۱۳۸۷ تیر ۳, دوشنبه

قرآن در اندیشه موازنه عدمی - بخش هفتم

آیا پیامبری در بند زمان و مکان و زبان و قومیت و فرهنگ خاصی است؟
پرسشها از حسن رضائی و پاسخها از ابوالحسن بنی صدر

پرسش خود فاش می گوید که به پیامبری از چه زاویه ای نگریسته شده است: این بار زمان و مکان بعثت و قومیت و فرهنگ (در برگیرنده دانش و فن) «محور فعال» انگاشته شده و پیامبری «محور فعل پذیر.» به سخن دیگر، پرسش ترجمان ثنویت تک محوری و فرآورده عقل توجیه گری است که به روش منطق صوری، خود را از دیدن واقعیتهای بسیار محروم کرده و حتا اثر زمان و مکان و ... را بر پیامبری وارونه دیده است. اما توضیح بیشتر این که؛
تعریف پیامبری حاصل تجربه پیامبری هاست:
1. بنا بر رسالت پیامبری که خواندن انسان به خویشتن شناسی و آزادی، و حقوق جستن به خدا و بشارت و هشدار و انذار هستند، و باز بنا بر وظیفه پیامبری که پیشنهاد بیان آزادی برای بنای جامعه ای آزاد و رشد یاب است- یعنی هم پیش بینی تحقق جامعه آرمانی در آن جهان و هم تلاش برای بنای جامعه ای نزدیک به آن الگو در این جهان- می توان گفت پیامبری از جمله رهاندن انسان از قید و بند زمان و مکان، و هستی را فراخنای اندیشه و عمل او گرداندن، تعریف شدنی است. در فلسفه نیز، پیامبری آینده سنجی و آینده بینی است. چنانکه به دنبال هگل و دیالکتیکش که صیرورت از آغاز تا پایان را پیش بینی می کند، دوران دوران «پیامبری سکولار» شد؛ پیامبرانی همچون مارکس که جامعه آرمانی را نوید می داد؛ و ماکس وبر و در پی او، پیروان فلسفه پوزیتویسم که پایان دوران دین باوری و دوران تنظیم رابطه ها از سوی دین و فن را پیش بینی می کردند و...
همچنین از جنگ دوم جهانی بدین سو، انواع دیگری از پیامبری در غرب اندیشیده شده اند: نخست، جامعه شناسی نحله شیکاگو از پیامبری سخن به میان آورد که «خود به خویشتن تحقق می بخشد» و یا خود خویشتن را ویران می سازد (1). بانی این نظر ویلیام ایزاک توماس و پروراننده آن، روبرت مرتون بود. او پیامبری را این گونه تعریف می کند: «در آغاز، توصیف و تشریح نادرست یک وضعیت موجب پیدایش رفتار جدیدی می شود که به پیش بینی نادرست، واقعیت می بخشد». این نوع ارزیابی ها و پیش بینی های نادرست که انسانها را به خدمت واقعیت بخشیدن به آنها، در می آورند، فراوانند. بدون این که همواره آن پیش بینی تحقق پذیرد. بسا می شود که وارونه آن تحقق می یابد. برای مثال، این ارزیابی که دولت امریکا با انقلاب ایران دشمن است ( ماجرای رفتن شاه به امریکا ) و در کار توطئه بر ضد انقلاب به قصد بازگرداندن رژیم پهلوی است، در ایران و امریکا، رفتاری را برانگیخت که به دشمنی واقعیت بخشید و امریکا را محور سیاست داخلی و خارجی رژیم گرداند.
از آن پس، فراوان پیامبری ها، همه آینده سنج و آینده بین و آینده ساز ظهور کردند. هم اکنون، رایج ترین پیامبری ها، پیامبری ای است که نسبت به پایان زندگی بر اثر آلودگی محیط زیست و یا بکار رفتن سلاح اتمی، هشدار می دهد. بدین قرار، هم بنا بر دینها و هم بنا بر فلسفه و رشته های مختلف علوم اجتماعی، پیامبری کوششی است برای رهاندن از پایبندی انسان به گذشته، چنانکه او بتواند حال و آینده و جا و موقعیت خویش را بشناسد و پندار و گفتار و کردار خود را عقلانی کند. این تعریف البته حاصل جمع تجربه پیامبران است: کار تمامی پیامبران رهاندن انسانها از باورها و عرف و عادتهائی بوده است که آنها را پایبند گذشته و نظام اجتماعی بسته نگاه و از رشد بازشان می داشته است (2).
اما این تعریف هنوز رسا نیست. چرا که انسان هرگاه آزادی خویشتن را باز یابد و به عنوان مجموعه ای از استعدادها فعال شود، خلاقانه می کوشد زمان و مکان را خود بر گزیند، زمان و مکانی که در سپهر هستی بی کران می گنجد، زمان بی آغاز و بی پایان. پیامبری فراخواندن انسانها به فعال شدنی است که هر فعل آدمی گزارشگر خلاقیت آزاد او در پهنه هستی و زمان بی پایان باشد.
از این روست که پیامبری ابلاغ پیام است؛ بیان آزادی. و هشدار است؛ بدر آوردن انسانها از غفلتها، غفلت از آزادی و حقوق و کرامت خویش، غفلت از مجموعه استعدادها یی که خود انسان است. و انذار است؛ خاطر نشان کردن خطرات ماندن در غفلتها و پای بستن به گذشته و موقعیت اجتماعی بر محور قدرت، و بنا بر این توجه دادن به مهاجرت برای بیرون رفتن از سلطه طاغوت و مبارزه برای رهائی جامعه از استبداد طاغوتیان (3).
2. در پاسخها به پرسشهای اول و دوم در نوبتهای پیشین، دانستیم که قطع رابطه با هستی هوشمند و خلاق و... ، درجا رابطه بر قرارکردن با خدای مجازی است که قدرت است. از راه فایده، یادآور می شود که هر متعینی به ضرورت پدیده است و رابطه انسان با متعین و حتی با نامتعینی که با عقل خود می سازد، رابطه قوا است. جز این نیز نمی تواند باشد. چرا که در هستی متعین، محدود کننده ای جز قدرت (= زور) وجود ندارد. این زور را نیز انسانها با جهت ویرانگری دادن به نیرو بوجود می آورند. از این روست که انکار خدا، درجا تصدیق قدرت جبار است.
همگان را به تجربه هائی می خوانم که ساده اند و هرکس می تواند انجام دهد:
● فرض کنید که خدا نیست و هستی همین هستی مادی است. با این پیش فرض، عقل شما، دو «واقعیت» را می بیند؛ یکی خود شما و دیگری هستی مادی. این دو را هم در رابطه با یکدیگر می بیند. حال این رابطه را که عقل شما می بیند، تعریف کنید. در این وقت است که شما در می یابید سه حالت بیش وجود ندارد: یا باید تعریفی را برگزینید که به شما موقعیت تابع این هستی را می دهد، یا تعریفی را انتخاب کنید که این هستی را تابع شما می کند، و یا به تعریفی روی آورید که شما و این هستی را متقابلاً تابع و متبوع یکدیگر می گرداند. حال در این سه تعریف، تأمل کنید تا ببینید چگونه به جبر قائل شده اید و پذیرفته اید که جباریت تنظیم کننده رابطه شما با هستی مادی بگردد.
● در رابطه های خود با یکدیگر و با محیط زیست تأمل کنید: رابطه هائی که برقراریشان را با تخریب شروع می کنید و نیروئی را که می برند مشخص کنید. زمان و محیط اجتماعی و نیز مکان طبیعی آنها را نیز معین کنید. روشن است که این رابطه ها را قدرت (= زور) تنظیم می کند. حال، رابطه هائی را که برقراریشان را با تخریب شروع نمی کنید و در طول زمان، هیچگاه زور محل عمل پیدا نمی کند، مشخص کنید. مشاهده می کنید بهمان نسبت که میزان تخریب به صفر میل می کند، میزان زور بکار رفته نیز به صفر میل می کند. حال می پرسیم: میان زمان و مکان این دو نوع رابطه چه تفاوتی وجود دارد؟
در حقیقت، این تجربه را هرکس انجام دهد و به این پرسش برسد، تفاوت دو نوع رابطه، بنا بر این، دونوع کردار و تفاوت دو زمان و مکان، را در می یابد و دیگر تا بتواند از آزادی خویش غافل نمی شود. توضیح این که رابطه خالی از تخریب، رابطه خالی از زور است. در این رابطه انسان با دیگری توحید می جوید. با محیط زیست رابطه آباد کننده و آباد شونده برقرار می کند. اگر بر رابطه های نوع اول (ویرانگر) مهر گذشته می زند و در فراموش کردنشان می کوشد، رابطه های نوع دوم را، آگاه یا نا خود آگاه، همه زمانی و همه مکانی می انگارد. ویژگی عمل به حق همین است.
این ویژگی را وقتی نیک در می یابید که موضوع رابطه، علم باشد. در حقیقت، کسی که علمی را می جوید آن را قطعی و بنا بر این، جهان شمول گمان می برد. اما هرگاه توقف را بر خود جایز نشمارد و به خالی کردن علم خویش از آنچه ظن و گمان می انگارد ادامه دهد، بهمان نسبت که معرفت او به علم قطعی نزدیک تر می شود، جهان شمول تر می گردد. تجربه به او می گوید: علم قطعی، از ظن و گمان یکسره خالی (ویژگی دیگر حق) و همه مکانی و همه زمانی است.
آیا رابطه خالی از زور (= حق با حق) نیاز به وجود رابطه انسان با خدا دارد؟ آیا تجربه ای که می کنید وقتی موفق است که شما از راه خدا رابطه های خود را برقرار کنید؟ آن پرسش همیشگی که امروز بسا بیشتر از گذشته، پیشاروی عقل قرار می گیرد، این پرسش است. اما پاسخ آن چیست؟ پاسخ اینست:
الف) انسان تجربه گر می داند رابطه های نوع دوم (حق با حق) را نمی توان بر اصل تقابل قوا یا ثنویت برقرار کرد. برای مثال، دوستی با دیگری نیازمند آنست که شما توحید را اصل راهنما کنید و بدان، از مانعها و محدودکننده های دوستی، رهایی بجوئید.
ب) دو طرف رابطه می باید حقوقی را برای یکدیگر بشناسند که همگان می توانند از آن برخوردار باشند و رابطه را ترجمان این حقوق بدانند؛ یعنی بیان آزادی به مثابه اندیشه راهنما.
ج) رابطه همواره می باید «خالی از اکراه» بماند. بدین قرار، دو طرف نیازمند «میزان» هستند که، بدان، گفتار و کردار خویش را، بهنگام تصمیم و به وقت اجرا، بسنجند و اطمینان حاصل کنند قول و فعلشان خالی از زور (ویژگی دیگری از ویژگیهای حق) باشد: میزان عدل.
د) و نیز دو طرف رابطه دوستی می دانند که دوستی ای که محدود به حدود اوضاع و احوال، و برای جلب منفعت و دفع زیان باشد، رابطه قواست، دوستی نیست. دوستی نیاز به زمان پایدار دارد و هدفی جز رشد نمی تواند داشته باشد. زیرا این تنها هدفی است که نیاز به زور ندارد بلکه می باید زور در میان نباشد تا رشد در دوستی میسر شود.
هـ)استعداد رهبری در دو طرف رابطه دوستی، می باید تبلور چهار اصل بالا، بنا بر این، مستقل و آزاد باشد. به سخن دیگر، تابع منیت من و منیت دوستم نباشد (اصل اظهار حق ولو به زیان خود و یا دوست خود). استقلال و آزادی عقل آدمی، همزاد و همراه هستند. در کتاب عقل آزاد، وجدان دائمی عقل به استقلال و آزادی خویش و روشهائی را که هرگاه بکار برد، بگاه خلق اندیشه، از استقلال و آزادی به کمال برخوردار می شود را تشریح کرده ام. در این جا، تنها یادآور می شوم که؛
- دو تجربه مذکور، هر تجربه گری را به همان اصول راهنمای بیان آزادی باز می برد. اصولی که در خود تناقض و با یکدیگر تضاد (ویژگی دیگری از ویژگی های حق) ندارند.
- ما انسان ها هر دو نوع رابطه را بر قرار می کنیم. در رابطه های قوا نیز از اصول راهنمای بیان قدرت پیروی می کنیم. اگر در آنها تأمل کنیم (به همان روش که اصول راهنمای لیبرالیسم و مارکسیسم-لنینیسم نقد شدند) هر اصل را متناقض و با یکدیگر در ناسازگاری و بسا تضاد می یابیم.
- نتیجه این که از میان رابطه های خالی از زور، یک رابطه می تواند بطور کامل از زور خالی باشد به ترتیبی که استعداد رهبری آدمی تمامی استقلال و آزادی خود را بدست آورد: رابطه انسان با خدا. چرا که او، هستی هوشمند و علیم و کریم و... هدایت خویش را به همگان ارزانی کرده است (4) و هرگاه انسان بر فطرت آزاد خویش باشد و خدا را قدرت (= زور) نپندارد، رابطه با خدا یکسره از زور خالی، محبت و دوستی محض می شود و انسان مقام خلیفة اللهی را باز می یابد و در بعثتی دائمی خواهد زیست و استعداد رهبری او، استقلال و آزادی خویش را به طور کامل باز می یابد.
- بدین قرار، تجربه گر و دوست او هر گاه رابطه با یکدیگر را ترجمان رابطه با خدا کنند، میان آنها این رابطه برقرار می شود: تجربه گر ↔ خدا ↔ دوست او. در این رابطه، هر دو در راست راه رشد، بسوی علم محض، کرامت محض، حق محض، آزادی و استقلال محض و... رشد کنان آزاد می شوند و دوستی خویش را به کمال می رسانند.
3. هنوز می باید در تجربه تأمل کنیم:
● رابطه های قوا، به ضرورت پایبند زمان و مکان (طبیعی و اجتماعی) خویش (گذشته و حال) هستند. زیرا شرائط زمانی و مکانی ایجاد کننده چنین رابطه هایی هستند. بدیهی است برقرار کنندگان رابطه ها، هدفی دارند که باید محقق شود. بنا بر این، آینده نیز در برقرار شدن آنها نقش می یابد. البته با این تفاوت که از این نظر که برقرار کنندگان رابطه ها در پی بهتر کردن موقعیت خویش در تعادل قوا هستند، از لحاظ رابطه قوا، آینده تکرار گذشته می شود. چنانکه در جریان تاریخ، گروه بندیهای هر جامعه، در رابطه قوا، موقعیت از دست می دهند و یا موقعیت بدست می آورند اما نظام طبقاتی برجا می ماند. کسی از فقر به غنا می رسد و دیگری از غنا به فقر می افتد اما روابط قوائی که فقیر و غنی می سازند، برجا می مانند و همواره ثروت ها نزد اقلیت کوچک متمرکز و متکاثر می شود و اکثریت بزرگ در بند فقر می ماند.
● رابطه های خالی از زور به رها شدن از بند زمان و مکان (طبیعی و اجتماعی) تحقق می یابد. زیرا علاوه بر این که نیروهای محرکه هر انسان نیاز به فضای باز برای فعال شدن دارند و رشد انسان حاصل این فعال شدن است، نظام اجتماعی ای که از روابط قوا پدید آمده باشد، با این گونه رابطه ها سازگاری ندارد. بنا براین، هر رابطه خالی از زوری، بعثتی با هدف باز و تحول پذیر کردن نظام اجتماعی است.
می بینید که تجربه ما را از واقعیت بسیار مهم و تعیین کننده ای آگاه می کند:
- رابطه های قوا با تخریب بخشی از نیروهای محرکه برقرار می شوند و برقرار می مانند. از این رو، هر اندازه میزان زور موجود در رابطه های قوا بیشتر، میزان تخریب نیروهای محرکه افزون تر. در نتیجه،
- هرگاه در جامعه ای، میزان رابطه های قوا از میزان رابطه های خالی از زور بیشتر باشد، به همان میزان تخریب نیروهای محرکه بیشتر می شود. بدین تخریب، نظام اجتماعی بسته تر و تحول ناپذیر تر می شود. از ویژگی های نظام اجتماعی بسته کاهش تولید نیروهای محرکه و بنا بر این، کاهش رشد است. هرگاه رشد میل به صفر کند، جامعه در معرض انحلال قرار می گیرد. جامعه هائی که منحل شدند، گرفتار این روند شدند. امپراطوریهایی که منحل شده اند این روند را در پیش گرفتند و امپراطوری ای که در حال انحلال است (امپراطوری امریکا)، همین گونه است.
- این واقعیت که جامعه جهانی برجاست، بنفسه، گویای اینست که همچنان میزان رابطه های نوع دوم از رابطه های نوع اول بیشتر و بخشی از نیروهای محرکه در رشد بکار می افتند. هرگاه جامعه جهانی بر افزایش میزان تخریب محیط زیست و تخریب انسان و دیگر نیروهای محرکه که تنها انسان می تواند در رشد خود بکارشان برد، وجدان شفاف بجوید و برآن شود جامعه جهانی را از روابط مسلط – زیر سلطه و ناچیز کردن رشد در تخریب نیروهای محرکه با هدف افزودن بر قدرت اقتصادی و نظامی و... برهاند، جهان عصر آزادی و رشد در آزادی را به خود خواهد دید.
4. بدین قرار، پیامبری محمد (ص) فراخواندن تمام بشریت به بعثت دائمی است. بعثتی که هر انسان و جمهور انسانها با بازیافتن فطرت خویش و با بازجستن استقلال و آزادی قوه رهبری آغاز می کنند و با رشد در آزادی و استقلال ادامه می دهند. بدین سان، پیامبری کتاب راهنمای آزادی است که هر انسانی راهنمای شرکت خویش در بعثت دائمی می کند. خاتمیت پیامبری و آغاز بعثت دائمی، با شرکت تمامی انسانهای برخوردار از حقوق ذاتی و فعال کنندگان استعدادهای خویش است. آیا کتاب دینی دیگری نیز وجود دارد که نخبه گرائی را نفی کرده باشد و به انسان هشدار داده باشد هرکس خود خویشتن را رهبری می کند؟ آیا کتاب دیگری نیز هست که انسان ها، همه انسان ها را به حقوق ذاتی خویش خوانده باشد و آنها را به آزاد شدن رشد کنان (5) و صیر به خدا، به بعثت دائمی خوانده باشد؟ جهان را مسخر انسان خوانده و او را تنها موجودی نامیده باشد که امانت خداوندی را پذیرفت؟ آن روز که محمد(ص) در «شوره زار زندگی»، به تعبیر علی (ع)، به پیامبری مبعوث شد، دوران نظام قبیله ای و عشائری بود. اما آیا در جامعه امروز، هنوز جامعه ای را می توان سراغ کرد که، در آن، استعداد قوه رهبری در هر کس از استقلال و آزادی برخوردار باشد و هر فرد خود خویشتن را رهبری کند؟ اگر نیست، که نیست، عقلهای خود را آزاد کنیم تا پیامبر را ببینیم که پیشاروی ما است و برای ما انسان ها کلام حق را می خواند(6). خداوند به پیامبر خود فرمود: هدایت کسی دست تو نیست، اگر هم بخواهی نمی توانی کسی را هدایت کنی، هرکس خود خویشتن را رهبری می کند، پس برای زندگی که رشد در آزادی است بر خیز و به بعثت دائمی روی آر!
موقعیت جهانی در خور برای ابلاغ بیان آزادی:
این پرسش که اگر پیامبر نه در جامعه حجاز عصر نبوت بلکه در جوامعی چون یونان یا ایران می زیست، کتاب او تغییر می کرد، محصول یک عقل توجیه گر است: پیش فرض این عقل این است که جامعه عربستان روزگار بعثت پیامبر (ص) جامعه بدوی بوده، بوئی از تمدن نبرده و خبری از حوزه های تمدن های ایران و روم نیز نداشت. و از این رو قرآن برای تغییر مناسبات اجتماعی و بهتر کردن زندگی عرب آن روز گار، کارآئی داشت. ولی هرگاه پیامبر در یکی از دو حوزه تمدن ایران یا روم، به پیامبری مبعوث می شد، قرآن محتوائی دیگر می یافت. بدیهی است این عقل توجیه گر، از واقعیتهای بسیار غافل مانده است و برآنها پرده غفلت می کشد:
1. بهنگام بعثت پیامبر، در حوزه تمدن ایران، زردشت (ع) پیامبر و دین زردشتی دین رسمی بود. در حوزه تمدن روم، دین مسیحی دین همگان و در اذهان مردم، عیسی (ع) بالاتر از نبوت، پسر خدا بود و کلیسا، تجسم تثلیث (پدر و پسر و روح القدس ). در هر دو حوزه، دین یهود نیز پیروانی داشت و موسی (ع) پیامبر آنها بود.
2. قرآن در سوره روم، با صراحت و دقت بی مانند سقوط هر دو امپراطوری را پیش بینی و زمان آن را نیز معین می کند. در حقیقت، بنا بر قاعده ای که در بالا توضیح داده شد، در هر دو حوزه، میزان تخریب نیروهای محرکه بر میزان بکار رفتنشان در رشد، فزونی گرفته بود. نظامهای اجتماعی بسته اجازه عبور از مرزهای طبقاتی را به کسی نمی داد. بنا بر فتوای ارسطو، نخبه ها انسان، و «عوام» و زنان، دون انسان و گاه در شمار چهارپایان بودند. دین ها در بیان های قدرت از خود بیگانه شده و توجیه گر روابط قدرتی سخت ویرانگر و فرساینده گشته بودند.
3. پیامبران، از جامعه های زیر سلطه برانگیخته شده بودند:
