نمی کند. بنا بر اصل لا اکراه، هرآنچه آزادی انسان را محدود کند، ناحق و هرآنچه لا اکراه را بی کران تر کند، حق می شود. با این روش محقق آنچه از حقوق را که در اعلامیه بیان شده است بکار می برد و اگر حق یا حقوقی هم در قرآن جسته است که بیان نشده اند، بر مواد حقوق انسان می افزاید. 

  در نوبت دیگر، انتقادهای عمومی به نظرها را پی می گیرم و به بررسی جداگانه تک تک نظرهای دهگانه می پردازم. 

 



[1] Christoph Luxenberg, Die syro-aramaeische Lesart des Koran; Ein Beitrag zur Entschlüsselung der Qur’ānsprache, Das Arabische Buch, First Edition, 2000. 

 

[2] متن کامل این گفت و گو در این جا قابل بازبابی است

http://radiozamaaneh.com/idea/2008/01/post_236.html

[3] در متن موجود در سایت رادیو زمانه

[4] - برای آن دسته از خوانندگانی که این اصطلاح را غریب می پندارند لازم است توضیح داده شود که «ثنویت تک محوری» در کنار «ثنویت دو محوری» مبانی فلسفه از دوران یونان باستان تا امروز هستند . دوآلیسم در فلسفه غرب، اصل راهنمائی است که بر آن، نظریه های فلسفی ساخته شده اند و می شوند . بر این اصل، فضای عقل آدمی به دو محور غیر قابل توحید محدود می شود. وقتی یکی از این دو محور همیشه فعال و محور دیگر فعل پذیر و تابع محور فعال تلقی شود- که در این وضعیت فضای عقل تنگ ترین است- ثنویت تک محوری است. بنابر اندیشه آزادی، ثنویت تک محوری ضد کامل اصل توحید است. توحید در مفهوم موازنه عدمی به معنای رها شدن از محدودکننده ها و باز شدن به روی هستی هوشمند، خدا، است . توحید اصل راهنمائی است که به عقل، ﺁزادی و توان بازجستن بیان ﺁزادی را می دهد. در برابر، اندیشه راهنمایی که اصل را در روابط انسان-خویشتنش، انسان- انسان، انسان-طبیعت و انسان-خدا نه بر توحید بلکه بر رابطه مابین ضدها و انواع دوگانگی های مبتنی بر تضاد و خصومت می گذارد ثنویت نام دارد. اما اگر هرگاه دو محور متقابلا  بر یکدیگر اثر گذار و اثر پذیر و فعال و فعل پذیر هستند، ثنویت را دو محوری می گویند . برای مثال، وقتی کسی بر اصل ثنویت تک محوری، برای «فقیه» ولایت مطلقه قائل می شود (= محور مطلقا فعال) و برای مردم وظیفه اطاعت (= محور فعل پذیر) و ولایت را هم به « بسط ید بر جان و مال و ناموس مردم» تعریف می کند، اولاً از انسانی که خود او است و از میلیونها انسانی که مردم تحت حکم زور هستند و بسا از تمامی انسانها، بمثابه استعدادها و حقوقمندی ها، غافل می شود و ثانیاً، ناگزیر ولایت را قدرت مطلق بر اشخاص و اشیاء معنی می کند و بدین وسیله از هرﺁنچه جز قدرت (= زور) است، غافل می شود.