- ابراهیم در سرزمین سومر، در سرزمینی برانگیخته شد که قدیمی ترین مردم سالاری ها را به خود دیده بود (7) و در خطی قرار داشت که از شمال هند تا مدینه ممتد بود. جامعه هائی که بر این خط تشکیل شده بودند، نظام اجتماعی–سیاسی مردم سالار می داشتند. بعثت ابراهیم (ع) بعثتی برای باز سازی مردم سالاری از دست رفته بر اصول راهنمای بیان آزادی بود.
- زردشت، بنا بر روایتی، در میان جامعه یهودیان تبعید شده به بابل برمی خیزد (8) و هدف از بعثت او بازگردان آئین موسی (ع) به بیان نخستین می باشد. تولد و بعثت او در فاصله 1500 تا 800 سال پیش از میلاد مسیح، یعنی زمانی است (9) که هنوز اقوام ایرانی متحد نشده بودند و دولت ماد تشکیل نشده بود و این اقوام زیر سلطه بابل بودند. پس او هم در جامعه زیر سلطه به پیامبری برانگیخته شده است.
- بنا بر تورات و قرآن، موسی (ع) در جامعه بنی اسرائیل، زیر سلطه مصر دوران فرعون به پیامبری برگزیده شده است.
- عیسی (ع) در سرزمین فلسطین تحت سلطه امپراطوری روم به پیامبری برگزیده شد.
- محمد (ص) در «شوره زار زندگی» در مرز دو امپراطوری ایران و روم مبعوث شد.
- قرآن بر اینست که اصول راهنمای کتابهای پیامبران پیشین همان اصول راهنمای قرآن است (10) و در اوستا آمده است که اصول راهنما همان 5 اصل بوده اند.(11)
4. قرار گرفتن در مرز دو ابر قدرت زمان، آنهم «در شوره زار زندگی » به قول علی (ع)، پیامبری را بسی مشکل می کند. چرا که بیان آزادی را محک دینهای از خود بیگانه در بیان قدرت باید می کرد. هر دو ابر قدرت و ارباب دینها دشمن دین جدید و شخص پیام آور آن بودند. در برابر این شرایط چه روشی می باید برگزید؟ قرآن روشی بر اصل موازنه عدمی می آموزد که اگرچه ما ایرانیان در دوران انقلاب خویش بکار بردیم، با کمال تاسف در بنای دولت جدید بکار نبردیم. درس قرآن این است؛ برای مقابله با یک ابر قدرت به ابر قدرت رقیب او تکیه مکن و خود را در مدار بسته رقابت دو ابر قدرت گرفتار مگردان، و آنها را به تضادی که با یکدیگر دارند باز گذار و به ابلاغ دین فطرت بپرداز (12). در خور یادآوری است که در نخستین سالهای دهه 1970 میلادی (1350 شمسی) که بکار تحقیق و تدریس «اقتصاد توحیدی» بودم، به قاعده ای پی بردم که در بالا تبیینش کردم. مطالعه در باره جهت تحول دو ابر قدرت آن ایام مرا به این نتیجه رساند که این دو دوران انبساط خویش را به پایان برده اند و وارد مرحله انقباض شده اند. بنا بر این، این واقعیت قابل پیش بینی شد که در سرزمین هائی که محل رویاروئی این دو ابر قدرت هستند، جنبش ها یی برای بیرون رفتن از زیر سلطه آغاز می گیرد. در بهار انقلاب، به استناد سوره روم، ورود دو ابر قدرت را به مرحله انحطاط و انحلال تشریح کردم. پی در پی هشدار دادم که در کار بنای جامعه ای آزاد و مستقل، با نظام اجتماعی باز، می باید از کشاندن پای این یا آن ابر قدرت به درون کشور، خودداری کرد. افسوس که بر خلاف آموزش روشن و صریح قرآن، با گروگانگیری و جنگ و سرکوب... و قرار گرفتن در مدار بسته دو ابر قدرت – حتی پس از انحلال یکی از آن دو- استبداد در میهن ما باز سازی شد. و دین نیز در بیان استبداد فراگیر از خود بیگانه گشت. با اینهمه، پیروزی انقلاب محک درستی رهنمود قرآن گشت. و این رهنمود بس آموزنده تنها دست آورد بعثت در مرز دو ابر قدرت نبود:
از آنجا که قدرت بدون تمرکز و تکاثر نمی تواند قائمه رابطه ها در جامعه ها شود، به ضرورت، اقلیتی را بر اکثریتی حاکم می کند. از این رو، این اکثریت بزرگ است که با آزاد شدن خویش، اقلیت را نیز از بردگی قدرت رها و آزاد می کند. بدین قرار، نه از راه اتفاق است که پیامبران، همه، در بخش زیر سلطه، برانگیخته شده اند. و نیز، این آموزه قرآن، که اراده خداوندی بر اینست که مستضعفان روی زمین وارثان و امامان بگردند.(13) نیز، پیامبری به معنای پیش بینی ذهنی آینده نیست . بیان تجربه و خاطر نشان کردن این واقعیت به جامعه انسانی است که هر زمان اکثریت زیر سلطه نخواهد زیر سلطه بماند، بر می خیزد و سرنوشت خویش را در دست می گیرد. بدین سان، وقتی پیامبران پویائی رابطه سلطه گر – زیر سلطه را قطع کرده و به جای آن پویائی استقلال می گذارند، از لحاظ تحول یک جامعه، از لحاظ تحول جامعه ها و از لحاظ استقرار رابطه جامعه بر اصل موازنه عدمی، بی گمان، یکی از بزرگ ترین دست آوردهای تجربه های احیاگرانه را به نمایش می گذارند.
در جهان امروز که روابط سلطه گر – زیر سلطه، خود را در پوشش « جهانی شدن» - ولی در واقع جهانی کردن – می پوشاند و بندگان قدرت ابزار سلطه ابرقدرت در حال انحلال را با استناد به «فراگرد جهانی شدن» توجیه می کنند و یا این و آن قدرت را محور سیاستهای داخلی و خارجی می گردانند، این آموزه بس گرانقدر قرآن سخت بکار اکثریت بزرگ جامعه انسانی کنونی می آید. جامعه ای که دو میلیارد تن از آنها تنها از رهگذر گران کردن بهای مواد غذائی، دارند محکوم به تحمل گرسنگی می شوند. «جهانی شدن» کنونی کارکردش این شده است که نیروهای محرکه را که در جامعه جهانی تولید می شوند به اختیار انحصاری ماوراء ملی ها و مادرشهر آنها یعنی بخش مسلط جهان درآورد. اگر انسانهای گرسنه روز افزونند دلیلی جز تخریب بخش بزرگی از این نیروهای محرکه توسط ماوراء ملی ها و بخش مسلط و نیز نظامهای اجتماعی مسلط و زیر سلطه ندارد. بدین آموزه بود که در انقلاب ایران گل بر گلوله پیروز شد و هیچ قدرت خارجی مجال حضور و دخالت نجست.
و هنوز، پیامبری که در « شوره زار زندگی» برخاست، دست آوردهای فراوان دیگری دارد که همچنان بکار انسانهای امروز و فردا ها می آیند:
تجربه بنای حال و آینده را جانشین پیشگوئی کردن آینده:
1. اینکه در لغت، پیامبری به معنای پیش بینی آینده آمده است نشان می دهد که در اندیشه آدمی پیامبری با آینده در پیوند است. با وجود این، پیامبران توحید کارشان پیش بینی آینده نبود، بلکه تغییر اصل راهنمای عقلهای انسانها و عقل جمعی آنها، از ثنویت به توحید و بدان، رابطه های انسانها را به خدا متوجه کردن و بدین گونه آنها را به رابطه های خالی از زور تبدیل کردن، و بدین گونه، باز و تحول پذیر کردن نظامهای اجتماعی و برخوردار کردن جامعه از روابط صلح آمیز بر اصول استقلال و آزادی بود. تفاوت بنیادین این پیامبری با دو نوع دیگر پیامبری (=پیامبری به معنای پیشگویی+پیامبران سکولار) روشن است:
● پیامبری که کارش در پیش بینی آینده خلاصه می شد و می شود و خواهد شد، تقدیرگرا است و تدبیر را بر تقدیر مقدم و برآن حاکم می داند. این نوع پیامبری هم اکنون نیز وجود دارد: آن دسته باورهای دینی جبر گرا که عمل انسان را در رستگاری او بی اثر می شناسند و یا موکول به وساطت مقامی دینی می انگارند، از این نوع پیامبری پیروی می کنند.
● پیامبران « سکولار» (14) که به خصوص در قرن بیستم میلادی پیدا شدند و این و آن آینده را به عنوان «جامعه آرمانی» پیشگوئی کرده اند و تحول جامعه ها را در سمت و سوی آن جامعه جبری خواندند، گرچه پیامبرانی اراده گرا شدند اما اراده انسانها را محکوم به جبر تحول گرداندند و بدان، در همسوئی با تحول جبری نقش دادند: اصل تقدم وحاکمیت تقدیر بر تدبیر.
بدین قرار، پیامبری محمد (ص) در «شوره زار زندگی» که، در آن، انسانها یکسره تسلیم تقدیر بودند و بتها نمادهای سلطه بی چون تقدیر قدرت بر تدبیر انسان بودند، عدالت را بمثابه تقدم تدبیر بر تقدیر، میزان گرداند و به انسانهائی که به تقدیر خود ساخته، خویشتن را ناتوانی محض می انگاشتند، هشدار و انذار داد و آموخت که؛ تا تغییر نکنی تغییر نمی دهی (15).
هرگاه حاصل دو رهنمود، یکی از قرآن و دیگری از مارکسیسم که «تا تغییر ندهی تغییر نمی کنی» است، را به یکدیگر بسنجیم، تفاوت این دو نوع پیامبری را نیک در می یابیم:
رهنمود قرآن با رهائی از جبر قدرت و کاستن از میزان زور در رابطه همراه است. با استقلال و آزادی عقلهای فردی و جمعی همراه است. از راه خشونت زدائی است که انسانها خود و بدان رابطه های اجتماعی و بدان نظام اجتماعی را تغییر می دهند. اما رهنمود دومی قهر را مامای تاریخ می کند و به یک طبقه خاص اجتماعی، طبقه کارگر، مأموریت می دهد حکم تقدیر تحول اجتماعی را به اجرا بگذارد. آنها که منطق صوری را روش می کنند و معجزه چنین تجربه بزرگی در «شوره زار زندگی» را دلیل بر نقصان در پیامبری محمد (ص) می انگارند، چرا دو تجربه، در دو تاریخ که 14 قرن میانشان فاصله است، یکی جامعه عربستان و دیگری جامعه روسی، را با یکدیگر مقایسه نمی کنند؟ البته مقایسه واقعی و نه مقایسه صوری. و نیز غرب پرستها و عاشقان غرب، چرا تجربه سرمایه داری لیبرال که انسان را برده تقدیر سرمایه سالاری گردانده و نیز میزان تخریب نیروهای محرکه ای را که ببار آورده با تجربه جامعه ای مقایسه نمی کنند که از اجتماعی آنچنانی که بود، به جامعه ای بدل شد که «امرشان شوری بینشان» گشت ( 16 ). مقایسه آن تجربه را با تجربه کلیسا پیش از جنبش نوزایش و عصر روشنگری نخواستم چرا که در آن دوران تفتیش عقاید، تسلط تقدیر بر تدبیر نزدیک به مطلق بود.
2. پیامبری، در زمانه ما، در حالی جهانیان را به بیان آزادی می خواند، که؛
2/1 در مقیاس جهان، اندیشه های راهنمای رایج، انسانها را یکسره برده تقدیر قدرت گردانده اند. در چنین جامعه جهانی، خاستگاه پیامبر، جامعه ایست که ساختهای اجتماعی در آن سست هستند به گونه ای که نه توان تخریب تمامی نیروهای محرکه را دارند و نه می توانند این نیروها را در سازندگی و رشد فعال کنند. این نیروها، اندیشه راهنمائی را می طلبند که، بدان، با تغییر رابطه از نوع اول (رابطه های قوا) به نوع دوم (رابطه های خالی از زور)، ساختهای جامعه را دیگرگون سازند. اگر امروز نیز، سخن از آن به میان است که اندیشه راهنمائی برای جهان امروز می تواند در کشوری چون ایران ببالد، هم بلحاظ موقعیت جهانی ایران است و هم بخاطر اینست که انقلاب ایران مسلم کرد نیروهای محرکه این جامعه، وقتی بیان آزادی به آنها سمت و سو می دهد، می توانند ساختهای جامعه را دیگرگون سازند و نظام اجتماعی را باز و تحول پذیر بگردانند.
2/2 ادامه حیات یک جامعه نیز بستگی قطعی پیدا کند به تغییر رابطه های نوع اول به رابطه های نوع دوم تا آنچا که جامعه بدین واقعیت وجدان جمعی پیدا کند. تأمل در تحولهای جامعه ها از انقلاب ایران بدین سو، بر اهل خرد معلوم می کند که در جامعه های تحول جسته، هم ادامه حیات ملی نیازمند تغییر رابطه های نوع اول به رابطه های نوع دوم بوده است و هم به این واقعیت، وجدان جمعی بوجود آمده است .
2/3 پیامبری بمثابه ابلاغ اندیشه راهنمای جدید، می باید واجد ویژگیهای زیر باشد؛
● پیامها بیانی باشند برای آزادی، با سامانه ای از اصول راهنما و ویژگیها و روشها و هدف که هیچ یک هم مسکوت نمانده باشند، به شرحی که در پاسخ به پرسش اول داده شد.
● زبان پیام می باید شفاف و سرراست باشد. چنان روشن و سرراست باشد که قابلیت درآمدن به زبان دیگر را، بی آنکه شفافیت و سرراستی را از دست دهد، داشته باشد.
● در همان حال که هویت هر انسان و هر جمع انسانی را تصدیق می کند (17)، اصول راهنما و روشهای رهائی از رابطه سلطه گر – زیر سلطه را پیشنهاد و زندگی جامعه های انسانی را در استقلال و آزادی و برخورداری از حق صلح، میسر گرداند.
● در «شوره زار زندگی» دختران را زنده بگور می کردند اما در حوزه های فرهنگی دو ابر قدرت ایران و روم، در یک جا، زن به ارث برده می شد و در همه جا، در پیروی از آرای ارسطو، دون انسان و فاقد روح خدائی و لشگر شیطان و... بود (18). و روشن بود و همچنان روشن است که رشد پذیر شدن هر جامعه در گرو منزلت جوئی زن و یکسانی او با مرد در خلقت و حقوق انسانی است. این شد که بر اثر پیامبری محمد (ص)، زن کوثر و صاحب فضلها گشت (19).
● اختلاف نظر و باور در سطح یک جامعه و در روابط جامعه ها با یکدیگر را حق بشناسد و تجاوز به این حق را بهیچ رو اجازه ندهد (20)
● بنابراین، در همان حال دفاع در برابر متجاوز را حق هر کس و هر جامعه می شناسد، جنگ تعرضی را مجاز نشمارد و عملی شیطانی بشناسد (21 )
● از راه فایده تکرار، یادآور می شود که بیان آزادی می باید حقوق انسان و حقوق هرجامعه را در برداشته باشد و اصول راهنما و روشهای لازم برای تنظیم رابطه ها برمیزان این حقوق را در اختیار بنهد.
4. همانطور که هر انسانی که بخواهد مستقل و آزاد زندگی کند، یعنی توانائی بر قرار کردن رابطه دوستی با دیگری را –به روشی که توضیح داده شد– داشته باشد، نیازمند آنست که در مدار بسته مادی ↔ مادی زندانی نشود و نیاز به مدار باز مادی ↔ معنوی دارد (چنانکه حتی ایدئولوژیهایی که بر اصالت ماده بنا شده اند نیز خود را مبشر معنویت جدید می خوانند)، به همین نسبت جامعه ها نیز نیازمند مدارهای باز مادی ↔ معنوی هستند. هم بخاطر جهت دادن به نیروهای محرکه در رشد و هم برای شرکت در اداره جامعه جهانی بر میزان داد و وداد. نیک که بنگری، می بینی پیامبری پیشنهاد بیان راهنمائی برای رها شدن از زندان مدار بسته مادی ↔ مادی است. بنا بر تاریخ، زمانهای بعثت پیامبران، زمانهای اسارت انسانها در این مدار بسته بوده است. در حقیقت، روابط مسلط – زیر سلطه میان اقلیت کوچکی از انسانها و اکثریت بزرگی از آنها، بدون آنکه ذهنیت ها و رابطه ها، همه، بیانگر این مدار بسته باشند، اصلاً برقرار شدنی نیست.
از این روست که اگر در جامعه ای حتی یک گروه کوچک وجود داشته باشد با مدار باز مادی ↔ معنوی و این گروه، در ضد فرهنگ زور، با اکثریت در نیامیزد و آن اکثریت را به فطرت آزاد خویش بخواند، آن جامعه اگر به خود نیاید، از میان می رود و اگر به خود آید (22) تغییر می کند و مدار بسته را باز می گرداند و خود و هر عضوش، در استقلال و آزادی رشد می کند: نشاندن توحید به جای تضاد، بمثابه اصل راهنما در تنظیم رابطه انسان با خود و انسانها با یکدیگر همین است.
5. پیام آزادی ای که پیامبر ابلاغ می کند، در بردارنده اصول رابطه فرد و جامعه نیز می باشد. به ترتیبی که؛
5/1 تقدم و تسلط جامعه بر فرد و وارونه آن، یعنی تقدم فرد بر جامعه، که هر دو، طی قرون، موضوع دو بیان قدرت بوده اند، را جای رابطه ای بسپارد که میان دو موجود بدون بار زور برقرار می شود. جامعه ای بنا شود که، در آن، فرد و جامعه بر اصل «ولایت جمهور مردم» بر وفق دوستی و داد، در جریان رشد، همسوئی جویند. جامعه برخورداری همگان از امکانهای رشد در آزادی را میسر کند و مسابقه در دانش و دادگری و تقوی را میسر گرداند و فرد ها در رشد یکدیگر شرکت جویند (23).
5/2 برفرض که نزدیک به تمام اعضای جامعه در بند روابط قوا و در حکم دولت استبدادیان باشند، بیان آزادی باید روش زندگی در آزادی را برای حتی یک تن که در جهنم استبداد است، ممکن گرداند (24).
این دو کار، در جامعه عرب آن روز شدنی شدند. در جامعه های امروز، گرچه مشکل تر اما بازهم شدنی هستند. هرکس برآن شود موازنه عدمی را اصل راهنما کند و بیان آزادی را اندیشه راهنما بگرداند، به تجربه خواهد دید که چنین کاری شدنی است و آتش روابط قوا بر او نیز سرد می شود.
5/3. یکبار دیگر یادآور شوم که حتی اگر یک تن زندگی در آزادی را برگزیند و با استبدادیان در زورمداری شریک نگردد، به میزانی که بیان حق می شود و استواری نشان می دهد، وجدان همگانی را بر می انگیزد و تحول را میسر می سازد. از ابراهیم (ع) تا محمد (ص)، تجربه پیروز پیامبران، آزمونهای موفق این آموزه هستند. از آن پس تا امروز، نیز، هر نوبت، که میان نماد استقلال و آزادی و جامعه چنین رابطه ای برقرار شده است، جامعه تغییر کرده و نظام اجتماعی خویش را تغییر داده و پیشگام تغییر در مقیاس جهان گشته است.
6. بدین قرار، پیام آزادی اعلان آزادی انسانها از نخبه گرائی است ( 25 )که از عوامل از خود بیگانه شدن تمامی دینها از بیان آزادی به بیان قدرت بوده اند. انسانهائی که در نگاه زورمداران در عداد حیوانها بشمار می آیند و بدین باور که سرنوشت آنها اطاعت از ارباب قدرت است، «جهان تا جهان را جای زور» گردانده اند و خود به آتش بیداد سوخته اند، می باید آزاد شوند تا وارثان و امامان جهان بگردند. قرآن، نخستین و تنها کتابی است که انسان را از بندهای نژادی و ملی و قومی وجنسی و... می رهد و مخاطب خدا، همانا انسان را، خلیفه خدا در روی زمین می گرداند و میان او و خدا، حایل شدن پیامبر را نیز روا نمی بیند. این آموزه در جامعه های امروز که «نخبه ها» دم از ولایت مطلقه می زنند، بیش از همه، به انسانها کمک می کند به کار مستقل و آزاد کردن خود آیند.
7. و از آنجا که قدرت، بنا بر نیازهای روز به روزش، نیازمند احکام ضد و نقیض می شود، به ترتیبی که در تشریح بیان آزادی گذشت، در بعدهای اجتماعی و اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و در رابطه انسان با محیط زیست، پیامبری تعیین احکام ثابت (اصول راهنما) و احکام متغیر است. در این جا، یادآور می شود که از خود بیگانه کردن بیان آزادی در بیان قدرت، تنها با نگاه داشتن کلمه وتغییر معنی آن به انجام نمی رسد. پرده فراموشی کشیدن بر اصول راهنما در هر یک از قلمروها نیرنگی است که بدان می توان بیان آزادی را در بیان قدرت از خود بیگانه کرد. برای مثال، نزدیک به تمام اصول راهنمای قضاوت که در قرآن ردیف شده اند یا به دست فراموشی سپرده شده اند و یا بلا اجرا هستند. در عوض، بر عناوین جرائم مقرر در قرآن، تا بخواهی افزوده اند. در جای خود به این امر واقع، باز می پردازم.
و اینک می پرسم: فرض کنیم در جهان امروز، بناست چنین پیامبری ای رخ دهد. آن جامعه ای که، در آن، این پیامبری می تواند موفق شود و تجربه موفقش می تواند بکار جهانیان بیاید، کدام است؟ در سالهای پیش از انقلاب، پاسخ این جانب به این پرسش این بود که جامعه ایرانی چنین جامعه ایست. به رغم کودتای ملاتاریا و بلا و مصیبت های گوناگون که بر ایران فرود آمده است هنوز بر این نظر هستم ، و با این امید، همه روز می کوشم.


1 – Robert K. Merton, Social Theory and Social Structure, The Free Press, New York 1968
مرتون در قسمت اول کتاب به جامعه شناسی نظری می پردازد و در قسمت دوم آن، ساخت اجتماعی و فرهنگی را مطالعه می کند و نظر خویش را در باره پیامبری که خود به خویشتن تحقق می بخشد و یا خود خویشتن را ویران می سازد، را بسط می دهد. فیلسوف و جامعه شناس فرانسوی، هانری برگسون نیز، در کتاب Les Deux sources de la morale et de la religion، جامعه ها را در جامعه های باز و بسته و دین ها را به پویا و ایستا، از یکدیگر تمیز می دهد. از دید او، دین پویا دینی است که بشریت را به یک چشم می نگرد و رهنمودهایش جهان شمول هستند.
2 – در لغت، پیامبری آینده بینی و آینده سنجی معنی می دهد. و تعریفی که بر آن بیشتر اهل نظر موافقند پیش بینی آینده و پیشنهاد آینده است. نگاه کنید به ٍEncyclopedia Universalisme ذیل کلمه Prophétisme و نیز فصل دوم کتاب اصول راهنمای اسلام
3 – قرآن، سوره های نساء، آیه های 89 و 97 و 100 و انفال، آیه های 72 و 74 و 75 و توبه، آیه 20 و...
4 – قرآن، سوره انسان، آیه 3
5 – قرآن، سوره های جن، آیه 14 و غافر، 29
6 – قرآن، سوره قصص، آیه 56
7 – در باره تمدن سومر و مردم سالاری آن، کتابهای بسیار، در پی هم انتشار یافته است. کتابی که موجب آشنائی این جانب با مردم سالاری سومر شد این کتاب است :Sumer, premiére grande civilization اثر Amar Hamdani انتشارات Famot در ژنو، 1977. شهر اور، زادگاه ابراهیم در سومر بود (صفحه های 11 و 23 و 24 و 90 کتاب) و کتاب عمده به دموکراسی سومر و به روابط دین و دولت و چگونگی پایان پذیرفتن دموکراسی سومر بر اثر حمله نظامی از بیرون می پردازد.
8 - نگاه کنید به بخش اول، فصل اول، جلد اول Le Zend – Avesta ترجمه استاد کولژ دو فرانس، جیمس دارمستتر James Darmesteter، پاریس 1960، Librairie d’Amerique et d’Orient
9 - نگاه کنید به پیش گفتار، صفحات یازده تا هجده جلد اول کتاب اوستا، کهن ترین سرودهای ایرانیان، گزارش و پژوهش جلیل دوستخواه، تهران، انتشار مروارید، 1377 .
10 - قرآن، سوره شوری آیه 13
11 – اوستا کهن ترین سرودهای ایرانیان، صفحات سی و نه و چهل پیشگفتار و یادآوری در آغاز دفتر یکم گاهان.
12 - قرآن، سوره های روم، آیه های 1 تا آیه 44 و قرآن سوره توبه، آیه های 107 تا 110
13 - قرآن، سوره قصص، آیه 5
14 - ٍEncyclopedia Universalisme ذیل کلمه Prophétisme و آنها که بخواهند از آراء در باره دیالکتیک آگاه شوند، می توانند به کتاب تضاد و توحید نوشته ابوالحسن بنی صدر مراجعه کنند .
15 - قرآن، سوره رعد، آیه 11 .
16 - قرآن، سوره شوری، ،یه 38
17 - قرآن، سوره حجرات، آیه 13
18 – به کتاب سیاست اثر ارسطو مراجعه کنید. و برای آگاهی از نظرها و باورها در باره زن، نگاه کنید به زن و زناشوئی از ابوالحسن بنی صدر
19 - قرآن، سوره کوثر. در باره فضل های زن نگاه کنید به زن و زناشوئی، چاپ دوم ، از صفحه 162 تا 210 کتاب.
20 - کتاب انسان، حق، قضاوت و حقوق انسان از ابوالحسن بنی صدر، حق اختلاف صفحات 154 و 155 و قرآن، سوره کافرون.
21 - کتاب، حق، قضاوت و حقوق انسان، حق صلح، صفحه های 143 تا 145 و نقد ابوالحسن بنی صدر برکتاب جنگ و جهاد در قرآن نوشته مصباح یزدی که آنلاین در دسترس است.
22 - قرآن، سوره های اعراف، 96 تا 141 و اسراء، آیه 16 و انبیاء، آیه های 6 تا 15 و شعراء، آیه 208 و حج، آیه های 42 تا 49 .
23 – قرآن فراوان به تعاون ها در نیکی و تقوی و مسابقه ها در دانش و دادگری و رشد خوانده است و آیه ها در این باره پر شمار هستند. در باره مسابقه و تعاون در کسب دانش و رشد، خواننده می تواند به فصل چهارم اصول راهنمای اسلام نیز رجوع کند .
24 - تجربه های پیامبران، همه تجربه های انسانهائی هستند که دورانی از زندگی را در آتشی زیسته اند که قدرتمدران برافروخته و آنان را در آن افکنده بودند تا بسوزند. اما آتش بر ابراهیم (س) سرد شد و دوران سه ساله بعثت محمد (ص) برای او و آنها که با او هم باور شده بودند، دورانی شد که آنها به یمن اصل راهنما کردن موازنه عدمی، در استقلال و آزادی و رشد زیستند.
25 - قرآن، سوره عبس که روشی را می آموزد که امروز بسا بیشتر از گذشته بکار می آید .

۱۳۸۷ خرداد ۲۸, سه‌شنبه

قرآن در اندیشه موازنه عدمی – بخش ششم

سر مقاله روزنامه انقلاب اسلامی در هجرت شماره 699 

تاریخ انتشار 20 خرداد 87 برابر با 9 یونی 2008 

 

قرآن در اندیشه موازنه عدمی – 6 

پرسشها از حسن رضائی و پاسخها از ابوالحسن بنی صدر

 

 

چرا قرآن نمی تواند کلام محمد باشد؟

 

 

پرسیده می شود: چرا قرآن کلام محمد نباشد؟ به چه دلیل ذهنیت و دانش و سلیقه و زبان پیامبر نتوانسته باشد در نحوه تکوین قرآن تاثیر گذار باشد؟ تبیین اصول راهنما و ویژگیهای بیان آزادی که در نوبت قبل برای سامانه ای از این اصول برشمرده و تشریح شدند، اینک به ما امکان می دهند به پرسشی پاسخ دهیم که خود و پرسشهای دیگر می گویند پرسش اصلی است. به دلایل زیر قرآن نمی تواند کلام محمد باشد؛

1. اگر قرآن جز کلام خدا بود، در آن اختلافها بسیار یافت می شدند (1)؛

1-1 سخن بالا ادعائی بس روشن در بر دارد، و البته این ادعای روشن همراه است با ادعای دیگری: قرآن «مبین و خالی از پیچ و خم» است(2)؛ یعنی مراجعه کننده به آن نیاز ندارد دست به دامن قواعد قدیم و جدید هرمنوتیک شود تا آن را بفهمد. به سخن دیگر، اگر در متن اختلاف وجود داشته باشد، آسان قابل تشخیص است و به محض تشخیص، کتاب دیگر کتاب حق نیست تا بنابراین نیازی باشد که بحث کنیم آیا این کلام به خداوند متعلق است یا به پیامبر.

1-2 بر اساس گفته بالا، این ادعا که قرائتهای فراوان از قرآن وجود دارند نیز بی وجه می شود. زیرا تنها یک قرائت از قرآن وجود دارد که، بدان، کتاب خالی از اختلاف است. قرائت قرآن بر اصل ثنویت و با روش کردن منطق صوری یا منطق جدلی، قرائت کننده را به این نتیجه می رساند که در قرآن افزون بر اختلافهای افزون از شمار، تناقضهای بسیاری نیز وجود دارند. می دانیم که مفسران کوشیده اند این اختلافها و تناقضهای خود ساخته را توجیه کنند و عقلهای گرفتار ثنویت و منطق صوری نتوانسته اند حتا از خود بپرسند: چرا خود را از اصل راهنما و روشهایی که درخور ساخت و پرداخت این یا آن بیان قدرت اند رها نکنیم؟ چرا باید قرآن را چنان بخوانیم که متنی شود پر از اختلافها و تناقض ها و آنگاه در پی توجیه آنها شویم؟ 

  یک مثال بیاورم؛ ولایت مطلقه و غیر مطلقه فقیه، و ولایت را «قدرت بر» معنی کردن، تناقضهای بسیار میان آیه های قرآن پدید می آورد؛ هواداران ولایت فقیه بخشی از یک آیه را که می فرماید «اطیعوا الله واطیعوالرسول و اولوالامر منکم» بیانگر ولایت فقیه گمان برده اند. اما این «قرائت» در نخستین قدم با «منکم» در خود آیه تناقض پیدا می کند. آنگاه این هواداران باید دست به دامن فنون تفسیری بشوند و توجیه کنند مقصود از «منکم»، «منتخب شما» بودن نیست، بلکه مقصود کسی از مردم است که شرائط ولایت بر آنها را پیدا می کند یا به قول فقیهان ارسطو زده، ولایت در آنها در این زمان متعیّن شده است. اما کتابی که خود را مبین و بدون اعوجاج توصیف می کند، چرا قصد خود را روشن نگوید، حال آنکه با توجه به موقعیت رسول (ص)، اولوالامر منکم، به طور روشن، برگزیده شما بودن معنی می دهد؟ اما این تنها تناقض نیست که این «قرائت» پدید می آورد، بلکه با آیه های بسیار دیگر، از جمله با «امرشان به شورا میان آنها است» و «زنان و مردان مؤمن بر یکدیگر ولایت دارند» و «هرکس خود را هدایت می کند » و... (3) تناقض پیدا می کند. ناگفته نماند اکثریت بزرگی از فقها چون این تناقضها را قابل رفع و توجیه نیافته اند، نتوانسته اند به ولایت فقیه قائل شوند. با این حال، این اکثریت اگر توجه می کردند که به عنوان دین شناس بر آنها لازم است آن «قرائت» از قرآن را بجویند که قبول آن میان آیه ها اختلاف پدید نیاورد، این نکته ساده عقلی را در می یافتند که مقام تصمیم مقدم و حاکم بر مقام اجرا است و مقام تصمیم مقام اطاعت نیست چراکه اطاعت کردن در تصمیم ممکن نیست. پس، تصمیم مقدم و مقام تصمیم جمعی، مقام «شوری بینهم» است، و مقام اجرا، مقام اطاعت از کسی است که جمع او را برای اجرای تصمیم بر می گزیند. اگر این روش ساده را رعایت می کردند میان آیه ها نیز هیچ اختلافی نمی افتاد.

  قرائت قرآن بمثابه بیان آزادی، تنها قرآئتی است که برای قرآن اختلاف و تناقض جعل نمی کند و بلکه بر اصل حق جویی، کتاب حق و ویژگیهایش را قابل مشاهده می کند و آزادی و حقوقی را که قرائت های دیگر قابل مشاهده نیز نمی کنند، به چشم انداز آدمیان بدل می سازد.

2. قرآن کتاب حق است و نزاع بر سرکلام خدا یا کلام پیامبر بودنش خود فریبی است؛

  بنا بر این آموزه اساسی که «چون حق است خدا می فرماید و نه چون خدا می فرماید حق است»، عقل آدمی آزاد است آیه های قرآن را به محک ویژگیهای حق بسنجد، خواه خدا نازل کرده باشد خواه نبی انشاء کرده باشد. نه تنها آزاد است و حق دارد، بلکه مسئول است در مورد بیان حق بودن قرآن علم بجوید (4). بدین سان، پیشاپیش، قرآن راه را بر از خود بیگانه کردنش در این یا آن بیان قدرت بسته است. در توضیح بیشتر عرض کنم؛

2 -1 از ویژگیهای حق، مستفاد از آیه 82 سوره نساء، یکی اینست که خالی از تناقض باشد و با هیچ حقی از حقوق نیز اختلاف نداشته باشد چه رسد به تضاد. این ویژگی را قرآن، در آیه های دیگر نیز خاطر نشان اهل خرد می کند. پس چرا به جای آنکه قرآن را به این ویژگی و ویژگیهای دیگر حق بسنجیم، بحث از کلام خدا و یا کلام پیامبر بودن آن را پیش کشیم و، بدان، از حقوقی غافل شویم که صاحب قرآن آن را کتابی برای تبیین آنها می خواند؟ آیا همین قدر کافی نیست ثابت کنیم بخشی از کتاب دارای ویژگیهای حق نیست و بنا بر این، کتاب از خدا نیست؟ و به تبع، چون کتاب از خدا نیست، یا خدا و پیامبری هر دو دروغ هستند و یا دست کم «محمد امین» حق امانت بجا نیاورده و به دروغ خود را پیامبر خوانده است؟ 

2 -2 ممکن است ادعا شود خداوند هست و پیامبری محمد (ص) نیز حق است، اما از آنجا که خداوند رهنمودهائی را داده است و پیامبر، بنابر حالتی که به هنگام دریافت رهنمود داشته، آن را به کلام درآورده است، از این رو، قرآن مجموعه ای از کلام حق و ناحق گشته است. اما این ادعا هم تناقضهایی در بردارد و به بار می آورد:

● تناقض اول: خداوندی که فردی را به عنوان پیامبر بر می گزیند و به او رهنمود می دهد، فعال است. اما وقتی پیامبر رهنمود او را به کلام در می آورد، همین خدا فعل پذیر می شود! چنین خدائی بکار ساختن این و آن بیان قدرت ممکن است بیاید، اما بکار ساختن کلام حق (ادعای قرآن) نمی آید. افزون براین، خدا نیست زیرا؛الف) خدای فعل پذیر خود آفریده کسی است که ولو برای یک لحظه او را فعل پذیر گمان می برد، نه آفریدگار مطلقی که آزادی محض است. ب) فعل پذیری محدود شدن است و در اینجا نه به شخص پیامبر که به قدرت، زیرا که در هستی آفریده، محدود کننده ای جز قدرت وجود ندارد. 

● تناقض دوم: پیامبری که هر کلام او گویای حالتی از حالات متغیر انسانی اوست، مدعی می شود قرآن کلام خدا است. هم خود او می گوید که چون بشر است در سخنان او وجود اختلافها ممکن است و هم قرآن می گوید اگر از غیر خدا بودم، در من، اختلافهای بسیار پیدا می شد. پس او بعمد و به آشکار دروغ گفته است. چگونه بتوان پیامبر دروغگو را به پیامبری پذیرفت و کتاب او را روش صیر به خدا دانست؟ 

  کسانی که به مقایسه قرآن با دو کتاب تورات و انجیل، بلحاظ وجود دو پیامبر و تعلق کتاب به آنها در مقام پیامبر، می پردازند مقایسه اشان صوری است. چرا که آنچه در میان یهودیان و مسیحیان رخ داد این بود که آنها، نخست در ربط قول و فعل مقامات روحانی با کتاب تردید کردند. جنبش هوادار اصالت انسان این سان آغاز شد. سپس در بودن یا نبودن کتاب از پیامبران خویش شک کردند و سرانجام در بودن و نبودن موسی (ع) و عیسی (ع) تردید کردند. این سه شک تحقیقهای فراوانی را دامن زدند. البته شک اولی انقلاب ساز شد چرا که از عوامل ورود اروپا به عصر روشنائی گشت. ماجرا این سان آغاز شد: جانبداران اصالت انسان از خود پرسیدند چرا کلیسا اجازه ترجمه تورات و انجیل را به زبانهای مختلف نمی دهد؟ چرا غیر از مقامات کلیسا کسی حق مراجعه به این دو کتاب را ندارد؟ نکند هرچه خود می خواهد می گوید و به این دو کتاب نسبت می دهد؟ این پرسش آنها را بر انگیخت به آموختن زبان این دو کتاب که تا آنزمان فقط به لاتین بود و مراجعه به آنها کاری بس پیچیده بود. بدین مراجعه بود که به افشای کلیسا پرداختند و جنبش نوزائی پدید آمد. در باره محمد (ص) و قرآن هیچیک از این سه تردید وجود ندارد. اگر هم قرار بر تقلید از غرب شود – که البته به هیچ وجه در خور عقل آزاد نیست - کاری که بایسته است، به قرآن، انواع ولایتهای مطلقه را ملغا ساختن و بیانهای قدرت حاکم بر عقول مسلمانان را افشا کردن و بدین گونه عاملی مهم از مجموعه عوامل دیرپائی حاکمیت استبداد در جامعه های مسلمان را از اعتبار انداختن و سرانجام تلاش برای روشنگری، آنگونه که فرهیختگان عصر روشنگری در غرب انجام دادند، یعنی به دفاع از بیان آزادی و حقوق و کرامت انسانی برخاستن و آن را در اختیار انسانیت امروز و فردا قرار دادن است. 

● تناقض سوم: تبیین بیان آزادی و ویژگیهای آن، آنگونه که در مقاله پیشین آوردیم، محلی برای تردید باقی نمی گذارد که تنها قرائتی که، بدان، کتاب خالی از اختلاف می شود قرائت قرآن بمثابه بیان آزادی است. كساني كه ادعاي ديگري دارند بايد ادعای خود را ثابت كنند. پیشاپیش اطمینان می دهم بدین کار قادر نمی شوند. زیرا ولو مدعی شوند قرآن مجموعه حق و ناحق است، بدین خاطر که سخن راست خالی از تناقض و سخن دروغ واجد تناقض است، باید توضیح بدهند چرا گوینده ای که می توانسته است حق بگوید، بر او ممنوع بوده است که از آغاز تا پایان کتاب حق بگوید؟ اگر ممنوع نبوده است، پس قرائتی که، بدان، قرآن خالی از اختلاف می شود، وجود دارد. 

  بدین قرار، تنها بمثابه بيان آزادي است كه قرآن مي توانست بدون تناقض عرضه شود. كساني كه قرآن را تركيبي از تناقض ها و حق و ناحق ها يافته اند، بايد به این پرسشها پاسخ دهند:

 اگر پيامبر می توانسته از آغاز تا پایان رسالت خویش، بدون تناقض سخن بگويد و تنها حق را بیان کند، خوب چرا نكرده است؟ و اگر او بشری مثل ما بوده كه نمی توانسته بدون خطا یا تناقض سخن بگويد، خداوندی که کتاب را کتاب الله می خواند که اين توانايي را داشته است. او چرا پیامبر خویش را بدین کار توانا نكرده است؟ به دیگر سخن، اگر پیامبر (ص) با این استدلال که بشر بوده است و بنا بر این و آن اوضاع و احوال، این و آن حال را پیدا می کرده و نمی توانسته طی 23 سال، کتابی خالی از اختلاف ارائه کند، این پرسش محل پیدا می کند که خدای محمد چه؟ اگر او بدین کار توانا است پس ادعا باطل است و اگر نیست، پس خدا نیست. 

● تناقض چهارم:

 مشاهده شد که قرأئتی از قرآن که اختلافها را پدید نمی آورد، وجود دارد. حال، کس یا کسانی که قرآن را نه کتاب حق، بلکه مجموعه ای از حق و ناحق می شمرند؛

 الف) پرده غفلت بر وجود این قرائت می کشند و ب) دنیا را بکام قدرت پرستان می کنند. چرا که تشخیص حق از ناحق را یا کسی باید انجام دهد که خود حق ناب باشد که آن فقط خدا است، و یا حکم شود که حق نسبی است، یعنی ویژگی همه زمانی و همه مکانی و ویژگیهای دیگر حق را ندارد. چنین حکمی با اندیشه حقوق انسان، بمثابه حقوق جهان شمول، تناقض پیدا می کند. ناقض ادعای نسبی بودن حق نیز هست. زیرا برای این که هرکس برداشتی از حق داشته باشد که با برداشت دیگری یکسان نباشد، می باید حقی جهان شمول وجود داشته باشد تا بتوان گفت برداشتها از آن متفاوت است . اگر چنین حقی وجود نداشته باشد، حق نسبی نیز وجود ندارد . چرا که از خاصه های حق یکی اینست که از خود هستی دارد و هستیش ساخته ذهن این و آن نیست و خاصه دیگرش اینست که دلیل حق در خود آنست . آنچه وجودش ذهنی است، قدرت است . از این رو، هرگاه ادعا شود برداشتهای هر کس از حق، برای خود او حق است و حقی که یک جمع، از رهگذر ارتباط عقلها و نقد نظرها ، بدان برسد وجود ندارد، هم ارتباط عقلها و جریان اندیشه ها ناممکن می شود و هم دنیا را بکام زورمندان می کند. زیرا، بنا بر این حکم، وجود حق ذهنی و همان قدرت معنی می دهد . چنین تصوری از حق، قدرتمدارها را مجاز می کند قدرت راحق بشمارند و همانطور که می بینیم ، می شمارند ( اصل حق با غالب است ). نتیجه چنین رأیی تجدید دوران اموی (الحق لمن غلب) و جواز دادن به زورپرستها برای از خود بیگانه کردن قرآن در این و آن اصول راهنمای خشونت است. 

● تناقض پنجم: 

هرگاه بنا را براین بگذاریم که قرآن مجموعه ای از حق و ناحق، علم و جهل و راست و دروغ است، بنا بر این، بر ما انسانهای معمولی نیز حرجی نیست هرگاه ناحق را با حق و جهل را با علم و دروغ را با راست جانشین کنیم. اما آیا ما بیان آزادی ای در اختیار داریم که خالی از ناحق و جهل و دروغ و... و پر از حقوق انسان و... باشد؟ اگر چنین بیانی اصلاً وجود ندارد و ساختنی نیز نیست، با این استدلال که ما انسانیم و حالات خوش و ناخوش و ضعف و قوت پیدا می کنیم، پس آنچه هم مدعی می خواهد بکند، تلاشی آزادیخواهانه نیست بلکه جانشین کردن قرآن موجود با بیان قدرت دیگری است. این تناقض در هدف ناگفته - که این پرسش و پرسشهای دیگر آن را فاش می گویند – و نیز در ادعا، هم مدعی را لو می دهد و هم آشکار می کند که دعوی او تازه نیست. از آن زمان که بیان قرآن با بیانهای قدرت (برجسته تر از همه با نظرهای فیلسوفان یونانی) جانشین شده است، این دعوی نیز وجود داشته است و دارد. حاصل این جانشینی وضعیت امروز جامعه های مسلمان است. 

● تناقض ششم: 

ممکن است ادعا شود که بیان آزادی وجود دارد ولی،این بار، قصد اینست که بیان آزادی جانشین بیان قرآن شود. این ادعا هم واجد چند تناقض است؛ نخست، تناقض میان اصل ادعا (=وجود بیان آزادی نزد انسانها) و وجود خدا. توضیح این که بنا بر این ادعا، انسانی که آفریده خداست می تواند این بیان را بیاندیشد ولی خدا خود نتوانسته است و یا توانسته اما پیامبر او نتوانسته است بیان خدا را نیک دریابد. آیا عقل حکم نمی کند بهتر است از وجود چنین خدایی چشم پوشید و به بیان جدید گروید؟ سپس، تناقض میان ادعا با وجود بیان آزادی است. هم به این لحاظ که اولاً، اگر مدعی بیان آزادی را یافته است، پس چرا آن را به همگان اعلام نمی کند، و ثانیاً، وجود حق را تنها با پوشش دروغ می توان پوشاند. پس هرگاه دیگری یا دیگرانی بیان آزادی را پوشانده است یا پوشانده اند، بر اوست این پوشش را بدرد تا حق نمایان شود. حق اینست که هرگاه مدعی چنین بیانی را اندیشیده بود، اندیشه او پنهان نمی ماند چرا که حق تاب مستوری ندارد.

 تناقض هفتم:

 ممکن است معنای این مدعا که قرآن کلام پیامبر (ص) است این باشد که پیامبر برآن شده است خدای را بجوید. پیامبر در این تلاش به خداجوئی پرداخته و به تدریج او را «کشف» و با او رابطه برقرار و از او وحی دریافت کرده (تجربه نبوی) و آنگاه حاصل این تجربه را در قالب کلام ریخته است. بدین ادعا، قرآن بیانگر تجربه ای می شود که پیامبر کرده و روشی می شود که او جسته و راهی می شود که او باز کرده و در آن پیش رفته و لاجرم واجد کمی و بیشی های خاص خودش است. این تبیین هم واجد تناقضها است: تناقض اول این که پیامبر را فعال و خدا را فعل پذیر می کند. بدیهی است، از آغاز، خدا را فعل پذیر و پیامبر را فعال تصور کردن، اصالت دادن به ثنویت تک محوری است. اما بر اصل ثنویت تک محوری، بیان آزادی و حقوق در اختیار انسانها قرار نمی گیرد بلکه بیان قدرت از نوع استبداد فراگیر در اختیار فرعونهای همه زمانها قرار می گیرد. بیشتر از این، خدا را بی محل می کند. زیرا از آغاز تا پایان تجربه، این محمد (ص) است که فعال است. در نتیجه، پیامبر آزادی و حقوق انسان، الگوی مستبدهائی می شود که خود را تجسم خدا می پندارند و دم از ولایت مطلقه می زنند. تناقض دوم اینکه اگر مدعی قائل به وجود خدا باشد، از آنجا که آفریده ممکن نیست آفریدگار را بیان نکند، پس خدا فعال است و در هر ذره ای از ذره های هستی که آفریده، متجلی است. او حق است و از ویژگیهای حق، یکی اینست که خود بر خویشتن دلیل است. انسان باید خود را بشناسد، این عقل خویش است که می باید از محدود کننده ها آزاد کند. زیرا عقل در آزادی است که خدا را به چشم دل می بیند. شگفتا! انسانی که در پی شناختن خود نمی شود و عقل او تعقل نمی کند تا نشئه خلاقیت در آزادی را بجوید، چگونه می تواند خدا را کشف کند؟

  تناقض سوم این که قرآن را فرآورده پی بردن تدریجی پیامبر به وجود خدا، یا «کشف تدریجی خدا» گمان بردن، خدا را به موجودی پنهان بدل می کند که پیامبر، هر زمان جزئی از او را «کشف» می کند. فرق است میان خداشناسی به شیوه ابراهیم (ع) و «کشف خدا» چنانکه پنداری محبوبی در پس پرده است و آدمی چون محمد (ص) هر زمان خطی از رخ او، یا جزئی از اجزای او را تصور می کند و خدایش می پندارد و با او سخن می گوید و از او پیام دریافت می کند. اما چون هنوز تمام خدا را کشف نکرده است، پیامی که دریافت می کند چندان مفهوم نیست. از این رو، خود بدان معنا می دهد و به کلام در می آورد! اگر عقل توجیه گری که این توجیه را ساخته است، آزادی خویش را باز جوید و بیاندیشد، به اندیشیدن، در می یابد که با تصور «کشف تدریجی» خدا از سوی پیامبر، این آزادی خویش را است که نقض کرده است. چرا که؛الف) کشف تدریجی خدا، قبول و درجا نفی وجود خدا است. قبول وجود او است زیرا باید باشد تا عقل او را کشف کند. نفی وجود خداست زیرا عقلی که بودنش را تصدیق می کند همان عقلی نیست که از وجود او آگاه است بلکه عقلی است که از وجود او آگاه نیست. اگر این عقل در دو حال و دو کار خود تأمل کند، در می یابد که وقتی آزاد است که با هستی هوشمند و... رابطه برقرار می کند (خدا هست) و آن زمان که از آزادی خود غافل می شود، زندانی هستی متعین می گردد (خدا نیست). در حقیقت، این عقل است که بر آزادی خویش عارف می ماند و یا نمی ماند. ب) خدائی که عقل آزاد، به آزادی خویش، تصدیقش می کند، فرآورده عقل نیست تا متعین باشد و عقل را به خود محدود و از آزادی غافل کند. ج) هرگاه «کشف خدا» ساخته عقل توجیه گری نباشد که ثنویت تک محوری راهنمای او است،«کشف» یک و همان خدا است و اگر هست و حق است، از او جز حق صادر نمی شود. و حقی که از او صادر می شود، در کلامی روشن و سرراست صادر می شود. 

تناقض هشتم: 

ممکن است ادعا شود که زبان مجموعه ای از علائم و نشانه هایی است که انسانها برای تنظیم رابطه هاشان با یکدیگر، ساخته اند (به اصطلاح، زبان به مثابه مجموعه ای از نمادها). باید گفت بحث بر سر نقش سمبولیک یا غیر سمبولیک زبان نیست، بلکه در این باره است که محتوای رابطه هائی که انسانها با یکدیگر برقرار می کنند چگونه است؟ هرگاه انسانها با خویشتن خویش، با دیگر همنوعان، با جانداران دیگر و با گیاهان و محیط زیست رابطه قوا برقرار می کنند، زبان به ناگزیر گویای این نوع رابطه و کارش تنظیم کننده آنها می شود. و اگر فرض شود هر انسان رابطه های میان خود و دیگری و... را این طور تنظیم می کند که خود فعال باشد و دیگری فعل پذیر (یعنی نوعی رابطه قوا که مبتنی بر ثنویت تک محوری است) و یا خود و دیگری، متقابلاً فعال و فعل پذیر باشند (ثنویت دو محوری)، راهنمای عقل هر انسانی در پندار و گفتار و کردار، یکی از این دو ثنویت می شود. بنا بر این، علامتهایی که زبان را تشکیل می دهند، هر معنایی که بیان کنند، بازگوکننده و نمایانگر این یا آن ثنویت خواهند بود. به سخن روشن، با این نگرشها، کلامی که ترجمان رابطه قوا نباشد، ساختنی و گفتنی نمی شود. اگر بنا را بر اصالت روابط قوا بگذاریم، حق را به ماده گراها داده ایم و هستی متعین را در خلقت خود، از خدا بی نیاز کرده ایم. نتیجه آنکه که وقتی خدا نباشد، پیامبری نیز، از بین می رود و بنابراین، ادعای وجود خدا و رسولی که گویا وی مضمونی را از خداوند دریافت می کند و خود بدان معنی می دهد و به کلام در می آورد، نیز خود به خود بی معنی می شود. 

  باز اگر، بنا بر این باشد که رابطه ها در عالم واقع همه رابطه قوا هستند، حق با آنها می شود که خشونت گرائی را ذاتی انسان و سرشت او می شناسند. هرگاه، با وجود این ادعا، هنوز بتوان قائل به خدا شد، یا پیام آن خدا قابل ترجمه و تجربه به زبان انسانها نمی شود و کسی از آن سر در نمی آورد، و یا پیام خداوند نیز بیان قدرتی در عرض سایر بیانهای قدرت می شود. به هر حال، چنین ادعائی انسان را از خدا و پیامبر بی نیاز می کند. زیرا وقتی رابطه ها همگی رابطه قوا می شود، قدرت است که خدا می شود و این در واقع مدیریت کاربرد زور است که رابطه با یکدیگر و... را، بنا بر یکی از دو ثنویت، تنظیم می کند. 

  اما اگر انسان را خداوند بر فطرت خویش آفریده باشد، رابطه ها تنها رابطه های قوا نمی شوند. بلکه رابطه های قوا بیانگر از خود بیگانگی انسان تلقی می شوند. با این نگرش، زبان هم بمثابه علامتها، رابطه ها بر میزان حقوق را بیان و تنظیم می کنند. در این فرض، خدا و پیامبر و کلام، حق، و زبان، در مقام بیانگر فطرت بودن، وجود و محل عمل پیدا می کند. بر این اساس، زبان قرآن زبان فطرت می شود. بدیهی است که انسان معتاد به اطاعت از قدرت و عقل او که ثنویت را اصل راهنما می کند، این زبان را در نمی یابد و تا به کلام خدا معنائی ندهد که برای خود او قابل فهم باشد، آن را در نمی یابد. حال اگر هر کس به خود زحمت تجربه را بدهد و برآن شود که آیه های قرآن را چنان معنی کند که ترجمان ثنویت نشوند و از زور خالی باشند، زبان قرآن را زبان فطرت و کتاب را خالی از اختلاف خواهد یافت.

تناقض نهم: 

یافتن اختلاف در قرآن و بنابراین حکم کردن به اینکه پس کلام خدا نمی تواند باشد و لاجرم کلام پیامبر است، این مسئولیت را برعهده مدعی می نهد که مورد های اختلاف یا خطا را یک به یک مشخص و به نقد، اختلافها را رفع کند تا کار او با کار آنها که بر اصل ثنویت و با بکار گرفتن منطق صوری، کارشان نقص تراشی، تناقض سازی و... است، همسان گمان نرود. اما برای این که مدعی بتواند از عهده این کار برآید، می باید عقلی یکسره آزاد یافته و علمی جسته باشد که اگر علم الیقین نیست دست کم علم برتر از علم موضوع نقد اوست. چنانکه هرگاه دانشمندی بخواهد یک ادعای علمی را نقد کند، می باید دانشی برتر که به او این امکان را داده باشد و عقلی آزاد از این و آن غرض جسته باشد. گفتن ندارد عقلی که فرآورده اش متناقض می شود، دستگاه تناقض سازی است و صد البته توانا به یافتن اختلاف در قرآن نیست. بدین قرار، از این نظر، ادعا واجد تناقضها است: نخست اینکه، خود متناقض است. زیرا بجای نقد کردن توجیه می سازد: برای مثال، قرآن می گوید کلام خدا هستم. برای این قول صریح، توجیه و تأویل تراشیدن که این قول یعنی این که قرآن کلام محمد است، یا با این تعبیر که نسبت دادن قرآن به خدا مانع از این نیست که در عین حال بگوئیم کلام محمد است، کار عقل توجیه گری است که گرفتار تناقض و دستگاه تناقض سازی است. در حقیقت، اگر قرار بر نقد باشد، مدعی باید بگوید فلان قول در قرآن نادرست است به این دلیل و آن دلیل. و هرگاه مدعی قائل به وجود خدا باشد، با نقد آنچه نادرست است و ارائه درست، بگوید قول بیانگر «وحی» خداوندی می تواند این باشد و نه آن. دوم آنکه، متناقض است بدین خاطر که اگر فرض کنیم نافی وجود خدا نیست دست کم خداوند با صفات ثبوتیه و سلبیه را با خداوند بی دانش و ناهوشمند و... جانشین می کند. چرا که اگر مدعی امروز قولی از قولهای قرآن را غیر علمی بیابد، دیگر نمی شود توجیه کرد که خداوند آموزه ای را به پیامبر وحی کرده است و پیامبر وارونه آن را فهمیده است و کلام غیر علمی را به خداوند نسبت داده است.

تناقض دهم: 

این مدعا که قرآن را باید قول محمد (ص) خواند تا ناباورمندان به اسلام نیز بتوانند آن را بفهمند، ادعائی در بردارنده چند تناقض است: تناقض اول، غافل کننده عقل از قرآن بمثابه کلام حق است و به جای سنجیدن شخص به حق، بنا بر بیانهای قدرت، حق را به شخص می سنجد. تناقض بعدی، غافل کننده از واقعیت مهم دیگر و آن این که برفرض مشکل این باشد که ناباورمند باید بداند هویت گوینده کیست تا آن را بفهمد، چرا نتوان به یاد آورد که علی (ع) خود را قرآن ناطق خواند. بنا بر این، می توان از راه فهم قرآن بمثابه بیان آزادی و عمل به آن، الگو شد و بنا بر «جادلهم بالتی هی احسن» ، کلام حق را به ناباوران پیشنهاد کرد. چرا به جای آنکه خودآزاد شویم تا بتوانیم آزاد کنیم، شیپور را از سر وارونه اش بنوازیم و قرآن را جز آن که هست تصور می کنیم؟ شگفتا! آموزه صحیح و دقیق «تغییر کن تا تغییر دهی» (5) را بلا عمل می گذاریم و برآن می شویم آموزه آزاد کننده دیگر (=سنجیدن شخص به حق) موجود در دین را با بد آموزی (=سنجش حق به شخص) جانشین کنیم! اگر قرآن هیچ چیز دیگری نگفته بود جز همین یک آموزه که «تغییر کن تا تغییر دهی» و باورمندان به قرآن بدان عمل می کردند، انسانها سرنوشتی جز آن داشتند که در طول تاریخ یافتند و جز این می شد که امروز دارند. 

تناقض یازدهم:

 قرآن را کلام پیامبر خواندن، به ترتیبی که توضیح داده شد، آن را تا بیان قدرتی خاص جامعه بدوی 14 قرن پیش فروکاستن و ماندن در مدار بسته بیانهای قدرت است. بر گذشته تاریخ شهادت می دهد و برحال، گرفتار بن بست گشتن انواع بیان های قدرت در شرق و غرب عالم شهادت می دهند و بر آینده، آلودگی محیط زیست و خشونت و فقر فزاینده. اما این تنها مدار بسته نیست. مدارهای بسته «بد و بدتر» و «تقدم مصلحت بر حق و حقیقت» و... نیز همچنان حصارهای ذهنی محروم کننده انسانها از آزادی خویش باقی می مانند. از دید این کسان، غرب، غربی که خود خویشتن را در بن بست می یابد، حد نهائی اندیشه و، بنا بر این، عمل می ماند. اینان از تناقضهای اسارت فکری خویش نیز غافل می مانند. از جمله تناقضهایی که در اثر تقلید از داستان وحی نزد مغرب زمینیان دامنگیر اینان می شود، می توان به تناقض های زیر اشاره کرد:

● تناقضی که ادعا در بردارد. توضیح این که هرگاه بنا بر استناد به روش «هرمنوتیک» شود، - که خود بنا بر این و آن تبیین، تفسیر، فهم، رویکرد یا زمینه گزینی تعریفهای مختلف پیدا می کند- نخست می باید برداشت خود از آن را دقیق کرد. و سپس می باید دانست که بانیان این دانش بر آن بوده اند که هرمنوتیک در پی پرده برداشتن از حقیقتی است که در هنر و دانشهای مربوط به روح و زبان نهفته است و به روش علمی (پوزیتیو) هم نمی توان آن را نمایان ساخت. بدین قرار، هرمنوتیک نقض می شود هرگاه در همسان کردن قرآن با کتابهای دینی تاریخی بکار رود که در باره شان تردید ها محل دارند. توضیح این که اگر بخواهیم بدانیم قرآن در این ادعای خود که به تکرار می گوید بیان حق هستم، صادق است یا خیر، نمی توانیم آن را به همان روش نقد کنیم که برای مثال، تورات را نقد کرده اند. چرا که در مورد تورات و نیز انجیل، همانگونه که بیان شد، نخست تردید در صداقت کلیسا، جانبداران اصالت انسان را به آموختن زبان و سردرآوردن از رهنمودهای این دو کتاب بر انگیخت، بعد تردید در وجود موسی (س ) و سپس تردید در اصالت کتاب از این نظر شد که موسی ( س) آورده باشد. این تردیدها در باره قرآن اما محل ندارند. 

● تناقض موجود در روش کردن هرمنوتیک. توضیح این که هرمنوتیک برای دیدن حق و حقیقتی است که روش علمی نمی تواند ببیند. هرمنوتیک برای ندیدن حقوق نیست. کاربرد هرمنوتیک برای ندیدن تبیین اصول راهنما، برای ندیدن حقوق انسان، و برای ندیدن سامانه ها، ناقض هرمنوتیک است. 

● تناقض ناشی از بکار بردن یک آموزه، یک روش، یک بیان قدرت (برای مثال، لیبرالیسم)، در دو جامعه با دو موقعیت متفاوت، یکی مسلط و دیگری زیر سلطه. در حالی که لیبرالسم در جامعه زیر سلطه، موجب تحکیم سلطه بر جامعه زیر سلطه می شود، کاربرد همین بیان در خود جامعه مسلط با توسعه آزادی های فردی و مالکیتها معنا می شود. جالب این که لوموند ارزیابی 21 تن از اقتصاد دانهای بنام دنیا را انتشار داده است. اینان خاطر نشان می کنند کشورهائی که در حال حاضر رشد اقتصادی بالا دارند، لیبرال نیستند(6). تنها حقوق (Rights)، جهانشمول هستند بدین خاطر که ذاتی حیات انسانند. وگرنه، حقوق موضوعه (Positive Law) نیز، حتا وقتی ترجمان حقوق ذاتی هست، می باید از زمینه و اوضاع و احوال جامعه ای پیروی کند که در آن می خواهد وضع شده و به اجرا درآید.  

 

3. تحقق آزادی انسان نیازمند برداشتن حدها است:

  "قرآن کلام محمد (ص) است"، رابطه با کتاب را به رابطه با بیان قدرت، و رابطه با پیامبر را به رابطه با خدای مجسم و یا کسی که در 14 قرن پیش در جامعه ای بدوی پیدا شده و اندیشه او راهنمای آن جامعه و حداکثر آن عصر شده است، فرو می کاهد. در حقیقت، میان انسان و خدا و پیامبر، دو نوع رابطه می تواند برقرار شود:

● انسان ↔ پیامبر ↔ خدا. دراین نوع رابطه که میان انسان و خدا حتماً باید پیامبری بنشیند تا مانع ارتباط مستقیم شود، پیش از اسلام برقرار شده بود. ثنویت تک محوری که، بنا بر آن، «قوم برگزیده» تنها راه ارتباط با «یهوه» است و باز ثنویت تک محوری که عیسی (ع) را فرزند خدا می گرداند و کلیسا را تجسم تثلیث «پدر و پسر و روح القدس» و تنها راه ارتباط با خدا می کند، گویای همین نوع رابطه است. افزون بر این، مسیحی کسی می شود که کلیسا او را مسیحی بشناسد! 

  در این رابطه پیامبر است که مرکزیت دارد و میان انسان و خدا حایل می شود و کتاب به ضرورت بیان قدرت می گردد. از جمله به این دلیل که قائلان به این نظر در آن اختلافها و نارسائیهایی می بینند و وجود اختلاف و نارسائی و ضد و نقیضها ذاتی هر بیان قدرتی هستند. زیان بزرگ و اول آن اینست که بیان آزادی از یاد می رود و مداربسته ای از انواع دوگانه های ناسازگار مانند بیان کهنه و نو، خرد پذیر و خرد ناپذیر، دین و آزادی، عقل و نقل و... پدیدار می شوند که البته با ورود فلسفه قدرت ارسطوئی و افلاطونی به حوزه اسلام از همان دوران امویان وعباسیان پدید آمده اند. غفلت از تمییز میان بیان قدرت و بیان آزادی نیازمند یکی از دو موقعیت است: موقعیت مسلط یا موقعیت زیر سلطه، که البته در هریک از این دو موقعیت، کاربرد آن با دیگری فرق می کند. کاربرد این غفلت در مجموعه مسلط، فراهم آوردن اسباب تمرکز و تکاثر و انباشت قدرت و استوار تر کردن سلطه آن مجموعه است و کاربردش در جامعه زیر سلطه، فراهم آوردن اسباب صدور نیروهای محرکه و تخریب آنها و متلاشی کردن مجموعه زیر سلطه و از میان بردن توانائی رهائی جستن از سلطه سلطه گر است. ما بعد از تجربه هستیم و نباید فریب بخوریم که «قرآن کلام محمد (ص ) است» به ما امکان می دهد بیان قدرت کهنه ای را با بیان قدرت نوی جانشین کنیم. این یک ظن صرف است که گویا اگرآن بخش از قرآن را که رابطه انسان با خدا و تکلیف آخرت او را معین می کند نگاه داریم و بقیه را رها کنیم، دست انسانهای مسلمان را در تنظیم امور این دنیایشان باز گذاشته و راه ترقی را هموار کرده ایم و در این راه می توانیم پیش برویم( ادعای طرفداران تز دین حداقلی). این ظنی است که از علم هیچ در آن نیست. به دلایل بسیار از جمله؛

1. غیر از تجربه دوران پهلوی و تجربه الگوی رشد که غرب در این و آن قاره به اجرا گذاشت و به اعتراف خودش، همه با شکست رویارو شدند، اسطوره رشد در خود غرب نیز مدتهاست شکسته شده است(7).  

2. ادعا غرض مدعی را آشکار می کند: بیان قدرتی که جانشین می شود (برای مثال اسلام لیبرالیستی)، در سود کدام جامعه و در آن جامعه، در سود کدام قشر است؟ هرگاه مدعی بگوید در سود همه انسانها به طور برابر، دعوی خود را تکذیب کرده است. زیرا چنین بیانی فقط می تواند بیان آزادی و حقوق باشد که با لیبرالیسم از سر تا پا فرق دارد. بازیافتن این بیان نیاز به رها شدن از مدار بسته بیانهای قدرت و بازنگریستن در قرآن، بمثابه بیان آزادی و کرامت و حقوق انسان و همه آفریده ها دارد. 

3. توضیح داده شد که پیامبری نیاز به عقلی آزاد از هر محدود کننده از جمله «من خود» دارد. نیاز به عقلی دارد که بتواند بر روی هستی هوشمند و خلاق و ... چنان باز و گشوده شود که بتواند پیام او را بی کم و کاست دریابد. با وجود این، اگر برای پیامبری «نقش بلند گو بازی کردن» روا نیست، چرا باید بلند گوی غربی شد که خود می گوید از «تولید اندیشه راهنما» ناتوان گشته است؟ غرب تا حالا جز بیان قدرت نساخته است. زیرا بر اصل ثنویت نمی توانسته است فراتر رود. پس باید شهامت گزینش بیانی از بیان های قدرت ساخت غرب را داشت وهمان را پیشنهاد کرد. تکرار می کنم که در میان بیان های موجود بیانی که در آن برابری اصل باشد و بسود یک چند از گروه های اجتماعی و به زیان یک چند دیگر از گروههای اجتماعی نباشد، دیده نمی شود. جانشین کردن بیانهای قدرت چپ و لیبرال و مذهبی و ناسیونالیستی و اینترناسیونالیستی و موارد التقاطی آنها، همه در ایران امتحان خود را پس داده اند. و هم اکنون، ایرانیان دارند بدترین نوع بیان قدرتی را که جانشین «بخش ناظر به این دنیا»ی قرآن گشته است، تجربه می کنند. تجربه ای بس تلخ و سخت مرگبار و ویرانگر و فسادگستر. 

4. ممکن است مدعی بگوید کار من برداشتن مانع است و گزینش بیان جانشین، کار خود مردم است و یا کار اهل سیاست است و یا کار گروهی دیگر از «روشنفکران» است. تناقض موجود در این ادعا چنان آشکار است که «عوام» را نیز نمی فریبد. چرا که کسی که به نقد « بخش ناظر به این دنیا» ی قرآن نشسته است آن را متغیر و در خور حذف می شمرد، پیشاپیش باید بیان دیگری را گزیده باشد تا بتواند بیان قرآن را بدان بسنجد. همانطور که وقتی ادعا می شود مجازاتهای مقرر در قرآن با کرامت انسان سازگار نیستند، پیش فرض است که مجازاتهای سازگار با کرامت انسان را می دانیم. همچنین، صفت کهنه، نا کارآمد، و... به بیانی دادن ، وجود بیان نو و کار آمد و... را در ذهن صفت گزار، گزارش می کند. بجا است یادآور شوم که توجه به این واقعیت بود که از آقای خمینی خواسته می شد نفی را با اثبات همراه کند. دو مورد عینی مهم و تعیین کننده را می آورم:

- مورد اول: سلطنت نه جمهوری آری. اما این دو، دو شکل هستند. از او در پاریس پرسیده شد محتوائی که جانشین می شود کدام است؟ تکلیف ولایت فقیه چه می شود؟ پاسخ داد: ولایت با جمهور مردم است و میزان رأی مردم است و...

- مورد دوم: رجال رژیم پهلوی ناصالح و نوکر بیگانه و... هستند. از او پرسیدیم الگوی رجال صالحی که می باید جانشین شوند چه کسانی هستند؟ او حاضر نبود بگوید مصدق. برای او توضیح دادم مصدق به شما نیاز ندارد شما به او نیاز دارید. زیرا هم ایرانیان و هم جهانیان باید بدانند انقلاب چه کسانی را می برد و چه کسانی را می آورد. ناگزیر آنهنگام پذیرفت و مصدق را ستود.

  نتیجه این شد که در تهران نتوانست فاش بگوید از آغاز ولایت فقیه را در سر داشته و برآن بوده است عمله های قدرت خود را جانشین عمله های قدرت پهلوی ها کند. بلکه گفت اگر مصلحت ببینم امروز حرفی را بزنم می زنم و اگر فردا لازم ببینم خلاف آن حرف را می زنم!

5. و باز بیفزایم که « قرآن کلام محمد است» سخنی نو نیست. از زمانی که دین وسیله توجیه قدرت و مشروعیت بخشیدن بدان شد، به این یا آن شکل، «قرآن کلام محمد» شد و ماند. از جمله در این اشکال؛

5 -1 به جای سنجیدن قول و فعلی که به پیامبر (به اضافه امام در شیعه) نسبت داده می شود (به اصطلاح روایت) با میزان قرآن، این قرآن است که به قول و فعل پیامبر یا امام «تفسیر» شده است و می شود. برای سنجیدن قرآن به روایت، توجیه نیز ساخته اند. از جمله این توجیه که درک ظاهر و باطن و محکم و متشابه قرآن تنها از عهده معصوم بر می آید و ما ناچاریم برای فهم قرآن به روایت ها متوسل شویم و از آنها پیروی کنیم. و چه فراوان نیز روایت که جعل نشده تا به مدد آنها اسلام به این و آن بیان قدرت در آید. 

5 -2 قرائت قرآن بر سرمشق این و آن دستگاه فلسفی که هر یک خود شامل اصل راهنما و روش خاصی هم هستند، نیز امر واقعی مستمری در تاریخ اسلام است. در قرنی که گذشت، انطباق قرآن با این و آن مرام ساخت غرب و این و آن نظریه علمی، سخت به رواج بود. و هنوز هم می بینیم که قرائت قرآن به روش هرمنوتیک (در انواع خودش از ادبی و الاهیاتی گرفته تا فلسفی) و بنابر نظریه پوزیتویستها و... موضوع پرسش و پاسخی است که ما هم اکنون بدان مشغولیم. 

  حاصل این روش پر تناقض- که تناقضهای متعدد آن در نقد مقدمه و در نوبت های پیشین شناسانده شدند- ادامه وضعیت تباه و تباهی آوری است که جامعه های مسلمان و غیر مسلمان امروزه در آنند. یکبار دیگر می باید از خود بپرسیم: آیا لجوجانه می خواهیم تا هستی هست در این شب تاریک بمانیم؟

● انسان ↔ خدا ↔ پیامبر رابطه ایست که انسان آزاده ای تبلیغ کرد که محمد امین (ص) بود. در نوبتهای پیشین، نظر سارتر در باره آزادی توضیح داده شد، مبنی بر اینکه خدای نامتعین بی هویت عقل را آزاد نمی کند، زیرا عقل می داند که خود آن را ساخته است. حتی اگر برآن شود که چنین خدائی وجود دارد، باز عقل آزادی خویش را باز نمی یابد. زیرا می داند بخاطر نیازش متعینی را نامتعین می خواند. در حقیقت از خود می پرسد: منی که برای آزاد شدن نیاز به بیرون رفتن از تعین و درک نامتعین دارم، چگونه نیاز خود را بر می آورم اگر آن نامتعین آزاد مطلق نباشد؟  

  اینک گوئیم (8): برای این که عقل هیچگاه از آزادی خویش غافل نشود،چندین کار لازم دارد؛ 

1. نیاز به اصل راهنمائی دارد که او را از محدود کننده ها رها نگاه دارد: یعنی اصل موازنه عدمی.

2. و از آنجا که رابطه انسان - خدا، تنها رابطه آزادی است که عقل می تواند بر قرار کند، برای پرهیز از هر گونه رابطه قوا، لازم است دیگر روابط او نیز از راه خدا بر قرار شوند. جامعه آزاد، جامعه ایست که رابطه ها رابطه های قوا نباشند. به سخن دیگر، انسان ها به یمن رابطه با خدا آزاد و بدین رابطه، با یکدیگر رابطه بجویند. 

3. بدین قرار، برای این که انسان با خود نیز رابطه قوا برقرار نکند، این از من خویش است که می باید رها شود (9). آدمی هرگاه رابطه با خود را نیز از نوع رابطه قوا نخواهد، با خود از راه خدا رابطه برقرار می کند. بدیهی است وقتی می تواند بدین جهاد، که جهاد اکبر است، برخیزد که آن را با رها شدن از محدود کننده های دیگر همراه کند.

4. در کتاب کیش شخصیت محدود کننده ها، به روایت قرآن، را یک به یک شناسانده ام. اما از آنجا که در کار پاسخ به این پرسشم که «چرا قرآن کلام محمد نباشد»، به محدود کننده ای که شخصیت پیامبر می تواند بشود، باز به روایت خود قرآن می پردازم؛

4-1 قرآن پیامبر را انسانی چون انسانهای دیگر می گرداند و تمامی «صفاتی» که اتصاف پیامبر به آنها، میان انسانها و خدا حایل ایجاد می کند، از او سلب می کند(10).

4-2 تمامی «مقامهایی» که می توانند پیامبر را میان انسان و خدا حایل کنند، از او سلب می کند. قرآن به پیامبرش می آموزد که در مقام برگزیده مردم، حق تصمیم را می باید از آن شورای آنها بداند و در مقام مجری، به خداوند توکل کند (11).

4-3 هرگونه «انتساب به خدا» که پیامبر را میان انسان و خدا حایل می کند، از پیامبری سلب می کند(12).

4–4 قرآن کلام خدا است و او حق ندارد از پیش خود حتی آیه ای آورد (13).

4-5 پیامبر می تواند اشتباه کند و قرآن جای جای به او هشدار می دهد. اما نباید از یاد ببرد که اسوه (الگو) است؛ الگوی عمل به حق و جهاد با ناحق (14). چنانکه همواره هشدار و انذار به انسانها باشد در غفلت نکردن از حقوق ذاتی خویش و قیام به عمل به این حقوق: اصل سنجیدن شخص به حق.

4–6 بر پیامبر ممنوع است که حتا با یک انسان، رابطه قوا برقرار کند. او باید به گونه ای رفتار کند که خودش نزدیک تر از هر باورمندی به خدا (15 ) و دعوت کننده هر ناباورمند به حق باشد و در این دعوت، البته، اصل راهنما بر این است که «در دین اکراه نیست» (16) .

4-7 رفتار او ترجمان «دین محبت» و «مکارم اخلاق» باشد (17) و او و همه باورمندان می باید از قول زور یا حکم و قانون و قاعده و رفتاری که بیانگر زور باشد، اجتناب کنند. (18)

4–8 بنا بر این که قرآن، کلیه فرآورده های « غیر عقلانی » را نفی می کند (19 )، بر پیامبر است که قلمرو غیر عقلانی را گسترش ندهد و پندار و گفتار و کردار او ، همگی عقلانی باشند.

4–9 در رابطه میان بستگان خود و دیگر انسان ها نیز بر قراری رابطه قوا را هرگز جایز نبیند (20) . 

4-10 خود را پیامبر همگان بداند (21 ) و نمادهای تفوق اجتماعی را اعتبار نشناسد (22 ).

4-11 با توجه به این امر که توحید از جمله به شکستن اسطوره ها تحقق پیدا می کند، رویه قدرتمدارها را در پیش نگیرد؛ یعنی خود را ربّ مردم نکند و جانشین اسطوره های شکسته قدرت نگرداند (23). 

4-12 بشیر باشد برای آنها که صراط مستقیم عمل به حق و دفاع از حق را در پیش می گیرند و هشدار باشد برای آنها که راه را گم می کنند و انذار باشد برای حق ستیزان (24 ).

  کسی که چنین توانائی هایی دارد که پیامبر راه رشد انسان بگردد و در میان انسان و خدا، میان من خود و خدا حایل نشود، به حق، عارفی بی همتا و اسوه ای نیکوست. بر روانش درود باد!

 

1 – قرآن، سوره نساء آیه 82 .

2 - قرآن، سوره های مائده ، آیه 15 و انعام ، آیه 59 و زمر، آیه 28 و... 

3 - قرآن، سوره اسراء ، آیه 15 و یونس ، آیه 108 و...

4 - قرآن، سوره اسراء، آیه 36 

5 - قرآن، سوره های انفال، آیه 53 و رعد آیه 11 

6 - لوموند، 23 مه 2008 

7 – Gilbert Rist , Le Développement , Histoire d’une Croyqnce Occidentqle , Edi Presses de Sciences politiques , Paris Sep1996 کتاب از آغاز تا پایان توصیف و تبیین ساخته شدن اسطوره رشد و ویران شدن آن است . 

8 – در کتاب عقل آزاد نزدیک به تمامی روشهائی که عقل قدرتمدار بکار می برد و نیز نزدیک به تمام روشهای عقل آزاد ، یک به یک، توضیح داده شده اند. 

9 – آزمون ابراهیم به فرزند، تنها هدفش متوقف کردن قربانی کردن انسان برای خدایان نیست، رها کردن انسان از محدود کننده ای خود او و یا فرزند او است نیز هست. همین آزمون با قوم موسی انجام می گیرد و نیز با آنها که به اسلام می گرویدند . قرآن، سوره های صافات ، آیه های 100 تا 105 و بقره ، آیه های 53 تا 56 و نساء ، آیه 66 .

10 - قرآن، سوره های احزاب آیه 40 و انعام ، آیه 66 و توبه، آیه 31 

11 - قرآن، سوره های آل عمران ، آیه 159 و شوری، آیه 38 و جن، آیه 21 و غاشیه، آیه 22 

12 - قرآن، سوره های بقره، آیه 272 و آل عمران ، آیه 128 های 81 و و احزاب، آیه 45 و عبس ، آیه 7 و...

13 - قرآن، سوره های مائده، آیه 67 و رعد ، آیه 38 و نحل ، آیه 116 و غافر، آیه 78 و تحریم ، آیه 1 

14 - قرآن، سوره های بقره ، آیه 143 و حج ، آیه 78 و احزاب، آیه 21 و...

15 - قرآن، سوره احزاب، آیه 6 

16 - قسمت اول آیه 256 سوره بقره، نخست بدین معنی است که دین خالی از اکراه است. در حقیقت، در بیان آزادی، وجود اکراه ناقض آنست. در هستی آفریده، محدود کننده ای جز قدرت ( = زور ) نیست. بدیهی است، دینی که در آن اکراه نیست نمی تواند به زور گرواندن به خود را اجازه دهد.

17 - دو قول از پیامبر اند.

18 - قرآن، سوره های حج، آیه 30 و فرقان، آیه 72 و...  

19 - فصل اول اصول راهنمای اسلام، خدایان دروغین را که وجودشان بیانگر وسعت قلمرو پندارها و گفتارها و کردارهای غیر عقلانی است، می شناسند . شمار بزرگی از آیات قرآن مآخذ 5 فصل کتاب هستند . 

20 - قرآن، سوره احزاب ، آیه 28 

21 - قرآن، سوره اعراف، آیه 158

22 - قرآن، سوره عبس .

23 - قرآن، سوره های آل عمران ، آیه های 64 و 80 و توبه آیه 21 و برای تفصیل نگاه کنید به دو کتاب اصول راهنمای اسلام و کیش شخصیت .

24 - قرآن، سوره های بقره ، آیه 6 و آل عمران ، آیه 159 و نساء، آیه 165 و انعام، آیه 19 و توبه، آیه 124 و کهف، آیه 110 و شوری، آیه های 23 و 38 و سوره صف، آیه 5 و 13 و فاطر، آیه 18 و...

 

قرآن در اندیشه موازنه عدمی- بخش پنجم

سر مقاله روزنامه انقلاب اسلامی در هجرت شماره 698 

تاریخ انتشار 6 خرداد 87 برابر با 25 مای 2008 

 

قرآن در اندیشه موازنه عدمی – 5 

پرسشها از حسن رضائی و پاسخها از ابوالحسن بنی صدر

 
پرسش در باره نسبت قرآن و بیان آزادی 

 

 

  درآغاز کلام یادآور شوم که سنجیدن حق به شخص یا اشخاص (خواه آن شخص پیامبر باشد خواه یک ایدئولوگ) مزاحم تفهیم و تفاهم میان باورمند و بی باور به یک دین یا یک باور می شود. و بدتر،مانع جستجوی حق و اشتراک در آن می شود. برای مثال،آزادی حق است و از این رو بر سر «آزادی چیست»؟ با هر طالب آزادی و بسا مخالف آزادی می توان به گفتگو نشست. بر سرآن، باورمندان به باورهای گوناگون می توانند به اشتراک رسند. به همین دلیل، چنانچه اسلام بیان آزادی و حقوق انسان باشد، باورمند به اسلام و بی باور به آن، بر سر آزادی و حقوق انسان می توانند به اشتراک نظر و عمل مشترک برسند. راست راهی که می باید در پیش گرفت این راه است. وگرنه، قرآن را کلام محمد (ص) خواندن بدین استدلال که غیرمؤمن چون به اسلام ایمان ندارد، نیاز دارد صاحب کلام را بشناسد تا کلام را بفهمد، استدلال نیست، غفلت از واقعیتی بس آشکار است: کسی که به اسلام باور ندارد، پیامبر گرامی آن را هم فرستاده خدا نمی داند. او قرآن را پیشاپیش کتاب محمد (ص) می داند. 

اگر مسلمانان هم، قرآن را کلام پیامبر بشمارند – کاری که با کمال تأسف قرنهاست در عمل (به ویژه در فقه) کرده اند زیراسنت و روایات را جانشین قرآن گردانیده اند – خودشان نیز کتاب را یکسره بیان قدرت شناخته اند. چرا که مؤمن بنا را بر این می گذارد که «چون حق است خداوند می فرماید». این کلام انسان است که می تواند حق و ناحق باشد. اگر بنا را بر این بگذاریم که چون محمدِ امین و صادق می فرماید می پذیریم، حق را به شخص سنجیده ایم و بنا بر این قاعده که هربار معیار حق ،شخص شود، قدرت میزان می شود، کلام حتی اگر هم جز حق در آن نباشد، مرام قدرتمداری می شود، نه دین آزادی. به خصوص، کلام وقتی آمیزه ای از حق و ناحق است، نه توحید که تضاد اصل راهنما می شود و گذار نه از کثرت آراء به توحید در رأی که از توحید در رأی به تضاد در آراء سیر خواهد کرد. مگر تاریخ اسلام و دینهای دیگر جز این را وا می گویند؟ علت نیز اینست که کلام وقتی آمیزه ای از حق و ناحق است، این ناحق است که چون از آزادی بر نمی خیزد و با آزادی نمی سازد، بیان قدرتی می شود که به ناگزیر بیان حق را سانسور می کند. از این رو است که سنجیدن حق به شخص، قدرت را صاحب اختیار کلام می کند. حتی وقتی کلام، حق است، قدرت، «کلمه طیبه» را به «کلمه خبیثه» بدل می کند و کلام حق را ناحق می گرداند. به هنگام پاسخ به این پرسش که «چرا قرآن را کلام پیامبر ندانیم؟» به این نکته خطیر باز می گردم.

  اما اصول راهنمای بیان آزادی چه خصوصیتهایی دارند تا بر مبنای آنها بیان قرآن را بسنجیم؟ پرسش بعدی در این مقال این است که اگر قرآن بیان آزادی است در مواجهه با خشونت که مهمترین مساله زندگی بشر است چه روشی را بیان می کند؟ این پرسش واجد اهمیت است زیرا با توجه به این که کاربرد خشونت ناقض آزادی است به ما کمک می کند به روشنی درک کنیم این بیان بیان آزادی است یا بیان زور. در این نوبت می کوشم این دو پرسش را مطرح کنم. در ابتدا یک یک ویژگیهای بیان آزادی را، تا آنجا که توانسته ام در طول سالها تحقیق تا به امروز در قرآن بیایم، عرض می کنم. بی تردید این اصول از آنجا که آزادی را بیان می کنند نه تنها می باید ناقض خویش و یکدیگر نباشند، بلکه می باید هریک از آنها «بیانگر» اصول دیگر باشند و همگی واجد ویژگیهای امر حق باشند. پس از آن و در بخش دوم همین مقاله به موضوع خشونت می رسم. 

 

بخش نخست: ویژگیهای بیان آزادی در قرآن

 

1. هر اصل می باید بیانگر اصلهای دیگر باشد:

 

  از آنجا که موضوع پرسش، نسبت قرآن با بیان آزادی است، گوئیم معنای پیامبری ابلاغ بیان آزادی است. این بیان می باید در برگیرنده خاصه های اصول راهنمایی ترجمان آزادی باشد.

در ادامه، این ویژگی اساسی را در باره تک تک اصول راهنمای بیان شده در قرآن بررسی می کنیم؛ عدالت، امامت ، معاد و توحید

● عدالت در قرآن «میزان» است، میزان تمیز حق از ناحق. صراط مستقیم است و می دانیم که در هستی، یک راه سرراست بیشتر وجود ندارد و آن حق است. چرا که حق، عریان، زیبا، شفاف و بی هیچ کژی است . هرزمان حق، پوشش دیگری می یابد، این پوشش جز دروغ نیست که قدرتمداری را بدان می پوشاند تا عقلهای معتاد به قدرت،آن زیبایی و شفافیت ذاتی را به سادگی نتواند ببینند. 

● امامت در خلوص خود، رها شدن از مالکیت تصمیم بر دیگری و از مالکیت تصمیم دیگری بر خود است، و بدین آزادی، از محدود کننده ها و حدها رها و صاحب پندار و گفتار و کردار آزاد و حق گشتن است. امامت در این معنا، ملّت حق شدن است (ابراهیم وار) .بگاه اندیشیدن با هستی هوشمند این همانی جستن است و نیز عمل کردن، به ترتیبی است که اندیشه و عمل فرد، در حال و آینده و در این جا و آنجا و همه جا،حق یا نزدیک به حق باشد. آنگونه شدنی است که آدمی ناگزیر نشود بسان قدرتمدارها پندار و گفتار و کردار خویش را اینطور توجیه کند: «امروز حرفی را می زنم و فردا اگر مصلحت دیدم خلاف آن را می گویم» و چنین کسی هیچ از خود نپرسیده و دیگران نیز او را مؤاخذه نکنند که: اگر دیروز حق گفتی امروز چرا خلاف حق می گوئی و اگر دیروز خلاف حق گفتی چرا فریب دادی و چرا نمی کوشی به سوی حق بیایی!

 قرار گرفتن در ابد (=زمان آزادی و حق بی نهایت است) و اندیشیدن و عمل کردن در زمان حال، و درنوردیدن مرزهای ممکن و گشودن بی کران لااکراه بروی عقل، این است معنای رهبری آزاد. بر این الگو، تاریخ رشته بهم پیوسته ای می شود و انسان آزاد، هر اندازه در آینده ای دورتر قرار بگیرد و در حال عمل کند، عقل و عمل او آزادتر می شود . زیرا بهمان نسبت از محدود کننده ها آزاد تر گشته است.

●معاد: بر صراط مستقیم حق، توان رهبری خویش را با رهبری خداوندگار همسو کردن، به معادی می انجامد که از جمله، روزی است که هیچ انسانی « مالک بر دیگری و به چیزی نیست» . 

● توحید: در آغاز، عقلها هستند با دانشهاشان . کثرت آراء ، به یمن جریان آزاد دانشها و اندیشه ها، به توحید می انجامد. پس توحید ناقض کثرت آراء نیست بلکه نیازمند بدان است. نیازمند آن بیان آزاد است که در آن، حقوق، شفاف بیان شده باشند و میزان عدل برای سنجش نظر و عمل در اختیار نهاده و روش و هدف شناسانده شده باشند. بدین قرار، بر اصل توحید، هر فرآیند انسانی با کثرت آراء شروع می شود و به یمن خشونت زدائی، در جریان رشد، به توحید، به رأئی خالی تر از ظن و پر تر از حق و علم می انجامد: از میان برخاستن حدها و ممکن شدن رشد در آزادی و دوستی، بر میزان عدل . بدین قرار، در بیان آزادی، توحید در برگیرنده اصلهای دیگر به ترتیبی می شود که انسانها به طور مداوم از محدود کننده ها، آزادی بجویند. موازنه عدمی همین است .

  سامانه ای از اصولی با این خاصه ها را در هیچ بیان قدرتی نمی توان جست. و تنها یک قرائت از قرآن وجود دارد که در آن، اصول راهنمای آن دارای همه این ویژگیها با هم باشند. بنا بر این، آن تعریفهایی که در بیرون از قرآن، - اغلب بر وفق فلسفه قدرت افلاطونی واندیشه های ارسطویی– برای این اصول ساخته شده اند، همگی ناقض قرآن هستند . هم خود پرشمار تناقض در بردارند و هم قرآن را مجموعه ای از آیات ضد و نقیض می کنند و هم دنیای مسلمانان را گرفتار استبدادی دیرپا می کنند که کرده اند. و تنها قرآن است که سامانه ای از اصول، هریک بیانگر اصول دیگر، در خود خالی از تناقض و خالی از تضاد با یکدیگر و واجد خاصه های حق ، در اختیار انسان می گذارد. افسوس که از این اصول، جامعه مسلمان و دیگر انسانها یکسره غافلند.

 

2. هر اصل می باید در خود واجد همه خاصه های حق باشد:

 

  حق با انسان است که بخواهد محکی برای تمیز بیان آزادی از بیان قدرت در اختیار او قرار گیرد. بیان آزادی باید همه اصولش واجد ویژگیهای حق باشند. اشاره کنم حق آن است که تک تک انسانها خود به جستجوی بیان آزادی برآیند و خاصه های آن را بجویند. با این مقدمه، ویژگیهای بیان آزادی را فهرست می کنم بدان امید که این انسان درپی به تجربه گذاشتن یکایک این ویژگیها شود .

  از راه فایده تکرار، یادآور می شوم که بر اصل ثنویت، تشخیص و تعریف و تشریح بیان ﺁزادی میسر نیست. زیرا ثنویت یعنی حد و با یکدیگر رابطه قدرت برقرار کردن. در حالی که در هستی ، تنها قدرت (= زور) است که حد و رابطه قوا میان محوری با محور دیگر برقرار می کند. پس بر اصل ثنویت، تنها بیانی که قابل ساخته شدن است بیان قدرت است. و از ﺁن زمان که تاریخ زندگی انسانها ﺁغاز شده است تا امروز، بر این اصل، جز بیان قدرت ساخته نشده است زیرا بیان آزادی بر مبنای این اصل هرگز قابل ساخته شدن نیست. بر اصل موازنه عدمی است که ﺁزادی و بیان ﺁزادی تعریف می جویند:

1. بیان آزادی ترجمان اندیشه موازنه عدمی است و سامانه ای از اصول راهنماست که خالی از تناقض است. از این دیدگاه، موازنه عدمی اینهمانی عقل با هستی هوشمند است و رهائی انسان در پندار و گفتار و کردار از محدود کننده ها است. بر این اصل، عقل، ﺁزادی خویش را باز می جوید زیرا از هر محدود کننده ای ﺁزاد می شود. در بیان ﺁزادی، هم هدف و هم روش هر دو ﺁزادی هستند. بر اساس موازنه عدمی و با این روش، عقل ﺁزادی شکل می گیرد که از دید هستی هوشمند، رهبری آزاد خویشتن را در اندیشه و کنش می جوید و در مقام شناسایی، در واقعیت می نگرد. یعنی نگرش او، برخلاف نگرش بر اصل ثنویت، مستقیم است و واقعیت را همان سان که هست می بیند. بدین قرار، بیان ﺁزادی اینست: بیانی شامل اصل راهنما و هدف و روشی که انسان را بر آزادی خود، به صفت دوام، عارف و به دیدن واقعیت همانسان که هست توانا می کند. یعنی به او امکان می دهد، در واقعیت بنگرد بی ﺁنکه به صورت از محتوی و یا به جزء یا اجزائی از جزء یا اجزای دیگر و یا به مادیت از «روح ﺁن» (به قول فیزیک دانان فیزیک کوانتیک) غافل شود.

2. از ﺁنجا که بنا را بر تضاد گذاشتن ، تن دادن هم به جبر و هم به جبار و هم دشمنی و خصومت را مبنا گرداندن است، بیان ﺁزادی ترجمان توحید می شود و به انسانها امکان می دهد تضاد و خصومت زدائی کنند به ترتیبی که جریان زندگی انسانها گذار دائمی از کثرت به توحید و بی نیازی از برقرار کردن روابط قوا بگردد. 

3. از ﺁنجا که فعالیتهای غیر ﺁزاد، دستوری (تکلیف تعیین کردن از بالا) هستند، بیان آزادی ترجمان حقوق ذاتی انسان و حقوق جمعی آنها است. از آنجا که عمل به حقوق، خودجوش است، بیان ﺁزادی روش عمل کردن خودجوش (بدون اکراه) به حقوق است و به انسان امکان می دهد زندگی اش را به نحو خودجوش و در همآهنگ با استعدادهایش پیش ببرد. فرهنگی که فرﺁورده فعالیتهای خودجوش انسانها می شود، فرهنگ آزادی و دوستی و عشق می گردد. در حقیقت، رابطه ﺁزاد، رابطه خالی از اکراه یا رابطه ایست که حاصل فعالیتهای خودجوش استعداد انس در انسانها است. در نتیجه؛ 

4. بیان ﺁزادی بیانی است که به هر انسان و جمع انسانها امکان می دهد مستقل باشند. یعنی تمرین خودباشی و رهبری را در خود داشتن است. انسان خودمختاری که ﺁلت قدرت نیست، انگیزه و هدف (ﺁزادی) و روش (بازهم ﺁزادی) و رشد در ﺁزادی را خود بر می گزیند. به خلاف بیان قدرت که عمل به ﺁن سبب می شود رهبری از انسان به قدرت منتقل شود. این از ویژگیهای بیان قدرت است که رهبری در بیرون از انسان قرار می گیرد و هدف را هم رهبری بیرون از انسان (= قدرت) معین می کند. بدیهی است هدفی که قدرت بر می گزیند، جز قدرت نمی شود. به محض این که قدرت هدف شود، روش نیز قدرت ( = زور) ویرانگر گشته است. بدین قرار، وجود دلیل در خود اندیشه یا عملی که انسان می کند، به ما می گوید که بیان ﺁزادی راهنمای او بوده است یا خیر. در حقیقت، اگر بیان قدرت راهنما باشد، ممکن نیست دلیل را بتوان در خود اندیشه یا عمل جست. زیرا هدف و روش آن را قدرتی معین می کند که دلیل نیز نزد خود اوست. برای مثال، کسی که امر یک مستبد را اجرا می کند، دلیل عمل او نزد مستبد است نه نزد خودش. بدین قرار، از تفاوتهای عمل به حق با عمل به ناحق، یکی اینست که توجیه سخن/عمل، به معنای مشروعیت بخشیدن به عمل، نشان می دهد بر حق بوده است یا بر ناحق؛ هرگاه دلیل سخن/عمل در خود عمل قرار گیرد و شفاف بیان شود، نشان می دهد حق محور است. در حالی که توجیه و دلیل سخن/عمل ناحق در خود آن نیست. نزد آمر آن است. باز در نتیجه؛ 

5. بیان آزادی از جنس نور است، و به سامانه ای از اصول راهنما و روش گفته می شود که به انسان و به جمع انسانها امکان می دهد در «نور علی نور» یا در شفافیت کامل زندگی کنند. در حقیقت، بیان قدرتی که از هر جهت شفاف باشد وجود ندارد و بستگی به میزان ابهام و تاریکی در هر بیان، می توان به اندازه رسوخ بیان قدرت در آن پی برد. و بر همین اساس، به میزانی که یک بیان شفاف می شود، به همان میزان به بیان ﺁزادی بی خدشه نزدیک تر می شود. هرگاه انسانها بیان راهنمائی با این ویژگی را برگزینند، می توانند جهانی زلال و شفاف را تصور کنند که رها از قدرت، به صلح و ﺁشتی فرصت ظهور می بخشد و جهانیان از امکان رشد در ﺁزادی بهره مند می شوند .

6. با توجه به خصوصیات ذکر شده در بالا، بیان ﺁزادی ، بیانی می شود که انسان و جامعه انسانی را از تمامی تبعیضها (تبعیضهای دینی، ملی، قومی، نژادی، جنسی، اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی تا طبیعی (یعنی تبعیض بسود یک شیوه زندگی به زیان محیط زیست) رها می کند. به خصوص ، آدمیان را از آنچه در درون هر انسان ، و در درون هر جامعه، به تبعیض بسود این استعداد و به زیان استعداد دیگر (یعنی فروکاستن انسان تا حد ماشین، به بهانه تخصص) می انجامد و نیز تمامی تقدمها (چه زمانی؛ تقدم گذشته بر حال و ﺁینده، یا حال بر گذشته و ﺁینده و چه مکانی؛ ناسیونالیسم های خاکی و خونی، و چه ذهنی؛ دعوای تقدم این حق بر ﺁن حق، این اصل بر ﺁن اصل و... ) ﺁزاد می کند. بنا بر این؛ 

7. آن بیان بیان آزادی می شود که الف) هر انسان را همواره از حقوق و استعدادهای خویش ﺁگاه نگاه می دارد و ب) زندگی او را فعالیت همآهنگ استعدادها با برخورداری از حقوق معنوی و مادیش می کند و ج) تکالیف بیرون از حقوق را الغاء می کند و تکلیف را عمل به حق می گرداند و در نتیجه، د) در سطح هر جامعه ملی، انسانها را مدافع حقوق یکدیگر و در سطح جهانی ، جامعه ها را مدافع حقوق ملی یکدیگر و پاسدار حقوق هر انسان در هرجای جهان می گرداند. در نتیجه، 

8. در بیان آزادی، محلی برای دوگانگی حق و مصلحت و تقدم مصلحت بر حق نمی ماند. بیانی بیان ﺁزادی است که بنام آن، هیچ مصلحتی خارج از حقوق انسان تعریف نشود و یا به نام آن هیچ حقی از حقوق یک ملت و یا حقی از حقوق جامعه انسانی جهانی کنار گذاشته نشود. از ﺁنجا که حقوق مجموعه اند و نقض هر حقی نقض مجموع حقوق است، در بیان ﺁزادی، مصلحت بیرون از حق انکار حقوق و بلکه عین مفسدت می شود. پس پرسیدنی است در این بیان، مصلحت چه کاربردی دارد؟ مصلحت در این بیان تنها یک معنای سرراست دارد و آن نیکو ترین روش عمل به حق یا اتخاذ روش خالی از خشونت در عمل کردن به حق است. حتی اگر همین تعریف در جامعه های امروز به اجرا درﺁید، جهانی ﺁزاد و در رشد همآهنگ می یابیم . 

9. بیانی را بیان ﺁزادی می گوئیم که الف) خشونت را سرشت انسان نشمارد و ب) به عدم خشونت(Non-Violence) بسنده نکند و مجموعه ای از روشهای خشونت زدائی (De-violentization) هم برای تک تک انسانها و هم برای یک جامعه و هم جامعه جهانی ارائه کند. در پایان همین مبحث، روشهای خشونت زدائی را که قرآن در اختیار انسانها می گذارد، بیان خواهم کرد.

10. بیان ﺁزادی در برگیرنده روشهائی است که جریانهای ﺁزاد اندیشه ها و دانشها و فنون و اطلاعها از راه؛ الف) الغای تمامی انواع سانسورها و ب) زدودن مجازها و اسطوره ها و ج) نسبی گرداندن اندریافت هرکس از حق، و بنا بر این د) ﺁزاد کردن دین ، باور و حق از وسیله قدرت گشتن را فراهم می کند. در جریان رشد است که گستره جریان اندیشه ها و دانشها و فنون و اطلاع ها هرچه گسترده تر می شود. زیرا بدین جریان است که، در رشد، انسان جانشین قدرت می شود. 

11. بیان آزادی خالی کردن تعریفهای ﺁزادی و استقلال و رشد و فرهنگ، از مؤلفه های قدرت (= زور) و قراردادن میزان عدالت در جای خود است که همانگونه که در ابتدا آوردیم، میزان تمیز حق از ناحق است. در نتیجه؛

12. بیان ﺁزادی جدا کننده فرهنگ از ضد فرهنگ (= فرﺁورده های زور) بوده و انسانها را از تولید و مصرف فرﺁورده های ویرانگر آزاد و به همگان روش شرکت در مدیریت جامعه خویش و برخورداری همه جهانیان از حق صلح و شرکت در مدیریت جهان و عمران طبیعت را می آموزد. در این معنا، هستی، حقوقمند است و عدالت از جمله میزان تمیز «هستی -دارهای حقوقمند» از « فرآورده های زورست که از خود هستی ندارند و نا-بودی به همراه می آورند ». این فرآورده ها تولید و بود خود را از قدرتی (=زور) دارند که خود فرآورده روابط قوا است، یعنی در هستیِ حقوقمند جایی ندارند و بلکه ضد حق اند.

13. بیان ﺁزادی در برگیرنده اصل راهنما و روشها و هدفهائی است که انسانها را در فطرت خویش، بمثابه هستنده های حقوقمند و صاحب استعدادها و رشد یاب ، نگاه می دارد و به آدمیان امکان می دهد نیروهای محرکه خویش را در رشد هماهنگ اين استعدادها بکار برند. با این نگاه است که در می یابیم بسیاری از روابط و مناسبات کنونی که میان انسان و نیروهای محرکه جامعه وجود دارند، نه بر اساس بیان آزادی بلکه بنابر انواع بیانهای قدرت برقرار شده اند و تا این روابط تغییر نکنند رشد انسانی با مانع جدی روبه روست.

  بنا بر بيان قدرت، انسان که درواقع خود نیروی محرکه ای است که سازنده و نیز جوینده نیروهای محرکه است وهمچنین توانا به تألیف و ترکیب نیروهای محرکه و بکار بردنشان در وصول به هدف ( برای مثال تولید فرﺁورده ها ) است، در « نیروی کار » از خود بیگانه و ﺁلت می شود.

* در حال حاضر و بنا بر بيان هاي قدرت، رابطه انسان با نيروهاي محركه از راه بنيادها برقرار مي شود. اين بنيادها (شامل دولت، احزاب، بنگاههاي اقتصادي و....) هيچيك اسباب رشد و آزادي انسان نيستند، زيرا همه آنها انسان را بمنزله « نیروی انسانی » بکار می برند . رابطه ای که بنا بربیان قدرت میان بنیادها و انسان ها برقرار می شود، اینست : 

بنيادها ← انسان و نيروهاي محركه ( بعنوان وسیله ) ← هدف ( = قدرت ) . 

  بنا بر بیان ﺁزادی، رابطه تغییر می کند و ترتیب زیر را می یابد:

انسان ↔ بنیادها ↔ هدف ( = رشد انسان در آزادی از راه بکار بردن نیروهای محرکه )

  توضیح آنکه در رابطه نخست مسير بنيادها تا هدف يك سويه است. يعني بنيادها از راه تخریب نيروي های محركه، انسان را از خود بیگانه می کنند تا قدرت را بزرگ و متمرکز کنند .

  اما در رابطه دوم، مسير انسان تا هدف دو سويه است. بدين معنا كه انسان مولد نيروهای محركه بشمار مي آيد و متقابلا، نيروهای محركه در رشد و بارور ساختن انسان اثر مي گذارند و در آخر اين نيروها در هدف با انسان يگانه مي شوند. در این رابطه، انسان خود غایت است و رشد در ﺁزادی و برﺁوردن نیازهای وی که در جریان رشد، در او نو به نو می شوند هدف نیروهای محرکه جامعه است. 

14. بیان ﺁزادی بیانی است که به هر انسان و به هر جامعه انسانی امکان می دهد ، در باورهاشان، در نظرهایی که می سازند، در دانش هایی که می جویند، علم را از ظن خالی کنند. بدین قرار، بیان آزادی، وارونه رابطه ای را با انسان برقرار می کند که بیان قدرت برقرار می کند . توضیح این که رابطه ای که بیان قدرت (دین از خود بیگانه، ایدئولوژی و...) میان خود بمثابه مرام با انسان برقرار می کند، چنین است: 

  دین ، مرام، و... ←انسان ← هدف، که قدرت در اشکال گوناگون سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی است

  در این رابطه، مرام اصل است و انسان «برای» مرام و در خدمت مرام است و این انسان از راه خصومت و جنگ است که به دین یا مرام یا ... خدمت می کند. راست بخواهی هدف را هم خود دین معین نمی کند بلکه « بنیاد دینی » است که معین می کند و هدفی که این بنیاد معین می کند، به ضرورت قدرت است. چرا که خود بیان قدرت است. 

  بیان ﺁزادی، رابطه را بدین ترتیب تغییر می دهد:

  انسان ↔ بیان ﺁزادی ( دین یا مرام و یا اندیشه راهنما بمثابه بیان ﺁزادی ) ↔ هدف ( رشد انسان در آزادی ).

  در این رابطه، دین یا مرام یا اندیشه راهنما برای انسان است. انسان، به یمن اندیشه راهنما، هدف را بر می گزیند و در پی تحقق ﺁن می شود. خصومت و جنگ نیز بی محل می شوند. زیرا الف) رابطه ها بر اساس حقوق برقرار می شوند و ب) دین ها و مرامها و اندیشه های راهنما از راه بحث ﺁزاد است که با یکدیگر رابطه می جویند و به یکدیگر نقد می شوند.

15. با توجه به تعریفهای بالا و این واقعیت که انسان امروز، شخصیتی پاره پاره یافته و از ساختن هویت خویش در جریان رشد ناتوان گشته است، بیان ﺁزادی ، بیش از همه، در باز سازی شخصیت منسجم و بازیابی توان ساختن هویت از راه رشد کاربرد یافته است. لذا، پانزدهمین ویژگی بیان ﺁزادی اینست: مجموعه ای ازاصل و روشها و هدف که بکار بردنشان انسان را همان مجموعه ای از استعدادها و حقوق و فضل ها بگرداند که بنا بر فطرت خویش هست و بدو در ساختن هویت خویش استقلال ببخشد. با توجه به انواع «فکرهای جمعی جبار» که مرتب ساخته می شوند و استقلال را از انسانها می ستانند، و با توجه به جبرهای بیشمار دیگری که انسانها اسیرشان هستند و با توجه به برده داری جدید که انسانها را برده سرمایه سالاری و دین سالاری و سازمان سالاری و... گردانده است، انسان امروز، بیش از همه، به استقلال نیاز دارد. بدین قرار، بیان ﺁزادی، راه و روش تغییر رابطه انسان با بنیادهای جامعه می شود . بدین ترتیب که اگر بنا بر بیانهای قدرت ، میان انسان با بنیادهای اجتماعی رابطه زیر برقرار است:

بنیاد ( دینی ، سیاسی، تربیتی ، اقتصادی، اجتماعی ، فرهنگی ) ←انسان ( وسیله ) ← هدف 

اما بنا بر بیان ﺁزادی، میان انسان و بنیاد این رابطه برقرار می شود:

انسان ↔ بنیاد ( دینی ، سیاسی ، تربیتی ، اقتصادی ، اجتماعی ، فرهنگی که وسیله هستند ) ↔ هدف ( رشد در آزادی ). 

16. بیان آزادی وقتی بیان آزادی است که همه زمانی و همه مکانی باشد. حقوق انسان را جهان شمول می دانیم. چرا که حق است و خاصه ای از خاصه های حق اینست که همه مکانی و همه زمانی باشد. همانطور که علم وقتی قطعی است، حق و همه زمانی و همه مکانی می شود. بنا بر این ویژگی، آن بیان بیان آزادی است که بتواند میان انسانها و میان آنها و طبیعت رابطه ای را بر قرار کند که رابطه قوا نباشد و عرصه حیات را فراخنای لااکراه بگرداند. 

17. ویژگی دیگر بیان آزادی این است که انسان را از مدارهای بسته و فکرهای جمعی جباری که قدرت می سازد و بدان افق دید و امید آدمی را می بندند، رها می سازد. یکچند از این مدارهای بسته و فکرهای جمعی جبار که به رغم هشدارهای مکرر قرآن، در میان مسلمانان از همه رایج تر هستند از این قرار اند:

● مدار بسته بد و بدتر و این فکر جمعی جباری که دفع افسد به فاسد است؛

● هدف وسیله را توجیه می کند که خود گویای غفلت از این واقعیت است که اصل راهنما و هدف در وسیله بیان می شوند؛

● مصلحت فوق حقیقت و حاکم بر حقیقت است غافل از این که مصلحت بیرون از حقیقت عین مفسدت است؛

● این فکر جمعی جبار که قدرت، هدف مبارزه سیاسی است و انسانها را از این واقعیت غافل نگاه داشتن که آزادی و حقوق هر انسان ذاتی او هستند، نه مانند کالاها دادنی و گرفتنی. انسانها هرگاه زندگی خویش را عمل به حقوق بگردانند، استبدادی بر جا نمی ماند تا نیاز به مبارزه با آن افتد؛

● « مردم نادانند » بنا بر این نیازمند « استبداد صالح » نخبه های عادل هستند، فکر جمعی جباری است که فقط با غفلت از دو واقعیت می تواند ساخته شود: یکی اینکه نادان نیازمند دانائی است و نه استبداد و زور از ناحیه دیگری، دیگر آنکه استبداد صالح وجود ندارد. چرا که زور نیروئی است که انسان بدان جهت ویرانگری می دهد. استبداد هر آبادی را که می یابد ،ویران میکند؛

● زن ناقص العقل و دون مرد است و...؛

● سنجیدن حق به شخص؛

● کیش شخصیت و خود سانسوری و دیگر سانسوری؛ 

● تقدم و تسلط تقدیر بر تدبیر؛ 

● جبر تاریخ و جبرهای دیگر؛ 

● یک دست صدا ندارد؛

● مشت با درفش نمی جنگد؛ 

● خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو؛

● دوگانگی حق و تکلیف و بیگانگی تکلیف از حق و تقدم آن بر حق؛

● جبر فقر و غنا؛

● و انواع دوگانگی های تضادمحور که همه توجیه گر این یا آن تبعیض اند؛

● و...

 18. ویژگی دیگر بیان آزادی این است که در این بیان هر زیر- سامانه ای دارای همه اصول راهنمای عمومی و بنابراین ترجمان آزادی است. از جمله می توان به چند سامانه مهم که در قرآن بیان شده اند اشاره کرد؛

1/18 سامانه حقوق انسان که سامانه ای از اصول راهنما برای غافل نشدن انسان از آزادی خویش و عمل کردن به حقوق خود است و شامل اصول زیر می باشد؛

1. اصل کرامت انسان و کرامت تمامی پدیده های هستی به قصد تنظیم رابطه ها بر وفق کرامت و تقوائی که کرامت می افزاید؛

2. اصول راهبر عقل در غفلت نکردن از آزادی خویش: موازنه عدمی بمثابه اصل راهنمای عمومی و اصل تقدم تدبیر بر تقدیر به مثابه میزان؛

3. حقوق انسان و تابعیت حقوق موضوعه (حقوق پوزیتیو) از حقوق ذاتی . باز گذاشتن دست انسان در دمساز کردن حقوق موضوعه در جریان رشد او با حقوق ذاتی و انطباق پذیری روز افزون این حقوق با حقوق ذاتی؛

4. مسخر انسان شناختن آسمانها و زمین، به سخن دیگر، شکستن اسطوره و سلب خدائی از تمامی پدیده ها (انسان و ستاره و خورشید و جن و ... ) و الغای کیش شخصیت و... به قصد گستراندن فضای عقل آزاد و محدود کردن تدریجی قلمرو «ظن گرائی» به هدف اصلاح پندارها و گفتارها و کردارهای غیر عقلانی. این بخش از رهنمودهای قرآن از بیشترین اهمیت برخوردار است زیرا که نسبت پندارها و گفتارها و کردارهای عقلانی به پندارها و گفتارها و کردارهای غیرعقلانی در یک جامعه است که ضابطه وجودآزادی در آن جامعه و بنا بر این ضابطه رشد انسان و جامعه انسانی است. جامعه های استبداد زده آنها هستند که ، در آنها، قلمرو پندار و گفتار و کردار غیر عقلانی (مانند بیانهای رایج آخرالزمانی و منجی گرایانه در ایران امروز) گسترده و قلمرو پندار و گفتار و کردار عقلانی محدود است. 

5. اصل تقدم و حاکمیت انسان بر بنیادهای اجتماعی (Institution). انسان در خدمت بنیاد اقتصاد نیست. انسان در خدمت بنیاد سیاسی نیست. در خدمت بنیاد اجتماعی هم نیست. انسان در خدمت بنیاد تعلیم و تربیت، بنیاد هنر و بنیاد فرهنگی هم نیست. انسان بر همه بنیادهای جامعه رهبری دارد. از این دیدگاه، سرمایه سالاری و دین سالاری ( ولایت مطلقه و غیر مطلقه فقیه ) و نظائر آن ناقض بیان آزادی می شوند. و از این روست که قرآن با شدت تمام خواهان الغاء آنها می شود.

6. از سامانه حقوق، دو اصل دیگر هنوز مانده است: یکی اصل دوستی و برادری و برابری، بنا بر این که دین جز محبت نیست میان باورمندان، و دوستی با ناباورمندان تا آنجا که بنا را بر دشمنی نگذارند. و دیگری اصل صلح که حقی از حقوق انسان است. 

2/18 سامانه اقتصادی؛ در قلمرو اقتصاد، اصول راهنمایی که بیان آزادی در قرآن بازگو می کند عبارتند از؛

1. اصل توحید حقوق به جای تضاد منافع 2. در طبیعت از هرچیز به اندازه وجود دارد . بنا بر این کمبودها امری اجتماعی و ناشی از روابط قوا در جامعه ها و تولید فرآورده های ویرانگر حیات هستند . 3. ممنوعیت اسراف و تبذیر 4. مالکیت انسان بر سعی خویش و حق او بر برخورداری از امکانها برای کار. 5. اصل لاضرر 6. منع استثمار با بکار بردن انواع روشهائی که در جامعه ها بکار می رفته اند و می روند که در کتاب اقتصاد توحیدی 44 روش را شناسائی کرده ام. 7. تحریم ربا بمثابه آزاد کردن سرمایه و دیگر نیروهای محرکه در بکار افتادن برای تولیدهائی که نیازهای انسانها را در جریان رشد بر می آورند. سامانه ای از این اصول قادر است انسان را همواره آزاد و راهبر سمت دادن نیروهای محرکه در رشد نگاه می دارند.

3/18 سامانه سیاسی؛ در قلمرو سیاسی ، اصول راهنما عبارتند:

1. ولایت جمهور مردم که نزدیک تر است به اصل قرآنی « در معاد ، کسی بر دیگری مالک به چیزی نیست.» 2. همگانی و برابر شناختن حقوق و مسئولیت ها 3. الغای فرعونیت و دیگر اشکال استبداد . 4 – ممنوعیت جنگ پیشگیرانه 5. برابری زن و مرد در ولایت بر یکدیگر و الغای امتیازها و تبعیض های سیاسی دیگر . 5. شناختن حق اختلاف و کثرت آراء و تأسیس بحث آزاد و جریان آزاد اندیشه ها . 7. حق اختلاف و حق اشتراک و حق صلح اجتماعی به قصد ممکن کردن مشارکت گروههای قومی و نژادی که در یک جامعه زندگی می کنند. در نتیجه، 8. موازنه عدمی بمثابه اصل راهنمای رابطه جامعه ها با یکدیگر بر وفق حقوق جمعی هریک از آنها . 9. شناختن حقوق برابر برای جامعه های شرکت کننده در جامعه جهانی بقصد ممکن کردن اداره جامعه جهانی با مشارکت آزاد و برابر جامعه های عضو. 

4/18 سامانه اجتماعی؛ در قلمرو اجتماعی این اصول وجود دارند:

 1. الغای نابرابری زن با مرد و دیگر نابرابری ها. 2. اصل گرداندن علاقه و عشق در ازدواج و الغای تمامی امتیازهای اجتماعی بنا بر اصل گذار از تضاد اجتماعی به توحید اجتماعی. 3. الغای تبعیض های نژادی و ملی و قومی و گروهی... و 4. شناختن حق بر ساختن هویت برای هر انسان و هر جامعه . 5. پاره کردن تارعنکبوت روابط شخصی قدرت به قصد گشودن فضای جامعه بر روی انسان و باز و تحول پذیر کردن نظامی اجتماعی. 

5/18 سامانه فرهنگی؛ در قلمرو فرهنگ اصول راهنما عبارتند از 1. الغای خدائی قدرت به هر شکل که در آید و نفی تقدم و تفوق قدرت بر حق. 2. تمیز فرهنگ آزادی از ضد فرهنگ قدرت و سمت دادن جامعه ها به خلق فرهنگ آزادی از راه در اختیار گذاشتن روشها برای پیشگیری از اسطوره سازی و پذیرش فکر جمعی جبار 3. شناختن حق داشتن فرهنگ برای هر قوم و هر جامعه. 4. توحید فرهنگی در مقیاس جهان از راه جریان آزاد فرآورده های فرهنگ آزادی در مقیاس جهان. 5. آزادی جریان دانشها و فنون و فرآورده های هنری . 6. پیشنهاد سامانه ای از ارزشهای اجتماعی که همه ترجمان آزادی اند.

6/18 سامانه قضائی؛ این سامانه حافظ حقوق است و تابع اصول راهنمائی است که در کتاب قضاوت و حقوق انسان در قرآن تبیین شده اند و به هنگام پاسخ به پرسش در باره مجازاتها بدانها باز می پردازم. در اینجا فقط مایلم یک اصل از آنها را یادآور شوم زیرا می بینیم چه اندازه دستگاه قضایی ایران امروز از آن دور افتاده است؛ اصل جبرانی و ترمیمی بودن قضاوت و کیفر در قرآن(در برابر سرکوبگری)

7/18 سرانجام در قلمرو رابطه انسان و دین، اصول راهنما عبارتند از : 1. اصل لااکراه نه تنها بدین معنی که انسان در پذیرفتن دین آزاد است بلکه بدین معنی – که معنی اصلی آیه است – که در دین اکراه نیست و دین اکراهی در واقع دین حق نیست. به سخن دیگر، رهنمودها هم راهبر انسان در زور و خشونت زدائی و هم آگاهی دهنده نسبت به برخورداری از آزادی و حقوق ذاتی است. 2. اصل تضاد حق با قدرت در دینداری 3. «دین شما شما را و دین من مرا است » یا اصل آزادی دینی . 4. دین، آئین اخلاق و محبت 5. ایجاد گشایش (یِسر) به یمن آموختن روش برخورداری از آزادی و حقوق 5. تمیز راه رشد از بیراهه (غیّ) 6. در بردارنده خاصه های حق برای تمیز حق از ناحق . و...

   

بخش دوم: قواعد خشونت زدائی آن سان که در قرآن آمده اند:

  بیان آزادی در برگیرنده روشهایی مختلف در قلمروهای گوناگون است. اما روش عمومی آن خشونت زدائی است (*) که در زیر با نگاهی بر اساس موازنه عدمی می کوشیم بحث را در عمق پیش برده و مهمترین قواعد مربوط به خشونت زدایی، آنسانی که در قرآن آمده است، را بررسی کنیم. بحث را در مورد مشخصی پیش می بریم و فرض می کنیم زورگویان، عقل ما را از چهارسو در محاصره قرار داده اند و ما در شرایطی قرار گرفته ایم که باید بین آزادی و خشونت یکی را برگزینیم .

 

آموزه اول: نپذيرفتن حكم زور و مرز مشترك پيدا نكردن با زورپرست (1) ؛ 

  حق با ناحق مرز مشترک ندارد . پس بهیچ رو نباید به زورپرست امکان داد قلمرو زورمداری را تنها قلمرو فعالیت ها کند . روش بایسته ناگزیر کردن زورپرست به رویاروئی در فراخنای حق است . اما انسان چگونه بتواند زور متجاوز را با نيرو دفع كند بدون اينكه از آزادى و کرامت خود غافل شود؟ زيرا ديديم كه روش آزادى يكى است. زور را روش كردن، غافل شدن از آزادى است. و نيرو وقتى در تخريب بكار مى‏افتد كه در زور از خود بيگانه شده باشد. پس نيرو وقتى در مقابله با زور پرست، بكار مى‏رود، زور شده‏است و نيرو خواندن آن، تجويز خشونت است که با فريب دادن عقل انجام می گیرد. براى آنكه خود به دام زبان فريب نیفتیم و روشى بجوئيم كه فريبهاى زورپرستان را باطل كند، به قاعده بعد نیز باید توجه کنیم: 

 آموزه دوم: واكنش نشدن از راه نپذيرفتن روش ناقض آزادى و کرامت ( 2 ) ؛  

  پندارى مشكل ما لاينحل شد. از سوئى بسا واجب مى‏شود نيرو بكار بريم كه چون بر ضد زورپرست است، زور است و از سوى ديگر، اين روش انسان را از آزادى و کرامت خويش غافل مى‏كند. اين تناقض اگر واقعى است، كدام راه حل را پيدا مى‏كند؟ فراموش نكنيم كه، بنا بر فرض، عقل آزاد، از چهار سو، با زور رويارو است. عمل به دو آموزه اول و دوم، پيروزى زور پرستان را غير ممكن مى‏كند. پس كار بعدى، خشونت زدائى بقصد آزاد كردن زور پرست از زور و امكان فراهم كردن براى او در باز يافتن آزادى و کرامت خويش است. 

آموزه سوم: جانشین کردن روش قدرت با روش آزادی است ( 3 ) ؛

  با رعايت اين سه آموزه، بكار بردن نيرو بدون آنكه جهت ويرانگر پيدا كند، ميسر مى‏شود. در حقيقت، جهت ويرانگر را زور پرست متجاوز به نيرو بخشيده است. كارى كه عقل آزاد مى‏كند، بازداشتن زور از ويرانگرى است. بنابراين جهت عمومى نيرو را نگاه مى‏دارد و با خنثى كردن زور، چهار ديوارى فرو مى‏ريزد. از آن پس، بكاربردن نيرو در ويران كردن زور پرست تجاوز از حق است و جایز نیست. بنابراين،

آموزه چهارم: به نيرو نبايد جهت ويرانگر داد ( 4 ) ؛ 

حتى وقتى از چهار سو در محاصره زور هستى، هدف بايد بيرون رفتن و بيرون بردن از حلقه محاصره باشد. می باید از روشی پیروی می کرد که ابراهیم در حلقه ﺁتش انجام داد: بنا بر قرﺁن، ابراهیم ( ع ) در حلقه ﺁتش قرار گرفت و ﺁتش بر او سرد شد. برای ﺁنکه ﺁتشی بر ﺁدمی یا ﺁدمیان سرد شود هدف می باید بی اثر کردن ﺁتش باشد: رویاروئی تمام حق با تمام زور باید باشد. 

  رعايت اين چهار آموزه و قواعد ديگر انسان آزاد را از تنگنائى كه زور درآن قرارش مى‏دهد، رها مى‏كند و به فراخناى لااكراهش مى‏برد. در اين فراخنا، عقل به ابتكارهائى توانا مى‏شود كه پيروزى شمارى اندك از آزادگان را برشمار بزرگى از زورپرستان ميسر مى‏گرداند. 

 اما رعايت چهار آموزه بالا، در گرو رعايت آموزه های تکمیلی ديگری است:

 آموزه پنجم: استقلال قوه رهبرى از دست نرود ( 5 ) ؛

  پذيرفتن حكم زور در قرآن معنا ندارد. بلکه از دست ندادن استقلال قوه رهبرى آموزه قرآن است. انسان‏هاى آزاد، حتى وقتى در محاصره آتش زور هستند، هريك بايد نفس خويش را مكلف بدانند واگر در صير به خدا باشند، آتش بر آنها سرد مى‏شود. اگر نه، هيزم آتش زور مدارى مى‏شوند و خاكستر مى‏شوند. بدين قرار، استقلال قوه رهبرى، خودكامگى نيست، «آزادى از» همه صفت‏ها است كه زور را، در شكلى از اشكال آن، در آدمى مؤثر مى‏كند. علامت بارز استقلال رهبرى، يكى جهت ويرانگر ندادن به نيرو است.  

آموزه ششم: ابهام زدائی ( 6 ) ؛

نه تنها نبايد گذاشت زورپرست انسان آزاد را گرفتار ابهام كنند بلكه باید کوشید ابهام هايى را هم كه زور پرست را به بردگى قدرت در آورده‏اند، زدود.

  تجربه‏هايى که هر نفر انسانی می کند و یا هر جمعی از انسانها مى‏كنند و يا در جريان آنها قرار مى‏گيرند، به عقل و عقلهاى تجربه گر و به عقلهائى كه در جريان تجربه قرار گرفته‏اند، مى‏آموزند كه ممكن نيست از چهار سو زور در كار آورد مگر به ايجاد ابهامها. بيان آزادى را نمى‏توان در بيان قدرت از خود بيگانه كرد، مگر به ابهام سازيها.  

آموزه هفتم: عمل به حق و دفاع از حق تا آنجا كه ميان حق خويش و حق متجاوز نيز، بسود حق خود، تبعيض قائل نشد ( 7 ) ؛ 

  آن قاعده كه، در نزاع، «يكى از دوطرف بايد از ميان بروند» ترجمان قدرت مدارى و اصل راهنماى آن ثنويت تك محورى است. وجدان به يگانگى حق، به انسانى كه از چهار سو به محاصره زور در آمده‏است، ميدان عمل گسترده‏اى در فطرت زور پرستان و مأموران آنها مى‏دهد. به هنگام تجاوز عراق به میهن، اين قاعده را با موفقيت كامل بكار برديم. تا اين قاعده بكار مى‏رفت، زمان به زمان، از ميل قواى متجاوز، به جنگ، كاسته مى‏شد. اگر در ششمين ماه جنگ رژيم صدام تن به صلحى داد كه پيروزى خشونت زدائى بر خشونت بود، يك علت آن، كاهش روز افزون ميل به جنگ در قواى عراق بود. همين روش را با استبداديان بكار برده‏ايم و همچنان موفقيت‏آميز است. به خصوص اگربا آموزه هشتم همراه شود:

آموزه هشتم: اختيار زمان و مكان را، به هيچ رو، نباید از دست داد ( 8 ) ؛

  اگر آدمى خود اين اختيار را از دست ندهد، هيچ قدرتى نمى‏تواند از دست او بستاند. توضيح اينكه مكان و زمان قدرت (= زور)، هم اينجا و هم اكنون، است. اما زمان عقل آزاد، زمان بى نهايت و مكان عقل آزاد بى كران لااكراه (= هر جاى جهان كه با قرارگرفتن در آن بتوان خشونت زدائى را تا انحلال قدرت ادامه داد) است. اگر، در انقلاب‏ها، بدون استثناء، به مهاجرت نياز مى‏افتد، بدين خاطر است كه شرط پيروزى روش آزادى بر روش قدرت، يكى اينست كه انسان آزاد، زمان و مكان روش زور پرستان را نمى‏پذيرد. زنهار! تن دادن به زمان و مكان زورپرستان، پيروزى ندارد. بر فرض كه كسى بتواند از حصار زور، با غلبه بر زور پرستان، بيرون آيد، شكست خورده‏است. زيرا به قدرت اصالت بخشيده و روش او راپذيرفته و بكار برده‏است.  

آموزه نهم: غفلت نكردن از واقعيت‏ها و سود جستن از آنها در خشونت زدائى است ( 9 ) ؛

  برفرض كه آدمى در زندان زورپرستان باشد، هنوز عقل او فضاى بیكران انديشيدن را دارد و آن را هيچ قدرتى نمى‏تواند از او بستاند. افزون بر اين، در هر مكانى، پديده‏هائى وجود دارند كه ،بكار گرفتن آنها، خشونت زدائى را ميسر مى‏كند. براى مثال، در تجاوز عراق، نزديك بود كه سدهاى خوزستان را منفجر كنند تا قواى عراق زير آب روند. بديهى است خوزستان نيز پامال مى‏شد. مجوز آن عمل، اين بود كه خوزستان در حال سقوط است وبا سقوط خوزستان، منابع نفت كشور به تصرف عراق در مى‏آيد، كشور از درآمد نفت محروم مى‏شود و، به فقر و جنگ، از پا در مى‏آيد. با اطلاع به موقع از این طرح ویرانگر، از اين جنايت بزرگ جلوگيرى شد. بجاى آن، اجراى طرح آبيارى و استفاده از آب براى زمينگير كردن بخش مهمى از قواى دشمن اجرا شد. دو روش، يكى خشونت بر ضد خشونت و ديگرى خشونت زدائى، دو نتيجه متفاوت به همراه دارد: يكى ويرانگرى عمومى و ديگر محدود كردن عرصه متجاوز و كاهش دادن كار برد قواى مسلح دشمن همراه با عمران زمين. تنها از آب نبود كه بهره مى‏جستيم، از پستى و بلندى زمين، از آب و هواى منطقه، از نوع خاك، از شن زار و از هوا نيز استفاده مى‏كرديم. روش عمومى جانشين اسلحه كردن پديده هاى طبيعى، هم به قصد صرفه جوئى در مصرف اسلحه و مهمات در شرايط محاصره اقتصادى - نظامى، هم به قصد به حداقل رساندن تلفات از دو سو.

  تجربه‏هاى فراوان به انسان آزاد مى‏آموزند كه اگر آدمی با پديده‏هاى محيط زندگى توحید جوید و از این طریق، زمان را به بی نهایت برساند، بنا بر اين، با سنجش دقيق زمان هر كار، آدمى آن توانى را مى‏یابد كه هيچ قدرتى نمى‏تواند بر او غلبه كند. براى مثال، اگر دزد مسلحى به خانه‏اى وارد شود و صاحب خانه روش عقل آزاد را بكار نبرده و اسباب ناكامى دزد را، پيشاپيش، تدارك نكرده باشد، با حضور دزد و تهديد او، نخست بايد عقل را از مدار بسته بد و بدتر (دادن ثروت يا مرگ) آزاد كند و آنگاه با شناسائى كه از خانه خود و نقشه آن و اشياء گوناگون دارد، قواعدى را كه شناختيم بكار برد. بدين قرار،

آموزه دهم: بيرون رفتن و بيرون بردن زورمدار (در اين مثال، دزد) از مدار بسته است ( 10 )؛ 

  در حقيقت عقل آزاد مى‏داند كه تهديد كننده، خود، زندانى مدار بسته است. در مثال ما، دزد مى‏داند كه اگر صاحب خانه را بكشد، دزد مسلح قاتلى است كه دير يا زود، گرفتار و مجازات مى‏شود. اگر مال راببرد صاحب خانه در پى مال خود خواهد شد. پس احتمال دارد گرفتار مجازات شود. بنابراين، در موقعيت ضعيفى كه متجاوز دارد، احتمال بيرون بردنش از مدار بسته بد وبدتر، نه تنها احتمالى به وزن صفر نیست ، بلكه، بسيار هم زياد است. دو روش تجربه شده‏اند: يكى ستيز را به مدار بسته متجاوز بردن كه فراوان تكرار مى‏شود و ديگرى، آشتى در فضاى باز را جانشين ستيز كردن. اين روش را، در قلمرو علم و نیز سياست عملی، خود، با موفقيت آزمايش كرده‏ام. شرط موفقيت چنين روشى اينست كه به زور تسليم نشوى و اميد متجاوز را، در غلبه به زور، بدل به يأس بگردانى. وارد ستيز و زور آزمائى نيز نگردى و در، برابر زور، در عمل به حق، استقامت و استمرار بورزى. انسان آزاد، اگر هم تجربه‏هاى گذشتگان و معاصران را نپذيرد، خود مى‏تواند تجربه كند تا مطمئن شود بيرون از حق و حقيقت قرار گرفتن مصلحت، مفسدت و تقدم دادن آن بر حق، زندانى شدن در مدار بسته بد و بدتر است. بنابراين، هر زمان، انسان آزاد، از هر سو، به محاصره خشونت در آيد، آموزه عمومى قرآن اينست: انسان آزاد و با کرامت مى‏بايد حق ناطق بگردد و ميزان تنزه از ناحق را به صد در صد برساند.

آموزه يازدهم: ايجاد فرصت حر شدن و کرامت باز یافتن است ( 11 ) ؛ 

  بستن باب ويرانگرى با گشودن باب آزاد شدن و بازیافت کرامت، به یمن دو آموزه دهم و يازدهم، ممکن می شود. اين روش را همه آنهائى كه انديشه راهنمايشان بيان آزادى است، با موفقيت بكاربرده‏اند. در قلمروهاى باور و سياست و جنگ، اين روش بسيار مشكل‏تراست. اما با بزهكاران نيز اين روش با موفقيت بكار رفته است. در انقلاب مشروطه ايران و در انقلابهاى ديگر، بوده‏اند بزهكارانى كه حرّ شده‏اند و الگوهائى ماندگار از کرامت انسانی گشته‏اند. جامعه‏ها نيز، بتدريج دريافته‏اند با بستن باب ويرانگرى، درب ساختن و رشد را بايد گشود. در مثالی که در بالا آوردم، دزد مسلح، اگر بيمار نباشد، و صاحب خانه اگر ثروتمند باشد، چرانتواند او را به كار بخواند و دستمايه در اختيار او بگذارد؟ فرصت ایجاد کردن برای حر شدن و کرامت خویشتن را باز یافتن، سنت همواره متجددى است. بجاى زندانى شدن در مدار بسته ويرانگرى، گشودن افق باز هميارى، سنتى است كه نياز به حسين (ع) دارد: تسليم نشدن به زور و دعوت به حق.

آموزه دوازدهم: بيدار نگاه داشتن وجدان همان آگاهى به ذاتى بودن حقوق و عمل به حقوق و دفاع از حقوق است( 12 )؛

  حقوق را هيچ زورى نمى‏تواند از آدمى بستاند و کرامت را نیز. بنا بر این، وقتی هم آدمی الف) در محاصره آتش زور است، نباید از آزادی، از حقوق و کرامت خویش غافل بماند و ب) بی آنکه خسته شود، می باید آزادی، کرامت و حقوق زورمدار را به او یادآور شود. در این پهنا است که خشونت بی محل می شود و زورپرستی که خشونت را روش کرده است، آزادی و کرامت خویش را باز می یابد.

  بیان آزادی و سامانه هایی که سیمای کلی آنها در بالا آمد خود مجموعه هایی هستند از سامانه وسیعتری از اصول عمومی و اصول راهنمای انسان برای زیستن در آزادی و حقوقمندی که نزدیک به تمام قرآن را در برمی گیرد. قرآن مکرر به بعدهای سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی زندگی انسان (در رابطه انسان با خودش، با همنوعش و با طبیعت) می پردازد و دائم قواعد خشونت زدایی را تذکر می دهد. افسوس که مسلمانان بیشتر از غیر مسلمانان از این بیان غافلند.

  در این جا بیش از این مجال باز کردن آزادی و سامانه ای که قرآن برای خشونت زدایی ارائه می کند نیست. برای تفصیل بیشتر، جستجوگران بیان آزادی می توانند از جمله به این کتابها رجوع کنند که نسخه های الکترونیکی آنها در دسترس همگان است: اصول راهنمای اسلام، موازنه ها، عقل آزاد، عدالت اجتماعی ، قضاوت و حقوق انسان در قرآن، زن و زناشوئی ، کیش شخصیت ، اقتصاد توحیدی و... 

* - قواعد خشونت زدائی در کتاب عقل آزاد و در مقاله کرامت انسان آمده اند.  

1 - اشداء علی الکفار و رحماء بینهم ( قرآن ، سوره فتح، آیه 29 ) ، بنا بر اصل ثنویت ، بکار بردن خشونت بی چون با کافران درک شده است . اما این درک با اصول راهنما و با حق صلح و با دوستی با ناباورمندانی که دشمنی در کار نمی آورند ( ممتحنه آیه 8 ) و روشی که قرآن می آموزد ( به بهترین شیوه بحث کردن ) در تناقض آشکار است . حال این که اشداء بهیچ رو مرز مشترک پیدا نکردن با قدرت پرست – که همه کافران در قدرت پرستی اشتراک دارند - است . در نیامدن به قلمرو ناحق ها و ناگزیر کردن قدرت پرستان به مقابله تمام ناحق که آنها هستند با تمام حق که جانبداران حق هستند و رحماء هرچه گسترده تر کردن اشتراک ها با حق باوران ، هستند . آیه موفق ترین روش از اصالت انداختن قدرت و خشونت زدائی را می آموزد .

2 - آیه های گویای آموزه دوم همه تأیید کننده معنای اشداء علی الکفار و رحماء بینهم نیز هستند : قرآن، سوره های فرقان آیه 72 و مائده آیه 8 و بقره آیه های 42 و 256 و آل عمران آیه 71 و مؤمنون آیه 71 و ...

3 - قرآن ، سوره های مائده آیه 2 و انفال آیه 8 .

4 - قرآن، سوره های نحل ، آیه 92 و روم آیه 9 و فاطر آیه 44 و غافر آیه 21 .

5 - قرآن، سورهای های نساء ، آیه های 60 و 84 و اسراء آیه 15 

6 - قرآن، سوره های بقره آیه های 159 و 160 و 256 و آل عمران ، آیه 187 و مائده ، آیه 15 و ابراهیم ، آیه 4 و نحل، آیه های 44 و 64 و نور، آیه 18 .

7 - قرآن، سوره های نساء ، آیه 135 و اسراء ، آیه 7 .

8 - قرآن، سوره های بقره ، آیه 218 و نساء آیه های 97 و 100 و انفال ، آیه 72 .

9 - قرآن، سوره های انعام ، آیه های 121 و 157 و اعراف ، آیه 179 

10 - قرآن، سوره های اعراف ، آیه 17 و نحل آیه های 125 تا 127 و عنکبوت ، آیه 46 و انسان ، آیه 3 .

11 – قرآن ، سوره های نحل، آیه 61 و نساء ، آیه های 105 تا 107 و ابراهیم، آیه 10 .

12 - قرآن، سوره های نحل، آیه 106 و آل عمران، آیه 169 و در صفحات 231 تا 251 کتاب کیش شخصیت نوشته ابوالحسن بنی صدر دیگر مآخذ قرآنی ، از جمله مستند این آموزه از آموزه های خشونت زدائی گشته اند .